Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بازگشت به سیل خاطرات

ابرهای آسمان هنوز سنگین و بارانی بودند و در کوه‌های دوردست، تای حس کرد که با وجود گذشت پنج روز از سیل، تاریکی هنوز از بین نرفته است. او و همکارانش به سمت روستا رفتند. چند باریکه دود از پشت پنجره به چشم می‌خورد.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam23/11/2025

ماشین از هانوی ، مسیری طولانی و پر دست انداز به طول بیست کیلومتر از جاده‌های ناهموار و فرسوده را طی کرد تا در ورودی روستای بین هوا توقف کرد. بین هوا هنوز آثار سیل ویرانگر را بر خود داشت: بیش از دوازده خانه با خود برده بود و تنها آوار پراکنده‌ای از آنها باقی مانده بود. قلب تای به درد آمد. او به اطراف نگاه کرد، مدتی در مورد رفاه روستاییان پرس و جو کرد، سپس دوباره سوار ماشین شد و چند صد متر به سمت چپ پیچید تا به کمیته کمون برسد. بیش از یک دهه، مقر کمیته و مدرسه راهنمایی در زمین مرتفع‌تری ساخته شده بودند که خطر رانش زمین را از بین می‌برد. اما بیش از صد خانوار در بین هوا هنوز در مناطق کم‌ارتفاع زندگی می‌کردند و تقریباً هر سال از سیل رنج می‌بردند - گاهی اوقات به پی ساختمان‌ها می‌رسیدند و گاهی به کاشی‌های سقف. حالا آنها باید مکانی امن پیدا می‌کردند، به اندازه‌ای بلند که از سیل در امان باشد و در عین حال از سیل ناگهانی در امان باشد. این کار دشواری بود!

رئیس روستا، با بازوهای خشن و پهن و صدای سنگین و سربی‌اش، با شور و شوق برای روستاییان آب ریخت و به طور خلاصه سیل ناگهانی را توضیح داد. به لطف توانایی آنها در "شنیدن" صداها از دامنه کوه، روستاییان توانستند به طور فعال یکدیگر را مطلع کرده و به مناطق مرتفع‌تر بروند و از هرگونه تلفاتی جلوگیری کنند. مدرسه، که در دامنه کوه بینه هوآ قرار داشت، دوباره شلوغ شده بود. با اشاره به مدرسه، تای ناگهان خاری در قلبش احساس کرد. او زمزمه کرد: "مطمئنم معلمی که چشمان بزرگ و تیره‌ای دارد هنوز آنجا تدریس می‌کند."

تای حدود پنج سال پیش در یک سفر داوطلبانه با رئیس کمون آشنا شد؛ در آن زمان، رئیس، مسئول فرهنگ و امور اجتماعی بود. او همچنین در آن سفر با لوین ملاقات کرد. در آن سال، بینه هوا منزوی بود و سطح آب به دلیل سد تعمیر نشده در روستای پایین دست، بالا آمده و خسارات شدیدی به کل کمون وارد کرده بود. تای با اشتیاق کامیونی را که حامل غذا و لباس اهدایی شرکتش بود، برای تقسیم با روستاییان هدایت کرد. سطح آب به حیاط مدرسه می‌رسید، اما در بینه هوا، تا پشت بام‌ها بالا آمده بود. لوین، معلم مدرسه، به عنوان رابط، غذا را دریافت و بین روستاییان توزیع کرد. پس از سفر، تای چند بار با لوین تماس گرفت تا در مورد کار و زادگاهشان صحبت کند، اما بعد متوجه شد که اوضاع به جایی نمی‌رسد، بنابراین کارش را متوقف کرد. برنامه کاری شلوغ او، که دائماً در حال حرکت بود، باعث شد فراموش کند که تا به حال کسی مانند او را می‌شناخته است. او احتمالاً اکنون ازدواج کرده است.

چند ماه پیش، استان یک تیم نقشه‌برداری استخدام کرد، اما آنها هنوز مکان مناسبی برای اسکان مجدد ساکنان پیدا نکرده‌اند. اکنون، این موضوع را نمی‌توان به تعویق انداخت؛ چه کسی می‌داند چند طوفان و سیل دیگر رخ خواهد داد...

***

تای و همکارانش بر روی شانه‌هایشان توتال استیشن‌ها، برخی دستگاه‌های اندازه‌گیری مقاومت الکتریکی، GPS... را حمل می‌کردند. اگر مکان مناسبی برای ساخت خانه پیدا می‌کردند، او به مافوق‌هایش گزارش می‌داد تا تجهیزات حفاری را بیاورند. دو مقام محلی به همراه دو روستایی آشنا به منطقه، غذا و آب را حمل می‌کردند و در مسیر حرکت می‌کردند. ظهر، تای و همکارانش توانستند نفس راحتی بکشند، زیرا تیم، مکانی را تأیید کرد که اگرچه خیلی بزرگ نبود، اما نسبتاً مسطح و مناسب برای اسکان روستاییان بود. از این نقطه، آنها می‌توانستند به وضوح جویبار کوچکی به نام «نهر یادگاری» را ببینند. از زمان‌های قدیم، زیبایی شاعرانه جویبار یادگاری، با درختان چای باستانی‌اش که دو طرف آن را پوشانده بودند، در تمام طول سال سرسبز و خرم باقی می‌ماند و این سرزمین را زیبا می‌کرد و تأثیر ماندگاری بر هر کسی که از آن بازدید می‌کرد، می‌گذاشت. روستاییان نام «نهر یادگاری» را به «نهر یادگاری» تغییر دادند تا جویبار را رمانتیک‌تر کنند. بعدها، با جذب مردم به مقاصد گردشگری شلوغ، هنوز تعداد کمی از زیبایی جویبار یادگاری خبر داشتند...

اواخر بعد از ظهر، وقتی از کنار مدرسه رد می‌شد، سعی کرد دنبال لوین بگردد. یکی از روستاییان که او را همراهی می‌کرد پرسید: «کسی را اینجا می‌شناسی؟» بعد از اینکه فهمید خانم لوین هنوز کار می‌کند و ازدواج نکرده، به پشت مدرسه، به خوابگاه معلمان که زیر درختان بلند و باشکوه درخت آهن قرار دارد، رفت. لوین وقتی دید که او با لبخندی درخشان وارد ایوان شد، مبهوت شد. او فریاد زد: «اوه، آقای تای، تویی؟»

تای خوشحال بود که هنوز او را به یاد دارد. او حتی از اینکه شرایط زندگی معلمان بهبود یافته بود، خوشحال‌تر بود. در مورد لوین، چشمان او هنوز بزرگ، سیاه و شفاف بود، درست مانند زمانی که برای اولین بار او را ملاقات کرد. شور و اشتیاق او در آن روز او را به یاد یک گل وحشی مقاوم می‌انداخت که با پشتکار شکوفا می‌شد و عطر خود را در طوفان پخش می‌کرد. مه به سرعت فروکش کرد و سرما شب را به پایان رساند. غذای ساده اما گرم که توسط لوین و همکارانش تهیه شده بود، یک گردهمایی دوستانه بود. در کنار آتش، گیتار زدن آقای ترونگ آنقدر جذاب بود که به نظر می‌رسید شعله‌ها او را تشویق می‌کنند و به رقص درمی‌آورند. وقتی او لوین را با گیتارش در حالی که "سرود کوهستان" را می‌خواند، همراهی می‌کرد، اشعار پر از احساس، قلب تای را به تپش انداخت. در این منطقه کوهستانی، مردم به یکدیگر الهام می‌بخشند، به یکدیگر روحیه می‌دهند و این شب‌های کوچک و فرهنگی خانگی، شب‌های سرد بسیاری را گرم می‌کنند...

***

کار تای تمام شده است. اکنون، ساخت و سازهای جدید در حال انجام است. بسیاری از خانواده‌ها می‌خواهند خانه‌های قدیمی خود را که به صورت ستونی ساخته شده‌اند، به مکانی جدید منتقل کنند تا فرهنگ محلی خود را حفظ و نگهداری کنند. مقامات موافقت کرده‌اند. کارگران شبانه‌روز با پشتکار کار می‌کنند. و تای بار دیگر به هر جایی که آژانسش به او محول کند، خواهد رفت. اکنون، قلب او پر از اشتیاق برای لوین و آن چشم‌ها است. چشم‌هایی که در یکی از رویاهای تای، شب مهتابی را با جریان خاطرات روشن می‌کردند. سال‌هاست که والدینش او را به ازدواج ترغیب می‌کنند، اما قلب او نسبت به زنان سرد شده است، گویی تمام احساسات مردانه و زنانه از بین رفته است. همه اینها به خاطر دختری از شهر به نام هان است که قلب او را خراشیده است. تای در طول چهار سال دانشگاه و دو سال پس از فارغ‌التحصیلی به رابطه‌شان ایمان و امید داشت و فکر می‌کرد که این رابطه دوام خواهد داشت. او فکر می‌کرد که آنها تا آخر عمر با هم خواهند بود. تای، هان را به خانواده‌اش معرفی کرد، اما پس از آن مجبور شد درد خیانت را تحمل کند. هان زنی "دو رو" بود که به تای خیانت می‌کرد. آن روز، او به پشت بام بلندترین ساختمان شهر رفت و از باد، ابرها و خود زندگی به خاطر انداختن او در چنین مخمصه بی‌رحمانه‌ای سوال کرد. اما باد با سوتی سرد به او پاسخ داد. ابرها سفید ماندند و در پایین، جریان مردم به مبارزه خود برای بقا ادامه دادند.

این زخم او را تا جاهای زیادی دنبال کرد، و در جایی، حتی در میان گل‌های معطر و میوه‌های شیرین، قلبش التیام نیافت. پدر و مادرش پیرتر می‌شدند، به این امید که او سر و سامان بگیرد و تشکیل خانواده دهد، اما هر وقت بحث ازدواج پیش می‌آمد، او موضوع را عوض می‌کرد. او خود را غرق در پروژه‌ها، بررسی‌ها و اندازه‌گیری‌ها می‌کرد و احساس می‌کرد قلبش سنگ شده است. از آنجایی که خیلی سرش شلوغ بود، گاهی اوقات مشغله‌اش را بیش از حد... یکنواخت می‌دید. چیز خاصی نبود.

او حالا دارد تغییر می‌کند. او لوین را هم تغییر می‌دهد، و جریان خاطراتش پر جنب و جوش‌تر می‌شود. هر شنبه، تای به دیدنش می‌آید. همکارانش برای لوین خوشحالند و به این رابطه امیدوار. آنها این دو را تشویق می‌کنند، اما کمتر کسی می‌داند که او در گذشته مشکلاتی داشته و در مورد ازدواج مردد است. آن شب، ماه در بالای کوه معلق بود، جریان خاطرات غژغژ می‌کرد و هوای خنک آمیخته با هوای کوهستان، قلب تای و لوین را به تپش انداخت. گیاهان و درختان شاهد تبادل بوسه آنها بودند. صداهای شب کوهستان احساساتشان را فرا گرفته بود، گویی می‌خواستند این شیرینی برای همیشه دوام بیاورد.

***

زندگی سخت‌تر از آن چیزی بود که تای تصور می‌کرد. شرکتی که او در آن کار می‌کرد با مشکلات متعددی در رابطه با وصول بدهی‌ها روبرو بود. حقوق و مزایای او برای پوشش هزینه‌های روزافزون زندگی کافی نبود. پس از ازدواج، چه بر سر آنها خواهد آمد، در حالی که یکی در شهر و دیگری در کوه‌های مرتفع، صدها کیلومتر از هم فاصله داشتند؟ همچنین زمزمه‌هایی در بین دانش‌آموزان وجود داشت که تای معلم خود را پس از عروسی به شهر خواهد برد و بسیاری از آنها از دست دادن معلم جوان و مشتاق خود می‌ترسیدند. برخی از دانش‌آموزان حتی وقتی تای را دیدند، با وجود اینکه قبلاً برای او احترام زیادی قائل بودند، به او سلام نکردند. تای این وضعیت را با لوین در میان گذاشت تا زمینه‌های مشترک پیدا کند. اگر او به دنبال لوین به پایتخت می‌رفت، لوین مجبور می‌شد زادگاهش را ترک کند، جایی که همیشه آرزوی کمک به آن را داشت. و آیا حرفه او پس از نقل مکان به شهر موفق می‌شد؟ اگر او می‌ماند، تای همچنان با کارش دست و پنجه نرم می‌کرد، آیا این به معنای "جدایی مداوم زن و شوهر" نبود؟ سوالات و موانع زیادی بر سر ازدواج آنها سایه افکنده بود. تای از والدینش و خودش پرسید که چه تصمیمی باید بگیرد؟

عروسی در حالی برگزار شد که تای هنوز درگیر احساسات متناقض بود. او هنوز سعی می‌کرد کارهایش را مرتب کند و هر آخر هفته با اتوبوس از هانوی به خانه‌های جدید می‌رفت تا با همسرش باشد. او از دیدن خانه‌های جدید در بین هوآ که مانند گل‌های شکفته در میان کوه‌ها و جنگل‌ها بودند، خوشحال بود. مردم شاد بودند، بچه‌ها با خوشحالی به مدرسه می‌رفتند و نهر نهو به طور پیوسته جریان داشت و با ریتم زندگی آمیخته شده بود. وقتی لوین باردار شد، تای گفت: «چرا نمی‌آیی با پدر و مادرم زندگی کنی تا آنها بتوانند از تو مراقبت کنند؟» لوین سرش را تکان داد. تای دیگر نمی‌دانست چه کار کند. او دیگر نمی‌توانست این‌طور زندگی کند. چه کسی می‌توانست رابطه آنها را حل کند؟

***

ابرهای خاکستری بر فراز دامنه کوه‌ها سایه افکنده بودند. تای با ماشین به دنبال همسرش رفت تا او را به شهر ببرد و با والدینش در آنجا زندگی کند. دانش‌آموزان و روستاییان همگی غمگین بودند. همه آنها نگرانی مشترکی داشتند: اینکه خانم لوین دیگر هرگز برنگردد. اما تای به همه نگاه کرد، سپس به کوه‌های بلند، و قول داد: «من قبلاً درخواست انتقال به استان را داده‌ام. خانم لوین پس از مرخصی زایمانش، همچنان اینجا تدریس خواهد کرد. ناراحت نباشید.»

با شنیدن این حرف‌ها، قلب لوین گرم شد. او نمی‌دانست که تای قرار است شغلش را به استان منتقل کند تا به همسر و فرزندانش نزدیک‌تر باشد. اما باور داشت که او شوخی نمی‌کند. همین‌طور که سوار ماشین می‌شد، زمزمه کرد: «یادت هست به جریان خاطرات چه گفتی؟» تای لبخند زد: «یادم هست. من و تو با جریان خاطرات با هم زندگی خواهیم کرد.» چشمان لوین با لبخند درخشید؛ از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد و احساس خوشحالی کرد.

منبع: https://baophapluat.vn/ve-cung-suoi-nho.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

پوملوهای زرد روشن دین، مملو از میوه، برای سرو در بازار تت به خیابان‌ها می‌آیند.
نمای نزدیک از یک درخت پوملو از نوع دین در گلدان، به قیمت ۱۵۰ میلیون دونگ ویتنام، در شهر هوشی مین.
با نزدیک شدن به عید تت، پایتخت گل همیشه بهار در هونگ ین به سرعت در حال فروش است.
پوملو قرمز که زمانی به امپراتور تقدیم می‌شد، اکنون فصلش است و تاجران سفارش می‌دهند، اما عرضه کافی نیست.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

بهترین سس ماهی از با لانگ، یک منطقه ساحلی.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول