Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دارم برمی‌گردم شهر خودم تا با پدرم برم ماهیگیری.

BPO - هر بار که به زادگاهم برمی‌گردم، مثل کودکی که منتظر دریافت هدیه‌ای است، هیجان‌زده می‌شوم. زادگاه من یک دهکده ماهیگیری کوچک است که در امتداد ساحل مرکزی آفتاب‌گیر و بادخیز ویتنام واقع شده است. در آنجا، دریا فقط یک منظره نیست، بلکه یک سبک زندگی است. مردم زادگاه من مانند نفس کشیدنشان، ارتباط نزدیکی با دریا دارند. و کسی که هر وقت به زادگاهم فکر می‌کنم، بیشتر از همه دلم برایش تنگ می‌شود، پدرم است.

Báo Bình PhướcBáo Bình Phước29/05/2025

پدرم ماهیگیر بود. وقتی کوچک بودم، اغلب صبح زود از خواب بیدار می‌شدم، روی ساحل شنی می‌نشستم و به نورهای سوسوزن دریا در دوردست‌ها نگاه می‌کردم و منتظر آمدنش به خانه بودم. تکان خوردن قایق قدیمی، صدای واضح موتور، نشانه‌ای بود که او پس از یک شب دریاگردی به سلامت برگشته بود. در آن مواقع، من با پاهای برهنه‌ام که پوشیده از شن بود، به سمت بیرون می‌دویدم و فریاد می‌زدم: «بابا!» و او لبخند می‌زد، مرا در آغوش می‌گرفت، بوی تند ماهی و نمک در آغوشش با هم می‌آمیخت - عطری که هرگز نمی‌توانم فراموش کنم.

در دوران کودکی، زادگاهم را برای تحصیل در جایی دور ترک کردم. زندگی شهری مرا در شلوغی و هیاهوی خود غرق کرد و باعث شد کمتر به خانه سر بزنم. تا امسال، پس از شروع کار، فرصتی پیش نیامد تا برای مدت طولانی‌تری برگردم و برای اولین بار با پدرم به دریا بروم. او با مهربانی لبخند زد: «مراقب باش در اولین سفرت دچار دریازدگی نشوی!» سرم را تکان دادم، قلبم پر از هیجان بود، اما کمی هم نگران. دریایی که در خاطرم بود، آسمانی آبی و رویایی، ساحلی شنی طلایی زیر آفتاب صبحگاهی بود، نه امواج عظیم و تیره در نیمه شب که پدرم توصیف کرده بود.

سفر ماهیگیری ساعت ۳ بامداد شروع شد. آسمان کاملاً سیاه بود. من و سه فرزندم، در حالی که فانوس در دست داشتیم، دست در دست هم به سمت اسکله رفتیم. قایق قدیمی که پدرم دهه‌ها از آن استفاده می‌کرد، هنوز هم مثل همیشه محکم و استوار ایستاده بود. پدرم گفت: «قایق مثل یک همراه است. اگر بتواند در برابر طوفان‌ها مقاومت کند، پس چیزی برای ترسیدن نداریم.» من کنارش نشسته بودم و به صدای امواج که به دیواره‌های قایق می‌خوردند، باد که از میان قایق می‌پیچید و غرش موتور در هوا گوش می‌دادم.

وقتی راه افتادیم، واقعاً سختی‌هایی را که قبلاً فقط در موردشان شنیده بودم، درک کردم. امواج قوی بودند، قایق به طرز خطرناکی تکان می‌خورد و گاهی اوقات به نظر می‌رسید که در شرف واژگون شدن است. نسیم دریا به شدت سرد بود و پوستم را می‌سوزاند. محکم به کنار قایق چسبیده بودم، رنگم پریده بود. پدرم فقط لبخند زد و گفت: «فقط کمی بیشتر تحمل کن؛ به آن عادت می‌کنی و دریا را بسیار ملایم‌تر خواهی یافت.» اما برای من، آن شب اول در دریا یک آزمایش واقعی بود.

سپس، با طلوع خورشید، اولین پرتوهای آن بر آب تابید و تمام اقیانوس را طلایی کرد. امواج آرام شدند و آسمان روشن شد. پدرم آماده انداختن تورهایش شد، حرکاتش ماهرانه بود، هر نخ تور مانند بال پرنده‌ای در دریای آزاد پرواز می‌کرد. من او را تماشا می‌کردم - موهایش رگه‌هایی از خاکستری داشت، پشتش کمی خمیده بود، اما دستانش هنوز ثابت بود، چشمانش هنوز هم هر وقت به افق نگاه می‌کرد، می‌درخشید. آن چهره، آن تصویر، اشک را به چشمانم آورد.

به پدرم کمک کردم تا تور را بکشد، ماهی‌ها زیر نور خورشید می‌درخشیدند و قایق را پر می‌کردند. پدرم لبخند زد: «ما امروز خوش‌شانسیم، پسرم، دریا به ما ماهی زیادی داده است.» من هم لبخند زدم، احساس آسودگی کردم - نه به خاطر فراوانی ماهی، بلکه به این دلیل که برای اولین بار احساس نزدیکی زیادی به پدرم داشتم. در میان وسعت وسیع آب، هوای شور و باد، احساس کردم به بخشی فراموش‌شده از ریشه‌هایم بازگشته‌ام.

وقتی به ساحل برگشتیم، خورشید در آسمان بالا بود. روستاییان منتظر خرید ماهی بودند و خنده و پچ پچ آنها در ساحل طنین انداز بود. به پدرم نگاه کردم، به روستا، و دیدم که همه چیز چقدر ساده اما زیبا است. اینجا جایی است که من به دنیا آمده‌ام، جایی که مردم اصیل، دریای آبی و داستان‌هایی وجود دارند که هرگز قدیمی نمی‌شوند.

آن شب، روی تخت بامبو در خانه قدیمی پدر و مادرم دراز کشیده بودم و به صدای ملایم امواج بیرون گوش می‌دادم، قلبم سرشار از قدردانی بود. سپاسگزار برای داشتن وطنی برای به یاد آوردن، پدری برای دوست داشتن، و سفری دریایی که به من اجازه داد ریشه‌هایم را بهتر درک کنم.

برگشتن به زادگاهم برای ماهیگیری با پدرم فقط یک سفر نبود، بلکه بازگشت به خانه بود - بازگشت به دوران کودکی، عشق و خودم. ناگهان فهمیدم که بعضی از ارزش‌ها نیازی به کلمات پرطمطراق ندارند؛ آنها در ساده‌ترین چیزها نهفته‌اند - مثل یک سفر ماهیگیری با پدرم، مثل یک لبخند آرام بعد از طوفان.

سلام بینندگان عزیز! فصل چهارم با موضوع «پدر» رسماً در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۴ در چهار پلتفرم رسانه‌ای و زیرساخت‌های دیجیتال رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک (BPTV) آغاز می‌شود و نوید می‌دهد که ارزش‌های شگفت‌انگیز عشق مقدس و زیبای پدرانه را به عموم مردم ارائه دهد.
لطفا داستان‌های تأثیرگذار خود درباره پدران را با نوشتن مقاله، تأملات شخصی، شعر، انشا، کلیپ‌های ویدیویی ، آهنگ (همراه با ضبط صدا) و غیره، از طریق ایمیل chaonheyeuthuongbptv@gmail.com، دبیرخانه تحریریه، ایستگاه رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک، خیابان تران هونگ دائو ۲۲۸، بخش تان فو، شهر دونگ شوای، استان بین فوک، شماره تلفن: ۰۲۷۱.۳۸۷۰۴۰۳، برای BPTV ارسال کنید. مهلت ارسال آثار ۳۰ آگوست ۲۰۲۵ است.
مقالات با کیفیت بالا منتشر و به طور گسترده به اشتراک گذاشته می‌شوند و در ازای مشارکت آنها، مبلغی پرداخت می‌شود و پس از اتمام پروژه، جوایزی از جمله یک جایزه بزرگ و ده جایزه ممتاز اهدا خواهد شد.
بیایید با فصل چهارم «سلام عشق من» به نوشتن داستان پدرها ادامه دهیم تا داستان‌های مربوط به پدرها پخش شوند و قلب همه را لمس کنند!

منبع: https://baobinhphuoc.com.vn/news/19/173338/ve-que-ra-khoi-voi-ba


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
گردشگری تجربی ویتنام

گردشگری تجربی ویتنام

تصاویر زندگی روزمره، برخوردها

تصاویر زندگی روزمره، برخوردها

نمایشگاه درون من

نمایشگاه درون من