Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

خلیج در باران

Báo Xây dựngBáo Xây dựng25/06/2023


اینجا، بیش از دویست روز در سال باران می‌بارد و بقیه روزها در ابرهای تیره پوشیده شده است. خورشید به ندرت ظاهر می‌شود و ماه فقط چند بار در دوره‌های نادر خشکسالی سال ظاهر می‌شود.

شاید به همین دلیل است که به این مکان ماه آبی می‌گویند. این مکان مرا به یاد رویایی دور و زیبا می‌اندازد.

خلیج در باران ۱

تصویر نمایشی

توی گفت که اولین باری که نقاشی «خلیج در باران» را در موزه هنرهای زیبا دید.

آن زمان هر دو سال چهارم دانشگاه بودند و قرارهایشان در مکان‌های آشنایی مثل کتابخانه، کافه کتابفروشی‌ها یا نمایشگاه‌های هنری رایگان برگزار می‌شد.

در آخرین تابستان دوران دانشجویی‌شان، وین به توی قول داد که اولین تعطیلاتش را پس از شروع کارش با او بگذراند و به جاهای زیادی سفر کند . اولین جایی که توی به ذهنش رسید، شهری کوچک کنار دریا بود.

وین حالا در راه رسیدن به آنجاست، اما تنهاست. ده سال از فارغ‌التحصیلی‌اش می‌گذرد و شغلش به عنوان مهندس طراح ساختمان او را به جاهای مختلفی برده است.

اما به طرز عجیبی، او هرگز فرصتی برای بازدید از بلو مون پیدا نکرد؛ وعده‌ی سال‌ها پیش، در گوشه‌ای از خاطراتش محو شده بود، در غبار زمان پوشیده شده و فراموش شده بود.

دیروز، مدیر پروژه با وین تماس گرفت تا در مورد چند تغییر مورد نیاز در نقشه‌های ساخت اسکله شماره ۵ صحبت کند. او مستقیماً با مسئول مربوطه در سمت شریک همکاری خواهد کرد تا قبل از برگزاری جلسه رسمی در دفتر مرکزی، به اجماع برسند.

امروز صبح، وقتی از شهر خارج شد و وارد بزرگراه شد، ذهنش هنوز درگیر مسائل ناشی از قرارداد بود. تا وقتی که به جاده ساحلی نپیچید و از اولین تابلوی جاده عبور نکرد، و ناگهان باران سفید و کورکننده‌ای ماشینش را فرا نگرفت، یادش نیامد که بلو مون در پیش است.

نام شهر تغییر کرده است، اما باران‌ها در طول ماه مه بی‌وقفه می‌بارند.

* *
*

نماینده شرکت همکار، مهندس لو هوانگ وو بود. او قدی متوسط، موهایی مرتب و کوتاه داشت و اگرچه چهره‌اش نشانه‌هایی از پیری را نشان می‌داد، اما همچنان ظرافت خاصی در چهره‌اش موج می‌زد. آنها در کافه‌ای در حیاط سرپوشیده یک هتل با هم آشنا شدند. در دوردست، فانوس دریایی در پرده‌ای مه‌آلود از باران پنهان شده بود.

وین در حالی که با هم دست می‌دادند، صمیمانه گفت: «از اینکه تعطیلاتتان را اینقدر ناگهانی قطع کردم، خیلی متاسفم.»

مهندس پیر لبخند کمرنگی زد:

- اصلاً مشکلی نیست. دیشب مدارکی را که منشی برایم فرستاده بود خواندم و امروز صبح هم طبق معمول توانستم در ساحل شنا کنم.

کمی متعجب به نظر می‌رسید:

شنا کردن در این نوع آب و هوا باید یک تجربه بسیار متفاوت باشد.

- این که اینجا طبیعیه؛ دریا گرمه و بارون صبح خیلی کم میباره. باید یه بار امتحان کنی که تو آرامش امواج غرق بشی و هر قطره بارون رو که روی صورتت میفته حس کنی، البته بعد از اینکه همه مسائلی که تو این پروژه پیش اومده رو بررسی کردیم.

آنها بیشتر وقت خود را صرف بحث در مورد کار کردند، اما او همچنین موفق شد چند نکته در مورد مهندس لو هونگ وو یاد بگیرد. او نزدیک به سی سال در این زمینه کار کرده بود و متخصص مشهوری بود که بسیاری از شرکت‌ها به دنبال او بودند. اخیراً، حتی به محض اینکه مذاکرات برای پروژه ساخت اسکله شماره ۵ به پایان رسید، به بازنشستگی فکر می‌کرد. قبل از اینکه رسماً کار را ترک کند، می‌خواست چند روزی مرخصی بگیرد تا همه چیز را دوباره بررسی کند.

مهندس هوانگ وو با مداد روی کاغذ زد: «همانطور که نتایج را می‌بینید، من حتی فرصت بازدید از آن فانوس دریایی را هم پیدا نکردم.»

به نظر می‌رسید باران فروکش کرده است و آنها می‌توانستند فانوس دریایی را ببینند که با شکوه از دریای خاکستری عمیق سر بر می‌آورد. در یک لحظه گذرا از خاطره، وین ناگهان به یاد آورد که قبلاً آن را جایی دیده است، ظاهرش بسیار آشنا بود. بله، این همان فانوس دریایی بود که در نقاشی‌ای که او و توی در آن بعدازظهر دور با هم به آن خیره شده بودند، ظاهر شده بود. در واقع، در آن زمان، فقط توی با دقت مجذوب نقاشی شده بود، در حالی که غرق در تحسین او بود، دختری با چشمانی به وسعت آب در زیر مژه‌های بلند و خمیده‌اش.

- انگار یه هنرمندی یه زمانی این فانوس دریایی رو نقاشی کرده. من خیلی وقت پیش تو یه نمایشگاه تو موزه هنرهای زیبا دیدمش؛ اسم نقاشی «خلیج زیر باران» بود.

گویی موجی از اعماق قلبشان فوران کرده بود و آن دو مرد در سکوت به پرده باران خیره شده بودند.

* *
*

هیچ راهی برای رسیدن به فانوس دریایی وجود نداشت؛ از زمانی که یک برج سیگنال مدرن در آن سوی کیپ راک ساخته شد، رها شده بود. مهندس لو هوآنگ وو در طراحی آن سازه نقش داشت. در مدت زمانی که او در خلیج بر ساخت و ساز نظارت داشت، شاهد تبدیل ترانگ زان از شهری شلوغ و مرفه به مکانی فراموش شده بود.

رشته کوه‌های سنگی مستقیماً تا دریا امتداد یافته و قوس باشکوهی را تشکیل می‌دهند که خلیج بلو مون را در بر می‌گیرد. اینجا همچنین جایی است که دو جریان اقیانوسی به هم می‌رسند و پلانکتون‌های بی‌شماری را حمل می‌کنند که به عنوان غذای میگو و ماهی استفاده می‌شوند. از زمان‌های قدیم، خلیج بلو مون به خاطر یک غذای دریایی بسیار ارزشمند مشهور بوده است: ماهی‌های دیم. آنها پس از هر باران در دسته‌های بزرگ ظاهر می‌شوند و منبع اصلی درآمد و ثروت شهر را تشکیل می‌دهند.

ماهیگیران تقریباً در تمام طول سال برای یافتن آب باران ماهیگیری می‌کنند، به جز شب‌های خشک نادر در طول ماه کامل، زمانی که جزر و مد در بالاترین حد خود قرار دارد و ماهی‌ها فصل تولید مثل خود را آغاز می‌کنند. در آن زمان‌ها، هیچ قایقی به دریا نمی‌رود. آنها در ساحل جمع می‌شوند، آتش‌های بزرگی روشن می‌کنند و تمام شب با هم آواز می‌خوانند و می‌رقصند.

با این حال، آن سال، برای برآوردن تقاضای غیرمنتظره و زیاد، برخی از روستاییان آداب و رسوم چند صد ساله را زیر پا گذاشتند و در طول چرخه قمری به دریا رفتند. برخی دیگر، با دیدن قایق‌های پر از ماهی که در حال بازگشت بودند، نتوانستند آرام بنشینند؛ آنها تمام وقت خود را صرف قایق‌رانی و انداختن تورهای خود و گشتن در دریا کردند.

آن آخرین سالی بود که شهر ماه آبی را دید. بعد از کسوف، ماه به رنگ قرمز تیره و خونین درآمد و پشت ابرهای تیره ناپدید شد. باران شروع به باریدن کرد، اما ماهی‌ها هرگز برنگشتند.

مهندس لو هوانگ وو در حالی که با هم در رستورانی کوچک در حومه شهر ناهار می‌خوردند، داستان ناتمام را ادامه داد: «من در تمام آن فصل بارانی دلگیر در این شهر ماندم. در دوران افولش، شهر تقریباً متروکه بود، قایق‌ها در امتداد ساحل می‌پوسیدند و مردم در جستجوی فرصت‌های جدید به شهرها می‌رفتند. فقط خانواده‌ی نگهبان فانوس دریایی باقی مانده بودند؛ او گفت تا زمانی که تیر چراغ برق آن طرف را تمام کنیم، می‌ماند. من بیشتر وقت آزادم را صرف دیدار با آنها می‌کردم؛ دخترش یک هنرمند است.»

- یک هنرمند ستاره - وین کم کم احساس سوءظن کرد.

مهندس هوانگ وو به آرامی سر تکان داد:

- درسته. اون کسیه که «خلیج در باران» رو کشیده. ممکنه همون نقاشی باشه که اون سال تو نمایشگاه موزه هنر دیدی.

با تردید پرسید: «بعداً دیگر هرگز آن دختر را دیدی؟»

- به محض اینکه این پروژه تمام شد، فوراً به پروژه دیگری در دوردست‌ها منتقل شدم. فکر می‌کردم به زودی به اینجا برمی‌گردم، اما کار مثل گردباد مرا با خود برد. وقتی وارد این حرفه می‌شوید، باید به جاهای زیادی سفر کنید، با افراد زیادی ملاقات کنید و چیزهای زیادی را از دست بدهید. تازه الان متوجه شدم که باارزش‌ترین چیزم را در بلو مون از دست داده‌ام.

ناگهان باد شدیدی از آن سوی خلیج وزید. دریا غرید و زیر باران ترک خورد.

* *
*

وین گزارشش را تمام کرد و اواخر شب آن را به مدیر پروژه تحویل داد. باران همچنان به طور پیوسته از پنجره می‌بارید و صدای ملایم اما مداوم آن مانند جویباری به ذهنش نفوذ می‌کرد. او یک بار به توی گفته بود که نمی‌تواند در جاهایی که اینقدر باران می‌بارد زندگی کند؛ هوای نمناک و مرطوب باعث می‌شد احساس خفگی کند. توی با چهره‌ای نگران به او رو کرد:

اما آیا هنوز هم مرا به بلو مون می بری؟

او کاملاً صمیمانه گفت: «البته. من قطعاً در اولین تعطیلاتمان با تو خواهم آمد. فقط نمی‌فهمم چرا همیشه می‌خواهی به چنین جای عجیبی بروی. جایی با این همه باران، جایی که نمی‌توانی شنا کنی، حتی پیاده‌روی فوق‌العاده دشوار است و همه چیز در مه غلیظی فرو رفته است.»

- چون یه فانوس دریایی اونجاست. متوجه نیستی؟ حتی وقتی همه چیز تغییر می‌کنه، فانوس دریایی هنوز اونجاست. این به من حس امنیت میده، در میان عدم قطعیت‌ها و دلشکستگی‌های زندگی.

در آن لحظه، او انگشتان باریک و ظریف او را برای مدت طولانی در دست گرم خود نگه داشت. توی از دوران کودکی غم‌انگیزش برای او تعریف کرده بود. پس از مرگ پدرش در حادثه ریزش تونل در حین ساخت و ساز، مادرش توانست مدتی دوام بیاورد و سپس او را نزد پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌اش برد. او در آن زمان فقط شش سال داشت. مادرش به او گفت که آنجا منتظر بماند تا او را به کتابفروشی ببرد. اما او منتظر ماند و منتظر ماند و مادرش هرگز برنگشت.

توئی دوران کودکی خود را در تنهایی و سکوت گذراند. حتی در دانشگاه، او آن رفتار آرام را در میان دانشجویان دختر پر سر و صدا و رنگارنگ حفظ کرد. تنها هنگام ارائه سخنرانی در انجمن‌ها و کنفرانس‌های علمی دانشجویی، تیزبینی و اعتماد به نفس خود را نشان می‌داد. او با توئی آشنا شد و وقتی به آنها مأموریت داده شد تا روی یک پروژه مشترک کار کنند، عاشق او شد. آن سال‌ها فوق‌العاده زیبا بودند.

کمی پس از فارغ‌التحصیلی و شروع به کار، وین از طرف مافوق‌هایش برای شرکت در یک پروژه بزرگ در جنوب منصوب شد. او جوان‌ترین مهندس در تیمی بود که برای آن کار تعیین شده بود. وقتی وین این موضوع را به توی اطلاع داد، شگفت‌انگیزترین چیز این بود که به نظر نمی‌رسید توی از پیشرفت کوچک او به اندازه معمول خوشحال باشد.

نگران این هستی که یه مدت از هم دور باشیم؟

توی مدت زیادی ساکت ماند. بالاخره به حرف آمد:

من باردارم.

آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد که لحظه‌ای مبهوت شد. بالاخره، در حالی که احساساتش آشفته بود، او را محکم در آغوش گرفت. در آن سال، او فقط بیست و پنج سال داشت و او بیست و چهار سال. آنها در ابتدای کار خود بودند و اگرچه مدتی بود که عاشق هم بودند، اما هیچ‌کدام به ازدواج فکر نکرده بودند. پس از روزها فکر عذاب‌آور، پیام‌های بی‌شماری که قصد ارسال داشت اما سپس حذف کرد، سرانجام با خجالت از او پرسید که آیا می‌تواند کمی بیشتر به او فرصت دهد. او می‌ترسید که هنوز برای پدر شدن آماده نباشد.

- می‌دانم که این تصمیم سخت و دردناکی خواهد بود. اما بعداً فرصت‌های دیگری خواهیم داشت و قول می‌دهم که تمام عمرم را صرف جبران آن برای تو خواهم کرد.

توی با حالتی بسیار عجیب به او نگاه کرد. سپس، ناگهان، لبخندی زد:

- شوخی کردم.من که هنوز کاری نکردم.

رفتار آرام او، او را دستپاچه و شرمنده کرد. روز بعد، او برای عذرخواهی به اتاق اجاره‌ای او رفت، اما متوجه شد که او تازه آنجا را ترک کرده است. وقتی به شرکت او رفت، به او گفتند که او استعفا داده است. او با عجله از همه دوستانش پرسید اما هیچ خبری دریافت نکرد. او به زادگاه توی رفت، اما روستاییان گفتند که او مدت زیادی است که به آنجا نرفته است و پدربزرگ و مادربزرگش چند سال پیش فوت کرده‌اند.

توی برای همیشه از زندگی او ناپدید شده بود.

با گذشت زمان، اوضاع به تدریج آرام شد. او با چند دختر دیگر آشنا شد، اما همه آن روابط پایان یافت و تنها کارش به عنوان تنها مایه آرامش او باقی ماند.

* *
*

مهندس لو هوانگ وو هرگز نمی‌توانست بفهمد که آن هنرمند هنگام نقاشی فانوس دریایی در باران به چه چیزی فکر می‌کرد، هرچند بعدازظهرهای بی‌شماری را در بالکن آن خانه کوچک گذرانده بود و دختر را در حال رنگ‌آمیزی هر خط تماشا می‌کرد. در آن سال او بسیار جوان بود و دکل سیگنال در مویی دا اولین پروژه‌ای بود که در آن شرکت کرد.

شاید به همین دلیل بود که قبل از بازنشستگی، می‌خواست برای آخرین بار به اینجا بیاید و آن را ببیند. مانند فانوس دریایی باستانی، تیر چراغ برق هنوز آنجا ایستاده و طوفان‌های بی‌شماری را پشت سر گذاشته است. تنها هنرمندی که او در آن زمان می‌شناخت، به همراه همسرش به خارج از کشور نقل مکان کرده است.

با تعجب پرسید: «پس، بعد از اتمام مشاوره‌ات برای پروژه بندر ۵ ستاره، بازنشسته می‌شوی؟»

مهندس لو هوآنگ وو به آرامی گفت: «با تجربه‌ای که دارید، حتماً متوجه مشکلاتی شده‌اید که هنگام تنظیم این طرح برای به حداکثر رساندن سود وجود دارد. من این نظر را در جلسه آینده بین طرفین قبل از رفتن ارائه خواهم داد. ممکن است آنها گوش دهند یا ندهند، اما این مسئولیت من در قبال حرفه‌ای است که انتخاب کرده‌ام.»

- دیشب، در گزارشی که به شرکت ارائه دادم، این نکات را نیز یادداشت کردم، به امید اینکه مافوق‌هایم موضوع را به طور جامع بررسی کنند.

بعد از کمی سکوت، ادامه داد:

ببخشید اگه یه کم فضولی می‌کنم، اما بعد از بازنشستگی قصد داری چیکار کنی؟

مهندس پیر برگشت تا به دریا نگاه کند. باران همچنان بی‌وقفه می‌بارید. آب خاکستری گهگاه با موجی سفید متلاطم می‌شد.

همسرم چند سال پیش فوت کرد و فرزندانم همگی بزرگ شده‌اند، بنابراین دیگر وابستگی زیادی به زادگاهم ندارم. شاید شروع به انجام کارهایی کنم که در جوانی فرصت انجام آنها را نداشتم، مثلاً نقاشی. می‌دانید، من قبلاً رویای هنرمند شدن را داشتم، اما والدینم مرا به سمت مهندس شدن هدایت کردند زیرا فکر می‌کردند این یک حرفه با ثبات مالی بیشتر است. خنده‌دار است که چگونه من راه درازی را در زندگی پیموده‌ام، اما می‌خواهم به جایی که شروع کرده‌ام برگردم.

این لحظه ناگهان او را به یاد آن بعدازظهر آفتابی در محوطه موزه هنرهای زیبا انداخت، زمانی که توی جلوی نقاشی «خلیج در باران» ایستاد. اگر او به قولش برای رفتن به ماه آبی در آن روز عمل می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ فانوس دریایی همچنان آرام و منتظر آنها در باران ایستاده بود، فقط قلب مردم تغییر می‌کرد.

* *
*

در آخرین صبح اقامتش در شهر، طبق معمول باران می‌بارید، اما وین تصمیم گرفت شنا کند. او از روی شن‌های خنک و مرطوب عبور کرد، لبه امواج را لمس کرد و به آرامی به جلو حرکت کرد. همانطور که مهندس پیر گفته بود، دریا گرم بود و او از احساس غوطه‌ور شدن در امواج آرام و ملایم و ریختن قطرات آب روی صورتش لذت می‌برد.

به هتل برگشت، وسایلش را از چمدان بیرون آورد و قبل از رفتن برای صبحانه پایین رفت. در حالی که منتظر پیشخدمت بود تا غذایش را سرو کند، ناگهان متوجه یک کتابفروشی کوچک در آن طرف خیابان شد که سوغاتی‌های غیرمعمولی داشت.

او قصد داشت بعد از شام به آنجا برود تا چند چیز برای تزئین آپارتمان خالی‌اش در طبقه پنجم بخرد. گذشته از همه اینها، بلو مون جای خاصی در خاطراتش بود و او می‌خواست خاطرات آن مکان را حفظ کند.

سپس، پس از اتمام غذایش و رفتن به سمت ماشینش، ناگهان یادش آمد که چترش را در اتاق هتلش جا گذاشته است. جلوی مغازه آن طرف خیابان جای پارک نبود. فاصله از اینجا تا پیاده‌رو حدود شش متر بود؛ خیابان خلوت بود، اما باران همچنان بی‌وقفه می‌بارید. پس از لحظه‌ای تردید، تصمیم گرفت ماشین را روشن کند و برود.

او در حالی که در امتداد جاده ساحلی به سمت بزرگراه رانندگی می‌کرد و شهر پوشیده از باران را پشت سر می‌گذاشت، با خود فکر کرد: «می‌توانم دفعه‌ی دیگری دوباره به آنجا بیایم.»

همان روز صبح، زنی که صاحب کتابفروشی بود، زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. معمولاً او با پسر ده ساله‌اش در مغازه‌ی آن طرف خیابان صبحانه می‌خورد، اما از آنجایی که شروع تعطیلات تابستانی بود، تصمیم گرفت خودش برای او صبحانه آماده کند. وقتی از پله‌ها پایین می‌رفت، لحظه‌ای کنار نقاشی آویزان بر دیوار مکث کرد. ده سال پیش، وقتی تصمیم گرفت با فرزند متولد نشده‌اش شهر را ترک کند، این نقاشی را با خود به بلو مون آورده بود تا در آنجا زندگی کند.

عنوان این نقاشی «خلیج در باران» است.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
یک داستان شاد

یک داستان شاد

بازار کشور

بازار کشور

زنده باد ویتنام!

زنده باد ویتنام!