Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بهار در کنار رودخانه روستا

در آن سوی رودخانه، مه غلیظی در هوا معلق بود. اردک‌ها شروع به قارقار کردند، اما ماهیگیران هنوز به اسکله نرسیده بودند. تا چشمانش را بست و عطر شیرین و ملایم علف‌های عسل را که در امتداد ساحل رودخانه پخش می‌شد، استنشاق کرد. باد شرقی شدیدی از آن سوی رودخانه وزید و مه و ابرها به آرامی در افق حرکت کردند. ستارگان آسمان مانند ذرات ریز غبار به نظر می‌رسیدند که در خلأ فرو می‌افتادند و آماده بودند تا با نسیمی ملایم پراکنده شوند.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ24/01/2026

در آن سوی رودخانه، صدای ناقوس‌های معبد طنین‌انداز شد. او بلند شد و تور ماهیگیری را بالا کشید. امشب ماهی‌های بی‌شماری آنجا بودند. ناگهان به یاد بی کوچولو افتاد، زمانی که تنها چهار سال داشت؛ هر جا که می‌رفت، بی هم دنبالش می‌رفت. یک بار، بی با دیدن دسته‌ای انبوه از ماهی‌ها که در توری که تازه بالا کشیده بود، لول می‌خوردند، دستش را دراز کرد و یکی از آنها را برداشت و مدت زیادی به آن خیره شد. چشمانش پر از اشک شد و به پدرش نگاه کرد و زمزمه کرد: «بابا، ماهی‌ها را دوباره به رودخانه رها کن! خیلی دلم برایش می‌سوزد!» پرسید: «پس چه بخوریم؟» کودک التماس کرد: «من می‌توانم برنج بخورم!» او فرزندش را نوازش کرد، بی‌صدا گوشه‌ای از تور را عقب کشید و اجازه داد ماهی‌ها جلوی صورت شاد فرزندش به رودخانه بیفتند.

او بلند شد و چراغ نفتی را بالا آویزان کرد. در مه غلیظ، فقط سقف هلالی شکل و منحنی بتکده پایینی به طور کمرنگی دیده می‌شد. سطح آب می‌درخشید و خوشه‌های ابر را که به آرامی به درون رودخانه می‌رفتند، منعکس می‌کرد. نسیم ملایم بهاری می‌وزید و عطر خاکی خاک آبرفتی را با خود حمل می‌کرد، مخلوط با عطر زنجبیل جوشان و عطر شیرین برنج چسبناک تازه کوبیده شده.

رودخانه بی‌حرکت ایستاده بود، انگار جریان داشتن را فراموش کرده بود. در میان صدای برخورد آب با ساحل، صدای قدقد مرغ آبی به گوش می‌رسید. پارویی که در دست داشت، به طور مرتب و پیوسته آب را می‌شکافت. محل پهلوگیری کشتی چو خالی بود؛ مطمئناً در این ساعت کسی از رودخانه عبور نمی‌کرد. تاها قایق را به سمت ساحل هدایت کرد و آن را به سمت ساحل شنی هل داد. در لبه آب، یک ماهی به شدت تکان خورد و دوباره به داخل رودخانه سر خورد؛ ماهی دیگری درست زمانی که قایق را به ساحل هل داد، در علف‌های خشک و درهم‌تنیده گیر افتاد و جریان آب به فرار آن کمک کرد.

شب تاریک بود. در امتداد رودخانه موی، او در میان درخشش فسفری کرم‌های شب‌تاب پراکنده در امتداد بیشه‌های بامبو قدم می‌زد. از اینجا، می‌توانست خانه کوچک را که در پشته شنی وسیع قرار داشت، ببیند. وقتی آنها تازه ازدواج کرده بودند، او را به پشته شنی برده بود تا روز فرخنده برای حفر پی را بررسی کند. روستاییان، که داستان را می‌دانستند، همگی آنها را از این کار منع کردند و به آنها گفتند که به روستای مرکزی نقل مکان کنند و پرسیدند که چرا باید به این پشته شنی که روز و شب بادخیز است، بیایند. او فقط لبخند زد و با هم گاری گاو نر پر از آجر را هل دادند تا "لانه عشق" خود را، همانطور که روستاییان آن را می‌نامیدند، بسازند.

در خانه کوچک، چراغ سایه‌ای از خانم تا می‌انداخت که نشسته بود و مربا را می‌پخت، دستانش پیوسته مربا را در یک لگن آلومینیومی با چوب‌های غذاخوری هم می‌زد، چهره‌اش با آن حالت ملایم آشنا، خمیده بود. با شنیدن صدای قدم‌های سنگینی که به ایوان نزدیک می‌شدند، کارش را متوقف کرد و با لبخند به استقبالش رفت.

«بی امروز زود خوابید؟ چرا برای مامان مربا درست نکردی؟» آقای تا پیراهنش را درآورد و آن را به طناب آویزان کرد و از پشه‌بند نگاهی انداخت. خانم تا در حالی که به آشپزخانه می‌رفت، سینی را برمی‌داشت، آن را روی حصیر می‌گذاشت، برنج را در کاسه‌ای برای شوهرش می‌ریخت و سپس به سمت کاسه مربا که تقریباً خالی بود، برمی‌گشت، گفت: «ظهرها خیلی سرم شلوغ بود که دنبال جیرجیرک بگردم تا بخوابم. فقط چند بار توانستم مربا را برای مامان هم بزنم تا اینکه خسته شدم.» صدای جیرجیر مرغ آبی از رودخانه می‌آمد. آقای تا به آتش سوسوزن اجاق گاز نگاه کرد که برق خاصی به صورت همسرش در نیمرخ می‌تاباند. ناگهان دلش برای او سوخت. تت (سال نو قمری) تقریباً از راه رسیده بود و روستاها پر از تدارکات بودند. خانواده‌اش پیاز ترشی، یک کاسه مربای زنجبیل و بی کوچولو چند دست لباس جدید خریده بودند. اما خانم تا سال‌ها بود که چیزی نخریده بود. از زمان بچه‌دار شدنش، تمام پس‌اندازش برای بی کوچولو بود. بی کوچولو ناگهان از خواب بیدار شد و در خواب زمزمه می‌کرد. خانم تا به رختخواب خزید، فرزندش را در آغوش گرفت و با احساس نفس گرمش، به بی کوچولو اطمینان خاطر داد و او دوباره به خواب رفت.

صدایی مشتاق از اسکله فریاد زد: «قایقران!» لحنش با صدای برخورد آب به ساحل در هم می‌آمیخت. او به سرعت بلند شد، پارو را گرفت و به سمت دروازه رفت.

ماهِ رو به زوال، رنگی عرفانی و اثیری بر رودخانه افکنده بود و حتی تیغه‌های چمنِ پوشیده از شبنمِ کنار رودخانه را که می‌درخشیدند، روشن می‌کرد. مسافری منتظر ایستاده بود، کیفش روی شانه‌اش آویزان بود و شاخه شکوفه هلو در دستش در گرگ و میش می‌درخشید. همین که تاها طناب مهار را باز کردند، مسافر با عجله پایین رفت. عطر خالص و ملایم شکوفه‌های هلو در نسیم رودخانه می‌پیچید. تاها با احتیاط عطر تازه را استنشاق کرد. این شاخه شکوفه هلو، از آن نوع که از شمال آورده شده بود. ناگهان فکر کرد، اگر خانواده‌اش برای تت (سال نو قمری) شاخه‌ای مانند این داشتند، همسر و بی کوچولویش خیلی خوشحال می‌شدند.

مرد در جلوی قایق نشسته بود و در میان صدای ریتمیک پاروها، بی‌هدف به جریان رودخانه نگاه می‌کرد. تاها پرسید: «از راه دوری آمده‌ای که برای تت به خانه برمی‌گردی؟» تاها سعی کردند سر صحبت را باز کنند. «بله... بیش از ده سال از آخرین باری که به زادگاهم سر زدم می‌گذرد.» «از کدام روستا هستی؟» «من اهل ترا لی هستم.» مرد با نگاهی متفکرانه به روستاهایی که پشت سرش در حال دور شدن بودند، خیره شد و با خودش زمزمه کرد: «من فقط برمی‌گردم تا به زادگاهم سر بزنم چون دلم برای زادگاهم تنگ شده، اینجا کسی نمانده. یک عمر سرگردانی، و فقط در این سن است که خستگی را حس می‌کنم، تازه آن موقع است که می‌فهمم، در پایان عمرم، وطنم هنوز همه چیز است...» ناگهان رو به تاها کرد و با لحنی دوستانه پرسید: «همه چیز را برای تت آماده کرده‌ای؟» «بله، ترشی سبزیجات و مربا درست کرده‌ایم. شب سال نو، چند کیک برنجی چسبناک درست می‌کنیم.» تا و مهمانش در میان صدای یکنواخت پاروها، گهگاه درباره تت در روستا گپ می‌زدند.

قایق پهلو گرفت. تا (Thà) میله را به ساحل تکیه داد تا آن را محکم نگه دارد و مرد بتواند به ساحل بیاید. در حالی که مرد هنوز در حال گشت و گذار بود، تا (Thà) به سرعت کیسه‌ها را به ساحل برد و سپس برای کمک به او برگشت.

مرد به آرامی گفت: «متشکرم! برای خانواده‌تان بهاری آرام آرزو می‌کنم!» و اسکناسی را در دستش گذاشت. مرد با مهربانی دستش را تکان داد و گفت: «نیازی نیست پول خرد به من بدهید!» سپس خم شد، شاخه شکوفه هلو را برداشت و در دستش گذاشت. «آن را به خانه ببر تا برای تت به نمایش بگذاری! آن را هدیه‌ای از طرف من به خانواده‌ات بدان!» با این حرف، او به سرعت به ساحل رفت، با عجله کیف‌هایش را روی شانه‌اش انداخت و برگشت تا برود. لحظه‌ای بعد، تا به یاد آورد و از پشت سرش صدا زد: «متشکرم، آقا! برای خانواده‌تان سال نوی سالم و پررونق آرزو می‌کنم!»

آن پیکر بلندقامت در تاریکی ناپدید شد و تا بی‌حرکت ایستاد و تماشا کرد. شاخه شکوفه هلو در دست او به رنگ قرمز روشن می‌درخشید و در باد شمال تکان می‌خورد. در پهنه وسیع رودخانه، تنها او و شاخه کوچک باقی مانده بودند، مانند پیامی خاموش: "وطن همه چیز است." او به آرامی شاخه را در قایق گذاشت و به ابرهای پف‌داری که به آرامی در آسمان بلند شناور بودند، خیره شد.

به محض رسیدن به دروازه، دختر کوچکم را دیدم که با نگرانی کنار در منتظر بود. به محض اینکه مرا دید، با عجله بیرون دوید و فریاد زد: «خواب تو را دیدم، بابا! از خواب پریدم!» در حالی که داشت پچ پچ می‌کرد، ناگهان متوجه شاخه گلی در دست پدرش شد و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. در حالی که شاخه شکوفه‌های هلو را با هر دو دست بالا گرفته بود، به داخل خانه دوید تا آن را به مادرش نشان دهد.

خانم تا، که کنار شومینه ایستاده بود، از جا بلند شد و با دیدن شاخه گل رز پر جنب و جوش وسط خانه، مبهوت شد. "خیلی زیباست!" او فریاد زد. رو به شوهرش کرد و گفت: "این گل‌های زیبا از کجا آمده‌اند؟" آقای تا لبخندی زد و همسرش را به خود نزدیک‌تر کرد. "مسافری که از رودخانه عبور می‌کرد، آنها را به ما داد!" چشمانش برق زد و لبخند آرامش‌بخشش چهره‌اش را روشن کرد. او از داربست بالا رفت، صندوقچه‌ای را پایین آورد و آن را باز کرد تا گلدانی چینی پیدا کند که شاخه شکوفه هلو را در آن قرار دهد - گلدانی گرانبها که از نسل پدربزرگش به او رسیده بود. روی میز چوبی، شاخه شکوفه هلو شکوفا شد. بی کوچولو، از زمانی که پدرش برگشت، بی‌قرار بود، با تحسین گل‌ها به این سو و آن سو می‌دوید و چهره‌اش از شادی می‌درخشید.

صدای دمپایی‌های آهسته و کشیده در ایوان پیچید. خانم «تام» پیر از خانه‌ی پشت سرش، قوز کرده، وارد شد و دو کیک برنجی و یک کیسه کیک دیگر را در دست داشت. با صدای گرفته فریاد زد: «بی! کیک‌هایی که تازه درست کرده‌ام هنوز داغ هستند!» تاها بلند شدند و به او کمک کردند بنشیند. خانم «تام» در حالی که لب‌هایش را می‌مالید، بارها به پشتش زد. «بچه‌هایی که دور کار می‌کنند هنوز به خانه نیامده‌اند. من در خانه حوصله‌ام سر رفته، برای همین آمدم پیش «بی» کوچولو بنشینم تا گرم بمانم.» «درسته، مادربزرگ! بیا و پیش من بمان!» بی فرصت را غنیمت شمرد و دوید و در آغوش خانم «تام» آرام گرفت و زمزمه کرد: «ببین مادربزرگ! امسال خانه‌ی ما گل‌های قشنگی دارد!» «اوه، اوه... من اینجا می‌نشینم و شکوفه دادن گل‌ها را تماشا می‌کنم!» خانم «تام» دختر کوچک را در آغوش گرفت و عطر شیرین موهایش را استنشاق کرد. ناگهان، تاها دست دراز کرد و دست همسرش را گرفت. سایه‌ها روی دیوار در نور لرزان آتش سوسو می‌زدند.

از دور، صدای ناقوس‌های ها پاگودا طنین‌انداز بود، نوای ملایم آنها مانند انتظار مشتاقانه برای رسیدن بهار در آستانه‌ی در بود...

داستان‌های کوتاه از وو نگوک جیائو

منبع: https://baocantho.com.vn/xuan-ben-ben-que-a197550.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
آفتاب بعد از ظهر در کوچه قدیمی

آفتاب بعد از ظهر در کوچه قدیمی

نمای کلی از کمون ین تان

نمای کلی از کمون ین تان

عزیزم - ویتنام شاد

عزیزم - ویتنام شاد