![]() |
وقتی سم دستم را گرفت و در نور خورشیدِ یک بعد از ظهرِ نزدیک به تت (سال نو قمری) قدم زدیم، قلبم سرشار از احساسات شد. با نفس عمیقی از هوای بهاری، عطر غنی آفتاب، باد، شکوفههای زرد زردآلو و نیروی حیاتِ پر جنب و جوش درختان اطراف را حس کردم. مثل همیشه، روزهای قبل از تت را به خود تت ترجیح میدهم. حس انتظار، هیجان، قدم زدن در خیابانها یا تزئین خانه... خاطرات کودکیام را زنده کرد، زمانی که هر تت مینشستم و برای مادربزرگم نقاشی میکشیدم تا به دیوار آویزان کند، یا با دوچرخه به بازار منطقه میرفتم تا کاغذ گلدار بخرم تا محراب را برای جشن و سرور بیشتر تزئین کنم.
حالا من و سم در میان فضای شلوغ تعطیلات تت که به زودی برگزار میشود، قدم میزنیم. چهره همه درخشان است. چهره من هم همینطور. کاش میتوانستم برای همیشه در این فضای شاد و آرام زندگی کنم!
سم من را برای قدم زدن در بازار گل برد. بازار با سایههای سبز، قرمز، بنفش و زرد میدرخشید... شکوفههای زرد زردآلو کاملاً شکوفا شده بودند. شکوفههای هلو که از شمال آورده شده بودند، گلبرگهای صورتی ظریفی داشتند. گلایل قرمز، بنفشه بنفش، گل همیشه بهار، گل داوودی زرد... گلهای بیشماری آنجا بودند. امروز، من یک آئو دای پوشیدم. من همیشه عاشق پوشیدن آئو دای روان و برازنده هستم. مادربزرگم میگفت زنان ویتنامی وقتی آئو دای سنتی میپوشند، زیباترین هستند. من عاشق آئو دای هستم، عاشق میهن عزیزم هستم و هر جنبه زیبای فرهنگ ملیمان را گرامی میدارم. بنابراین، وقتی برای تحقق رویاهای دیرینهام که در کودکی داشتم، به غرب پرواز کردم و به دامن مادربزرگم چسبیدم، در حالی که او برای فروش دستههای سبزیجات و ماهی به بازار میرفت، رویاهایی که جرات نمیکردم به آنها فکر کنم. من همیشه به دنبال راههایی برای تبلیغ فرهنگ کشورم به دوستان بینالمللی بودم. یک بار، سم از دور ایستاد تا فقط تماشایم کند که به انگلیسی درباره آئو دای و سال نو سنتی ویتنامی برای گروهی از دانشجویان آمریکایی توضیح میدادم. او خندید و گفت: «شبیه یک سفیر فرهنگی هستی.» من خندیدم. نمیدانم کی اینقدر احساس اعتماد به نفس کردم.
از یک دختر روستایی ساده که بعدازظهرهایش را صرف جمعآوری سنبل آبی در کنار رودخانه، خشک کردن آنها و بافتن آنها در سبد یا سایر صنایع دستی میکرد تا برای مادربزرگش بفرستد تا در بازار بفروشد، به دانشجوی دانشگاه تبدیل شدم. خوشبختانه، برای گرفتن بورسیه تحصیلی «شکار» کردم و زادگاهم را برای تحصیل در خارج از کشور در سرزمینی دور ترک کردم. مادربزرگم مشتاقانه منتظر من بود. به تدریج از گرمای وجودش، عطر آشنای روغن سبز و تصویر او که با زحمت بارهای سنگین را در بازارهای شلوغ و آرام حمل میکرد، دور شدم.
هر بار که به خانه زنگ میزدم تا با مادربزرگم صحبت کنم، بغض گلویم را میگرفت. سعی میکردم آرام باشم تا او هم در آرامش باشد. میدانستم که دلش خیلی برایم تنگ شده است. دلم برایش سوخت، در سیامین روز سال قمری، تنها در خانه سنتیاش نشسته بودم و خاطرات زمانی را که هنوز در خانه بودم، مرور میکردم و مثل یک پرنده کوچک دورش جیکجیک میکردم. به او گفتم که بعد از پایان تحصیلاتم، به ویتنام برمیگردم تا با او باشم؛ من اینجا برای همیشه ساکن نخواهم شد، حتی با اینکه تحت حمایت مالی قرار گرفتهام و فرصت پیشرفت داشتهام. او لبخند زد، اما چشمانش پر از اشک شد: «مهم نیست کجا هستی، تا زمانی که خوشحال باشی.»
فقط در سرزمین اجدادیام میتوانم واقعاً خوشحال باشم.
با سم در مورد برنامهمان برای بازگشت به ویتنام پس از پایان دوره صحبت کردم. سم فوراً سر تکان داد، تکانی که من را متعجب کرد، چون فکر نمیکردم کسی به مدرنی و انعطافپذیری سم، که اینجا برای یک شرکت معتبر کار میکند و درآمدی دارد که خیلیها آرزویش را دارند... قبول کند که برای زندگی کردن بقیه عمرش به ویتنام برگردد. سم در سرمای غرب مرا در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «چه چیز عجیبی در این مورد وجود دارد؟ ویتنام در قلب من است.» وقتی این حرف سم را شنیدم، بیاختیار زدم زیر گریه، نمیدانم چرا.
در روزهای خنک و پایانی سال در جنوب، با نسیمهای گاهبهگاه سرد، در فرودگاه تان سون نهات فرود آمدیم. در حالی که در سرزمین مادریمان قدم میزدیم، دستهایمان را محکم گرفته بودیم. اولین کاری که پس از بازگشت به سرزمین مادریمان انجام دادیم، رفتن به مزار مادربزرگم برای روشن کردن عود بود. مادربزرگم زنده نماند تا بازگشت من را ببیند. مزار او در یک منطقه دورافتاده حومه شهر، چند ساعت رانندگی دورتر است. جایی که من در آن متولد و بزرگ شدم، جایی که آرامترین و معصومترین روزهای زندگیام را گذراندم. او مرا دوست داشت، از من مراقبت کرد و به من آموخت. او به من آموخت که وطنم را دوست داشته باشم، رودخانه کوچک جلوی خانهمان را که به رودخانه کای میریزد دوست داشته باشم و مزارع طلایی برنج را دوست داشته باشم.
بهار در جنوب پر جنب و جوش است، خیابانها روشن و شلوغ. مردان و زنان جوان با شور و هیجان در خیابانها قدم میزنند و عکسهای سال نو میگیرند، میخکهای قرمز روشن در دست دارند و لباسهای شیک پوشیدهاند. ما به سمت ساحل رودخانه رفتیم و به شهر آن طرف رودخانه خیره شدیم، شهری که دورهای از ادغام و توسعه درخشان را پشت سر میگذارد. سام در گوشم زمزمه کرد:
زادگاه من خیلی زیباست!
سرم را تکان دادم، به آرامی در آغوشش فشردم، و حس نرم و گرمی از شادی را احساس کردم!
جنوب گرم و آفتابی است. بهار آرام است. احساس میکنم امید تازهای در قلبم طلوع میکند. زمانی فکر میکردم غرب «سرزمین موعود» است، جایی که برای مدت طولانی در آن ساکن خواهم شد. اما با زندگی در آنجا، با احساسی از اشتیاق برای خانه در قلبم، درد و اندوهی طاقتفرسا را احساس کردم. یادم میآید که در یک صبح سرد و گزنده، در وسط یک خیابان شلوغ، از شدت گریه منفجر شدم، در حالی که اگر در ویتنام زندگی میکردم، به دیدار اقوام میرفتم تا سال نو را به آنها تبریک بگویم، در محراب اجدادی عود روشن میکردم و کیکهای برنجی چسبناک پر از گوشت خوک و خمیر ماش میخوردم که مادربزرگم بعدازظهر سیامین روز سال قمری درست کرده بود. یادم میآید که چگونه اشکهایم جاری شد...
و در نسیم ملایم بهار که نزدیک میشد، سرم را روی شانه سام گذاشتم. ما در طول بهارهای زیبا عاشق یکدیگر شده بودیم و حالا احساس میکردیم که عشقمان به اندازه کافی بالغ شده است تا مهمترین تصمیم زندگیمان را بگیریم...
همچنان که شبهای بهاری کمکم از راه میرسند، صمیمیت و عاشقانهها آغاز میشوند.
غرق در شادی.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/yeu-nhau-trong-nang-xuan-163397.html







نظر (0)