Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

استان تان هوآ، هر چه بیشتر می‌مانم، بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود.

در واقع، هر چه بیشتر از تان هوآ دور باشم، بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود. دیروز، گروه من "کلاس 10A، دبیرستان هائو لوک، 1973-1976" دوباره شلوغ شد. این کلاس عمدتاً از افرادی در دهه 70 یا بالاتر تشکیل شده است که بیشتر آنها در زادگاه خود "گیر افتاده‌اند" و تنها سه یا چهار نفر در جای دیگری زندگی می‌کنند. یکی در وونگ تائو، مدیر بازنشسته دبیرستان است؛ دو نفر در هانوی هستند؛ یکی در های فونگ است؛ و من در پلیکو هستم. من تنها کسی هستم که اصالتاً اهل تان هوآ نیستم، اما همیشه هر وقت فرصتی داشته باشم برمی‌گردم و آنجا را خانه خودم می‌دانم.

Báo Thanh HóaBáo Thanh Hóa22/02/2026

استان تان هوآ، هر چه بیشتر می‌مانم، بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود.

مغازه در کمون تریو لوک از دوران دبیرستان نویسنده بدون تغییر باقی مانده است؛ پس از ۵۰ سال، هنوز آنجاست. (عکس از نویسنده)

هر جا که بروم، همیشه به تان هوآ بودنم افتخار می‌کنم، انگار که واقعاً اهل آنجا هستم.

مادرم اهل نین بین بود. در سال ۱۹۴۵، زادگاهش را ترک کرد و چند سال بعد به تان هوآ نقل مکان کرد. در سال ۱۹۷۵، به زادگاه شوهرش در هوآ بازگشت، جایی که زندگی کرد و درگذشت. این بدان معناست که او تمام جوانی خود را در تان هوآ گذراند و ما خواهر و برادرها را در آنجا به دنیا آورد. به نوبه خود، من و خواهر و برادرهایم نیز جوانی خود را در تان هوآ گذراندیم. پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، من برای تحصیل در دانشگاه به هوآ رفتم و برادر کوچکترم پس از اتمام کلاس هشتم برای ادامه تحصیل به هوآ رفت.

گذشته از سه جایی که مدت زیادی در آنها زندگی کردم - شهر تان هوآ (خیابان باغ گل در آن زمان)، کمون چائو لوک (جایی که کارخانه کبریت‌سازی قرار داشت و مادرم معاون مدیر بود) و کمون تریو لوک (جایی که والدینم تصمیم گرفتند پس از بازنشستگی به جای بازگشت به شهر طبق برنامه، به طور دائم در آنجا ساکن شوند). دلیلش ساده بود: در شهر، حتی خلال دندان هم باید خریداری می‌شد، اما در اینجا می‌توانستند برای بزرگ کردن و آموزش فرزندانشان خودکفا باشند. آنها می‌توانستند هر چیزی را که در فصلش بود بخورند، از حقوق بازنشستگی خود برای حمایت از فرزندانشان استفاده کنند و... برای دوران پیری خود پس‌انداز کنند. در آن زمان، هیچ کس فکر نمی‌کرد که سال ۱۹۷۵ اتحاد دوباره را به ارمغان بیاورد و آنها بتوانند به زادگاه خود بازگردند.

اما خوشبختانه، پدرم در یک شرکت مواد غذایی کار می‌کرد، بنابراین یادم می‌آید که هر وقت به سفرهای کاری می‌رفت، من را با دوچرخه قدیمی‌اش همراه می‌کرد. هر جا که می‌رفتیم، کوپن برنج صادر می‌کرد و وعده‌های غذایی را به عنوان یک... شهروند واقعی گزارش می‌داد. به همین دلیل است که از کودکی به جاهای زیادی سفر کردم و جاهای زیادی را در تان هوآ می‌شناختم.

علاوه بر این، مادرم قبل از کار در کارخانه کبریت‌سازی تان هوآ، در فدراسیون اتحادیه کارگری تان هوآ (نام آن زمان) کار می‌کرد. به دلیل جنگ، او مرتباً از شهر خارج می‌شد. خانواده من دو دوچرخه، دو کوله پشتی، دو پسر و مرغ و تخم اردک داشتند. پدر و مادرم همه چیز را روی دوچرخه‌ها بار می‌کردند و با دوچرخه به محل‌های تخلیه می‌رفتند و در کنار خانواده‌های محلی می‌ماندند. بعدها، آن روزها را روزهای کار میدانی می‌دانستم. و در واقع، آن تجربیات هنوز به وضوح در حافظه من حک شده‌اند.

اینگونه بود که من در تیئو هوا با مردی آشنا شدم که پنج پسر داشت، همگی قوی و سالم، که وعده‌های غذایی‌شان عمدتاً شامل... کاساوا و اسفناج آبی بود. اما هر پسر شیشه سس ماهی با طعم فلفل چیلی مخصوص به خود را داشت که برای هر وعده غذایی بیرون می‌آورد؛ هر کس سس خودش را می‌خورد و اگر تمام می‌شد، از شخص دیگری «قرض» می‌گرفت و روز بعد آن را برمی‌گرداند. و من می‌دانستم که هشتم مارس در تان هوا چقدر وحشتناک است. بعدها، شعر «تان هوا» را نوشتم: «رویای هشتم در من حل می‌شود / تبریک‌های مارس با کلاه‌های مخروطی سفید / شکوفه‌های زردآلو در آسمان پراکنده می‌شوند، در باد خش‌خش می‌کنند / ناگهان من گیج و مبهوت جلوی دروازه معبد می‌ایستم.» یا نگو لوک را به یاد می‌آورم که تا به امروز به نظر می‌رسد هنوز پرجمعیت‌ترین منطقه کشور است.

هر بار که به استان تان هوآ برمی‌گردم، همیشه سعی می‌کنم از مدرسه‌ای که قبلاً در آن درس می‌خواندم - مدرسه راهنمایی تریو چائو، که قبلاً تنها مدرسه راهنمایی برای دو بخش تریو لوک و چائو لوک بود - دیدن کنم - اکنون مدرسه ابتدایی تریو لوک است. جلوی دروازه مدرسه ایستاده‌ام و غرق در خاطرات هستم، به یاد معلمانم می‌افتم، برخی از آنها هنوز زنده هستند و برخی دیگر که فوت کرده‌اند.

دو نفر از معلمانم بعدها شاعر شدند. یادم می‌آید آقای وی، معلم ادبیاتم در دبیرستان هائو لوک، یک بار از من خواست که مجموعه اشعارش را برایش کپی کنم. خدای من، دست‌خط من از او بدتر بود و من هیچ ایده‌ای برای ارائه هنگام کپی کردن شعر نداشتم. وقتی شعر کپی شده را به او برگرداندم، متوجه شدم که خوشحال نیست - این احساسی بود که آن زمان داشتم و از آن زمان تا به حال ناراحت بوده‌ام. وقتی بعد از شرکت در یک کنفرانس دوباره به دیدنش رفتم، خیلی خوشحال شد و با افتخار گفت: «من به چندین شاعر که عضو انجمن نویسندگان ویتنام هستند، درس داده‌ام! این دانش‌آموز مورد علاقه من است.» سه معلمی که نام بردم، شاعر مرحوم ترینه تان سون، شاعر نگوین نگوک کو و من بودیم. او هم شاعر بود، اما شاعر انجمنی. او این را تصدیق می‌کرد، اما از آن زمان اشعار او که من کپی می‌کردم، الهام‌بخش من برای نوشتن شعر بود.

استان تان هوآ، هر چه بیشتر می‌مانم، بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود.

نمایی از کمون تریو لوک - جایی که نویسنده زمانی در آن زندگی و تحصیل می‌کرد. (عکس: ارائه شده)

در مورد خانم نگوین تی کیم کوی، او چندین مجموعه شعر منتشر کرده است و من افتخار داشتم که مقدمه‌ای بر یکی از آثار او - "امواج طنین‌انداز" - بنویسم. او کسی بود که عشق به ادبیات را در من شعله‌ور کرد و باعث شد در دبیرستان با آقای وی آشنا شوم. اینگونه بود که من به شاعری که امروز هستم تبدیل شدم.

و همانطور که گفتم، من هنوز دوستان زیادی در تان هوآ دارم. دوستانی از دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان، و حتی آنهایی که بعداً با آنها آشنا شدم. آنها خاکی و مهربان هستند، بنابراین زمانی بود که با ویت‌جت پرواز می‌کردم اما با این حال چند کیلوگرم بادام زمینی و یک شیشه سس ترش و تخمیر شده ماهی کولی، یک غذای مخصوص محلی، را به عنوان هدیه از یک دوست پذیرفتم. البته، مجبور شدم هزینه اضافی برای کرایه بپردازم و آنها را با تمام احترامی که برای خاطراتشان قائل بودم، در خانه خوردم.

یک روز کسی با من تماس گرفت و گفت که اسمش فوئونگ است، فوئونگ از تان هوآ. ناگهان گفتم: نگوین تاک فوئونگ. طرف مقابل گفت: «آه، بله، درست است، اما حالا اسمش نگوین ون فوئونگ است.» او همکلاسی من از کلاس هفتم بود. پدرش اسم میانی «تاک» را به او داده بود، اما در گویش تان هوآ، «تاکری» به معنای کنترل کردن... گاو است، بنابراین او بعداً آن را تغییر داد. او آن را تغییر داد اما پشیمان شد و گفت: «وای، دوست من، هنوز آن را به خاطر داری. اگر اسم میانی «تاک» را که پدرم به من داده بود نگه می‌داشتم، زندگی خیلی بهتر می‌شد!» سپس دوباره پیام داد: «پوئونگ هنوز «مراحل» ون کونگ هونگ را دنبال می‌کند. تو آن زمان دانش‌آموز خوبی بودی، مخصوصاً در ادبیات، بنابراین عالی است که نویسنده شدی.»

این نوستالژی از چنین خاطرات تکه‌تکه‌شده‌ای سرچشمه می‌گیرد. خیابان‌های مرکز استان اکنون پهن و وسیع هستند، اما هر وقت به جایی که قبلاً کتابفروشی مردم بود و روبروی آن مغازه ساعت‌فروشی ویت دوک قرار داشت برمی‌گردم، آن را به وضوح به یاد می‌آورم، هرچند خیلی چیزها تغییر کرده است.

و اخیراً، پیامی در مسنجر من رسید: «سلام، من دختر مربی مهدکودک کارخانه کبریت‌سازی قدیمی هستم. من همین الان مقاله شما را خواندم که در آن از مربیان مهدکودک کارخانه کبریت‌سازی تان هوآ نام برده شده بود...» و بعد مدت زیادی مات و مبهوت ماندم...

ون کونگ هونگ

منبع: https://baothanhhoa.vn/xu-thanh-cang-lau-cang-nho-277174.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
گل‌های وحشی

گل‌های وحشی

درخت جوان ترمینالیا کاتاپا

درخت جوان ترمینالیا کاتاپا

جزیره کان دائو

جزیره کان دائو