Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

حتی آسمان هم درد را می‌شناسد.

Báo Thanh niênBáo Thanh niên23/02/2025


برخلاف او که دخترش خیلی شبیه فرزند است، او حتی نیازی به مراقبت از نوه‌هایش ندارد. سرش را تکان داد و گفت: «نه اینکه من نیازی به مراقبت از آنها نداشته باشم. دلم برای نوه‌ام خیلی تنگ شده. هر بار که او و مادرش به خانه می‌آیند، صورتم را در موهای نرم و ابریشمی‌اش فرو می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم. اما در مورد دخترم، باید بی‌تفاوت باشم.»

دخترم با افتخار از گرفتن دو پروژه همزمان و اینکه قرار است با افراد فوق‌العاده بااستعدادی کار کند، حرف می‌زد. شنیدن این حرف باعث شد خیلی چیزها را درک کنم. او فوق‌العاده سرش شلوغ است اما آنقدر مشتاق است که اصلاً خسته به نظر نمی‌رسد. سپس صدایش را پایین آورد و گفت که هر روز تا ساعت نه یا ده به خانه نمی‌رسد و بعد تا ساعت یک یا دو بامداد بیدار می‌ماند. کا کئو، که مادرش او را نادیده گرفته، تنها مانده و هر چه گیرش بیاید می‌خورد. همین الان داشت گریه می‌کرد و قشقرق به پا می‌کرد و می‌گفت مادرش او را به کلاس هنر نمی‌برد. اگر پدربزرگش با آنها زندگی می‌کرد، کسی را داشت که او را به مدرسه ببرد و برگرداند و می‌توانست هر طور که دلش می‌خواست درس پیانو و هنر بگیرد. تازه، می‌توانست به جای اینکه بیشتر از مادرش خدمتکار را ببیند، غذاهای گرم و خوشمزه خانگی پدربزرگش را بخورد.

Bầu trời cũng biết đau - Truyện ngắn của Nguyễn Thị Thanh Bình- Ảnh 1.

با شنیدن شکایات دخترش، او واقعاً برای او و نوه‌اش متاسف شد. دخترش از سنین پایین فقر خانواده‌شان را درک کرده بود، بنابراین همیشه دو یا سه برابر بیشتر از دیگران تلاش می‌کرد. در خانه، او همان کاشت و برداشت را انجام می‌داد، اما مزارع آنها همیشه تمیزتر بود، آب زودتر کشیده می‌شد و خاک دیرتر از دیگران خشک می‌شد. دخترش هرگز استراحت نمی‌کرد، بنابراین وقتی برای تحصیل به شهر می‌رفت، دو یا سه شغل اضافی داشت و پول کافی برای شهریه به دست می‌آورد و حتی آن را برای تعمیر حصار برای جلوگیری از آسیب رساندن گاومیش‌ها و گاوها به باغ برای او می‌فرستاد. حالا که او کاری را که دوست داشت انجام می‌داد، مانند ماهی در آب بود، کاملاً مجذوب و بی‌توجه به هر چیز دیگری. طبیعی بود که او کارهای خانه را به او واگذار کند.

- بابا، گربه‌ماهی، هنوز داره این‌ور و اون‌ور می‌دوه، نه؟

دخترش لحظه‌ای مکث کرد اما خیلی زود لبخندی زد.

- بابا، یه فکری بکن، اگه من خونه نباشم، جرات می‌کنه با خدمتکار تنها تو خونه بمونه؟ باید کا کئو رو برگردونیم؛ سگ رو میذاره تو خونه و بعد میره. فقط اگه تو بیای اینجا جرات می‌کنه بیاد تو.

می‌خواست به پدر کا کئو بگوید که به خانه برگردد، اما نمی‌توانست این را به زبان بیاورد. او ذات پسرش را می‌شناخت؛ وقتی لجباز می‌شد، حتی یک ساختمان بتنی مسلح هم نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

او می‌خواست به آنها فرصت آشتی بدهد، اما با توجه به شخصیت دخترش، می‌ترسید که داماد آینده هرگز موفق نشود.

آنها در دوران دانشجویی در جریان یک تبادل فرهنگی بین دو مدرسه با هم آشنا شدند. پسر که هم می‌توانست گیتار بنوازد و هم آواز بخواند، رفتاری هنرمندانه و زبانی چرب و نرم داشت، به نحوی به دختر افسر تدارکات علاقه‌مند شد. دختر تمام تلاش خود را کرد تا از او دوری کند، زیرا می‌دانست که او زن‌باره و غیرقابل اعتماد است. ظاهراً این طرد شدن او را ناراحت کرد و غرور مردانه‌اش را جریحه‌دار کرد. او همچنان به دنبال دختر رفت تا اینکه هر دو شروع به کار کردند.

بعد از فارغ‌التحصیلی، او جدی‌تر شد، کمتر لاف می‌زد و در کارش به موفقیت‌هایی دست یافت. به‌علاوه، چون همیشه با هم بودند، دخترها به حضور او عادت کردند.

او آهی کشید و سپس دختر کوچک، کا کئو، از راه رسید.

- متاسفم که تو را شرمنده کردم و مایه ننگ روستا شدم، بابا. اما اگر به او احساسی نداشتم، این کار را نمی‌کردم.

آن روز، دخترش این را وقتی والدین پسر به ملاقاتش آمدند به او گفت و از او خواست که دختر و پسرشان با هم زندگی کنند. دخترش هم به پسر علاقه داشت، بنابراین او با خوشحالی موافقت کرد. او فکر می‌کرد که بعد از آن عروسی برگزار می‌شود، دخترش لباس عروسی می‌پوشد و او و خانواده همسرش با خوشحالی منتظر نوه‌شان خواهند بود.

چه کسی می‌دانست که بعد از آن جلسه، عروسی‌ای در کار نخواهد بود؟ مردم زحمت کشیده بودند و این همه راه را تا اینجا آمده بودند، با خوشحالی گپ زده بودند و با هم غذا خورده بودند. او از قبل به این فکر می‌کرد که دخترش چقدر زود باید کسی را پیدا کند که باغ را تمیز کند، حیاط را تعمیر کند، در محله بگردد و درخواست کمک کند و از مردم بخواهد چادر و تزئینات را برپا کنند. در ذهنش به یاد آورد که کارت‌های دعوت عروسی را کجا چاپ کند، میز و صندلی، کارد و چنگال، تجهیزات صدا و نور و پذیرایی را کجا اجاره کند - زنان محله این کارها را انجام می‌دادند. عروسی روستایی مانند رستوران‌ها شامل پذیرایی نمی‌شود؛ همه چیز به بسیج منابع موجود بستگی دارد. برگزاری چنین عروسی در روستا نادر است و او قبلاً در سراسر روستا کمک کرده بود. حالا که از آنها کمک می‌خواست، مردم بسیار خوشحال بودند؛ روزها پر جنب و جوش و شلوغ می‌شد. او تمام مقدمات را برای فرستادن دخترش به خانه شوهرش انجام می‌داد؛ او فقط باید لیست مهمانان را تهیه می‌کرد و لباس عروسی‌اش را پرو می‌کرد. او همچنین باید یک کت و شلوار رسمی اجاره می‌کرد. این یک اتفاق تکرار نشدنی است.

چه کسی می‌دانست درست زمانی که خانواده شوهرش در حال رفتن بودند، دخترش حرفی برای گفتن داشت؟ او از آنها به خاطر آمدنشان تشکر کرد، بابت اینکه باعث ناراحتی آنها شده بود عذرخواهی کرد، اما گفت که عروسی در کار نخواهد بود. او گفت که احساس آمادگی برای همسر یا عروس بودن ندارد و فرزندش همچنان نوه آنها خواهد بود.

هر چقدر هم که او را تحت فشار قرار می‌داد، او فقط پاسخ‌های کوتاهی در مورد بزرگ کردن کودک به تنهایی می‌داد، حتی گریه می‌کرد و می‌گفت که کودک باعث رنج بیشتر پدرش می‌شود. با شنیدن گریه دخترش، او فهمید که او عمیقاً آسیب دیده و رنجیده است. دخترش گفته بود که او هم نسبت به پسر احساساتی دارد و تنها یک قدم تا برداشتن قدم بعدی فاصله دارد. او می‌دانست که حتماً دلیلی وجود دارد و دخترش را سرزنش نمی‌کرد؛ فقط می‌خواست در بار مسئولیتش شریک باشد. با این حال، دخترش حتی در کنار او ساکت ماند. والدین پسر مدام عذرخواهی می‌کردند و می‌گفتند که همه تقصیر پسرشان است و به هر تصمیمی که دخترشان بگیرد گوش می‌دهند. چه با او ازدواج کند چه نکند، آنها همچنان او را عروس خود می‌دانند و به خانه‌شان خوشامد می‌گویند.

دختر بعد از همه چیز آرام ماند و به تنهایی کا کئو را به دنیا آورد. وقتی پدر کا کئو آمد، او اعتراضی نکرد و وقتی پدربزرگ و مادربزرگ پدری کا کئو آمدند تا نوه‌شان را برای بازی به خانه ببرند، او موافقت کرد. گهگاه، او و فرزندش برای غذا به خانه پدربزرگ و مادربزرگ پدری کا کئو می‌رفتند، اما فقط همین.

بارها پدربزرگ و مادربزرگ پدرش از او التماس می‌کردند که اجازه دهد پدرش بیاید و با او و مادرش زندگی کند تا کا کئو بتواند هر دو والدینش را داشته باشد. دخترش فقط لبخندی کمرنگ زد:

همه افراد در دنیا هر دو والدین را ندارند. و همه کسانی که در یک خانواده کامل متولد می‌شوند، انسان خوبی نمی‌شوند.

او طوری صحبت می‌کرد که انگار با خودش حرف می‌زند. مادرش وقتی سه ساله بود فوت کرد. پدربزرگش او را با فرنی برنج و سبزیجات بزرگ کرد. او زیر نگاه ترحم‌آمیز روستاییان بزرگ شد، در میان زمزمه‌هایی مبنی بر اینکه روزی پدرش دوباره ازدواج کند و خواهر یا برادر جدیدی داشته باشد، او را کنار خواهند گذاشت. مردم فکر می‌کردند بچه‌ها درد را نمی‌شناسند، بنابراین او را اذیت می‌کردند و شوخی‌های بی‌رحمانه‌ای با او می‌کردند. دختر به شدت تلافی کرد و بسیاری او را بی‌احترامی خواندند. او با خشم پاسخ داد:

- اگر می‌خواهی از ایجاد دردسر جلوگیری کنی، دهانت را به سمت خانه‌ی خودت بگردان و صحبت کن، سخنانت را به سمت همسایه‌هایت نشانه نگیر!

بارها مجبور شد از طرف دخترش عذرخواهی کند، اما در عین حال به این افتخار می‌کرد که دخترش می‌دانست چگونه از خودش محافظت کند. او آرزو نمی‌کرد که دخترش در آینده به فرد مهمی تبدیل شود؛ فقط امیدوار بود که سالم و سلامت باشد.

داماد آینده تماس گرفت تا از او بخواهد او را ببیند، اما نمی‌دانست چه می‌خواهد بگوید. از دیدگاه یک پدر، هیچ پدری نمی‌توانست با مردی که باعث رنج و عذاب دختر و نوه‌هایش شده بود، مؤدب باشد. هر بار که به دخترش فکر می‌کرد، که نه ماه را به تنهایی گذرانده بود، می‌فهمید چه چیزی بخورد و از چه چیزی اجتناب کند، به تنهایی به بیمارستان می‌رفت و شاهد رشد واضح‌تر فرزندش در سونوگرافی بود. دخترش از حالت تهوع صبحگاهی، استفراغ و سپس دوباره غذا خوردن رنج می‌برد، بدون اینکه به کسی برای تشویق یا ترغیب نیاز داشته باشد. او شیر خودش را می‌خرید و آماده می‌کرد، لباس‌ها و پوشک نوزاد را خودش می‌خرید و می‌شست و آنها را در یک سبد پلاستیکی آماده نگه می‌داشت. حتی شب‌هایی که گرفتگی‌های دردناکی داشت که اشک به چشمانش می‌آورد، خودش را ماساژ می‌داد. او یک مرد بود و کارهای زیادی نمی‌توانست برای کمک به دخترش انجام دهد. با دیدن اینکه او قوی است و به او آرامش می‌دهد، قلبش به درد آمد. آن مرد در تمام این مدت کجا بود؟ دخترش او را سرزنش نمی‌کرد، اما او نمی‌توانست آنقدر بخشنده باشد. والدینش که آدم‌های منطقی بودند، چه فایده‌ای داشتند؟ چند سال گذشته، او به دخترش در مراقبت از کا کئو کمک کرده است و هیچ کس دیگری را ندارد. خب که چی؟ آیا این کافی است؟ کا کئو به تنهایی توسط دخترش مراقبت شده است، در طول دوره‌های بی‌شمار استفراغ، تب، اسهال، شب‌های بستری در بیمارستان و دندان‌هایی که در آمده‌اند. اولین باری که او سینه خیز رفت، اولین لبخندش، اولین غان و غونش، اولین قدم‌هایش، اولین قاشق فرنی‌اش... آیا کسی آن را دیده یا از آن خبر دارد؟

داماد آینده گفت که همه تقصیر خودش است. وقتی والدینش به دیدنش آمدند، تصمیم به ازدواج گرفت. او مدت‌ها دنبال دخترک بود و حالا که به چیزی رسیده بود، از اینکه آن را به دوستانش نشان دهد، احساس غرور می‌کرد. اما وقتی با والدینش به خانه پدرش رفت، متوجه شد که این نتیجه به دلیل پذیرفته شدنش نیست، بلکه به خاطر بچه است. احساس می‌کرد که در این بازی بازنده است. مرد جوانی که همیشه اطرافش پر از دختران زیبا بود، حالا باید تسلیم دختری می‌شد که به زیبایی بقیه نبود و لزوماً به اندازه آنها بااستعداد هم نبود. بنابراین، در طول مشاجره‌شان، نتوانست جلوی مسخره کردن او را بگیرد و گفت که پدرش خیلی باهوش است، او را در میان دریایی از گل‌ها گیر انداخته و حتی مجبورش کرده که با میل خودش وارد گور ازدواج شود. این دام فوق‌العاده بی‌نقص بود، و مطمئناً تا حدودی توسط پدر دختر، پدرش، کمک می‌شد.

- وقتی آن کلمات را گفتم، فهمیدم که اشتباه می‌کنم. او ساکت شد، سرد، لب‌هایش را به هم فشرد. فقط به من نگاه کرد، نه عصبانی، نه خشمگین، لبخندی سرد زد و گفت: «پس، این قبر به تو خوشامد نمی‌گوید!»

پسر سرش را خاراند.

- می‌دونم که خودت تنهایی بزرگش کردی، بابا. برای اون، تو همه چیز بودی - دنیایش، برادرش، دوستش، خانه‌اش، غرورش. من اشتباه می‌کردم بابا. حق داشت که می‌گفت من غیرقابل اعتمادم. سال‌هاست که همه کار کردم، همه چیز را امتحان کردم، اما او هنوز مرا نبخشیده، حتی بعد از اینکه شنیده قرار است ازدواج کنم.

سریع دستش را تکان داد:

- چطور می‌توانستم حضور ذهن داشته باشم و به کس دیگری نگاه کنم؟ از دوستانم خواستم شایعه را پخش کنند تا ببینم واکنش او چیست. نتیجه این شد که او کاملاً بی‌تفاوت بود، انگار فقط به مکالمه‌ای در اتوبوس گوش می‌داد.

او ساکت نشسته بود و به داماد آینده‌اش نگاه می‌کرد. آن مرد قابل ترحم بود، اما تا حدودی هم مقصر بود. او می‌خواست از طرف او صحبت کند تا دختر و نوه‌اش بتوانند خانه‌ای گرم و صمیمی داشته باشند. متأسفانه، مرد جوان نقطه حساس دخترش را لمس کرده بود.

پس از یک شب فکر کردن، برادرزاده‌اش را فراخواند تا بیاید و با خیال راحت از مزارع و باغ‌ها مراقبت کند. همه به او تبریک گفتند و گفتند که حالا می‌تواند از زندگی آرامی لذت ببرد و منتظر بماند تا دخترش محبتش را جبران کند. او لبخندی زد و گفت که دخترش مدت‌ها پیش لطفش را جبران کرده است؛ نیازی نیست منتظر بماند.

او اول ماه می‌رود. دخترش او را آسمان خود می‌داند، بنابراین حالا آسمان باید کاری برای محافظت از او انجام دهد. آسمان هم درد را حس می‌کند. او مثل وقتی که کوچک بود در کنارش خواهد بود و کا کئو را صبح و عصر به مدرسه می‌برد. هر چیزی که کا کئو بخواهد یاد بگیرد - موسیقی، آواز، نقاشی - او را سرگرم خواهد کرد. آن دو از خودشان مراقبت خواهند کرد تا مادر کا کئو بتواند وقت آزاد داشته باشد تا کاری را که دوست دارد انجام دهد. شاید عصرها چند غذا بپزد، داماد آینده‌اش را صدا بزند تا کا کئو را بیاورد و او را برای شام نگه دارد. سال‌هاست که مادر و دختر به خوبی زندگی کرده‌اند. به عنوان دخترش، او همیشه مجبور بوده خودش را بکشد تا در لباسی که برایش خیلی بزرگ است جا شود. کاش کسی بود که می‌توانست به او تکیه کند، کسی که چیزها را با او تقسیم کند، کسی که غر بزند، کسی که با او گریه کند، کسی که با او بخندد، کسی که با او خوشحال باشد.

این تمام کاری بود که از دستش بر می‌آمد؛ بقیه‌اش بستگی به این دارد که آن دو چطور با قضیه کنار بیایند.



منبع: https://thanhnien.vn/bau-troi-cung-biet-dau-truyen-ngan-cua-nguyen-thi-thanh-binh-185250222170308.htm

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
خنده در جشنواره کشتی در گِل طنین‌انداز است.

خنده در جشنواره کشتی در گِل طنین‌انداز است.

حمام گِل

حمام گِل

نور مهمانی

نور مهمانی