Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دریا و جنگل در یک قلب

یک صبح زود پاییزی، توی هوآ را ترک کردم. زیر نور کم‌رنگ و کم‌رنگ ماه که رو به زوال بود، قبل از اینکه حتی سپیده دمیده شود، اتوبوس بی‌صدا شهر ساحلی را ترک کرد و با سرعت از میان سرزمینی عبور کرد که آسمانش به آرامی در حال تغییر رنگ بود - از آبی لاجوردی امواج به سبز تیره کوه‌ها و تپه‌ها.

Báo Đắk LắkBáo Đắk Lắk22/12/2025

صورتم را به شیشه پنجره چسباندم و گذاشتم باد و غبار سرخ، رگه‌های مبهمی بر قلبم بکشند. چیزی در درونم بی‌ثبات بود. دور از توی هوا، صدای زمزمه امواج را با خود حمل می‌کردم و آن را در میان فلات بادخیز قرار می‌دادم و مانند سازی زهی به قلبم گوش می‌دادم - هر ارتعاش، خاطره‌ای، لحظه‌ای از حسرت. در اعماق وجودم، احساس می‌کردم پرنده‌ای کوچک هستم که به سوی افقی جدید پرواز کرده است، جایی که فلات با صداهای پرطنین و دلنشین ناقوس‌ها و طبل‌ها مرا فرا می‌خواند، اما با اشتیاق به لانه آرام خود در سرزمین مادری‌ام، برمی‌گشتم.

تصویر تصویر: Huu Nguyen
تصویر تصویر: Huu Nguyen

در اولین روزهای اقامتم در ارتفاعات، احساس می‌کردم که در سرزمینی افسانه‌ای با خاک سرخ و بادهای جنگل وسیع سرگردان شده‌ام. در اینجا، مزارع قهوه مانند فرشی سبز تا دامنه کوه‌ها امتداد یافته بودند. ردیف‌های مستقیم درختان کائوچو مانند ارتشی خاموش ایستاده بودند و از خیابان‌های شهر در برابر آفتاب بعد از ظهر محافظت می‌کردند. در امتداد جاده‌هایی که به نام قهرمانان نامگذاری شده بودند، قدم می‌زدم، نام‌های ناآشنایی که هنوز نتوانسته بودم در حافظه‌ام حک کنم. از بلوار وو نگوین جیاپ تا خیابان له دوان و سپس تا اداره آموزش و پرورش در امتداد خیابان نگوین تات تان، درختان باستانی در دو طرف، شاخه‌های خود را بی‌صدا در هم تنیده بودند، گویی به مسافر خوشامد می‌گفتند و داستان‌هایی مانند حماسه‌های بی‌پایان جنگل وسیع را زمزمه می‌کردند.

شب‌هایی بود که در میان خوابگاه‌های دانشگاه تربیت معلم، از میان سایبان درختان کهن ماگنولیا به بیرون نگاه می‌کردم و ماه را می‌دیدم که مانند قایقی نقره‌ای به صورت مورب در آسمان آویزان بود. ناگهان قلبم پر از صدای امواج زادگاهم می‌شد و مرا به حس نوستالژی عمیقی بیدار می‌کرد. آن بعدازظهرهای خنک را به یاد می‌آوردم که با دخترم به ساحل می‌رفتیم تا بادبادک هوا کنیم. خش‌خش ترد و شکننده شن‌های سفید زیر پاهایم را به یاد می‌آوردم. نوازش ملایم امواج را روی پوستم، مانند دست یک دوست قدیمی، به یاد می‌آوردم. صداهای بم و طنین‌انداز ماهیگیرانی را که صید خود را به ساحل بازمی‌گرداندند، صداهای شلوغ و پر سر و صدای زنانی را که سپیده دم ماهی می‌فروختند، به یاد می‌آوردم. غذاهای گرم و شاد و پر از خنده را که با فرزندانم دور خانواده کوچکم جمع می‌شدیم، به یاد می‌آوردم...

زمان، مانند رودخانه‌ای که از پیچ و خم‌های بی‌شماری عبور می‌کند، شگفتی‌های اولیه را از بین برده است. من شروع به دیدن بوآن ما توت از طریق چشمان یک فرد آگاه کردم: من عاشق هوای خنک و مه‌آلود در مه صبحگاهی، پرندگانی که در بالای درختان یکدیگر را صدا می‌زنند، عطر قوی قهوه مانند عشق پنهانی بین زمین و آسمان بودم؛ من حتی عاشق باران‌های ناگهانی بودم که به سرعت می‌آمدند و می‌رفتند و آسمانی صاف و عطر غنی زمین مرطوب را به جا می‌گذاشتند؛ من مسابقات فوتبال آتشین، نوشیدن‌های آخر شب زیر نور ماه در خوابگاه‌های آرام کارمندان دولتی که دور از خانه کار می‌کردند مانند من را به یاد آوردم؛ من حتی عاشق نحوه صحبت کردن و خندیدن آهسته مردم بوآن ما توت، محکم مانند زمین، گرم مانند خورشید طلایی که بر فراز تپه‌ها گسترده شده است، بودم... بوآن ما توت روح مرا با آغوش وسیع جنگل، با محبتی عمیق مانند سنگ بازالت که در فصول باران و آفتاب آرام می‌خوابد، لنگر انداخته است.

در بازگشتم به توی هوآ، امواج مانند یک تجدید دیدار خاموش به ساحل برخورد می‌کردند، شن‌های طلایی زیر پا خش‌خش می‌کردند و باد مانند عضوی شاد از خانواده که کودکی را که به خانه بازمی‌گشت در آغوش می‌گیرد، به سینه‌ام هجوم می‌آورد. در میان زمزمه امواج که نامم را فریاد می‌زدند، طنین عمیق دیگری را در قلبم شنیدم، مانند صدای یک دوست قدیمی که مرا در یک تجدید دیدار شاد در ارتفاعات صدا می‌زد. آن اولین صبح در بوئون هو را به یاد می‌آورم، پوشیده از مه. نور خورشید طلایی را که مانند یک نت موسیقی طولانی و ماندگار بر روی ردیف‌های مستقیم درختان کائوچو می‌تابید، به یاد دارم. هوای تازه و خنک شهر را به یاد دارم. عطر ضعیف قهوه را در نسیم به یاد دارم. جاده‌های پوشیده از درخت را به یاد می‌آورم... ناگهان فهمیدم که قلبم به دو قسمت تقسیم شده است. یک نیمه به سمت دریا متمایل بود، جایی که خاطرات کودکی پر از زمزمه امواج آبی بود، جایی که دوستان، خانواده و عزیزان هر روز در هماهنگی با ریتم اقیانوس زندگی می‌کردند. نیمه دیگر متعلق به جنگل بود، فصلی از شکوفه‌های قهوه که آسمان را سفیدپوش کرده بود، عطر معطر درختان میوه...

من مانند مسافری هستم بین دو قلمرو اشتیاق - من هفته‌ای دو بار خواهم رفت و برمی‌گردم تا قلبم محل ملاقات امواج و باد، کوه‌ها و دریا باشد، تا هر بار که چشمانم را می‌بندم، اقیانوس و جنگل وسیع را ببینم که با هم ملودی ملایم و عمیقی از خاطره را می‌خوانند.

ناگهان، ابیات شعری از چا لان وین در اعماق وجودم طنین‌انداز شد: «وقتی اینجا هستیم، اینجا صرفاً جایی برای زندگی است؛ وقتی آنجا را ترک می‌کنیم، زمین بخشی از روح ما شده است!»

منبع: https://baodaklak.vn/xa-hoi/202512/bien-rung-trong-mot-trai-tim-b8305a7/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
من عاشق ویتنام هستم

من عاشق ویتنام هستم

دانش‌آموزان با لباس‌های سنتی آئو دای

دانش‌آموزان با لباس‌های سنتی آئو دای

هنر ویتنامی

هنر ویتنامی