Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گل‌های هورتنسیا در فلات شکوفا می‌شوند.

Báo Thanh niênBáo Thanh niên22/10/2023


دختر، که فقط بیست سال داشت، لنگان لنگان به سمت پنجره کنار تختش رفت. نگاهی به بیرون انداخت و نگاهی اجمالی به زن مسنی انداخت که سبدی از سبزیجات تازه چیده شده را از تپه حمل می‌کرد. زن، با قدی کوتاه و پیشانی پر از چین و چروک، وارد خانه شد و فریاد زد:

«عزیزم، مامان یه عالمه سبزیجات تازه چیده! می‌خوای باهاشون سوپ درست کنم، بجوشونم یا سرخشون کنم؟»

«بله، مامان، لطفا آنها را بجوشانید.»

«باشه، پس بذار مامان اونا رو بجوشونه.»

«اوه، نزدیک بود یادم برود، مامان چند تا میگوی ریز توی نهر گرفته. بعداً آنها را با سبزیجات سرخ می‌کند؛ خیلی خوشمزه می‌شود.»

همانطور که صحبت می‌کرد، دستانش به سرعت حرکت می‌کردند، سبزیجات را قبل از پختن سوپ می‌چیدند و می‌شستند. بطری تقریباً خالی سس ماهی را داخل ماهیتابه ای که سیر در آن در حال جوشیدن بود، ریخت. عطر غذا با نسیم به جایی که نهو ایستاده بود، می‌رسید.

«بوی خیلی خوبی داره مامان!»

«هنوز گرسنه‌ای؟»

«اولش کمی گرسنه بودم، اما حالا بوی غذا آنقدر خوب است که نمی‌توانم تحمل کنم چقدر گرسنه‌ام.»

«من هم گرسنه‌ام... گرسنه‌ام... شکمم قار و قور می‌کند.» صدای دیگری که متعلق به دختری سیزده ساله بود، در میان حرف‌هایش پیچید. او از کودکی از اوتیسم رنج می‌برد، بنابراین حتی در دوران نوجوانی‌اش، هنوز هم مانند یک کودک فکر و عمل می‌کرد.

«یه لحظه صبر کن مامان. الان میام!»

Cẩm tú cầu nở trên cao nguyên Lâm Viên - Truyện ngắn dự thi của Nguyễn Thái Bảo (TP.HCM) - Ảnh 1.

تصویر نمایشی

نهو معمولاً به مادرش در آشپزی کمک می‌کرد، اما امروز پاهایش آنقدر درد می‌کرد که نمی‌توانست به آشپزخانه برود. مادرش با دیدن این موضوع به او گفت که استراحت کند و زیاد تکان نخورد. او غذا را روی میز گرد اتاق نهو گذاشت، جایی که چراغ نفتی سوسو می‌زد. برق هنوز به این قسمت نرسیده بود، بنابراین آنها مجبور بودند شب‌ها به نور آتش تکیه کنند. هر سه نفرشان نشستند تا غذا بخورند. نهو با چوب‌های غذاخوری‌اش چند میگوی داغ برداشت و آنها را در کاسه مادرش گذاشت. سپس رو به خواهر کوچکترش کرد و او را تماشا کرد که ناشیانه سعی می‌کرد میگو را بردارد که لیز خورد و افتاد.

«می‌تونی خودت بیاریش مای؟ بذار من برات بیارمش.»

«من می‌توانم آن را بردارم. تو هم برو و مال خودت را بردار.»

«آره... آره» - با یادآوری نگاه آن دختر کوچک، هم ذوق کردم و هم برایش متاسف شدم.

«بعد از اینکه غذات رو تموم کردی داروهات رو بخور، باشه؟»

«مامان، دکتر گفت کی پایم امروز صبح خوب می‌شود؟»

با شنیدن سوال دخترش، چوب‌های غذاخوری که در دستش بود ناخودآگاه افتاد. او می‌دانست که بهبودی پای دخترش بسیار دشوار خواهد بود. او همچنین مقداری پول پس‌انداز کرده بود تا برای او ویلچر بخرد، زیرا به زودی نهو دیگر نمی‌توانست با عصا راه برود.

«دکتر به مادرت چیزی نگفت. اما فکر می‌کنم اشکالی ندارد. سعی کن داروهای تجویز شده‌ات را مصرف کنی تا فرزندم زود خوب شوی.»

«بله».

در واقع، آن دارو فقط دردهای ناگهانی و دردهایی را که پاهای ضعیف دختر جوان را آزار می‌داد، تسکین می‌داد؛ اما آنطور که مادرش ادعا کرده بود، نمی‌توانست او را درمان کند. اما او دخترش را دوست داشت و نمی‌خواست آسیبی به او برسد، بنابراین هنوز نمی‌خواست این حقیقت تلخ را فاش کند.

نهو و مای از سنین پایین، کودکانی بدشانس و فاقد عشق و محبت خانواده بودند. این دو یتیم توسط زنی از جنوب غربی ویتنام که شوهر یا فرزندی نداشت و برای امرار معاش به دا لات سفر کرده بود، به سرپرستی گرفته شدند. او که بیش از بیست سال در این منطقه زندگی کرده بود، از طریق مشاغل مختلف و کارهای خیریه، شرایط این دو کودک را رقت‌انگیزترین شرایط یافت، بنابراین آنها را به سرپرستی گرفت. آنها خواهر تنی نبودند، اما به دلیل مراقبت‌های این زن مهربان، آنها مانند خواهر و برادر به هم نزدیک شدند. او که به تنهایی برای بزرگ کردن دو فرزند بیمارش کار می‌کرد، پذیرفت که دارایی‌های خود را برای پرداخت هزینه‌های درمان پزشکی آنها بفروشد. اما هرگز شکایتی نکرد؛ او از کاری که انجام داده بود راضی بود. خانه کوچک و موقت روی تپه تنها دارایی باقی مانده اوست که از باران و آفتاب سرپناهی برای او فراهم می‌کند. برای او، تمام دارایی‌های مادی قابل مقایسه با دو دخترخوانده‌اش نیست.

به یاد تپه پوشیده از کاج که در باد آرام گرفته بود. امشب ماه نبود، فقط نور یک چراغ نفتی و چند جرقه کوچک و چشمک زن از کرم‌های شب‌تاب که جفت‌هایشان را صدا می‌زدند. چشمانش بی‌پایان به دوردست‌ها خیره شده بود. او زیبایی طبیعت، اسرار شب را حس می‌کرد و زمانی را به یاد می‌آورد که پاهایش هنوز سالم بودند. پنج سال پیش، به یاد، یک ورزشکار جوان و درخشان دو و میدانی بود که مدال‌های زیادی کسب کرده بود. بزرگترین رویای او این بود که روزی برای تیم ملی رقابت کند. اما آن رویا فقط یک رویا باقی ماند، وقتی که در یک صبح زیبا، پاهایش فلج شدند. با فکر کردن به آن، اشک در چشمان به یاد جاری شد. دختری با این همه رویا و جاه‌طلبی مجبور شد آنها را کنار بگذارد. او احساس بی‌فایدگی می‌کرد و در ناامیدی زندگی می‌کرد. خوشبختانه، او مادربزرگش را ملاقات کرد، که اکنون او را مادر می‌نامد، کسی که به او انگیزه زیادی برای زندگی داد.

«شهر دا لات، واقع در فلات لام وین، بهشتی از انواع گل‌هاست: رز، داوودی، گلایل، ادریسی...» - صدای مای کوچولو به گوش می‌رسید. او داشت کلمات روزنامه‌ای را می‌خواند که دور بسته‌های برنج چسبناکی که مادرش آن روز صبح برای خرید به شهر رفته بود، پیچیده شده بود.

«مای، میشه دوباره اون قسمت مربوط به گل رز، گل داوودی، گلایل و میخک... یا هرچی که بود رو برام بخونی؟»

«گل رز، گل داوودی، گلایل، ادریسی.»

«درسته! گل ادریسی.»

او که هنوز گیج بود پرسید: «چی شده خواهر؟»

«من هم نمی‌دانم. نمی‌فهمم چرا وقتی اسم این گل را می‌شنوم، احساس خاصی پیدا می‌کنم. به نظرم زیباست.»

اگرچه او در دا لات زندگی می‌کرد، اما به دلایلی، نهو قبلاً هرگز گل هورتانسیا ندیده بود، بنابراین وقتی نام آن گل را شنید، برایش عجیب بود و واقعاً می‌خواست آن را ببیند.

«آیا روزنامه عکسی از آن گل دارد؟ می‌توانید آن را به من نشان دهید؟»

یادت باشد روزنامه‌ای را که مای به او داده بود، سریع برداری. یک ناامیدی تلخ: روزنامه عکسی از گل نداشت، یا اگر داشت، فقط یک عکس سیاه و سفید بود که رنگ‌های واقعی آن را پنهان می‌کرد.

یادت باشد از مای بپرسی: «می‌دانی گل ادریسی چیست؟»

دختر با لحنی کوتاه پاسخ داد: «نمی‌دانم،» چون واقعاً نمی‌دانست.

«باشه، برو بخواب. داره دیر میشه.»

آن شب، نوهو بی‌خواب از این پهلو به آن پهلو می‌شد. او در مورد نام گل فکر می‌کرد و آرزوی دیدن آن را داشت.

صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شد، نوهو از مادرش درباره گل‌های ادریسی پرسید. عجیب اینکه مادرش نه تنها جوابی به او نداد، بلکه از او دور شد. برای اولین بار، او از رفتار مادرش نسبت به خودش شوکه شد. معمولاً مادرش به سوالات او به طور کامل پاسخ می‌داد، پس چرا این بار نه؟ نوهو کم کم احساس استرس کرد. هر روز، نوهو گهگاه همان سوال را از مادرش می‌پرسید، اما نگرش او بدون تغییر باقی ماند. او احساس رنجش می‌کرد و نمی‌فهمید مادرش از چه چیزی از او عصبانی است.

یک روز، مای یک دفترچه یادداشت کهنه و فرسوده را از رختخوابش بیرون آورد. دفترچه یادداشت عجیب بود؛ مدت زیادی در خانه بود، اما این اولین باری بود که آن را می‌دید. او به صفحه اول آن رفت و کلمات "دفترچه خاطرات اولین مادر" را دید. با کنجکاوی، شروع به خواندن صفحه به صفحه کرد. در این لحظه، اشک در چشمانش حلقه زد: «یادم هست! پرنسس کوچولوی من. اگرچه من تو را به دنیا نیاوردم، اما همیشه تو را گنج زندگی‌ام می‌دانستم. فقط کاش می‌توانستم زودتر تو را ببینم تا کمبودهایت را جبران کنم. اوه، من همچنین از خانم هونگ، رئیس پرورشگاه، شنیدم که وقتی از کنار مزرعه گل‌های ادریسی روی تپه رد می‌شد، صدای گریه دختر بچه‌ای را که در جعبه‌ای از جنس یونولیت دراز کشیده بود، شنید. او نزدیک‌تر رفت و سریع بچه را برداشت. در آن زمان، تو در آغوش خانم هونگ بسیار خوش‌رفتار بودی. گریه کردن را متوقف کردی و لبخند زدی. نور خورشید صبحگاهی که بر مزرعه گل‌های ادریسی می‌تابید، همراه با لبخند معصومانه‌ات، بسیار زیبا به نظر می‌رسید. شنیدن داستان خانم هونگ باعث شد فرشته کوچکم را بیشتر دوست داشته باشم. تو در میان گل‌های ادریسی رها شده بودی، بنابراین نمی‌خواهم آن گل‌ها بعداً با زندگی تو مرتبط شوند، زیرا برایت خوش‌شانسی نمی‌آورند.»

یادت باشد که صفحات را ورق بزنی و بخوانی، تا اینکه به آخرین صفحه رسید. مکث کرد و با دقت هر کلمه را خواند: «یادت باشد، انگار چیزی که تمام این مدت به آن فکر می‌کردم اشتباه بود. من واقعاً دوستت دارم، اما دیگر نباید چیزی را از تو پنهان کنم. امروز به شهر رفتم تا برایت یک ویلچر سفارش بدهم. پاهایت الان خیلی ضعیف شده‌اند و بهبودی برایشان سخت است. نشستن روی ویلچر برایت بهتر از استفاده از عصا است. من تو را هل می‌دهم؛ هر جا که بخواهی بروی، تو را می‌برم. اگرچه پیر هستم، اما هنوز قدرت کافی برای محافظت از تو را دارم. لطفاً به من اعتماد کن. امروز بعد از ظهر ویلچر را برمی‌گردانم و به تو هدیه‌ای می‌دهم. شاید ارزش مادی نداشته باشد، اما ارزش معنوی زیادی برایت خواهد داشت. فکر می‌کنم از این هدیه خوشت بیاید.»

با خواندن این بخش، نهو ناگهان دیگر در مورد پاهایش احساس غم یا شرمساری نکرد؛ او مدت‌ها پیش این را پیش‌بینی کرده بود. او به مادرش افتخار می‌کرد و در مورد هدیه‌ای که امروز بعد از ظهر دریافت می‌کرد، کنجکاو بود. در دفتر خاطرات همچنین به محبت مادرش به مای و برنامه‌های خیریه آینده او اشاره شده بود.

غروب بر فراز فلات بادخیز لام وین در حال فرا رسیدن بود. نور مایل خورشید سایه‌هایی بر مادر و دو فرزندش که روی تپه بودند، می‌انداخت. عطر گل‌های زیبا هوا را پر کرده بود. نهو در حالی که روی صندلی چرخداری که مادرش هل می‌داد نشسته بود، نفس عمیقی کشید تا از فضای طبیعی لذت ببرد. اما او نمی‌توانست چیزی ببیند زیرا چشمانش با پارچه‌ای پوشانده شده بود تا اینکه هدیه را دید.

با شنیدن صدای توقف چرخ‌ها، حدس زد که اتفاق واقعاً جادویی‌ای در شرف وقوع است.

«رسیدیم، حالا می‌تونی چشم‌بندت رو برداری.»

دشتی باشکوه از گل‌ها در برابر چشمانش گشوده شد. گل‌ها گرد و پرپر بودند، در رنگ‌های متنوع: صورتی کم‌رنگ، آبی روشن، سفید خالص. برخی از گل‌ها ترکیبی از دو رنگ بودند که واقعاً فریبنده بودند. او از شادی منفجر شد؛ این اولین بار در زندگی‌اش بود که چنین گل‌های زیبا و دوست‌داشتنی می‌دید.

«خوشت اومد؟»

«خیلی دوست دارم.»

«می‌دانی این چه نوع گلی است؟»

«مامان، این گل‌ها چه جور گل‌هایی هستند؟ خیلی قشنگند.»

«اینها گل‌های ادریسی هستند، هدیه‌ای که مادرت برایت عزیز داشته است. و این هم پاسخ سوالی است که سال گذشته از من می‌پرسیدی. متاسفم که این همه مدت باعث نگرانی‌ات شدم.»

«بله، مامان، از شما خیلی ممنونم.»

معلوم شد که مادر نهو مخفیانه بذرها را کاشته و این گل‌ها را کاشته است. او در تمام این مدت چیزی نگفته بود تا برای دخترش سورپرایزی خلق کند.

«می‌دانی، وقتی این گل‌ها را کاشتم، خیلی مردد بودم چون خاطرات ناخوشایندی را برایت زنده می‌کنند. اما اشتیاق تو برای دیدن این گل‌های ادریسی بود که باعث شد تصمیم بگیرم آنها را بکارم. گاهی اوقات، حتی اگر اوضاع زندگی خوب نباشد، نباید برای همیشه از آنها دوری کنیم. فقط سعی کن با آنها روبرو شوی، چون چه کسی می‌داند، غم می‌تواند به شادی تبدیل شود.»

«من همه چیز را می‌دانم، مامان.»

«کی اینو بهت گفته؟»

«مامان، بابت خوندن دفتر خاطراتت متاسفم.»

«اشکالی نداره، دیر یا زود می‌فهمی، فقط مسئله زمانه.»

«چرا مامان به جای اینکه گل‌های خواهر بزرگترم را بکارد، فقط گل‌هایی که داشتند رشد می‌کردند را برای او نچید؟!» - مدام از مادرم می‌پرسیدم و گیج شده بودم. دخترک ساده‌لوح به نظر می‌رسید، اما گاهی اوقات ایده‌های خیلی خوبی به ذهنش می‌رسید.

«چون مامان می‌خواهد نهو زندگی جدیدی مثل این گل داشته باشد. در ابتدا، این فقط یک دانه‌ی بکر بود و در طول سال‌ها، به یک گل زیبا و درخشان تبدیل شده است. آن زنبورهای عسل را می‌بینی؟ به لطف آنها، گل به راحتی گرده افشانی می‌شود و برعکس، به لطف گرده، زنبورها منبع غذایی دارند. در مورد ما انسان‌ها هم همینطور است؛ ما به دیگران کمک می‌کنیم، اما ناخواسته، به خودمان هم کمک می‌کنیم.»

نهو با گوش دادن به سخنان صمیمانه مادرش، به پاهایش نگاه کرد. حالا فکر می‌کرد که معجزه ربطی به سالم بودن یا نبودن پاهایش ندارد، بلکه به آنچه از مادرش آموخته بود مربوط می‌شود. زندگی زیبا و مثبت در هر روز، کوله‌بار ضروری مورد نیاز او بود. در آینده‌ای نه چندان دور، او و خواهر کوچکترش راه مادرشان را دنبال می‌کردند و با ویلچرهایشان کارهای داوطلبانه انجام می‌دادند. او به افراد کم‌بضاعت کمک می‌کرد تا گل‌هایی را که آرزویش را داشتند، ببینند، همانطور که امروز، برای اولین بار در زندگی‌اش، نهو توانسته بود گل‌های ادریسی را که در فلات لام وین شکوفا شده بودند، تحسین کند.

Cẩm tú cầu nở trên cao nguyên Lâm Viên - Truyện ngắn dự thi của Nguyễn Thái Bảo (TP.HCM) - Ảnh 2.

قوانین

با جوایزی تا سقف ۴۴۸ میلیون دانگ، زیبا زندگی کنید.

سومین مسابقه «زیبا زیستن» با موضوع «قلبی مهربان، دستانی گرم» بستری جذاب برای تولیدکنندگان محتوای جوان است. شرکت‌کنندگان می‌توانند با ارائه آثاری در قالب‌های مختلف مانند مقاله، عکس و ویدیو ، با محتوای مثبت و احساسی و ارائه‌های جذاب و سرزنده مناسب برای پلتفرم‌های مختلف روزنامه Thanh Nien، محتوای جذابی خلق کنند.

دوره ارسال آثار: از ۲۱ آوریل تا ۳۱ اکتبر ۲۰۲۳. علاوه بر مقاله، گزارش، یادداشت و داستان کوتاه، امسال این مسابقه شامل عکس و ویدیو در یوتیوب نیز می‌شود.

سومین مسابقه «زندگی زیبا» که توسط روزنامه تان نین برگزار می‌شود، بر پروژه‌های اجتماعی، سفرهای خیریه و کارهای خیرخواهانه افراد، کارآفرینان، گروه‌ها، شرکت‌ها و مشاغل در جامعه، به ویژه جوانان نسل Z، تأکید دارد. بنابراین، این مسابقه یک بخش مسابقه جداگانه دارد که توسط ActionCOACH Vietnam حمایت می‌شود. حضور مهمانانی که صاحب آثار هنری، ادبی و هنرمندان جوان مورد علاقه جوانان هستند، به گسترش گسترده موضوع مسابقه و ایجاد همدلی در بین جوانان نیز کمک می‌کند.

در مورد آثار ارسالی: نویسندگان می‌توانند در قالب مقاله، گزارش، یادداشت یا تأملاتی درباره افراد و رویدادهای واقعی شرکت کنند و باید عکس‌هایی از سوژه‌ها را نیز ضمیمه کنند. آثار ارسالی باید فرد/گروهی را به تصویر بکشند که اقدامات زیبا و عملی برای کمک به افراد/جوامع انجام داده‌اند و داستان‌های دلگرم‌کننده و انسانی و روحیه‌ای خوش‌بینانه و مثبت را منتشر می‌کنند. برای داستان‌های کوتاه، محتوا می‌تواند بر اساس داستان‌ها، شخصیت‌ها یا رویدادهای واقعی یا تخیلی باشد. آثار ارسالی باید به زبان ویتنامی (یا انگلیسی برای خارجی‌ها، با ترجمه توسط برگزارکنندگان) نوشته شوند و نباید بیش از ۱۶۰۰ کلمه باشند (داستان‌های کوتاه نباید بیش از ۲۵۰۰ کلمه باشند).

در مورد جوایز: این مسابقه در مجموع نزدیک به ۴۵۰ میلیون دونگ ویتنام جایزه دارد.

به طور خاص، در دسته مقالات ویژه، گزارش‌ها و یادداشت‌ها، موارد زیر وجود دارد: ۱ جایزه اول: به ارزش ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۲ جایزه دوم: هر کدام به ارزش ۱۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۳ جایزه سوم: هر کدام به ارزش ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ و ۵ جایزه تقدیری: هر کدام به ارزش ۳،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

۱ جایزه برای محبوب‌ترین مقاله در بین خوانندگان (شامل بازدیدها و لایک‌ها در Thanh Niên Online): به ارزش ۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

برای بخش داستان کوتاه: جوایز برای نویسندگانی که داستان کوتاه ارسال کرده‌اند: جایزه اول: ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ جایزه دوم: ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۲ جایزه سوم: هر کدام ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی؛ ۴ جایزه تقدیری: هر کدام ۵،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنامی.

برگزارکنندگان همچنین یک جایزه 10،000،000 دونگ ویتنامی به نویسنده مقاله‌ای درباره کارآفرینان نمونه و یک جایزه 10،000،000 دونگ ویتنامی به نویسنده یک پروژه خیریه برجسته توسط یک گروه/سازمان/کسب و کار اهدا کردند.

به طور خاص، کمیته برگزارکننده ۵ نفر را برای تقدیر انتخاب خواهد کرد که هر کدام ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ دونگ ویتنام به همراه جوایز بسیار دیگری دریافت خواهند کرد.

آثار (مقالات، عکس‌ها و ویدیوها) برای شرکت در مسابقه باید به آدرس songdep2023@thanhnien.vn یا از طریق پست (فقط برای بخش‌های مقاله و داستان کوتاه) ارسال شوند: دفتر تحریریه روزنامه Thanh Nien : 268 - 270 Nguyen Dinh Chieu, Vo Thi Sau Ward, District 3, Ho Chi Minh City (لطفاً روی پاکت به وضوح ذکر کنید: شرکت در سومین مسابقه SONG DEP (زندگی زیبا) - 2023). اطلاعات و قوانین دقیق در بخش « زندگی زیبا» روزنامه Thanh Nien منتشر شده است.



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نمایشگاه

نمایشگاه

قدم زدن در خیابان‌های سایگون

قدم زدن در خیابان‌های سایگون

ملایم کنار نهر مونگ سو

ملایم کنار نهر مونگ سو