آقای هونگ از دیدار مجدد با رفقایش عمیقاً متأثر شد. پنجاه سال از بهار ۱۹۷۵ گذشته بود و بسیاری از سربازان همرزمش فوت کرده بودند، در حالی که برخی دیگر برای شرکت در مراسم خیلی پیر بودند. برگزارکنندگان مجبور بودند به برخی از آنها در بالا رفتن از پلهها کمک کنند یا به آنها که روی ویلچر بودند، کمک کنند تا به سالن برسند.
او وقتی نماینده کمیته ارتباطات سنتی، جلسه را شامل سربازان کماندویی که برای هدایت و جنگیدن در کنار تیپ در نبرد نهایی در دروازه سایگون منصوب شده بودند، معرفی کرد، شگفتزده شد. پس از گوش دادن دقیق به لیست، با ناامیدی آهی کشید. شخصی که تمام این سالها به دنبالش میگشت، آنجا نبود...
در آن روزها، نیروهای ویژه مأموریتهایی را برای تصرف و حفظ پلها و پایگاههای نگهبان دروازههای سایگون انجام دادند. آنها همچنین دروازه شمالی فرودگاه تان سون نهات را باز و محافظت کردند و به بسیاری از اهداف مهم دشمن حمله و آنها را تصرف کردند...
یکی از شدیدترین نبردها که منجر به پیروزی نهایی شد، حمله به پایگاه رادار فو لام بود که "چشم" ارتش سایگون را سوراخ کرد و از پیشروی هنگ ۲۳۲ به داخل شهر محافظت نمود. انهدام ایستگاه رادار برای قطع ارتباطات و فلج کردن سیستم فرماندهی عملیاتی دشمن، وظیفهای بود که توسط فرماندهی کارزار با هماهنگی واحدهای چریکی شهری به نیروهای ویژه محول شده بود.
این هدف توسط دشمن با قدرت آتش متراکم و پیاده نظام به شدت تقویت شده بود و به شدت محافظت میشد. نیروی حمله به رهبری واحد هونگ توسط یک راهنمای کماندویی زن تقویت میشد. به محض اینکه سربازان جوان نام رمز او، X9، را شنیدند، فوراً مشتاق شدند:
- ما قطعاً در این نبرد سایگون را آزاد خواهیم کرد؛ دیگر نیازی نیست از اسم مستعار استفاده کنید.
دختر خیلی جوان بود، فقط حدود بیست سال داشت، بلوز و شلوار سنتی ویتنامی پوشیده بود و شال چهارخانهای شل روی شانهاش انداخته بود. یک تفنگ کارابین و چند خشاب روی بدنش آویزان بود؛ کاملاً تنومند به نظر میرسید.
بله! اسم من هین است.
آقای هونگ با زیرکی به سربازان علامت داد که ساکت باشند:
- اهل کدام استان هستید؟
- من اهل سایگون هستم، پدر و مادرم در همسایگی تقاطع بای هین زندگی میکنند.
پس از شناسایی، فرماندهی تصمیم گرفت طرحی برای شکستن حصار بریزد و از چراغهای سیگنال روی برج مخابراتی به عنوان نقطه مرجع برای حمله و نابودی تجهیزات و ماشینآلات استفاده کند. کمیسر سیاسی و هین در بیرون بودند و آماده انفجار مواد منفجره بودند تا وقتی تیراندازی از داخل آغاز شد، بتوانند آنها را منفجر کنند و راهی برای فرار ایجاد کنند.
قبل از ورود به این نبرد، برای 20 افسر و سرباز که به نقش پیشتاز منصوب شده بودند، توسط واحدشان مراسم «تشییع جنازه زنده» برگزار شد. در شب 17 آوریل و صبح زود 18 آوریل 1975، با نزدیک شدن به منطقه مرکزی، نیروهای ما با استفاده از بمبهای B40، B41، تفنگهای AK و نارنجکهای دستی، همزمان تمام مهمات موجود را به سمت اهداف شلیک کردند.
آتشسوزیها آغاز شد و انبارهای مهمات دشمن به شدت منفجر شدند. در جهات دیگر، به دلیل مقاومت شدید دشمن، سربازان، اگرچه به عمق دشمن نفوذ نکرده بودند، بسیاری از دستگاهها و فرستندههای دشمن را نابود کردند و عملیات آنها را فلج کردند.
این تیپ با اجرای یک طرح جنگی انعطافپذیر، نیرویی را برای محاصره و فرسایش نیروهای دشمن سازماندهی کرد، در حالی که بقیه به عمق خاک دشمن نفوذ کردند تا پایگاههای امتداد بزرگراه را نابود کنند. این واحد که در موقعیت خود منتظر اعزام بودند و معتقد بودند که هاین در تاکتیکهای نیروهای ویژه مهارت ندارد، به او وظیفه پشتیبانی از محیط بیرونی را محول کرد، اما او قاطعانه امتناع ورزید. تدبیر و شجاعت او احترام همه را برای او به ارمغان آورد.
در پایگاه تازه آزاد شده، شال چهارخانهاش را برداشت و موهای ژولیدهاش را از پیشانیاش صاف کرد:
- دیشب که رفتم، مامان این شال را دورم پیچید و گفت از باد و سرما مراقب خودم باشم. حتماً الان اینقدر نگران من است.
آقای هونگ با نگاهی شاد به هین گفت: «ارتش ما دارد به شهر نزدیک میشود. روزی که پیش مادرت برگردی، خیلی زود خواهد بود.»
سربازان از خانوادهاش پرسیدند و هین ساکت شد و چشمانش به دوردستها خیره شد.
- پدرم روزنامهنگار بود و برای جناح ما کار میکرد. پس از حمله تت، هویت او لو رفت و انقلابیون به پایگاه عقبنشینی کردند. پدرم در نیروهای امنیتی جنوب بود و فقط گاهی اوقات مخفیانه وارد شهر میشد.
سربازان با دانستن اینکه هین هنوز مجرد است، چشمکی زدند و به شوخی گفتند:
- هین، تو پسری رو که دوست داری پیدا کردی. روز آزادی، دامادت رو بیار خونه تا به پدر و مادرت معرفیش کنه...!
در ۲۵ آوریل، فرمانده تیپ دستور حمله مخفی را از فرماندهی کمپین منتشر کرد و دستور حمله دوم به پایگاه رادار فو لام، که مسئول باز کردن و نگهداری دروازه برای استقبال از ارتش اصلی ما برای آزادسازی سایگون بود، را صادر کرد. با توجه به اینکه این آخرین نبرد در جنگ مقاومت علیه ایالات متحده بود، همه افسران و سربازان با روحیه "یک روز برابر با سی سال" وارد نبرد شدند.
سربازان نیروی ویژه یونیفرم پوشیده بودند و نیازی به استتار نداشتند. هر سرباز دو فشنگ داشت. پرچم آزادی که حمل میکردند از قبل به یک میله وصل شده بود.
شامگاه ۲۸ آوریل ۱۹۷۵، واحد هونگ به هدف خود نزدیک شد و در حال بریدن سیم خاردار بود که توسط دشمن شناسایی شد و با آتش گشودن، هفت سرباز را کشت. یکی از رفقا از جا پرید و با تفنگ AK خود شلیک کرد تا رفقایش را که مواد منفجره را برای باز کردن دروازه کار گذاشته بودند، پوشش دهد.
خرج انفجاری، انفجار مهیبی ایجاد کرد که از دروازه آهنی و بخشی از دیوارهای دو طرف عبور کرد. با این حال، استحکامات دشمن بسیار قوی بود و مانع از حمله کامل نیروهای ما میشد. ما مجبور شدیم موقعیت خود را در دهانه حفظ کنیم، درخواست نیروی کمکی برای گلولهباران داخل کنیم و از آتش مستقیم برای هدف قرار دادن ایستگاه رادار مرکزی استفاده کنیم.
در طول یک شبانهروز حملات مداوم، بسیاری از سربازان کشته و زخمی شدند، اما ما هنوز نتوانستیم پایگاه را تصرف کنیم. در طول یک حمله، هونگ از ناحیه شانه مورد اصابت گلوله قرار گرفت. او خونریزی شدیدی داشت و بانداژ کافی وجود نداشت، بنابراین هین شال شطرنجی خود را برداشت و آن را دور شانه او بست تا بتواند به جنگ ادامه دهد.
ساعت ۹ صبح روز ۳۰ آوریل ۱۹۷۵، گروهی متشکل از ۲۰ سرباز به دروازه اصلی حمله کردند و دژ دفاعی را ویران کردند و فرصتی برای پیشروی رفقایشان ایجاد کردند. همزمان با به اهتزاز درآمدن پرچم آزادی بر فراز پایگاه، آقای هونگ که از شدت خستگی مفرط خسته شده بود، در ایستگاه پزشکی نظامی مقدم به هوش آمد.
در روزهایی که در حال بهبودی از زخمهایش بود و برای رفتن به شمال، در شهر آزاد شده سایگون، آماده میشد، سعی کرد پرسوجو کند اما هیچکس از نام واحد کماندویی خبر نداشت. او همچنین به منطقه تقاطع بای هین رفت، اما وقتی نام او را برد، همه سرشان را تکان دادند.
در پایان جلسه، آقای هونگ به میز نمایندگان نزدیک شد و درباره دختری به نام هین با نام رمز X9 پرسید. این سرباز کماندوی سابق با شنیدن شرح نبردهای آقای هونگ در پایگاه فو لام، سریع و محکم با او دست داد:
- وقتی از تیپ نیروهای ویژه بازدید کرد، از دیدن شال شطرنجی سربازی که نام او روی آن حک شده بود و در بایگانی تاریخی نگهداری میشد، بسیار خوشحال شد. قرار بود امروز در مراسم شرکت کند، اما ناگهان بعد از ظهر دیروز بیمار شد. شما…
- من همونیم که اون از باند برای درمان زخمش استفاده کرد...!
*
خانم هین، که اکنون زنی مسن است، توسط کادر پزشکی و فرزندان و نوههایش در خانه مراقبت میشود. همرزم سابق او از واحد کماندویی، آقای هونگ را برای ملاقات معرفی کرد و چهرهاش از شادی درخشید. او دست او را در دست گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد.
- هر نبردی تلفاتی دارد، هر پیروزی با خون رفقای از دست رفته همراه است. زنده ماندن شما صرفاً به شانس بستگی دارد...!
آقای هونگ به آرامی گفت:
- رفقای ما، هر بار که مأموریتی دریافت میکنند، ایمان به پیروزی نهایی را با خود حمل میکنند، از سختی یا فداکاری نمیترسند و با روحیهای جنگنده تا پای جان وارد نبرد میشوند.
نیم قرن گذشته است، اما پژواکهای قهرمانانه پیروزی بزرگ بهار ۱۹۷۵ هنوز طنینانداز است. در ذهن آقای هونگ، شال چهارخانه روی شانه کماندوی زن به طرز وهمآلودی در خاطراتش شناور است.
منبع: https://baothainguyen.vn/van-hoa/202505/chiec-khan-mien-ky-uc-a8b0f9a/






نظر (0)