Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

لباس جدید

بک جیانگ - بعد از اینکه فرزندش را خواباند، نگان بالاخره کمی وقت برای خودش پیدا کرد. او با فراغت خاطر در وسط خانه نشست، هر تکه جک فروت را پوست کند و با لذت از آن لذت برد. جک فروتی که در زادگاهش پرورش می‌یابد همیشه بسیار خوشمزه‌تر است - جویدنی، ترد، به رنگ زرد طلایی مانند عسل ریخته شده، و عطر غنی آن آشپزخانه را پر می‌کند.

Báo Bắc GiangBáo Bắc Giang30/06/2025

هنوز خیلی دور نشده بود که ناگهان نم نم باران شروع به باریدن کرد. نگان ایستاد و به آسمان خاکستری نگاه کرد. فکری از ذهنش گذشت: آیا باید برمی‌گشت؟ اما ناگهان، انعکاس تصویر خودش را در آینه دیشب به یاد آورد. اگر برمی‌گشت، آیا همه چیز دوباره مثل قبل نمی‌شد؟ چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید، یک برگ موز از کنار جاده کند تا سرش را بپوشاند و به راهش ادامه داد. هیچ سفری آسان نیست. اما نکته مهم این بود که او شروع کرده بود.

نگان بعد از آماده کردن صبحانه برای تمام خانواده، از شوهرش خواست که بچه‌ها را به مدرسه ببرد تا او شروع به آماده شدن برای رفتن به سر کار کند. کاری که قبلاً با عجله انجام می‌داد، امروز به آرامی موهایش را شانه کرد، کمی رژ لب زد و یک لباس مشکی جدید و جذاب انتخاب کرد. تغییر کوچکی بود، اما باعث شد هم عجیب و هم آشنا به نظر برسد - انگار بعد از یک خواب طولانی خودش را دوباره پیدا کرده بود. جاده محل کار شلوغ‌تر از همیشه بود. نگان تصمیم گرفت برای جلوگیری از ترافیک به یک کوچه کوچک بپیچد. اما درست وقتی از پیچ پیچید:

آه آه آه! بنگ!

نگان برای اینکه از عابر پیاده‌ای که ناگهان از جاده عبور کرده بود، دوری کند، نتوانست به موقع واکنش نشان دهد و هم او و هم دوچرخه‌اش روی جاده افتادند. خیلی درد داشت. او در حالی که هنوز گیج بود، به سختی از جایش بلند شد که صدایی، هم آشنا و هم ناآشنا، به گوشش رسید:

- پژواک؟

او خشکش زد. پلک زد. ترونگ بود. مردی که زمانی فکر می‌کرد برای همیشه با او خواهد ماند.

او با عجله به او کمک کرد تا بلند شود، چشمانش پر از نگرانی بود. "حالت خوبه؟" این تماس نزدیک او را کمی دستپاچه کرد. او هرگز انتظار نداشت که در چنین موقعیت عجیبی با عشق اولش روبرو شود.

نگان فقط خراش‌های جزئی برداشت و ماشین هم سالم بود، اما لباس جدیدش دیگر سالم نبود. چاک دامن ناگهان بلندتر از همیشه شده بود و بالا کشیدن لبه‌ی دامن را بی‌فایده می‌کرد. او با عجله به سمت صندوق عقب رفت تا کاپشن ضد آفتابش را بردارد، اما بعد یادش آمد که آن روز صبح با عجله رفته است. با نگاهی به ساعتش، اخم کرد. ترونگ همه چیز را دید.

ترونگ پرسید: «شما در اداره یونیفرم دارید، درست است؟»

«بله... من این کار را کردم.» نگان لبخند زد و ناگهان احساس آسودگی کرد. او قبلاً به این موضوع فکر نکرده بود.

– پس تو من را برسان، فعلاً می‌توانیم ماشین را اینجا بگذاریم. وگرنه دیرمان می‌شود.

با توجه به شور و شوقش، نگان سر تکان داد. ماشین با سرعت از خیابان‌های آشنا عبور می‌کرد. او از پنجره به بیرون نگاه کرد و احساس آرامش عجیبی داشت. ترونگ اولین کسی بود که صحبت کرد.

- اخیراً چطور بودی؟

صدایش آرام و بی‌وقفه بود.

نگان همچنان به تماشای رگه‌های تار روی شیشه ماشین ادامه داد و به آرامی پاسخ داد:

- سرم شلوغه، اما همه چی روبراهه.

مدیر مدرسه در حالی که لبخندی زودگذر بر لبانش نقش بسته بود، به آرامی سر تکان داد.

– فکر کنم همینطوره.

سرش را کمی کج کرد و به او نگاه کرد.

- و تو؟

شانه بالا انداخت، چشمانش هنوز به روبرو خیره مانده بود.

– کار، زندگی، همه چیز به صورت یکنواخت ادامه دارد. هیچ چیز خاصی نیست.

نگان سر تکان داد و نگاهش را به منظره بیرون دوخت. او فکر کرده بود که اگر دوباره ترونگ را ببیند، کمی دلشکستگی، کمی احساسات یا حداقل چیزی که قلبش را به تپش بیندازد، حس خواهد کرد. اما نه، او فقط یک خلاء را احساس کرد، مثل نسیمی زودگذر.

ناگهان، ترونگ ماشین را نگه داشت. نگان جا خورد و غریزی سرش را بالا آورد. ماشین درست جلوی یک فروشگاه لباس ایستاد. او به او نگاه کرد، چشمانش کمی سوءظن را نشان می‌داد. ترونگ آرام ماند، کمربند ایمنی‌اش را باز کرد، در را باز کرد و پیاده شد. نگان دستپاچه شده بود. فکری از ذهنش گذشت. او قرار بود... برایش یک لباس جدید بخرد؟ نگان خشکش زد. نمی‌خواست اعتراف کند، اما گوشه کوچکی از قلبش منتظر این بود. آیا ممکن بود که ترونگ هنوز کمی به او اهمیت بدهد؟

اما بعد، ترونگ وارد مغازه نشد. او به راست پیچید و به یک دکه کنار جاده‌ای نزدیک شد. و در کمال تعجب نگان، او مقداری کیک برنجی چسبناک خرید. چشمانش گرد شد. ترونگ با آرامش کیسه کیک‌ها را گرفت و در حالی که لبخندی کمرنگ بر لب داشت، به سمت ماشین برگشت.

– این کیک مورد علاقه منه. من قصد داشتم امروز صبح مقداری بخرم، اما انتظار نداشتم با راننده ماهری مثل شما روبرو شوم.

در آن لحظه، چیزی درون نگان فرو ریخت. نه درد، نه پشیمانی، بلکه روشن بینی. لبخند تلخی زد. چرا چنین آرزویی داشت؟ چرا برای لحظه‌ای گذرا فکر کرده بود ترونگ برایش لباس می‌خرد؟ همه چیز مدت‌ها پیش تمام شده بود. چیزی که فقط به آن امید بسته بود، پوچ و بی‌معنی بود. به صندلی‌اش تکیه داد، چشمانش را بست. و درست در همان لحظه، با اطمینان می‌دانست: واقعاً رها کرده بود.

ماشین جلوی دروازه دفتر ایستاد. نگان در ماشین را باز کرد و پیاده شد. اما قبل از اینکه در را ببندد، صدای ترونگ را از پشت سر شنید.

- پژواک.

ایستاد و سرش را برگرداند.

چشمانش رگه‌هایی از آرزو را در خود داشت.

- هنوز از شماره قبلیت استفاده می‌کنی؟

نگان نفس عمیقی کشید. جوابی نداد.

فقط لبخند کمرنگی زد.

- متشکرم.

در ماشین را بست. هیچ چیز مانعش نمی‌شد، هیچ چیز او را به عقب نمی‌راند؛ عشق اولش واقعاً تمام شده بود و او کاملاً به گذشته رفته بود.

آن بعد از ظهر، وقتی او به خانه برگشت، قبل از اینکه نگان حتی بتواند به او بگوید آن روز صبح چه اتفاقی افتاده بود، تیان از قبل دم در منتظر بود و چیزی را پشت سرش با دستش پنهان کرده بود. نگان این موضوع را عجیب یافت و با کنجکاوی به او نگاه کرد. بدون معطلی بیشتر، آن را با کمی تردید به او داد.

– این برای توئه... به مناسبت پنجمین سالگرد ازدواجمون.

نگان با تعجب جعبه کادوی زیبایی که با کاغذ صورتی رمانتیک پیچیده شده بود را گرفت. با هیجان آن را باز کرد. داخل آن یک لباس نو و شیک با رنگی دلنشین بود، دقیقاً همان مدل و برندی که او دوست داشت، و حتی تعجب‌آورتر اینکه، کاملاً اندازه او بود. نگان آنقدر تحت تأثیر قرار گرفت که زبانش بند آمد. دستانش را دور شانه‌های شوهرش انداخت و زمزمه کرد:

متشکرم. و... متاسفم. فراموش کرده بودم...

تیان به آرامی گونه همسرش را بوسید و او را دلداری داد:

- اشکالی نداره، برو یه دوش بگیر، بعدش همگی میریم یه چیز خیلی خوشمزه میخوریم.

نگان با چشمانی اشکبار و درخشان، و لبخندی روشن و شاد بر لب، به شوهرش نگاه کرد. او مثل یک بچه‌ی خوب، مرتب سر تکان داد و مثل برق به داخل خانه دوید...

منبع: https://baobacgiang.vn/chiec-vay-moi-postid420768.bbg


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
۹/۲/۲۰۲۵

۹/۲/۲۰۲۵

جشنواره قایق‌رانی Ngo (جشنواره Oóc Om Bóc)

جشنواره قایق‌رانی Ngo (جشنواره Oóc Om Bóc)

مادربزرگ نیلوفرهای آبی چید.

مادربزرگ نیلوفرهای آبی چید.