بعد پدر با اشاره از من خواست که ساکت باشم و منتظر بمانم... احتمالاً هرگز نگاه شادی و خوشحالی را که در آن لحظه در چشمانش بود فراموش نخواهم کرد. سپس، وقتی پدر دوچرخهای را از حیاط خلوت آورد، با ناباوری به آن خیره شدم و آن را به عنوان دوچرخه قدیمی و زهوار در رفتهای که با آن به مدرسه میرفتم، نشناختم. پدر تمام دوچرخه را آبی، آبی آسمانی رنگ کرده بود. او تمام پرهها، تمام اهرمهای ترمز، و همه چیز را آبی رنگ کرده بود. او با افتخار روی صندلی زد:
- میدونی، این اثر هنری باباست. دیشب، وقتی دختر عزیزم خواب بود، بابا بیدار موند تا دوباره رنگش کنه تا تو بتونی امروز صبح بری مدرسه. دخترم با این دوچرخه خیلی باحال میشه! ببین، رنگش خشک شده.
برخلاف چهره شاد پدرم، چهرهام در هم رفت. از اینکه او توانسته بود دوچرخهای که خودش هم زشت بود را زشتتر کند، شوکه شده بودم. غیرقابل تشخیص بود؛ بیشتر شبیه یک تکه آبی متحرک بود. در آن لحظه، فقط میخواستم از شدت عصبانیت گریه کنم. گفتم: «بابا، انتقام میگیرم! من با آن دوچرخه زشت به مدرسه نمیروم!» شادی در چشمان پدرم شکست...
بیش از ۱۰ سال گذشته است، پر از فراز و نشیبهای زندگی، اما هنوز آن صبح را به وضوح به یاد دارم. با دوچرخه آبیام به مدرسه میرفتم، میترسیدم به دوستانم نگاه کنم، میترسیدم که به من حمله کنند و مرا مسخره کنند. در تمام طول مسیر مدرسه، ترسی آزاردهنده وجودم را فرا گرفته بود که قلبم را به درد میآورد. تصور میکردم هر نگاهی که در آن لحظه به من دوخته میشد، برای مسخره کردن و دست انداختن من بود. بنابراین، آن روز مدرسه شکنجه خالص بود. تمام تلاشم را کردم تا از تماس چشمی با دوچرخهای که زیر درخت انجیر پارک شده بود، خودداری کنم. فقط امیدوار بودم که آن را بدزدند تا مجبور نباشم ببینم که همه دور هم جمع شدهاند و در مورد آن بحث میکنند. در آن لحظه، فکر کردم ترجیح میدهم پنج کیلومتر در آفتاب سوزان تا خانه پیادهروی کنم تا اینکه روی آن دوچرخه بنشینم.
بالاخره روز طاقتفرسای مدرسه تمام شد. بابا مثل همیشه دم در منتظرم بود، هرچند که غمگین به نظر میرسید. بعد از اینکه کمکم کرد دوچرخهام را پارک کنم، گفت:
- برو سر چاه، پسرم، و بگذار پدر قبل از آمدن برای شام، برایت آب بیاورد تا صورتت را بشویی. تمام خانواده هنوز منتظرند.
پدر مثل همیشه نمیخندید و حرف نمیزد. گهگاه موقع غذا خوردن آه میکشید. بیشتر از همیشه غذا توی بشقابم میگذاشت، با اینکه در تمام طول غذا حتی یک بار هم سرم را بلند نکردم. میدانستم که بارها در سکوت غذا خوردن دختر کوچکش را تماشا کرده است. آخر غذا، جرات کردم و به پدر و مادرم گفتم:
- من قطعاً فردا با آن دوچرخه به مدرسه نمیروم. خیلی زشت و کهنه به نظر میرسد. نمیخواهم کسی مرا مسخره کند.
خیلی بعد، وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که این بیرحمانهترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودم و مرا آزار میداد. هنوز هم به وضوح به یاد دارم که پدرم کاسه برنجش را ناتمام گذاشت و بلند شد. آهش را شنیدم، اما همچنان لبخند زد و گفت: «سیر شو و استراحت کن، پسرم. فردا دوچرخه دیگری برای رفتن به مدرسه خواهی داشت. قول میدهم.» آن روز، او بیصدا، مثل یک سایه، تنها از خانه بیرون و داخل میرفت. صبح روز بعد، اولین چیزی که دیدم لبخند ملایم پدرم بود. او کنار دوچرخهام ایستاده بود که حالا در وضعیت کاملاً سالمی بود. آن روز صبح، با آواز خواندن به مدرسه میرفتم... نمیدانستم که پدرم تمام شب بیدار مانده و با دقت لایههای رنگ را از روی دوچرخه پاک کرده است، تا جایی که حتی اثری از رنگ آبی باقی نمانده است.
دوچرخه قدیمی که پدر و مادرم با پولی که از فروش برنج پسانداز کرده بودند، برای رفتن به مدرسه برایم خریدند، هنوز در گوشه آشپزخانه پارک شده است. گاهی ساعتها کنارش مینشینم و سعی میکنم ردی از آن رنگ آبی آسمانی آن روزها پیدا کنم. اما میدانم که حرفهای نسنجیدهام در آن زمان باعث شد پدرم تمام شب را با دقت تمام صرف کندن آبی عشق، امید و انتظار کند. همان رنگ آبی آسمانی بعدها به من الهام بخشید تا به افقهای دوردست دست پیدا کنم، بالهایم را بگشایم و با رویاهایم به دوردستها پرواز کنم. و هر آنچه امروز دارم با آن آبی دوستداشتنی شروع شد که بیخیال آن را رد کردم. گاهی اوقات، در میان شلوغی جمعیت، ناگهان با چنین آبی آرامشبخشی روبرو میشوم. و پدرم را که تمام عمرش را برای من زحمت کشید، به خوبی به یاد دارم.
در خوابهایم، خودم را میبینم که سوار بر دوچرخهی آبی آسمانیام هستم و در جادهی مدرسه که پر از گلهای وحشی است، با صدای بلند آواز میخوانم...
سلام بینندگان عزیز! فصل چهارم با موضوع «پدر» رسماً در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۴ در چهار پلتفرم رسانهای و زیرساختهای دیجیتال رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک (BPTV) آغاز میشود و نوید میدهد که ارزشهای شگفتانگیز عشق مقدس و زیبای پدرانه را به عموم مردم ارائه دهد. |
منبع: https://baobinhphuoc.com.vn/news/19/172770/chiec-xe-dap-mau-xanh-da-troi






نظر (0)