Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

این‌ها همه در گذشته است.

(PLVN) - زندگی در گو هملت واقعاً از غروب شروع می‌شود. بعد از تمام کردن غذایشان، آنها در حیاط خانه خانم نو، محل ملاقات همیشگی‌شان، جمع می‌شوند تا با شور و شوق گپ بزنند. گو هملت منطقه‌ای دورافتاده و دور از منطقه مسکونی اصلی است و زندگی در آن مانند انشعاباتی از رودخانه است.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam27/04/2025


۱. خانم نو اولین کسی بود که در دهکده گو "فرود" آمد. او نزدیک به سه سال درخواست زمین به دولت کمون نوشت و حدود دوازده بار به آنجا رفت. هر بار، رئیس کمون با اشتیاق می‌گفت: "نگران نباش، به زودی از آن مراقبت خواهیم کرد." این حرف ناگفته رئیس کمون او را دلسرد کرد. سرانجام، او بی‌سروصدا مصالح ساختمانی را به تپه دورافتاده آورد و یک خانه کاهگلی ساده ساخت. در آن زمان، کمیته کمون با اکراه اسناد مالکیت زمین را به او اعطا کرد. عجیب است که وقتی رئیس کمون خانه ساخته شده خانم نو را دید، هیچ مشکلی ایجاد نکرد. او احتمالاً فکر می‌کرد که تپه بایر و دورافتاده است و او قبلاً در طول جنگ ضد آمریکایی داوطلب جوان بوده است، بنابراین او را به حال خود گذاشت.

داوطلبان جوان. (تصویرسازی - هنرمند تون دوک لونگ)

داوطلبان جوان. (تصویرسازی - هنرمند تون دوک لونگ)

یک سال پس از آنکه خانم نو خانه‌اش را ساخت، تام - یکی از دوستان داوطلب سابق جوانی که از سن ازدواج گذشته بود، فرزندی نداشت و شوهری نداشت - به دیدنش آمد. شاید بوی تند و ترش کاه پوسیده و قارقار قورباغه‌ها، این زن را که به تنهایی عادت کرده بود و هرگز مردی را لمس نکرده بود، اسیر تام کرد، کسی که «معاون سرپرست» گو هملت شد.

خانم نوس در حالی که کلاه‌های مخروطی‌اش را تعمیر می‌کرد، سوراخ‌های بینی‌اش گشاد شده بود و چند قطره عرق مانند شبنم صبحگاهی روی گونه‌هایش می‌درخشید. با اینکه به پنجاه سالگی نزدیک می‌شد، اما هنوز رگه‌هایی از جذابیت بر چهره و لب‌هایش باقی مانده بود. زنان جوان و کسانی که دوران اوج خود را پشت سر گذاشته بودند، در حیاط نشسته بودند و به او گوش می‌دادند که روزهایی را که به روستای گو چسبیده بود، تعریف می‌کرد، گویی از مسیر حیاتی تدارکات برای واحدهای اصلی ارتش که در جنوب با آمریکایی‌ها می‌جنگیدند، محافظت می‌کرد. این دو داستان از نظر ماهیت کاملاً متفاوت بودند، اما در پشتکار تزلزل‌ناپذیرشان مشابه بودند. خواهر نو دست از کار کشید، عرق پیشانی‌اش را با لبه‌ی پیراهنش پاک کرد و با خجالت مثل یک دختر جوان لبخند زد: «نمی‌دانم چرا آن موقع اینقدر بی‌احتیاط بودم. به خاطر اشارات پنهان خواهرزاده‌هایم بود که می‌ترسیدند به عمه‌ام بگویم. راستش را بخواهید، من هیچ‌وقت واقعاً به زندگی‌ای که در آن به کسی برای حمایت وابسته باشم، علاقه‌ای نداشته‌ام. شما تنهایی را به طور کامل تجربه نکرده‌اید، اما مدت‌هاست که در خون من ریشه دوانده است. پوچی مجازات وحشتناکی برای یک زن مجرد است. در نیمه‌های شب، رعد و برق غرید، باد و باران مانند زوزه شیاطین گرسنه شلاق زدند. چراغ سوسو زد، ترس بیشتر شد. کاش مردی آنجا بود، خودم را در آغوشش می‌انداختم و همه چیز را به او می‌دادم...»

۲. تپه متروک و دورافتاده در روستای تونگ، جایی که میمون‌ها زوزه می‌کشند و حواصیل‌ها گریه می‌کنند، جذابیت عجیبی برای افراد بی‌شوهر دارد. پس از نو و تام، توآن، را و دیگر زنان جوان هستند که جدایی خانواده‌هایشان را تجربه کرده‌اند. برخی مادر شده‌اند، اما هرگز همسر نبوده‌اند. بیش از ده خانه در کنار هم قرار دارند. این زندگی‌های بدشانس در هم تنیده شده‌اند. از صبح زود، آنها با زحمت از خانه‌هایشان بیرون می‌آیند، برخی به عنوان کارگر کار می‌کنند، برخی سبدهای شیرینی حمل می‌کنند و برخی دیگر بارهای سنگین سبزیجات و خربزه را به دوش می‌کشند... فقط وقتی غروب می‌شود، آنها با عجله به خانه برمی‌گردند. خوشبختانه، به نظر می‌رسد بچه‌ها وضعیت اسفناک آنها را درک می‌کنند. آنها با محبت بسیار با هم بازی می‌کنند.


فرزند بزرگتر به کوچکترها دستور می‌داد و آنها بدون چون و چرا اطاعت می‌کردند. زندگی در گو هملت واقعاً از غروب شروع می‌شد. بعد از شام، آنها در حیاط خانه خواهر نو، محل ملاقات معمولشان، جمع می‌شدند و با شور و شوق گپ می‌زدند. گو هملت سرزمینی دورافتاده، دور از منطقه مسکونی اصلی، با زندگی‌هایی مانند انشعابات رودخانه در جاده بود.

یک شب، نیمه‌شب، اوآن، زنی جوان و زیبا، با صدای کوبیدن دیوانه‌وار در خانه‌اش از خواب پرید. پرسید چه کسی است، اما جوابی نشنید. بنابراین جیغ زد. همسایه‌هایش، برخی با چوب و برخی دیگر با چماق، از جا پریدند و مزاحم را محاصره و دستگیر کردند و او را بستند. وقتی چراغی آوردند، چهره ساعت‌ساز شهر پایین را دیدند. روز بعد، داستان دستگیری «زناکار» به گوش همسر ساعت‌ساز رسید. او به روستای گو رفت، بیرون خانه اوآن ایستاد و فریاد زد: «کدام زن با شوهر من ازدواج کرده است؟ بیا اینجا تا سرت را بتراشم و تو را با رزین بمالم!» اوآن، خشمگین، پاسخ داد: «به خانه برو و شوهر زن‌بازت را ادب کن. من می‌گذارم زنان اینجا به حال خود رها شوند، اما من چنین مردی را نمی‌خواهم!»

خانم نو و همسایه‌هایش با شنیدن این سر و صدا به سمت زن فحاش هجوم بردند. «خدای محلی» که صورتش از خشم سرخ شده بود، با حرکاتی وحشیانه گفت: «هی، پیرزن عجوزه! سر کی رو می‌خوای بتراشی؟ شوهرت یه زن هوسباز و بی‌اخلاقه که برای امرار معاش به محله‌ی این بیوه‌ها اومده. گرفتنش، بستنش، و حتی بدون شرم توی شلوارش ادرار کرد، و حتی اون رو هم بیرون آورد. زرنگ باش و برو به شوهرت یه درسی بده. اگه دیگه نظرت رو عوض کنی، نمی‌تونی بری خونه، فهمیدی؟» صورت زن ساعت‌ساز رنگ پریده شد و بدون اینکه حتی نگاهی به عقب بیندازد، یواشکی رفت.

۳. در میان چهار زن جوانی که همزمان با سپاه داوطلبان جوانان داوطلب شده بودند، تنها خانم توآن کسی را داشت که در دوران پیری از او مراقبت کند. پسرش، خان، نه تنها مایه آرامش او، بلکه مایه افتخار کل روستا بود. امسال او سال چهارم دانشکده پزشکی بود. هر بار که به خانه می‌آمد، مانند گوهری در روستای فقیر می‌درخشید. مادران و خواهران او را غرق در محبت، مراقبت و عشق می‌کردند. خانم تام با دانستن اینکه خانم توآن پول کافی برای حمایت از تحصیل خان ندارد، انگشتر طلای خود را - یک یادگاری - درآورد و به او داد. خانم نو مرغ‌های تخم‌گذار خود را فروخت و خانم را قلک خود را باز کرد. مادرش با چشمانی اشکبار به خانم توآن نگاه کرد: "این هدیه‌ای از طرف نو به تو بود..." خانم توآن با خنده‌ای تلخ گفت: "مردم از ما داوطلبان جوان به خاطر اینکه پیرزن هستیم انتقاد می‌کنند؛ آنها از قبل خانواده‌های شادی دارند، چرا باید آن یادگاری را نگه دارم؟" خان با شنیدن حرف‌های خانم تام، غرق در احساسات، رویش را برگرداند. داستان بارداری او از خان، آن‌طور که توآن تعریف می‌کرد، هم تراژیک و هم خنده‌دار بود.

در سال ۱۹۷۰، توان، با چشمان گیرا، چهره زیبا، شخصیت جذاب و شجاعت مشهور در کارش، ناگهان باردار شد. تمام واحد شوکه شد. در ابتدا، همه فکر می‌کردند کسی به توان حسادت می‌کند و سعی دارد او را بدنام کند. متأسفانه، در طول یک جلسه شعبه، خود توان اعتراف کرد که باردار است. همه مبهوت و گیج شده بودند... منشی شعبه، با چهره‌ای عبوس، با طعنه گفت: «رفیق توان مایه ننگ شعبه شده است! شما باید در مورد اینکه از چه کسی باردار هستید صادق و شفاف باشید!» زن جوان برخاست و با جسارت گفت: «اینکه از چه کسی باردار هستم، موضوع خصوصی من است، نیازی به گزارش آن ندارم.» رئیس جلسه خونسردی خود را از دست داد، دستش را روی میز کوبید و فریاد زد: «هنوز عضو اتحادیه جوانان هستی؟ رابطه نامشروعی داشته‌ای که آبروی کل واحد را به خطر انداخته، و هنوز هم لجبازی و جر و بحث می‌کنی؟ از تو می‌خواهم که جدی اعتراف کنی با چه کسی رابطه داشته‌ای و از چه کسی باردار هستی!» دختر لبخندی شیطنت‌آمیز زد: «در آن شب تاریک و مه‌آلود، من کسی را نمی‌شناختم.» خنده‌ای در میان زنان جوان پیچید. خشم منشی شعبه تا حدودی فروکش کرد. با این حال، او همچنان پاسخ داد: «چطور می‌توانی این را بگویی؟ تو چهره کسی را نمی‌شناسی، و با این حال هنوز...»


خانم توآن ناگهان حرفش را قطع کرد، در حالی که با یک بادبزن بامبو خودش را باد می‌زد، به مهتاب درخشان نگاه کرد، انگار که داشت چیزی را به یاد می‌آورد. زنان جوان زیر لب خندیدند و از او خواستند: «داستان را ادامه بده! شنیدن اینکه ناتمام مانده، آزاردهنده است!»

یکی از دخترها بادبزن را از دستش قاپید، با شدت بادبزنش زد و از ته دل خندید: «بادبزنت می‌کنم، زود بگو!» خانم توآن به آرامی لبخند زد، صدایش یکنواخت بود: «می‌دانی چه جوابی دادم؟ بعداً، هر وقت آن کلمات رکیک را به یاد می‌آورم، سرخ می‌شوم. به منشی جواب دادم: «بله! من حتی نمی‌دانم او کیست. جنگ بین مرگ و زندگی مثل یک خط باریک است. من یک زن جوان در اوج جوانی‌ام هستم، پر از شور و نشاط. من آرزو دارم... غریزی... هر طور که می‌خواهی می‌توانی من را تنبیه کنی!» بعد از گفتن این حرف، برگشت و مستقیماً به سمت اردوگاه دوید، صورتش را پوشاند و زد زیر گریه.»

- هی! چرا برای تخفیف مجازاتت، هویت کسی که با او رابطه جنسی داشته‌ای را فاش نمی‌کنی؟

- چون بعد از مبارزه با هواپیماهای آمریکایی جانش را فدا کرد، فرزندم!

- خدای من! (or: ای خدای من!)


- او از قبل نقشه کشیده بود که حتی اگر او هنوز زنده بود، مطلقاً چیزی را فاش نکند. حیف که خانواده‌اش سه پسر داشتند و دو نفر از آنها کشته شدند. قبل از اینکه او به B برود، والدینش آرزوی نوه داشتند. او اشک‌هایش را پاک کرد و برای انتقام رفت. او پشیمان است که وقتی یک ماهه فرزند او را باردار بود، در گفتن این موضوع به او تردید کرد...

خانم توآن داستان را تمام کرد و سپس صدای هق هق گریه کسی شنیده شد.

داستان های کوتاه از نگوین کوک کوونگ

منبع: https://baophapluat.vn/chuyen-da-qua-post546648.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
روز اتحاد مبارک

روز اتحاد مبارک

طبل سنگی را تجربه کنید

طبل سنگی را تجربه کنید

زن جوانی که پرچم ویتنام را در دست دارد، در مقابل ساختمان مجلس ملی ویتنام ایستاده است.

زن جوانی که پرچم ویتنام را در دست دارد، در مقابل ساختمان مجلس ملی ویتنام ایستاده است.