Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

چشم

(PLVN) از جاده خاکی که مستقیماً به ساحل رودخانه منتهی می‌شود، دهکده کای بان معمولاً صبح‌ها بوی دود کاه و آب در حال فروکش کردن می‌دهد. سیل دیشب رگه‌هایی از گل تیره به جا گذاشته که رد پای گربه و مرغ روی آن دیده می‌شود. روی رودخانه، چند قایق تجاری به آرامی از میان مه رقیق عبور می‌کنند و صدای آشنای موتورشان که قل قل می‌کند، به گوش می‌رسد. مردم دهکده اغلب به یکدیگر می‌گویند: «ممکن است اینجا فقیر باشیم، اما شنیدن صدای قایق‌ها در صبح به این معنی است که هنوز زنده‌ایم و تا زمانی که موتورها روشن هستند، هنوز غذا برای خوردن وجود دارد.»

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam27/12/2025

هان در انتهای روستا زندگی می‌کرد، خانه‌اش از کانال بیرون زده بود و ستون‌های اکالیپتوسش پوشیده از خزه بود. از زمان مرگ والدینش، هان به صدای آب که هر شب زیر تخته‌های کف می‌ریخت، بوی باد مرطوب ماه جولای و ایستادن روی ایوان و شمردن قطرات باران به تنهایی عادت کرده بود. او کلاس هفتم را تمام کرد، ذهنش مانند غبار آفتاب‌گیر چسبیده بود، شناور می‌شد و سپس محو می‌شد. مدتی، هان به دنبال دیگران به شهر می‌رفت تا در یک رستوران کار کند، نظافت می‌کرد، قابلمه‌ها را می‌شست و سینی‌ها را حمل می‌کرد تا اینکه پیراهنش خیس شد. سپس عاشق یک کارگر ساختمانی در همان نزدیکی شد که چشمانش به آرامی مانند یک شب بی‌مهتاب در روستا می‌خندید. آن لبخند، در دلتای مکونگ، شاید ارزش یک لیوان شراب برنج را نداشت، اما برای به تپش انداختن قلب کافی بود.

کارگر ساختمانی گفت: «صبر کن تا به اندازه کافی پس‌انداز کنم، بعد تو را به خانه می‌برم.» هان حرفش را باور کرد. شاید افراد بی‌سواد به راحتی فریب می‌خورند، یا شاید فصل سیل، دل مردم را مانند مزارع نرم کرده است. وقتی هان اعلام کرد که باردار است، محل ساخت و ساز را به مقصد استان دیگری ترک کرد و یک جفت صندل پلاستیکی فرسوده و وعده‌ای به زردی یک صفحه تقویم قدیمی را پشت سر گذاشت. هان زیاد گریه نکرد. در روستای کای بان، برای فقرا، گریه کردن فقط هدر دادن اشک بود. او شکمش را چنگ زد، به کار کارگری ادامه داد و برای هر پنی مثل جمع کردن ماهی‌های ریز در جوی آب، در زباله‌ها جستجو می‌کرد.

دختر بچه در یک بعد از ظهر آفتابی به دنیا آمد. هان اسمش را گذاشت «مای»، اسمی که مثل یک رویای کوچک به نظر می‌رسید. تو، پرستار ایستگاه بهداشت، گفت که اسم قشنگی است، البته تا زمانی که برنج و شیر برای بچه باشد. هان در حالی که به بچه کوچک و قرمز نگاه می‌کرد، سرش را تکان داد، دستانش به اندازه نصف یک فلفل چیلی بود و ناخن‌هایش به زلالی گل و لای تازه ته نشین شده. با فرا رسیدن شب، رودخانه به آرامی جریان داشت، هان صدای گریه‌های بچه‌اش را شنید که نور چراغ نفتی را خیس می‌کرد و ضربان قلبش را مانند پاروهایی که آب را به هم می‌زدند، حس کرد.

هان موتورسواری بلد نبود. در آن محله، بسیاری از زنان موتورسواری نمی‌کردند؛ آنها با تاکسی موتوری می‌رفتند یا پیاده به بازار می‌رفتند. بعد از زایمان، بدن هان مثل یک کدو تنبل چروکیده شده بود؛ حتی ایستادن یا نشستن هم مثل صدای خش‌خش بود. او به عنوان نظافتچی برای چندین خانواده مرفه در امتداد جاده کار می‌کرد و گاهی اوقات برای تی کشیدن کف میخانه‌ها به شهر می‌رفت. صاحبان میخانه‌ها می‌گفتند هان مهربان است و مثل یک ماشین کار می‌کند. هان فقط لبخند زد و گفت: «تا زمانی که پول داشته باشم شیر بخرم.»

دختر بزرگ من، موهایش به نرمی پنبه و چشمانش به سیاهی یک قطره قهوه تازه دم کرده بود. او روی کف چوبی خانه می‌خزید و بازی می‌کرد و به ماهی‌های توی نهر نوک می‌زد. هان ترسیده بود، بنابراین یک نخ نازک به پایش بست. حرف‌های مادرش را به یاد آورد: مرگ کودکان در مناطق کنار رودخانه بر اثر غرق شدن رایج بود. فقر در مزارع به معنای گرسنگی بود، اما فقر در رودخانه به معنای ترس از آب. هان به همان اندازه نگران زنی بود که فقدان را تجربه کرده باشد.

وقتی می به سن مدرسه رسید، مجبور بود در آن سوی مزرعه به مدرسه برود. هان از تام، راننده تاکسی موتوری ابتدای روستا، خواست که او را به مدرسه ببرد و برگرداند. تام قدی متوسط، هیکلی ورزیده، پوستی برنزه و لبخندی که دندان‌های زردش را نمایان می‌کرد، داشت. او به حمل و نقل بچه‌ها از روستا عادت داشت و طوری رانندگی می‌کرد که انگار هر چاله و چاهی را می‌شناسد. او گفت: «من بچه‌ها را خیلی دوست دارم.» هان از او بسیار تشکر کرد. هر روز صبح، موتورسیکلت رویایی او جلوی خانه توقف می‌کرد، می کیف مدرسه‌اش را برمی‌داشت و سوار می‌شد. هان می‌ایستاد و ناپدید شدن دخترش را پشت درختان حرا تماشا می‌کرد، به صدای موتور که در دوردست محو می‌شد گوش می‌داد و کمی سبک‌تر در قلبش احساس می‌کرد.

در طول آن سال‌ها، هان دائماً در تنگناهای سختی بود. در فصل خشک، آب شور به اعماق مزارع نفوذ می‌کرد و حیاط خلوت را خشک و بی‌آب می‌کرد. در فصل بارانی، آب زیر خانه را فرا می‌گرفت و اگرچه ماهی فراوان بود، اما هنوز کمبود غذا وجود داشت. هان از صبح تا شب زحمت می‌کشید. با این حال، عصرها، دخترش را به ایوان می‌برد، موهایش را باز می‌کرد، پانزده بار شانه می‌کرد و می‌بافت. مهم نبود که او چقدر فقیر باشد، هان هنوز می‌خواست که دخترش تمیز، صاف و نه مانند مادرش کج و معوج بزرگ شود.

مای دانش‌آموز خوبی بود. معلمش از خط زیبای او و مهارت‌های ریاضی‌اش تعریف می‌کرد. هان آنقدر خوشحال بود که نزدیک بود گریه کند. اما دخترش مثل گلی که باد او را با خود برده باشد، بزرگ شد. در دوران راهنمایی و دبیرستان، مای می‌دانست چگونه در آینه نگاه کند، چگونه رژ لب صورتی بزند، چگونه بلوز سفید تمیزش را با بلوزی با چین‌های ظریف عوض کند. یک روز، هان یک بلوز جدید در کیف دخترش پیدا کرد. مای گفت: «از کجا خریدیش؟» هان زیر لب غرغر کرد و اصراری به موضوع نداشت. او می‌ترسید که پرسیدن زیاد، اسرار تاریکی را که نام بردنشان دشوار بود، آشکار کند.

مادرم معمولاً دیر به خانه می‌آمد. او می‌گفت که یا در یک گروه درس می‌خواند یا به دوستش در اداره مغازه کمک می‌کند. هان به او هشدار داد: «دخترم، تا دیروقت بیرون نمان.» مادرم پاسخ داد: «بله، خانم.» در همان سال، آقای تام هنوز موتورش را می‌راند و هر روز صبح کنار دروازه توقف می‌کرد. هان به او گفت وقتی جاده لغزنده است، آهسته براند. او سر تکان داد و موتور را روشن کرد.

یک صبح تاریک، مای در دستشویی غش کرد. هان فرزندش را به مرکز بهداشت و سپس به بیمارستان برد. یک پزشک جوان زمزمه کرد: "دختر باردار است." هان احساس کرد که انگار سنگی در قلبش افتاده است. همه چیز ساکت بود. مای لبش را گاز گرفت تا خونریزی کرد. تنها زمانی که هان قول داد که او را نزند یا از خود نراند، مای با دستان لرزان روی یک تکه کاغذ نوشت: "هشت راننده تاکسی موتوری."

آن بعد از ظهر، ابرهای تیره جمع شدند. هان به سمت اسکله کشتی دوید تا عمو تام را پیدا کند. مردم می‌گفتند که او رفته است، احتمالاً به سایگون رفته است. همه مبهم صحبت می‌کردند، انگار داستانی درباره شسته شدن سقف خانه کسی توسط باران بود. هان در باد ایستاده بود، آب رودخانه تلخ و شور بود. زن همسایه دست هان را گرفت: «بیا، اول نگران بچه‌ات باش.» اشک‌های هان مدت‌ها بود که خشک شده بود.

من یک دختر به دنیا آوردم. او کوچک بود، مثل یک آلوی جوان، با پوستی رنگ‌پریده، و مثل یک بچه گربه آرام گریه می‌کرد. هان نوه‌اش را در آغوش گرفت، بوی پوست نوزاد قلبش را سوراخ کرد. هان پرسید: «اسمش چیست؟ آن. فقط امیدوارم زندگی‌اش آرام باشد.» در این روستا، مردم طوری روی فرزندانشان اسم می‌گذارند که انگار دارند آرزو می‌کنند.

من به عنوان کارگر کارخانه در منطقه صنعتی کار می‌کنم. صبح‌ها، فرزندش را پیش هان می‌گذارد و عصرها، مثل یک برگ موز خشک شده، خسته است. هان در خانه می‌ماند تا از آن مراقبت کند و برای امرار معاش خیاطی می‌کند تا پول اضافی برای غذا به دست آورد. اجاره خانه، شیر و هزینه‌های پزشکی مانند یک کیسه کود کهنه روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند. مردم می‌گویند فروش آنلاین آسان است. هان یاد گرفت که چگونه یک صفحه راه‌اندازی کند و برای مشتریان تماس بگیرد. مثل این بود که دوباره خواندن را یاد بگیرد.

عصر، در حالی که آن خواب بود، هان گوشی‌اش را گذاشت و صاف نشست. نور لامپ رشته‌ای روی صورت برنزه‌اش می‌تابید. او پخش زنده را شروع کرد و صدایش می‌لرزید: «سلام به همه، من لباس بچه می‌فروشم.» در ابتدا، هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد. در گوشه صفحه، فقط یک چشم کوچک ظاهر می‌شد، گاهی ۰، گاهی ۱. هان وقتی عدد ۱ را دید، چنان خوشحال شد که انگار طلا پیدا کرده بود. «هر کسی که تماشا می‌کند، لطفاً یک ایموجی قلب بگذارد.» صفحه ساکت شد. اما هان صبور بود. او هرگز تسلیم نشد.

آن بزرگتر شد، غان و غون می‌کرد و «مادربزرگ» صدا می‌زد. یک روز، آن تب داشت و هان هنگام پخش زنده مراقب تخت آویز بود. لرزش صدایش کمتر شد و بیشتر سعی کرد داستان تعریف کند. چشمانش سوسو می‌زد، گاهی ۱، گاهی ۲، سپس دوباره به صفر برمی‌گشت. هان هنوز معتقد بود که جایی، کسی به حرف‌هایش گوش می‌دهد. او به همان اندازه که به بوی دود آتش آشپزخانه در پایان روز اعتقاد داشت، به این موضوع هم اعتقاد داشت.

فصل خشک سخت بود. تعداد قایق‌های باری کم بود. شیفت‌های کاری من کاهش یافته بود. هان پخش زنده‌اش را افزایش داد و آنقدر صحبت کرد تا صدایش گرفت. یاد گرفت که چگونه لباس‌ها را به قلاب آویزان کند و چگونه با خط‌کشی که نزدیک دوربین نگه داشته شده بود، اندازه بگیرد. چشمانش روی صفحه نمایش همراهانش بودند، گاهی یک، گاهی دو. بعضی شب‌ها به سکوت آب راکد بود.

تلفنش خراب بود و صفحه‌اش تار. هان پول جمع کرد تا آن را تعمیر کند. با خودش فکر کرد: «اگر کمی بیشتر تلاش کنم، شاید کسی دلش به حالم بسوزد.» هان تمرین کرد که واضح‌تر صحبت کند. اما هر وقت گذشته را به یاد می‌آورد، صدایش می‌لرزید.

مردم روستای کای بان مثل فقرا برای هان دلسوزی می‌کردند: برایشان آب می‌آوردند، برایش فرنی می‌آوردند و برایش لباس می‌خریدند. زنان از هان دعوت کردند که برای فروش اجناسش به بازار برود، اما او قبول نکرد. او گفت: «آنجا هیچ‌کس همیشه به حرف من گوش نمی‌دهد.» آنها خندیدند و گفتند: «آنها به تلفن گوش می‌دهند.»

در یک شب بارانی ماه اوت، هان پخش زنده را شروع کرد. باد زوزه می‌کشید و باران به ایوان می‌کوبید. چشمانش برق می‌زد. هان خوشحال بود و داستان آن را تعریف می‌کرد که فریاد می‌زد "مادربزرگ!" بعد از تعریف داستان، لبخند زد، لبخندی کمرنگ. اواخر شب، چشمان هان سوزش گرفت. سپس متوجه چیز عجیبی شد. چشمانش روشن‌تر به نظر می‌رسید، انگار مردمک داشتند. از آنجا، یک رگه قرمز از صفحه نمایش بیرون زد و به پایین سر خورد. هان از جا پرید، دستانش می‌لرزید و سعی کرد آن را خاموش کند. در یک لحظه، احساس کرد کسی از آن طرف مستقیم به او خیره شده است.

هان به سختی نفس می‌کشید. قفسه سینه‌اش تنگ شده بود. ناله‌ای ناهنجار و پریشان. هان سرش را برگرداند و خواهرزاده‌اش را صدا زد، صدا در گلویش گیر کرده بود. چشمانش سرخ و سپس تاریک شد. اعداد به صفر رسیدند. رعد غرید. برق، سایه لرزان هان را روی دیوار انداخت. او مانند برگی پیر از هم پاشید.

صبح روز بعد، آن از خواب بیدار شد و در خانه خالی با صدای گرفته گریه می‌کرد. همسایه‌ها او را صدا زدند، اما او جواب نداد. وقتی وارد خانه شد، هان را دید که پشت میز دراز کشیده و تلفنش هنوز روشن است. تصویر یخ زده بود: پیراهنش به صورت شل در پس‌زمینه سفید و بارانی آویزان بود. دستان هان به سردی آب خشک شده بود.

مراسم تشییع جنازه ساده بود، گریه‌ها ساده بودند. من «آن» را جلوی محراب در آغوش گرفتم. روستاییان یک قابلمه فرنی آماده کردند و عود روشن کردند. یک قایق آشنا قبل از حرکت توقف کرد تا در مورد اوضاع پرس و جو کند. پیرزنی دسته‌ای از برگ‌های خشک موز را به عنوان عود قرار داد: «وقتی کوچک بود، برای درخواست ذرت می‌آمد.» روستاییان دلتای مکونگ یکدیگر را از طریق این داستان‌های کوچک به یاد می‌آورند.

نگاهم به عکس مادرش که با گوشی‌اش گرفته شده بود، کمی تار بود. شب‌هایی را به یاد آورد که مادرش توی صفحه نمایش با خودش حرف می‌زد. چشم‌هایی که بیننده را نشان می‌دادند، آخرین دوستش از آب درآمدند. یک دوست خاموش.

بعد از مراسم خاکسپاری، مای خانه را تمیز کرد. در کمد یک دفترچه یادداشت قدیمی بود. دست‌خط هان کج و معوج و ناهموار بود. شامل دستور پخت غذا، شماره تلفن مشتریان و نه چیز دیگری بود. یک صفحه نوشته شده بود: «امروز یک نفر مدت زیادی دنبال چیزی گشت اما چیزی نخرید. اشکالی ندارد، تا زمانی که به حرف‌هایم گوش دهد.» مای صفحات را ورق زد، چشمانش از اشک می‌سوزید.

مای وسایلش را جمع کرد و برای فروش آنها به بازار محلی رفت. آن روی سبدی نشست و یک آبنبات چوبی را بغل کرد. عصر، مای روی ایوان ایستاده بود. نسیم ملایمی از روی رودخانه می‌وزید. تلفن قدیمی‌اش را باز کرد و اعلانی دید: «پخش زنده به طور غیرمنتظره‌ای قطع شد. آیا مایل به ادامه هستید؟» مای صدایی شبیه سرفه‌ی گرفته در گوشش شنید. دکمه‌ی «نه» را فشار داد.

پخش زنده من متوقف شد. او مهدکودک را تمیز می‌کرد و عصرها بالش می‌دوخت تا بفروشد. او همچنین در کلاس‌های تکمیلی شرکت می‌کرد. خانم سائو، همسایه بغلی، از آن مراقبت می‌کرد. زندگی عالی نبود، اما سردتر بود. هر شب، من عود روشن می‌کردم و برای مادرش داستان‌های کوچکی تعریف می‌کردم. بعد از تعریف کردن آنها، او با خودش می‌خندید.

یک عصر بارانی، آن به رودخانه اشاره کرد. من به یاد زمان‌هایی افتادم که او و مادرش چیزهایی را از آبِ بالاآمده بیرون می‌آوردند. در خاطر او، هان همیشه زنی قوزکرده با موهای بسته‌شده‌ی پایین، چشمانی مهربان اما سرسخت بود که قدرتش را فدای نگاهی بی‌احساس می‌کرد. من به خودم قول داده بودم که به آن خواندن و نوشتن را به درستی یاد بدهم.

یک روز، مای از فروشنده تلفن پرسید: «علامت چشم در پخش زنده به چه معناست؟» فروشنده پاسخ داد: «به معنی تعداد بینندگان است.» مای با خنده گفت: «شاید یک شمارنده باشد.» فروشنده گیج به نظر می‌رسید.

در راه خانه، مای پشت سر آقای کون، راننده تاکسی موتوری جدید، نشست و فرزندش را در آغوش گرفت. او به آرامی رانندگی می‌کرد، درباره میوه‌ها و سبزیجات صحبت می‌کرد و درباره آدم‌ها نمی‌پرسید. جلوی خانه توقف کرد و گفت: «اگر باران شدید آمد به من زنگ بزن.» مای از او تشکر کرد. در محله، همه جایی برای خودشان دارند؛ آدم‌های شریف می‌دانند چطور بدون دست زدن ببینند.

فصل سیل دوباره برگشته است. سنبل‌های آبی شکوفه‌های زرد داده‌اند. آشپز من یک قابلمه آش ترش دارد، کاسه‌ای برمی‌دارد و آن را روی محراب مادرش می‌گذارد. "مادر، غذایت را بخور." کلمات به لطافت باد هستند، اما بسیار گرم.

آن شب، مای یک جعبه کوچک از زیر تخت برداشت. داخل آن یک عکس قدیمی از کلاس سومش بود که کنار موتورسیکلت رویایی تام، راننده تاکسی موتوری، ایستاده بود. عکس زرد شده بود. مای قسمت مرد را برید و فقط دختر کوچک با لبخند معصومش را نگه داشت. او عکس را به صفحه دفترچه یادداشت مادرش چسباند، صفحه‌ای که این جمله روی آن نوشته شده بود: «تا زمانی که مردم به حرف‌های من گوش دهند.»

چراغ‌ها را خاموش کردم. در دوردست، صدای موتور قایق‌ها در دل شب طنین‌انداز می‌شد. هان در جایی احساس سبکی می‌کرد، دیگر مجبور نبود چشمانش را به صفحه تلویزیون بدوزد. هان در چیزهای دیگری زندگی می‌کرد: غذا، صدای نوه‌هایش که صدا می‌زدند، بوی گل تازه.

فردا صبح، مای، آن را به مدرسه خواهد برد. قایق‌های تجاری دوباره از آنجا عبور خواهند کرد. فروشندگان اجناس خود را صدا خواهند زد. زندگی به ژست‌های باشکوه نیاز ندارد، فقط کافی است دست در دست هم دهیم و یکدیگر را از میان گودال‌ها هدایت کنیم. چشم‌هایی که زمانی بسته بودند، اکنون باز، واقعی و گرم هستند، به یکدیگر نگاه می‌کنند، اسم یکدیگر را صدا می‌زنند و به یکدیگر کمک می‌کنند تا از رودخانه گل‌آلود عبور کنند.

منبع: https://baophapluat.vn/con-mat.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

خیابان گل نگوین هو چه زمانی برای تت بین نگو ​​(سال اسب) افتتاح می‌شود؟: رونمایی از نمادهای ویژه اسب.
مردم برای سفارش گل ارکیده فالانوپسیس یک ماه زودتر برای عید تت (سال نو قمری) به باغ‌های ارکیده می‌روند.
روستای شکوفه‌های هلو نها نیت در طول تعطیلات تت، مملو از جنب و جوش و فعالیت است.
سرعت تکان‌دهنده‌ی دین باک تنها ۰.۰۱ ثانیه از استاندارد «برتر» در اروپا کمتر است.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

چهاردهمین کنگره ملی - نقطه عطفی ویژه در مسیر توسعه.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول