Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پیرمرد لی، با لبخندی شوخ‌طبعانه، استراتژی‌های نظامی خود را برای نوشتن گزارش‌های روزنامه‌نگاری به اشتراک گذاشت.

Công LuậnCông Luận14/06/2024


بارها در مصاحبه‌ها اشاره کرده‌ام که در دوران دانشجویی، برای روزنامه‌ها می‌نوشتم، عمدتاً به این دلیل که «زندگی می‌کردم، نفس می‌کشیدم و حتی رویای روزنامه‌نگاری را در سر می‌پروراندم»؛ و همچنین به این دلیل که... برای پول خریدن وعده‌های غذایی ارزان بود. در آن زمان، مرتباً برای دو روزنامه مقالات ویژه می‌نوشتم: لائو دونگ و ون نگ تر. چه از روی تصادف و چه از روی عمد، مقالات ویژه بسیار «ادبی» این دو روزنامه پررونق آن زمان دقیقاً به اندازه یک سکه طلا ارزش داشتند. خدای من، چه دانشجوی درخشانی که در اتاق‌های اجاره‌ای احاطه شده توسط فاحشه‌ها و معتادان به مواد مخدر زندگی می‌کرد (آن زمان اوضاع این‌طور بود!)، و هر بار یک سکه طلا به عنوان دستمزد دریافت می‌کرد! بعدها، به اندازه کافی خوش‌شانس بودم که در مسابقات مقاله‌های ویژه که توسط لائو دونگ برگزار می‌شد، جایزه اول، جایزه دوم و حتی چندین جایزه سوم و جوایز تشویقی را برنده شوم.

آخرین سرباز روز، استراتژی نظامی ویتنام، سبک مستند، تصویر ۱

با کمی موفقیت، کمی اعتماد به نفس پیدا کردم تا به هیئت تحریریه روزنامه لائو دونگ «حمله» کنم. هدفم این بود که نگاهی اجمالی به روزنامه‌نگاران مشهوری که هر روز در روزنامه درباره‌شان می‌خواندم، بیندازم، «صدایشان را بشنوم اما چهره‌شان را نبینم». البته، آقای لی سین سو (ها وان، تران دوک چین، تران چین دوک) کسی بود که بیشتر از همه در موردش کنجکاو بودم.

از سال ۱۹۹۴ که حساب کنیم، سه دهه مثل برگ‌هایی که در حیاط می‌ریزند، گذشته است. راستش را بخواهید، یادم نمی‌آید چطور اولین بار آقای لی سین سو - تران دوک چین - را دیدم. فقط زمانی را به یاد دارم که به «پسر کوچولو» دو دوان هوانگ علاقه پیدا کرد. هر وقت یواشکی وارد دفتر «معاون سردبیر» می‌شدم، چشم‌هایش را ریز می‌کرد، لبخندی روشن و شوخ‌طبعانه می‌زد. عینکش فریم کمی بزرگ و لنزهای گرد داشت، احتمالاً پلاستیک تیره - همه چیز در مورد او زنگار زمان را از خود ساطع می‌کرد - بسیار قدیمی. هر وقت غرق در مکالمه، احساساتی یا غرق در فکر بود، عینکش را بیرون می‌آورد تا تمیزش کند. سپس، با لبخندی شیطنت‌آمیز و معصومانه، مرا «این پسر»، «این پسر کوچولو» صدا می‌زد و می‌گفت: «می‌دانی، از این خوشت می‌آید...»

«من دارم درباره سرنوشت نوادگان جارچی روستا، عمو، می‌نویسم. عنوانش «زندگینامه جارچیان روستا» است تا شبیه «وقایع‌نگاری سلسله ژو شرقی» به نظر برسد (می‌خندد). در زادگاه من، از سال ۱۹۵۳ به بعد، قبل از آزادسازی دین بین فو ، هنوز جارچیان روستا وجود داشتند. برخی از نوادگان آنها هنوز هم در روستا زندگی می‌کنند. آنها با تبعیض وحشتناکی روبرو بودند؛ اکثر آنها منطقه را ترک کردند. جارچیان روستا و جذام در گذشته ترسناک‌ترین چیزها بودند. اکنون، جذام درمان می‌شود، اما تبعیض علیه «فرزندان جارچیان روستا» در ذهن مردم هنوز بسیار تلخ است و هنوز درمان نشده است...» با جدیت توضیح دادم. عمو لی سین سو گوش داد، زیرکانه لبخند زد و جزئیات بیشتری خواست. به نظر می‌رسید که برایش جالب بوده است. بعد از تمیز کردن عینکش، گفت: «باید این‌طور بنویسی، باید بفهمی: آن موقع‌ها، جارچی روستا نقش خیلی مهمی داشت، فریاد می‌زد، فریاد می‌زد، فریاد می‌زد، فریاد می‌زد، به تمام روستا، از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب، به دختر مرد ثروتمند... آنها طبل می‌زدند، اعلام می‌کردند، اخبار را با هیجان با صداهای جذابشان و خیلی چیزهای جالب دیگر پخش می‌کردند. آنها از آن زمان شروع روزنامه‌نگاری ما بودند، اینطور نیست؟ آنها اخبار را هم با محتوای خوب و هم با فرم‌های زیبا و چشم‌نواز پخش می‌کردند.» از خنده منفجر شدم، «درسته، عمو. دختر جارچی روستا همیشه زیبا بود، و همیشه جایی بود که مقامات روستا «با سیم‌های آویزان می‌آمدند و می‌رفتند»، هرچند که آنها هنوز جارچی را نفرین می‌کردند، درست مثل نمایش‌های اپرای قدیمی ویتنامی که اغلب تماشا می‌کنیم. هم از نظر محتوا زیبا بود و هم از نظر فرم زیبا، عمو.»

آخرین سرباز روز، استراتژی نظامی ویتنام، سبک مستند، تصویر ۲

روزنامه‌نگاران لو کوانگ دین و دو دوان هوانگ، به همراه خانم مای - همسر روزنامه‌نگار تران دوک چین - درباره کتاب «صحبت کردن حرف درست، نه گفتن حرف درست» که قرار است در ۱۸ ژوئن ۲۰۲۴ منتشر شود، بحث و تبادل نظر کردند. این کتاب ادای احترام و ابراز احترام همکاران به روزنامه‌نگار تران دوک چین است.

یک بار دیگر، برای نوشتن درباره دهکده کای چای رفتم، منطقه‌ای که فقط با عبور از رودخانه تیچ (در استان سابق ها تای) قابل دسترسی بود. در آن زمان، هنوز برق، جاده، مدرسه یا امکانات پزشکی وجود نداشت. آقای چین گفت: «کای چای، اگر اوضاع به همین منوال ادامه پیدا کند، کی به ثمر خواهد نشست؟» من بلافاصله گزارشی با عنوان «کای چای کی به ثمر خواهد نشست؟» نوشتم؛ و با جدیت از پر کردن شکاف‌ها حمایت کردم تا جوانان آنجا بتوانند شکوفا شوند.

یک بار دیگر، یک هفته کامل پیاده‌روی کردم، سپس با یک تاکسی موتورسیکلت از میان مناطق Quỳ Châu، Quỳ Hợp و Quế Phong در استان Nghệ An ، تا Nậm Nhoóng و Tri Lễ و سپس به لائوس سفر کردم. من با پلیس سفر کردم (در آن زمان برای روزنامه پلیس کار می‌کردم). تاکسی‌های موتورسیکلت برانکاردهایی برای حمل موتورسیکلت از میان نهرهای خروشان داشتند، موتورسیکلت روی سنگ‌ها بالا و پایین می‌رفت، هر دو چرخ در گل فرو رفته بودند و از لبه صخره‌ها می‌خزیدند، مسافران خسته بودند و مانند میمون‌هایی که از درختان بالا می‌روند، منقبض می‌شدند و راننده آنقدر زور می‌زد که دستانش با توده‌های بزرگی به اندازه تخم مرغ پینه بسته بود. بسیاری از روستاها به فاحشه‌خانه‌هایی برای قاچاقچیان مواد مخدر تبدیل شده بودند. پلیس به غارهای بزرگ کوهستانی حمله کرد و کیسه‌هایی چسبناک با رزین سیاه، پر از تریاک حمل شده از لائوس، پیدا کرد. در بحبوحه این کانون مواد مخدر، رانندگان تاکسی موتوری گهگاه جلوی یک چراغ نفتی در یک روستای متروکه می‌نشستند، تکه‌هایی از توده‌های دست و پا گیر مواد مخدر را از روی دستشان جدا می‌کردند و می‌سوزاندند... بوی آن قوی و تند بود. من این موضوع را به آقای لی گزارش دادم. او مرا تشویق کرد و من «هنر خودروهای هیبریدی» را نوشتم. تقریباً 20 سال گذشته است و من هنوز با آن رانندگان خودروهای هیبریدی دوست هستم. آن گزارش بعداً جایزه‌ای از روزنامه لائو دونگ دریافت کرد.

تا زمانی که مقالات نظری روزنامه‌نگار تران دوک چین (زمانی که معاون سردبیر روزنامه کارگر بود و چندین سمت دیگر در انجمن روزنامه‌نگاران ویتنام داشت) را نخواندم، نفهمیدم که آقای چین زمانی با دوچرخه به میدان‌های نبرد شدید کوانگ بین و کوانگ تری رفته و شاهد مرگ و ویرانی وحشتناک جنگ بوده است. او همچنین مدرس روزنامه‌نگاری و نظریه‌پرداز برجسته‌ای در روزنامه‌نگاری بود. شیوه طنزآمیز و روشنگرانه او در صحبت کردن، نحوه زیر سوال بردن موضوع مورد بحث پسر جوانی مثل من در آن زمان، راهی برای هیئت تحریریه بود تا نویسنده (نویسنده) را نقد کنند و داستان (گزارش) خود را به مرتبط‌ترین موضوع هدایت کنند.

در سال ۲۰۰۴، از روزنامه امنیت جهانی به روزنامه کار منتقل شدم و بلافاصله به بخش گزارش‌های ویژه منتقل شدم، تک تک کلمات را ویرایش می‌کردم، تا دیروقت کار می‌کردم، پیش‌نویس‌ها و نمونه‌خوانی‌ها را با دقت بررسی می‌کردم تا بوی جوهر تازه روزنامه تازه چاپ شده را حس کنم. بسیاری از وظایف برایم ناآشنا بودند. همچنین توسط مافوق‌هایم سرزنش می‌شدم، اما نترسیدم یا دلسرد نشدم؛ در کار سخت چیزی که دوست داشتم، شادی پیدا می‌کردم. در حالی که با پشتکار تا دیروقت کار می‌کردم، معاون سردبیر، لی سین سو، از راه رسید. او به سردبیر گفت: "خدای من، این راهزن! جایش در جنگل است، هزاران مایل دورتر! چطور می‌تواند از پس این کار بربیاید؟ او نمی‌تواند این نوع کار را انجام دهد. شما یک نویسنده بسیار خوب را هدر داده‌اید و یک ویراستار افتضاح به دست آورده‌اید!" و به این ترتیب از "مدیریت گزارش‌های ویژه" فرار کردم، از شمال به جنوب، در سراسر کشور و به تمام گوشه و کنار جهان سفر کردم. من تا ابد از آقای لی به خاطر این کار سپاسگزار خواهم بود.

به نظر می‌رسد هر چیزی که به دست آقای لی بیفتد، جنجال ایجاد می‌کند. او مسن و رئیس است، بنابراین بخشی را نگه می‌دارد که کارکنان زن تا زمانی که او آن را ارسال نکند، جرات درخواست آن را ندارند. آنها با ظرافت آن را پیشنهاد می‌دهند و او می‌گوید: «بخش من «شهوانی یا تقاضا» است (صحبت کن یا نکن، این بازی با کلمات است)». آنها هر روز می‌پرسند، زیرا یک مقاله در روز خیلی خسته‌کننده است. فکر می‌کنم ساده است: اگر او بیمار باشد، در یک مهمانی شرکت کند، مست باشد یا خواب باشد و الهام خود را از دست بدهد چه؟ شنیده‌ام که حتی وقتی در خارج از کشور است، هنوز می‌تواند پیش‌بینی کند که در روزهای آینده چه چیزی در افکار عمومی رواج دارد و از قبل «صحبت کن یا نکن» را می‌نویسد که همیشه شوخ‌طبعانه، طنزآمیز و کاملاً مرتبط با موضوع است.

من او را «معلم» صدا می‌زدم و حالا با دخترش در دفتر تحریریه کار می‌کنم. گهگاه، به نشانه قدردانی چند سکه به او می‌دادم و می‌گفتم که آنها را به عنوان هدیه‌ای برای آقای چین به خانه ببرد، هرچند هرگز فرصت نکرده بودم که در یک سخنرانی از او درس بگیرم. او فقط چند بار روی شانه‌ام زد و من به دلیل اختلاف سنی و برنامه‌های شلوغ رئیس دفتر تحریریه، هرگز جرات نکردم موقع نوشیدن با او درست و حسابی گپ بزنم. بنابراین، فقط فاصله‌ام را حفظ می‌کردم. اما، واقعاً، هر وقت او من را در یک داستان بلند ویرایش و راهنمایی می‌کرد، همه چیز برای آن مطلب خاص باز می‌شد؛ و این به عنوان یک «اصل راهنما» برای داستان‌های بلند بی‌شمار بعدی عمل می‌کرد. وقتی کتاب‌هایم را منتشر کردم، او دو بار مقدمه نوشت - من هیجان‌زده شدم! شادترین مقالات، مقالاتی بودند که در آن زمان در بخش داستان‌های بلند روزنامه لائو دونگ منتشر می‌شدند، که شامل چند کلمه «تفسیر» به عنوان مقدمه، یک کادر قبل از مقاله اصلی بود. نوشته‌ی آقای لی استادانه است، مثل کسی که با آبرنگ نقاشی می‌کند یا یک استاد هنرهای رزمی که به نقاط فشار ضربه می‌زند - روزنامه‌نگار «متوجه» می‌شود و خواننده به طرز بسیار جالبی مجذوب می‌شود.

وقتی من و هوینه دونگ نهان کتابی با عنوان «از معدن زغال سنگ مونگ دونگ تا بام دنیا، تبت» را با هم منتشر کردیم، داستان‌های سفرهایم به سراسر جهان را منتشر کردم و از قله دوردست تبت به پایین نگاه کردم. در همین حال، نهان مدت زیادی یک روزنامه‌نگار مشهور در ویتنام باقی ماند. در دوران دانشجویی‌ام، بسیاری از کتاب‌های هوینه دونگ نهان را خواندم. اکنون، آقای لی تران دوک چین مقدمه کتاب را نوشته است و خواندن آن باعث می‌شود متوجه شوم که او چقدر مشغول است، اما هنوز هم هر قدم از سفر برادرزاده‌اش هوانگ را از نزدیک دنبال می‌کند. چنین محبتی از یک نویسنده فوق‌العاده ارزشمند است. من با دو نفر از گرگ‌های روزنامه‌نگار برجسته ویتنام، هوینه دونگ نهان و دو دوان هوانگ، دوست صمیمی هستم. هر دو قد و قامت مشابهی دارند و اشتیاق به سفر، روحیه رمانتیک و عشق به ادبیات (و انواع چیزهای دیگر) را با هم دارند. صدای او شوخ‌طبع اما فوق‌العاده گرم است.

گزیده: «هوین دونگ نهان با دو سفر در ویتنام، با موتورسیکلت (قرض گرفته شده) و بدون نیاز به ذکر انحرافات بی‌شمار در صدها منطقه، به سفر خود ادامه داد. دو دوان هوانگ نیز چشمگیر بود و در عرض 10 سال به سراسر کشور ویتنام سفر کرد. هر دوی آنها سفرهای زیادی کردند و مطالب زیادی نوشتند؛ کتاب‌های آنها قفسه کتاب من را پر کرده است و بخش‌های روزنامه‌نگاری دوره‌های آموزشی در مورد نوشتن گزارش‌های ویژه توسط هر دوی آنها ارائه می‌دهند؛ و سال‌هاست که هر دو برای دانشجویان، روزنامه‌نگاران جوان و پیر، در مورد نوشتن گزارش‌های ویژه سخنرانی کرده‌اند (...). این بار، آنها تصمیم گرفته‌اند آن کتاب را که واقعاً یک نبرد هوش و ذکاوت است، با هم منتشر کنند. «پس از خواندن (این کتاب)، بسیاری از خوانندگان ممکن است احساس غم یا عصبانیت کنند؛ اما مهمتر از آن، ما ایمان خود را به زندگی، به انسانیت، هر چه که باشد، تقویت کرده‌ایم... و چه کسی می‌داند، (پس از خواندن)، بسیاری از روزنامه‌نگاران جوان ممکن است ناگهان بخواهند سفر کنند و بنویسند!» (مقدمه‌ای از روزنامه‌نگار تران دوک چین برای کتاب مذکور).

می‌گویند در زندگی، افرادی هستند که فقط برای مدت کوتاهی ملاقاتشان می‌کنید، اما هزاران بار بیشتر از آنچه تصور می‌کنید، بر شما تأثیر می‌گذارند. برای من، روزنامه‌نگار تران دوک چین، مربی‌ای بود که از دور به او احترام می‌گذاشتم، اما او مسیر مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. او آنجا می‌نشست، لبخند می‌زد و با شوخ‌طبعی صحبت می‌کرد، مرا غیررسمی "تو"، "برادرزاده‌ام"، "بچه‌خنگم" خطاب می‌کرد و با مهارت نویسندگان و کارآموزان جوان‌تر را به سمت پیشرفت راهنمایی می‌کرد. هر بار که ملاقات می‌کردیم، فقط با یک کلمه یا یک ضربه آرام روی شانه، متوجه می‌شدم که از آن اولین ملاقات تا این ملاقات، و در تمام این سال‌ها، او همیشه من را، یک پسر روستایی ساده که کوله پشتی به دوش می‌کشید تا مخاطبی پیدا کند و موضوعات روزنامه‌نگاری‌ام را ارائه دهد، ترجیح داده است. می‌دانم که گاهی اوقات، من خیلی ساده‌لوح و خیال‌پرداز بودم، اما آقای لی همچنان لبخند می‌زد، بردبار بود و به ارائه مهارت‌ها و راهنمایی‌هایش ادامه می‌داد.

من معتقدم که عمو چین با بسیاری از مردم با همین شوخ طبعی و گرمی رفتار می‌کرد.

روزنامه نگار دو دوان هوانگ



منبع: https://www.congluan.vn/cu-ly-cuoi-hom-bay-binh-phap-viet-phong-su-post299196.html

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پل جدید

پل جدید

من عاشق ویتنام هستم

من عاشق ویتنام هستم

مردم تای

مردم تای