Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

یک عمر گذشت.

Báo Tuyên QuangBáo Tuyên Quang04/04/2023


وقتی کوچک بودم، اغلب عمو چانگ را می‌دیدم که به خانه ما می‌آید. او و پدرم در گوشه حیاط می‌نشستند، زیاد صحبت می‌کردند، با شور و شوق صحبت می‌کردند. از روزهای کودکی که برهنه زیر باران بازی می‌کردند، شنا یاد می‌گرفتند، برای ماهیگیری خاکریز می‌ساختند، تا کشاورزی، خواستگاری از دختران، ازدواج و پیوستن به ارتش. روزهایی که عمو چانگ حال و حوصله داشت، حتی گیتارش را هم می‌آورد. یکی می‌نواخت و دیگری می‌خواند؛ صدایشان با گذشت زمان کم‌رنگ شده بود، اما احساساتشان هنوز سرشار بود و با شور و شوق زیادی آواز می‌خواندند، سلیقه‌شان آهنگ‌های انقلابی بود. آنها با صدای بلند و پرانرژی آواز می‌خواندند و هر بار مادرم آنها را به خاطر اینکه تمام محله را کر کرده‌اند سرزنش می‌کرد، سپس می‌خندید.

بعدها، وقتی دختر دبیرستانی بودم، پدرم خانه نبود و عمو چانگ به دیدنم آمد. من هم به موسیقی علاقه داشتم، بنابراین وقتی گیتار را دیدم، با عجله به سمتش رفتم. ما نواختیم، خواندیم و صحبت کردیم. بعد از مدتی، با کمال تعجب تمام جزئیات گذشته‌اش را فهمیدم.
در جوانی، پس از یادگیری اصول اولیه خواندن و نوشتن، چند سالی را در گل و لای گذراند تا اینکه با عجله ازدواج کرد و بچه‌دار شد. در شانزده سالگی ازدواج کرد و در بیست و دو سالگی به ارتش پیوست.

او که در ابتدا در استان زادگاهش مستقر بود، بعداً در دهه شصت به گروهان شناسایی در ارتفاعات مرکزی منتقل شد. او در نبردهای زیادی شرکت کرد و چندین زخم ناشی از گلوله‌های سرگردان برداشت که جدی‌ترین آنها زخمی روی بازوی چپش بود. او این را در حالی گفت که آستینش را بالا می‌زد؛ من جای زخم بزرگی را دیدم که در آن "موش" (ناحیه‌ای که "موش" در آن قرار داشت) برآمده نبود، بلکه عمیقاً فرورفته بود، گویی "موش" از جا کنده شده بود. با دیدن اخم من، از ته دل خندید و گفت: "این فقط یک زخم جزئی است، چیزی برای ترسیدن نیست!"

از او پرسیدم که آیا از مرگ نمی‌ترسد، و او در حالی که وانمود می‌کرد ترسو و خجالتی است (مثل دختر کوچکی که این سوال را می‌پرسید)، ریزریز خندید، اما رفتارش به وضوح آرام بود.

- همه از مرگ می‌ترسند. اما وقتی در نبرد هستی، دیگر ترس را نمی‌شناسی. ترس به معنای مرگ نیست، و نترسیدن هم به معنای مرگ نیست!

سپس او درباره سال ۱۹۶۲ برایم تعریف کرد، زمانی که گروهان اصلی حمله ارتش ایالتی داک لک، نیروهایی را برای محافظت از روستاییانی که عید تت را جشن می‌گرفتند، به دین دین آوردند. بعدازظهر روز سی‌ام، دشمن سه گردان را که به سه جناح تقسیم شده بودند، برای محاصره آنها مستقر کرد. اگرچه نیروهای ما از نظر تعداد کمتر بودند، اما ما به شدت جنگیدیم. او هرگز تا این حد احساس خارق‌العاده بودن نکرده بود. او به چیزی جز محافظت از روستا فکر نمی‌کرد تا آنها بتوانند عید تت را جشن بگیرند. در آن لحظه، مرگ ناگهان به سبکی یک پر به نظر رسید.

دردناک‌ترین و احساسی‌ترین لحظه زمانی بود که تیراندازی در میدان نبرد موقتاً متوقف شد. برای لحظه‌ای آرامش، اما در همان لحظه، درد بی‌پایان ادامه یافت - صدای پیرمرد لرزان و خفه از احساسات بود. پس از یک حمله‌ی بمب‌گذاری، درختان قطع می‌شدند و شیره‌ی آنها مانند خون جاری می‌شد. در کوه‌ها و جنگل‌های متروک. آفتاب، تشنگی، گرسنگی. سرباز، با لباس خاکی‌اش، نام رفیقی را که در جنگل مه‌آلود و سرد شبانه با او پتوی نازکی را به اشتراک گذاشته بود، صدا زد - خون دستش را خیس کرد در حالی که صحبت می‌کرد، اشک‌ها به آرامی جاری شدند و من را نیز به گریه انداختند. سپس او گریست. اشک‌های سختی جاری شد وقتی که او عواقب حمله را در حالی که چهار رفیق کشته شده او را احاطه کرده بودند، بازگو می‌کرد. درد، اشک‌هایش را خشک کرد. درد بسیار بزرگتر از خود درد بود.

«سخت‌ترین و خاطره‌انگیزترین دوره زمانی چه زمانی بود؟» عمو چانگ ناگهان به فکر فرو رفت و به محض اینکه حرفم تمام شد، چشمانش سیاهی رفت.

- گمان نکن که کارهای باشکوه دوران طوفانی برای همیشه در یادها خواهند ماند. آنها اغلب در دوران آرامش فراموش می‌شوند. اما من هرگز آنها را فراموش نکرده‌ام؛ حیف است که هیچ جوانی (به جز تو) را ندیده‌ام که بخواهد این «داستان‌های دوران طوفانی در دوران آرامش» را بشنود/باور کند.

پیرمرد آهی طولانی و کشیده کشید. سپس، گویی با یکی از نزدیکانش ملاقات کرده باشد، با شور و شوق فراوان شروع به تعریف داستانش کرد:

- سال ۱۹۶۶ بود، در حالی که در منطقه جنگی در حال انجام مأموریت بود، دستگیر و زندانی شد. هفت سال زندان. هفت سال - دوره‌ای که ممکن است در زندگی یک فرد کوتاه به نظر برسد، اما اگر ضرب‌المثل "یک روز در زندان مانند هزار سال در بیرون است" را در نظر بگیرید، خیلی طولانی است. در ابتدا، او در مرکز بازجویی ارتفاعات مرکزی بازداشت شد، سپس به سپاه دوم، پلیچو، منتقل شد. در طول حمله تت، یکی از واحدهای ما حمله مستقیمی به زندان پلیچو انجام داد. پس از آن نبرد، او بلافاصله به زندان فو کوک منتقل شد.

من داستان‌های زیادی در مورد زندان‌های زمان جنگ، به خصوص زندان‌های کان دائو و فو کوک خوانده بودم. اما این اولین باری بود که آنها را از نزدیک ملاقات می‌کردم و داستان‌هایشان را از زبان کسانی که آن را از نزدیک تجربه کرده بودند، می‌شنیدم. از شدت انتظار زبانم بند آمده بود و تقریباً نفسم را در سینه حبس کرده بودم و گوش می‌دادم.

عمو چانگ با تأکید بر هر کلمه گفت: «هر دو زندان، کان دائو و فو کوک، کابوس‌های وحشتناکی بودند. آنها نه تنها ما را با چوب و چماق کتک می‌زدند، بلکه از میخ‌های ده اینچی فرو رفته در زانوهایمان نیز برای تهدید، ارعاب و شکنجه ما استفاده می‌کردند. اگر اعتراف نمی‌کردیم، شکنجه حتی شدیدتر می‌شد.» با نگاه به دوردست، غم در چشمان گود رفته‌اش آشکار بود، در حالی که آرام صحبت می‌کرد، با این حال کلماتش طنین غم عمیقی داشت.

او در حالی که به قفسه سینه لاغرش اشاره می‌کرد، گفت: «آنها ما را کتک می‌زدند، از بخش به بخش شروع کردند. کسانی که اعتراف می‌کردند آزاد می‌شدند، در حالی که کسانی که «لجاجت» می‌کردند تا... مرگ شکنجه می‌شدند. شکستن دنده ششمم یک شانس بود. هنوز هم هر وقت هوا تغییر می‌کند، درد می‌گیرد. اما فاجعه نهایی این بود که در آن زندان، شاهد کتک خوردن بسیاری از رفقایم تا سر حد مرگ بودم. در کنار درد طاقت‌فرسا، روحیه مبارزه به نهایت خود رسید.»

با دیدن چهره متفکر من، انگار که می‌خواستم چیزی را با او در میان بگذارم، گفت که خوش‌شانس بوده که از بمباران جان سالم به در برده و هنوز هم تا حدودی آسیب ندیده تا بتواند دوباره با همسر و فرزندانش باشد. لحظه‌ای مکث کرد و با ناراحتی اضافه کرد: «دردناک‌ترین چیز این است که قبر مادرم اکنون با علف پوشیده شده است.»

وقتی توافق‌نامه ژنو امضا شد، عمو چانگ از زندان آزاد شد، کمی استراحت و تجدید قوا کرد و سپس برای آموزش مجدد اعزام شد. پس از آن، او کمیسر سیاسی جوخه ۳۵ شد و برای انتخابات عمومی آماده شد و بعداً در آموزش سربازان جدید اعزامی به میدان نبرد کامبوج شرکت کرد. پس از بازنشستگی، به زادگاهش بازگشت.

صندوقچه‌ای قدیمی و فرسوده بود. عمو چانگ به آرامی و با دقت دفترچه‌ای بیرون آورد. کاغذ آن مرطوب، کپک‌زده، زرد شده و بسیاری از صفحات آن پوسیده و در حال فروپاشی بودند. با باز کردن آن، تنها ردی از اشعار و تکه‌های نازکی از مقاله‌هایی که در جنگل نوشته شده بود، باقی مانده بود. با برقی در چشمانش گفت: «این گرانبهاترین چیز است.» سپس به گیتاری که به دیوار آویزان بود اشاره کرد.

با انگشتانش که روی سیم‌ها می‌لغزیدند، ملودی باشکوه و داستان‌سرایی گاه قدرتمند و گاه لطیفش مرا به لحظات نادر شادی که سربازان دور سازشان با هم تقسیم می‌کردند، برد. در آن زمان‌ها، مرگ فراموش شده بود.

او داستان را با خنده تعریف کرد و چشمانش را پاک کرد، انگار که می‌خواست گریه کند. خیلی خوش گذشت! همه، چه خوب و چه بد، آواز می‌خواندند. آنها همزمان دست می‌زدند و آواز می‌خواندند. او با غرور آشکاری صحبت می‌کرد، چهره‌اش از شور و شوق می‌درخشید، انگار که با رفقایش آواز می‌خواند، نه با من. سپس خندید:

- من هم چیز زیادی در مورد نواختن سنتور نمی‌دانم؛ من اصالتاً یک کشاورز هستم. به این نوع نواختن «موسیقی جنگل» می‌گویند. من آن را به صورت پراکنده یاد گرفته‌ام، فقط می‌دانم چگونه مضراب بزنم، اما اگر در مورد تئوری موسیقی از من بپرسید، کاملاً بی‌اطلاع هستم. گاهی اوقات یک آهنگ کامل را فقط با یک آکورد که بارها و بارها نواخته می‌شود، می‌نوازم. و در مورد ریتم، من فقط ریسک می‌کنم، به ریتم و آهسته و مضراب زدن روی می‌آورم؛ می‌توانم هر آهنگی را بخوانم. و با این حال آن را به راحتی می‌خوانم و هیچ کس از من انتقاد نمی‌کند.

بعد از گفتن این حرف، از ته دل خندید و چشمانش از اشک برق زد، در حالی که تعریف می‌کرد چطور در یک راهپیمایی، یکی از دوستانش گیتارش را که از ناحیه شانه و بازو زخمی شده بود، برایش حمل کرده بود. آنها از کوه‌ها بالا رفتند، از نهرها گذشتند و در برابر آتش گلوله مقاومت کردند، اما او هرگز گیتارش را فراموش نکرد.

پیرمرد در حالی که صدایش از شدت تأثر می‌لرزید، گفت: «سیم‌های گیتار هنوز گرمای رفقایمان را حفظ کرده‌اند!»

تازه آخرش فهمیدم که همسر عمو چانگ هم سرباز بوده - یک جوان داوطلب که به عنوان پرستار در میدان جنگ کار می‌کرده.

این دو سرباز مقاوم، پس از بازگشت از جنگ، در خانه‌ی دوران کودکی‌شان، یک خانه‌ی آجری سه اتاقه، ساده ماندند. قدیمی، خیلی قدیمی!

پدرم با ناراحتی تعریف کرد: «همسر عمو چانگ سرطان کبد لاعلاج دارد. عمو چانگ پیر و دست و پا چلفتی است، بنابراین کسی را برای مراقبت از او استخدام کرده است. اما فرزندانش کجا هستند؟» پدرم عصبانی شد و دخترش را به خاطر فضولی و بی‌فکری و بی‌خبری کامل از اتفاقات محله سرزنش کرد. آنها یک فرزند داشتند، اما آن فرزند چند سال پیش در یک تصادف رانندگی فوت کرد - تنها فرزندشان. حالا همسرش بیمار است و عمو چانگ پیر و ضعیف شده است، بنابراین آنها باید کسی را برای مراقبت از او استخدام کنند.
بعد از شنیدن داستان پدرم، فوراً تصمیم گرفتم به ملاقاتش بروم، به این امید که چیزی را با او در میان بگذارم.

عمه‌ام در اوج خستگی و با صدایی گرفته به من گفت که حالا حالش خوب است. او به سنی رسیده بود که به ندرت دیده می‌شد، بنابراین ندای مرگ را پذیرفت. وقتی برای اولین بار از بیماری‌اش مطلع شد، پریشان و افسرده بود، اما بعداً با آرامش سرنوشت خود را پذیرفت. عمو چانگ به همسرش گفت که زندگی‌ای مانند این کافی است. جای پشیمانی نیست.

آخرین بار، قبل از ترک زادگاهم برای شروع زندگی جدید، عمو چانگ را دیدم که تنها با گیتارش روی ایوان نشسته بود. برای خداحافظی وارد شدم. او با خوشرویی از آرزوی جوانی من برای سفر به دور و دراز حمایت کرد. سپس گفت: «اگر به اندازه کافی سالم بودم، من هم می‌رفتم، می‌خواستم با گیتارم به جاهایی که در جوانی دیده بودم برگردم، فقط برای خواندن آهنگ‌های گذشته...»



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

افزایش هزینه‌ها، آب و هوای غیرقابل پیش‌بینی: بزرگترین دهکده گل شهر هوشی مین برای فصل تعطیلات تت تحت فشار زیادی قرار دارد.
ظاهر چشمگیر بخش سایگون، از کنگره حزب استقبال می‌کند.
جوانان لباس می‌پوشند و برای شرکت در جشن تت، صبح زود به بازار بن تان می‌روند.
روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

نمای نزدیک از یک درخت پوملو از نوع دین در گلدان، به قیمت ۱۵۰ میلیون دونگ ویتنام، در شهر هوشی مین.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول