Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

قطرات شور شادی

تئاتر هوآ بین امروز پر از جمعیت بود، همه از شادی می‌درخشیدند، تقریباً همه یک دسته گل یا هدیه در دست داشتند. او به سرعت دعوتنامه‌اش را به نگهبان داد و با عجله وارد سالن شد. از آنجایی که جمعیت کمتری داشت، نزدیک‌ترین صندلی به صحنه را انتخاب کرد که بهترین منظره را داشت. او می‌خواست در مراسم فارغ‌التحصیلی دو پسرش از لیسانس، آنها را از نزدیک ببیند.

Báo Bà Rịa - Vũng TàuBáo Bà Rịa - Vũng Tàu09/05/2025


تصویرسازی: مین پسر

تصویرسازی: مین پسر

مراسم هنوز شروع نشده بود. او آرام نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. سالن تئاتر به دو بخش تقسیم شده بود. طبقه پایین برای فارغ التحصیلان بود. آنها لباس‌های آبی با حاشیه قرمز پوشیده بودند و بسیاری از دختران پاپیون‌های زیبایی به کلاه‌هایشان زده بودند. چهره همه درخشان و شاد بود. طبقه بالا برای والدین و اقوام فارغ التحصیلان بود.

در این لحظه، تمام صندلی‌های اطرافش پر شده بود و مانند خودش، همه ساکت بودند. احساس مشترکی از انتظار در چهره‌هایشان به وضوح دیده می‌شد. او سعی کرد فرزندانش را پیدا کند، اما آنها آنقدر شبیه هم بودند که هر چقدر هم که جستجو می‌کرد، نمی‌توانست آنها را پیدا کند. در حالی که به صندلی‌اش تکیه می‌داد، آرام می‌گرفت و احساس راحتی می‌کرد. بنابراین، فرزندانش بزرگ شده بودند و او معتقد بود که آنها نیز بر چالش‌های بزرگسالی غلبه خواهند کرد...

***

آنها زمانی ازدواج کردند که او کاملاً پیر شده بود، بنابراین آنها قصد داشتند دو فرزند نزدیک به هم داشته باشند تا از وضعیت یک پدر پیر که فرزندان خردسال دارد، جلوگیری کنند. با این حال، وقتی دخترشان هفت ساله بود، پس از سختی‌های فراوان، دوباره باردار شد و حاصل آن دوقلو بود. قبل از اینکه حتی بتواند جشن بگیرد، نگرانی بر او غلبه کرد (در آن زمان، بیمارستان ویت دوک پر از خبر جدا شدن دوقلوها با جراحی و نامگذاری آنها به نام ویت دوک بود). سلامتی او از قبل ضعیف بود و بارداری دوقلو به این معنی بود که باید شغلش را ترک کند. او به تنهایی امور مالی را مدیریت می‌کرد و هر روز از او مراقبت می‌کرد و او را تشویق می‌کرد که شاد بماند.

روزی که او زایمان کرد، پزشک با نگرانی به او اطلاع داد که نمی‌تواند به طور طبیعی زایمان کند زیرا دوقلوها محکم به هم چسبیده‌اند، نوزاد در موقعیت صحیح قرار ندارد، سلامت مادر ضعیف است و زایمان دشوار تشخیص داده شد. بنابراین، برای ایمنی مادر و کودک، سزارین زودهنگام توصیه شد. او در حالی که نمی‌توانست نگرانی خود را پنهان کند، به او نگاه کرد، دستانش می‌لرزید و فرم رضایت‌نامه جراحی را امضا می‌کرد. او در کنارش نشست، لرزان، و شکمش را چنگ زد، گویی می‌خواست از فرزندش محافظت کند. آن روز، برانکاری که او را به اتاق عمل می‌برد، با بیش از دوازده پزشک، پرستار و خدمه صف کشیده بود. او دید که بستگانش با چشمانی پر از اشک به دنبال برانکارد می‌دوند. تمام بدنش یخ زد و او در حالی که محکم دست او را گرفته بود، در کنار برانکارد دوید. در اتاق عمل، قبل از اینکه درها بسته شوند، او دید که لب‌هایش تکان می‌خورد و زمزمه می‌کرد: "عزیزم، صبر کن!"

اتاق عمل کاملاً سفید بود - دیوارهای سفید، ابزارهای سفید، لباس‌های سفید پزشکان و پرستاران. چهره‌اش نیز از ترس رنگ‌پریده بود. متخصص بیهوشی به آرامی دست لرزانش را گرفت و از او سوالاتی پرسید. صدایش چنان گرم بود که دستش، حتی از زیر دستکش‌ها، هنوز بسیار گرم بود. او دست متخصص بیهوشی را محکم گرفته بود، گویی در سیلابی خروشان به دنبال قایق نجات می‌گردد. متخصص بیهوشی همچنان به آرامی و با محبت او را آرام می‌کرد و او به تدریج به بیهوشی فرو رفت و سفر زایمان خود را آغاز کرد.

او پس از هشت ساعت در کما بودن، با بدن درد و اندام‌های سنگین به هوش آمد. پرستار با دیدن او که بیدار بود، نزدیک شد و اعلام کرد: «شما دو پسر دوقلوی دوست‌داشتنی به دنیا آورده‌اید. تمام تیم پزشکی و کارکنان زایشگاه به خانواده‌تان تبریک می‌گویند.» لبخندی محو بر چهره خسته‌اش نقش بست و سپس دوباره به خواب رفت.

مانند سایر کودکان، فرزندانش به تدریج بزرگ شدند، گاهی سالم، گاهی بیمار، اما همیشه زیبا و دوست‌داشتنی. چیزی که بیش از همه این زوج را خوشحال می‌کرد، اطاعت، فرمانبرداری و اتحاد سه خواهر و برادر بود که انگیزه بزرگی برای آنها برای غلبه بر همه مشکلات بود. در طول سی سال گذشته، او مانند یک "زنبور کارگر" بود که مسئولیت تأمین معاش خانواده را بر عهده داشت. او، در نقش "زنبور ملکه"، با پشتکار آشپزی، کارهای مدرسه و حمل و نقل را انجام می‌داد. او در حالی که فرزندانش به مدرسه می‌رفتند، درس می‌خواند و هر بار که در آزمون ورودی شرکت می‌کردند، در کنار آنها می‌ماند و به آرامی آنها را تشویق می‌کرد تا استرس خود را کاهش دهند. در تمام سال‌های تحصیل فرزندانش، او در انجمن اولیا و مربیان شرکت می‌کرد. او که می‌خواست از نزدیک فرزندانش را دنبال کند، هرگز از هیچ تکلیفی که معلمان به او می‌دادند، امتناع نمی‌کرد. هر مرحله گذشت و وقتی دختر بزرگترش مدرک دانشگاهی خود را دریافت کرد، پسران دوقلویش وارد سال اول دانشگاه شدند.

فرزندانش درست در اوج همه‌گیری کووید-۱۹ وارد دانشگاه شدند. قلبش به درد آمد وقتی شنید که دو برادر بیمار هستند و باید به یکدیگر تکیه کنند و با هم برای غلبه بر مرز شکننده بین زندگی و مرگ تلاش کنند. اما از طریق همین سختی‌ها بود که فرزندانش بالغ شدند و درک بیشتری پیدا کردند...

***

اعلام خبر از بلندگو، رشته افکارش را پاره کرد و او را به زمان حال بازگرداند. به صحنه نگاه کرد و با دقت به تک تک کلماتی که معلمان و همکلاسی‌هایش رد و بدل می‌کردند گوش داد. غرق در احساسات، اشک در چشمانش حلقه زد و از گونه‌ها و لب‌هایش جاری شد.

صدای گرم معلم طنین‌انداز شد: «بچه‌ها، ماژیک‌های ماژیکی‌تان را روشن کنید تا مثل ستاره چشمک بزنند و به سمت والدینتان اشاره کنند. از صمیم قلب از والدینتان به خاطر دستاوردهایی که امروز داشته‌اید، قدردانی کنید...»

موسیقی بی‌کلام شروع به نواختن کرد. چراغ‌های سالن کم نور شدند. او به دو فرزندش نگاه کرد، یکی از بخش فناوری اطلاعات و دیگری از بخش NNA... هر گوشه با ستاره‌هایی که بچه‌ها با موسیقی در دایره‌هایی کشیده بودند، روشن شده بود. او نمی‌توانست تشخیص دهد کدام ستاره متعلق به فرزندش است. اما از اینکه می‌دانست فرزندانش آنجا ایستاده‌اند، سپاسگزارند و تمام احساسات خود را به چراغ‌هایی که به سمت او نشانه رفته‌اند، سرازیر می‌کنند، احساس غرور و شگفتی عمیقی کرد. احساسی از غرور و افتخار در درونش موج می‌زد. چه ابراز قدردانی بزرگتر و واقعی‌تری از این لحظه می‌تواند وجود داشته باشد؟

اشک‌ها سرازیر شدند، موج زدند و سینه‌اش را پر کردند. لبخند زد، اجازه داد احساساتش آزادانه جاری شوند، به خودش اجازه داد گریه کند، به خودش اجازه داد در غرور خودش هق هق کند. تمام سختی‌های شب، تمام نگرانی‌های گذشته، دوباره به سراغش آمدند. ترکیبی از غم و شادی باعث شد سرگیجه بگیرد، انگار در خواب، اما واقعی. آب دهانش را به سختی قورت داد، اشک‌هایی که تازه روی لب‌هایش ریخته بودند. آه... اشک‌ها همیشه شور هستند. چرا شوری اشک‌هایش در این لحظه او را اینقدر خوشحال کرد...؟ با خودش زمزمه کرد: «فرزندانم، از شما متشکرم که به این زندگی آمدید و انتخاب کردید که فرزندان من باشید...»

دستی به آرامی شانه‌اش را فشرد. فرزندانش رسیده بودند. پسر بزرگتر کلاه فارغ‌التحصیلی‌اش را روی سر مادرش گذاشت و چشمانش از شادی چین و چروک افتاد. پسر کوچکتر طوری به چشمان قرمز مادرش نگاه کرد که انگار سوالی می‌پرسید. او لبخندی پهن زد و با جدیت به فرزندانش گل داد: «برای شما دو نفر. از زحماتتان متشکرم! حالا بیایید برویم از غذای خوشمزه لذت ببریم. من از شما پذیرایی می‌کنم!»

مادر و دو فرزندش زدند زیر خنده. خنده‌ی آنها با خنده‌های بی‌شمار حاضران در هم می‌آمیخت، اما به نحوی در اعماق قلبش طنین‌انداز می‌شد. او در حالی که به آسمان صاف و آفتابی نگاه می‌کرد، در حالی که به آرامی دست فرزندش را گرفته بود، لبخندی زد و گفت: «بریم!»

داستان کوتاه از : تران بیچ هونگ

منبع: https://baobariavungtau.com.vn/van-hoa-nghe-thuat/202505/giot-man-hanh-phuc-1042047/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نور عصرگاهی

نور عصرگاهی

جشنواره معبد و بتکده گام

جشنواره معبد و بتکده گام

غروب خورشید

غروب خورشید