با این حال، افراد کمی هستند که تماشا میکنند دیگران پولشان را مثل چیزی بیارزش هدر میدهند و بیتفاوت میمانند. یکی از آنها آقای نگیا است. خانه آقای نگیا با یک جویبار کوچک از خانه من جدا میشود. همسرش فوت کرده و او پسرش را به تنهایی بزرگ کرده است. هوان بیش از بیست سال سن دارد. پدر و پسر هر دو مهربان و سختکوش هستند و به سادگی در یک خانه کاشیکاری شده سه اتاقه زندگی میکنند. جلوی خانه آقای نگیا یک بوته گل رز قرار دارد که هر سال به طرز درخشانی شکوفا میشود. هر بار که به خانه آقای نگیا سر میزنم، او اغلب به بوته گل رز اشاره میکند و توضیح میدهد:
- اگرچه گلی نجیب نیست، اما میتوان آن را به افراد فقیر و سادهای تشبیه کرد که کرامت انسانی خود را حفظ میکنند.
رز - داستان کوتاهی از دائو نگوین های. |
آقای نگیا همیشه به فرزندان و نوههایش یاد میداد که از آن «روحیه رمانتیک» پیروی کنند. بنابراین، اگرچه هوان بارها از پدرش خواست که اجازه دهد او با دوستانش به معدن قلع برود، اما پدرش امتناع کرد.
اما سپس، در پایان سال، آقای نگیا به شدت بیمار شد.
هوان با نگاهی افسرده به سمت خانهام دوید:
عمو هاپ! راه دیگه ای نیست، باید برم معدن. نمیتونم بذارم پدرم بمیره.
در آن شرایط، چطور میتوانستم جلویش را بگیرم؟ فقط میتوانستم چند کلمه نصیحتش کنم:
- دشت، لانهی ببرها و مارهای سمی است؛ باید مراقب باشی!
در طول اولین ماه کار در معدن، هوان نه تنها پول کافی برای خرید دارو برای پدرش داشت، بلکه موفق شد یک موتورسیکلت نیز بخرد. او گفت که داشتن موتورسیکلت، بردن پدرش به بیمارستان را بسیار آسانتر کرده است.
چند ماه بعد، هوان دوباره به خانهام آمد و با افتخار گفت:
- من یک خانه دو طبقه میسازم و بوتههای گل رز را در آن میکارم تا پدرم بتواند تمام روز آنجا دراز بکشد و آنها را تحسین کند. من شنیدهام که اگر افراد بیمار روحیهای شاد داشته باشند، عمر طولانیتری میکنند.
هوان واقعاً فرزندِ فرزندخوانده است.
روزها گذشت و طوفان حلبی به تدریج فروکش کرد. ما فکر میکردیم دنیا آرام است، اما به طور غیرمنتظرهای، طوفانها هنوز در روستای کوچک من در حال خروشیدن بودند. دلخراشترین چیز این بود که این "طوفان بدون باد" بسیاری از مردان جوان روستا را با خود برد. کسانی که جان باختند، همه مردان جوانی در اوایل بیست سالگی بودند. برخی در کنار برکه از حال رفتند، برخی دیگر در خانههایشان کز کرده بودند، چشمانشان کاملاً باز بود و دستهایشان هنوز سرنگهای پر از خون را در دست داشتند.
در راه برگشت از محل کار، به خانهی هوان رسیدم و آقای نِگیا را دیدم که روی صندلی ولو شده بود. هوان بیحوصله کنار دیوار نشسته بود و رنگش پریده بود.
با نگرانی پرسیدم: «چی شده، هوان؟»
آقای نگیا با چهرهای نحیف به بالا نگاه کرد:
- شانس خانواده من تمام شده. هوان معتاد است... او...
چطور ممکن است کسی به مهربانی و خوشرفتاری هوان از اعتیاد فرار نکند؟ با حسرت ناله کردم.
بعد از گذراندن یک دوره آموزشی ده روزه در دفتر، بیست عدد تخم مرغ برای ملاقات با آقای نقیا بردم. او مثل یک برگ نیشکر خشک روی تختش دراز کشیده بود.
نشستم و دستش را گرفتم. زوال جسمیاش نگرانکننده بود، اما فروپاشی روانیاش بسیار ویرانگرتر بود.
مراسم خاکسپاری تازه تمام شده بود که باران شروع به باریدن کرد. همه میگفتند که مرگ آقای نقیا مایه آسودگی خاطر است.
***
از زمان مرگ پدرش، هوان مانند یک روح زندگی میکند. تمام مبلمان خانه و درختان باغ به تدریج ناپدید شدهاند. تنها بوته گل رز باقی مانده است که هنوز هم به روشنی شکوفه میدهد.
محله ما اخیراً مرغها و سپس سگها را از دست داده است. هر بار که چیزی گم میشود، همه هوان را سرزنش میکنند. من که در همین نزدیکی زندگی میکنم، از کودکی تا بزرگسالی شاهد هوان بودهام، به همراه تربیت خوبی که از آقای نگیا دریافت کرده است، بنابراین هرگز تصور نمیکردم که او دزدی کند.
آن روز صبح، همسرم متوجه شد که مرغ اخته شدهی زندهمان گم شده است و با عصبانیت تهدید کرد که اگر جلویش را نگیرم، به خانهی هوان فرار خواهد کرد.
روز بعد، هوان را دیدم که با تردید دم دروازه ایستاده بود. وقتی مرا دید، گفت:
عمو هاپ! من مرغهایت را ندزدیدم، لطفاً به ناحق به من تهمت نزن.
با نگاه به چشمانش، فهمیدم که حقیقت را میگوید.
دو روز بعد، همسرم زمزمه کرد: «آن مرغ را هوان نگرفته. امروز صبح دیدمش که گردنش در شاخه چای گیر کرده بود و مرده از تپه آویزان بود. حتماً سرش با غذا شلوغ بوده.» جوابش را ندادم، آهی کشیدم و به سمت محل کارم رانندگی کردم.
یک سال به سرعت گذشت. هوان هنوز زندگی فلاکتباری را سپری میکرد، زیر بار تمام گناهانی که روستاییان به او نسبت داده بودند. حالا، وقتی مردم هوان را در خیابان میدیدند، بسیاری از او دوری میکردند.
در یکی از ملاقاتهای نادرمان، هوان با صدایی گرفته به من گفت:
- اون موقعها، مجبورم میکردن تزریق کنم. و اینجوری بود که معتاد شدم. چند بار سعی کردم ترک کنم، اما نتونستم. وقتی معتاد بشی، دیگه نمیتونی ترک کنی، عمو. فقط مرگ باقی میمونه. اما باید اینو باور کنی: من از کسی دزدی نکردم. پول مواد رو از فروش داراییهام گرفتم. میدونی، حالا فقط اسکلت خونهام مونده. اگه بفروشمش، پول کافی برای دو سه سال دیگه رو دارم.
با شنیدن حرفهای هوان، لرزه بر اندامم افتاد. دلم برایش سوخت، اما نمیتوانستم کاری بکنم.
***
دوباره هوان را در بازار دیدم، وقتی داشت چیزی میخرید اما ده هزار دونگ کم داشت. خانم هوی، صاحب مغازه که او هم اهل همان محله بود، مطلقاً اجازه نداد او آن را بخرد. یک اسکناس ده هزار دونگی بیرون آوردم و در دستش گذاشتم. هوان به من نگاه کرد، زیر لب سلامی کرد و سپس دوید. خانم هوی با اخم رفتنش را تماشا کرد.
- هومف! دوباره قصد داری بز یا سگ بگیری که باید طناب چتر نجات بخری؟
آن شب، هوان آمد تا ده هزار دونگ را به من برگرداند. من پیشنهاد دادم که آن را به او بدهم، اما او مطلقاً از پذیرفتن آن خودداری کرد.
صبح روز بعد، صدای جیغ وحشتناکی از خانهی هوان شنیدم:
- هُوَن... هُوَن... خودشو دار زد!
تمام محله دوان دوان آمدند. خانم هوی را دیدم که با رنگ پریده به طنابی که از شاخه درخت آویزان بود نگاه میکرد.
میدانم وقتی هوان مرد، خیلیها مخفیانه نفس راحتی کشیدند: «حالا روستا بالاخره در آرامش است.»
یک هفته بعد، شخصی یادداشت خودکشی هوان را پیدا کرد. تمام روستا نامه را دست به دست چرخاند و سعی کرد معنای آن را رمزگشایی کند. در اصل، هوان گفته بود که قصد داشته خانه را بفروشد تا چند سال دیگر خرج اعتیادش را بدهد، اما بعد متوجه شد که این کار بیفایده است. علاوه بر این، از آنجایی که خانه با پول معدن قلع، یک دارایی مشترک اجتماعی، خریداری شده بود، تصمیم گرفت آن را به روستا اهدا کند تا به عنوان مهدکودک استفاده شود. تمام روستا از محتوای نامه مبهوت و گیج شدند. بسیاری از مردم سپس متوجه شدند که هوان دزد نبوده است.
به کدخدای روستا پیشنهاد دادم که بوته گل رز را از خاک بیرون بیاوریم و دوباره آن را سر مزار هوان و پدرش بکاریم. بوته گل رز چند هفتهای پژمرده شد، سپس برگهای سبز و شادابی از آن جوانه زد.
آغاز زمستان بود. بسیاری از گلها پژمرده میشدند، اما بوته گل رز کنار قبر هوان و پدرش هنوز کاملاً شکوفا بود. گلبرگهای ناب آن گشوده شده بودند تا از نور شدید اما گرم اوایل زمستان استقبال کنند.
منبع: https://baothainguyen.vn/van-hoa/202506/hoa-tuong-vi-27f1cc2/






نظر (0)