Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نامه ای به بابا

کیو.تی.او - بعدازظهر یکی از روزهای اواخر ماه آوریل، نور خورشید از پنجره کلاس به داخل می‌تابید و درخشش گرمی را بر صفحات دفترچه یادداشتش که هنوز بوی کاغذ تازه می‌داد، می‌انداخت. توآن پشت میز عقب نشسته بود و با دقت هر حرف را دنبال می‌کرد. او کلاس چهارم بود، دست‌خطش هنوز کامل نبود، بعضی حروف از بقیه بلندتر بودند، مثل موج‌های کوچک دریایی که پدرش اغلب در نامه‌هایش توصیف می‌کرد.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị27/05/2026

پدر توآن یک سرباز نیروی دریایی بود که در جزایر اسپراتلی مستقر بود. از وقتی پدرش رفته، خانه کوچک کنار ردیف درختان فوفل ساکت‌تر شده است. مادرش هنوز هر عصر رادیوی قدیمی را روشن می‌کند تا به برنامه‌هایی درباره جزایر گوش دهد. گاهی اوقات، وقتی گوینده از جزایر اسپراتلی می‌گوید، توآن بی‌حرکت می‌نشیند و چشمانش به آسمان تاریک حیاط خیره می‌شود. همکلاسی‌هایش معمولاً توسط پدرانشان به مدرسه می‌روند، اما توآن به دوچرخه قدیمی مادرش عادت دارد. بسیاری از روزهای بارانی، مادرش یک بارانی به او می‌دهد و بی‌صدا در میان باد دوچرخه‌سواری می‌کند. توآن مادرش را دوست دارد، اما دلش برای پدرش هم به شدت تنگ شده است.

آن آخر هفته، پدرش به طور غیرمنتظره‌ای چند روز مرخصی گرفت. از صبح زود، توآن بیرون دروازه ایستاده بود و با نگرانی منتظر بود. وقتی شخصی با لباس نظامی سبز در انتهای جاده ظاهر شد، او با عجله پدرش را محکم در آغوش گرفت.

پدر در عکسی که بالای تخت آویزان بود، لاغرتر به نظر می‌رسید. سر توآن را نوازش کرد.

پسرم بزرگ شده!

لبخندی پررنگ زد، اما بینی‌اش از اشک می‌سوزید.

روزهایی که پدر در خانه بود مثل باد می‌گذشت. عصرها، پدر داستان‌هایی درباره دریا و جزیره‌ها تعریف می‌کرد. شب‌هایی بود که امواج به بلندی دیوارها بودند، و مواقعی که تمام جزیره به دلیل طوفان برق خود را از دست می‌داد. توآن با دقت گوش می‌داد و پدر را در حالی که در پهنه وسیع دریا و آسمان ایستاده بود، تصور می‌کرد.

شب قبل از بازگشت پدرش به واحدش، توآن از این پهلو به آن پهلو می‌شد و نمی‌توانست بخوابد. او به کوله پشتی آبی کنار میز نگاه کرد و آرام نشست.

توآن از کشوی میزش، تکه کاغذی را که چهار قسمت شده بود، بیرون آورد. خودکارش را گاز گرفت، مدت زیادی فکر کرد و بعد با دقت نوشت: «بابا، دلم خیلی برات تنگ شده…»

دست‌خط لرزان زیر نور زرد قابل مشاهده بود. بعضی از حروف لکه‌دار بودند، بعضی از جملات غلط املایی داشتند و خط خورده بودند. توآن خیلی آهسته می‌نوشت، انگار می‌ترسید اگر خیلی سریع بنویسد، دلتنگی‌اش برای پدرش از بین برود. بعد از تمام کردن، قبل از اینکه نامه را با دقت تا کند، چندین بار آن را خواند. بیرون، باد شبانه در میان بیشه بامبو می‌پیچید. توآن نامه را به سینه‌اش فشرد و گرمای عجیبی را در قلبش احساس کرد.

**

صبح روز بعد، مامان زود از خواب بیدار شد تا برای بابا برنج بپزد تا به واحدش ببرد. بوی ماهی کبابی و عطر آشنای دود کاه در آشپزخانه کوچک پیچیده بود. بابا در حالی که انواع و اقسام دستورات را به مامان و توآن می‌داد، وسایلش را داخل کوله پشتی‌اش گذاشت. توآن ساکت‌تر از همیشه بود. فقط به کوله پشتی آبی روی صندلی خیره شده بود و قلبش به شدت می‌تپید. نامه دیشب هنوز در جیب لباس خوابش بود.

وقتی پدرش آماده می‌شد که سوار ماشین شود، یکی از همسایه‌ها آمد و او را صدا زد. در حالی که همه در حیاط مشغول صحبت بودند، توآن بی‌سروصدا به سمتش دوید. کوله پشتی‌اش را کمی باز کرد و با نگرانی نامه را در محفظه کوچک جلویی گذاشت. وقتی کارش تمام شد، سریع رویش را برگرداند، انگار که کاری فوق‌العاده مخفیانه انجام داده باشد.

همین که پدرش سوار ماشین شد، توآن دنبالش دوید و دستش را گرفت.

بابا، لطفا مراقب سلامتیت باش!

بابا خندید:

- آره، بابا یادش مونده. باید تو خونه حسابی درس بخونی و به حرف مامانت گوش بدی.

اتوبوس به آرامی از روستا خارج شد. توآن آن را تماشا کرد تا اینکه فقط گرد و غبار در زیر نور خورشید بلند شد. آن بعد از ظهر، ناگهان احساس نگرانی کرد. توآن با خود فکر کرد: «اگر پدر نامه را نخواند چه؟»، «اگر نامه گم شود چه؟»

در طول درس، توآن بی‌قرار بود. در یک لحظه، هنگام یادداشت‌برداری، پدرش را تصور کرد که کوله پشتی‌اش را در وسط اقیانوس باز می‌کند و ناگهان نامه‌اش را پیدا می‌کند. آن شب، توآن از مادرش پرسید:

مامان، آیا می‌توانیم در جزیره سریع نامه دریافت کنیم؟

مادر به پسرش نگاه کرد و لبخندی زد:

- شاید خیلی طول بکشه تا به اونجا برسم. اما مردم اونجا برای نامه‌ها خیلی ارزش قائلن، عزیزم.

توآن ساکت ماند. او قبلاً هرگز نامه‌ای نفرستاده بود. بنابراین، آن نامه اول مانند یک هدیه مخفی بود. در روزهای بعد، توآن سخت‌تر درس خواند. او می‌خواست در پایان سال گواهی شایستگی دریافت کند تا به پدرش نشان دهد. اما هر شب قبل از خواب، نامه کوچک را که جایی دور در دریا افتاده بود، به یاد می‌آورد.

یک هفته بعد، پستچی به خانه آمد و نامه‌ای از ترونگ سا به مادرم داد. گوشه‌های پاکت سفید کمی چروکیده بود و روی پاکت، دست‌خط آشنای پدرم به وضوح دیده می‌شد و قلب توآن را به تپش انداخت. همین که مادرم نامه را باز کرد، ناگهان تکه کاغذ کوچکی از آن بیرون افتاد.

آن نامه‌ی توآن بود. در پایین صفحه، پدرش با جوهر آبی اضافه کرد: «نامه‌ات را در یک شب بسیار طوفانی در دریا خواندم. متشکرم پسرم.»

ناگهان، توآن احساس کرد چشمانش می‌سوزد. بیرون، خورشید بعد از ظهر، درخشش طلایی رنگی بر برگ‌های موز انداخته بود. برای اولین بار، او فهمید که کلمات عاشقانه، هرچند ناشیانه، هنوز هم می‌توانند تا دوردست‌ها سفر کنند.

**

از روزی که پاسخ پدرش را دریافت کرد، توآن نامه را مانند گنجی گرامی داشت. آن را در دفترچه‌اش پهن کرد و گهگاه برای خواندن بازش می‌کرد. روزی، هنگام مطالعه، توآن ناگهان از مادرش پرسید:

- مامان، وقتی بابا نامه‌ام را خواند، هوا در جزیره خیلی تاریک بود؟

مادر از وصله زدن پیراهن دست کشید و با ملایمت پاسخ داد:

خیلی از شب‌ها، آن بیرون، تنها چیزی که می‌شنوی صدای امواج و نور نگهبانان است.

توآن آرام نشسته بود و غرق در افکارش بود. در ذهنش، پدرش را در لباس نظامی‌اش تصور می‌کرد که در نسیم دریا ایستاده و نامه‌ی کمی مچاله‌شده‌اش را زیر نور زرد چراغ‌های خیابان در دست گرفته است. از آن به بعد، توآن شروع به لذت بردن از نوشتن نامه کرد. او برای پدرش از مدرسه می‌گفت، از درخت شعله‌افکن جلوی حیاط مدرسه که شکوفه‌های قرمز داده بود، از سگش، موک، که هر شب بیرون دروازه دراز می‌کشید، انگار منتظر بازگشت کسی بود. در بعضی از نامه‌ها، توآن فقط چند خط می‌نوشت: «بابا، امروز نمره‌ی کامل گرفتم.» اما بعد از نوشتن آن، او هنوز تا آخر روز غرق در شادی بود.

روزی معلم کلاس از کلاس خواست انشایی با موضوع «کسی که بیش از همه دوستش دارم» بنویسند. دانش‌آموزان برای نوشتن درباره مادران و مادربزرگ‌هایشان با یکدیگر رقابت می‌کردند. با این حال، توآن مدت زیادی طول کشید تا بنویسد. او درباره پدرش نوشت. او درباره دست‌های برنزه شده‌اش، بوی نمک دریا روی پیراهن پدرش و شب‌هایی که پدرش بیدار می‌ماند و از جزیره محافظت می‌کرد تا سرزمین اصلی بتواند در صلح بماند، نوشت.

انشای توآن خیلی شیوا نبود، دست‌خطش هنوز نامرتب بود، اما وقتی معلم پاراگراف آخر را خواند، تمام کلاس ساکت شد. «فقط کاش بابا زودتر به خانه می‌آمد تا دوباره می‌توانستیم کنار رودخانه بادبادک هوا کنیم.»

روزی که تکالیف برگردانده شد، معلم سرش را نوازش کرد.

نوشته شما عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داد.

توآن سرخ شد و با خجالت لبخند زد. آن روز بعد از ظهر، بعد از مدرسه، به سرعت به خانه دوید تا عدد قرمز روشن "10" را روی برگه‌اش به مادرش نشان دهد. مادرش به او نگاه کرد، سپس به آرامی رویش را برگرداند تا اشک‌هایش را پاک کند.

با فرا رسیدن شب، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت. رادیو اعلام کرد که دریا در یک منطقه حاره‌ای قرار گرفته است. توآن دراز کشیده بود و به صدای باران که روی سقف حلبی می‌کوبید گوش می‌داد، قلبش از اضطراب می‌سوخت. "نمی‌دانم آیا در جزیره پدر باران شدیدی می‌بارد؟" او نمی‌توانست بخوابد، و سپس توآن آرام نشست، دفترچه یادداشت کوچکش را باز کرد و نامه دیگری نوشت. "بابا، اگر دریا مواج است، یادت باشد یک کت گرم بپوشی..." دست‌خط هنوز کاملاً مرتب نبود. اما در هر سطر عشق کوچکی بود که با گذشت هر سال قوی‌تر می‌شد.

**

تابستان از راه رسید و جیرجیرک‌ها با صدای بلند در حیاط مدرسه جیک‌جیک می‌کردند. توآن سال چهارم دبستان را با یک گواهی شایستگی که با دقت در یک کیسه پلاستیکی پیچیده شده بود، به پایان رساند. چیزی که بیش از همه آرزویش را داشت، بازگشت پدرش به خانه بود. یک بعد از ظهر، در حالی که توآن مشغول آب دادن به گیاهان حیاط بود، صدای آشنایی را شنید که فریاد می‌زد:

توآن!

او چرخید. پدرش دم دروازه ایستاده بود، کوله پشتی‌اش را روی شانه‌اش انداخته بود، صورتش از آفتاب سوخته بود، اما لبخندش مثل همیشه ملایم بود.

توآن از شادی فریاد زد و دوید تا پدرش را محکم در آغوش بگیرد. مادرش روی ایوان ایستاده بود و با اشک در چشمانش به آن دو نگاه می‌کرد. شام آن شب شادتر از همیشه بود. توآن بی‌وقفه درباره انواع چیزها صحبت می‌کرد. او گواهی‌های شایستگی و انبوه نامه‌هایی را که در چند ماه گذشته نوشته بود، نشان می‌داد. پدرش با دقت هر نامه را می‌خواند. برخی بسیار کوتاه بودند. برخی پر از غلط املایی بودند و برخی حتی اثر انگشت با جوهر بنفش داشتند، اما پدرش همه آنها را با دقت تا کرد.

آخر شب، وقتی توآن به خواب عمیقی فرو رفته بود، پدرش پشت میز مطالعه کوچک پسرش نشست. در کشوی میز، یک جعبه مقوایی قدیمی پیدا کرد. داخل آن تمام نامه‌هایی بود که از ترونگ سا فرستاده بود. بعضی از آنها با گذشت زمان رنگ باخته بودند. پدرش مدت زیادی ساکت ماند.

صبح روز بعد، پدر، توآن را به کنار رودخانه برد تا بادبادک هوا کند. نسیم اوایل تابستان با قدرت می‌وزید. بادبادک سبز در آسمان صاف اوج گرفت. پدر به آرامی پرسید:

چرا اینقدر دوست داری برای پدرت نامه بنویسی؟

توآن نگاهش را بالا آورد:

- چون می ترسم بابا دلش برای خانه تنگ شود.

پدر با شنیدن این حرف خندید، اما چشمانش پر از اشک شد. او سر پسرش را نوازش کرد.

- نامه‌های تو گرانبهاترین هدیه‌ی این جزیره هستند.

توآن لبخندی درخشان زد. ناگهان متوجه شد که با اینکه جوان است، می‌تواند کار معناداری برای دیگران انجام دهد.

با فرا رسیدن غروب، نور طلایی خورشید بر فراز رودخانه می‌تابید. بادبادک هنوز در اوج باد بود. توآن جلو می‌دوید و خنده‌اش در امتداد خاکریز طنین‌انداز می‌شد. پشت سرش، پدرش در سکوت با چشمانی پر از عشق به پسرش نگاه می‌کرد. نامه‌هایی با دست‌خطی ناشیانه نوشته شده بود. اما دقیقاً همین چیزهای ناشیانه بودند که صمیمانه‌ترین احساسات دنیا را در خود جای داده بودند.

نگوین ون نات تان

منبع: https://baoquangtri.vn/van-hoa/202605/la-thu-gui-bo-7184f17/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
قبل از مراسم کاره

قبل از مراسم کاره

شادی در ارتفاعات

شادی در ارتفاعات

شادی در ارتفاعات

شادی در ارتفاعات