همچنان که خورشید در پشت درختان دوردست ناپدید میشد، آسمان به تدریج در ورطهای مهآلود فرو میرفت و تنها چند رنگ پر جنب و جوش در افق باقی میماند. در این سوی رودخانه پرفیوم ایستاده بودم و به فو وان لاو نگاه میکردم که اولین نورها شروع به انعکاس بر سطح آب کردند. رودخانه در شب به آینهای ملایم تبدیل میشد که با فرا رسیدن تاریکی، شکوه شهر را به طور کامل منعکس میکرد. همه اینها به عنوان پسزمینهای برای رنگ قرمز پرچم ملی که بر فراز میله پرچم در اهتزاز بود، عمل میکرد.
تابستانها، اغلب در امتداد پل چوبی قدم میزنم، روی نیمکت چوبی آشنایم مینشینم و منتظر آخرین لحظه باشکوه غروب آفتاب هستم. در آن بالا، شب تازه شروع به باریدن کرده و درخششی نرم، تیره و مخملی به فضا میافکند. وقتی چراغهای روی پل روشن میشوند، رودخانه بلافاصله به طرز عجیبی درخشان میشود.
بچههایی را دیدم که با هیجان به رنگهای شگفتانگیز خیره شده بودند و چشمانشان از انتظار برق میزد. زمزمههای تحسین بازدیدکنندگان از راه دور به آرامی در فضا پخش میشد. مردم زیبایی شهر، جذابیت رودخانه، غروب خیرهکننده خورشید... را ستایش میکردند و من احساس میکردم که انگار کسی عسل را در قلبم ریخته است.
زادگاه من در بالادست رودخانه است، جایی که دو نهر قبل از سرازیر شدن به رودخانه پرفیوم به هم میپیوندند. وقتی بچه بودم، روستا برق نداشت. در شبهای گرم تابستان، اغلب در یک طرف رودخانه مینشستم و مجذوب نور طرف دیگر میشدم. پدرم اغلب میپرسید: «تفاوت بین دو ساحل رودخانه چیست؟» من پاسخ میدادم: «تفاوت در نور است.»
بدون آن نور درخشان، روستای من برای همیشه در تاریکی متروک فرو میرفت. شاید به همین دلیل است که کودکان در این ساحل دورافتاده رودخانه همیشه آرزویی در سر میپرورانند: اینکه وقتی بزرگ شدند، به آن سوی رودخانه، به سوی نور پرواز کنند.
سپس، هنگامی که بالهایشان به اندازه کافی گسترده شد، بسیاری بازمیگردند و به آرامی بذرهای سبز را در سرزمین مادری خود میکارند. چه نوری میتواند زیباتر از نوری باشد که با عشق کسانی که بازمیگردند، شعلهور میشود؟
کفشهای برزنتیام را گوشهی پل گذاشتم و پابرهنه روی مسیر چوبی کنار رودخانه راه رفتم. تمام روز آفتاب سوزان بود، اما وقتی پاهایم تختههای چوبی خشن را لمس میکرد، هنوز میتوانستم خنکی آب را حس کنم. بعد از یک روز طولانی جلوی صفحه کامپیوتر، این لحظهی آرام کنار رودخانهی عطر، زمانی بود که به خودم برگشتم و به نفس طبیعت، گیاهان و رودخانه گوش دادم. در برابر زیبایی خیرهکنندهی زمین و آسمان، حتی آشفتهترین قلبها هم کمکم آرام گرفتند. ملایمتر شدند. آرامتر.
من مجذوب درخشش بینظیر هوئه در شب هستم. این نور ملایم و آسمانی است که درختان باستانی درون ارگ سلطنتی را در یک شب تابستانی پر از موسیقی میپوشاند. نورها با مه و غبار ترکیب میشوند و از هر دیوار پوشیده از خزه عبور میکنند و ارگ را در شب آرام، عمیقتر و مرموزتر میسازند.
موسیقی، به آرامیِ جویباری کوچک، اوج میگیرد. صداهای دلنشین در هوا نفوذ میکنند و به آرامی روح شنونده را به تپش میاندازند. شب هوئه، داستانهایی را از طریق ملودیها و نوری حقیقتاً جادویی زمزمه میکند.
آن روز بازدیدکنندگانی از هانوی کنار من ایستاده بودند. آنها اتفاقاً از کنار دروازه هیِن نون عبور میکردند و در میان جمعیت گم شدند. من از نگاه متعجب مرد هانویی هنگام لذت بردن از فضا، ترکیبی از شگفتی و شادی، خوشم آمد. اجرایی فوقالعاده و ورود رایگان. او مدام از تحسین فریاد میزد. در هوئه، چیزهای زیبا اغلب با ملایمت میآیند.
در نور کم شب، به نظر میرسید ارگ امپراتوری در میان شاخ و برگ درختان، در میان قدمهای آرامی که میآمدند و میرفتند، بیدار میشود. در مسیرهای قدیمی قدم میزدم و به سایبان تاریک درختان در برابر آسمان خیره میشدم. شب واقعاً آرام بود، با این حال هر دیوار پوشیده از خزه، هر درخت کهنسال، انگار داستانهای باستانی را زمزمه میکرد و افکار ناگفته بیشماری را در قلبم برمیانگیزاند.
شب در هوئه به آرامی در سکوت فرو میرود. و نوری سوسو زننده به درون میخزد، نوری که برای مدت بسیار طولانی ما را در خود اسیر نگه میدارد.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/lap-lanh-dem-156698.html






نظر (0)