Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بیا به خشکی...

اوت در حالی که چانه‌اش را روی دستش گذاشته بود، کنار دفترچه‌ی چرمیِ نویی که نهیو تازه برایش خریده بود، نشسته بود. اوت اغلب در مواجهه با چیزهای جدید و معطر، آنقدر برایشان ارزش قائل می‌شد که نمی‌دانست با آنها چه کند.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ30/05/2026

- من این را خریدم تا جایگزین دفترچه یادداشت قدیمی و فرسوده مدرسه شما شود؛ شبیه یک هزارتو است.

- خب، دفتر کل همه تاجرها مثل هم است، درست مثل آدم‌ها در معرض باران و آفتاب. یادت هست آن دفعه که قایق‌مان واژگون شد و همه کالاهایمان از بین رفت؟ پدرم فقط برای برداشتن دفتر کل شیرجه زد، هرچند که همه‌اش لکه‌دار و ناخوانا بود.

- و چطور قراره همه اون بدهی‌ها رو تسویه کنیم عزیزم؟

- اشکالی نداره. با علم به اینکه من و پدرم تو دردسر افتادیم، هر کسی که بدهکار بود ترتیبی داد که پولش رو پس بده. در مورد کشاورزهایی که پدرم بابت کالا بدهکار بود، گفتند: «عجله کن، نگران نباش.» اما چرا اینقدر دلم برای رودخانه تنگ شده، نهیو!

زمان خیلی سریع می‌گذرد. ​​چهار سال از آخرین باری که به ساحل آمدیم می‌گذرد. ​​بازار شناور دیگر مثل سابق پر جنب و جوش نیست؛ شاید حتی رودخانه هم دلتنگ ما شده باشد.

در واقع، اوت دفترچه یادداشت قدیمی را فقط به عنوان یادگاری نگه داشته بود. پدرش و او مدت‌ها پیش قایق را فروخته بودند. اوت برای پدر پیر و نحیفش متاسف بود؛ او نمی‌توانست تا پایان عمرش به شناور ماندن روی رودخانه ادامه دهد. واژگون شدن یک قایق دیگر ممکن است به اندازه دفعه قبل خوش‌یمن نباشد. بازار شناور هنوز وجود دارد، اما تجارت روی رودخانه به شدت رقابتی است. جاده‌ها راحت‌تر شده‌اند، بنابراین بسیاری از تاجران کوچک قایق‌های خود را رها کرده و وسایل نقلیه‌ای برای فروش کالاهای خود خریده‌اند. منطقی است؛ سوار شدن به وسیله نقلیه و سرعت گرفتن در کوچه‌ها و روستاها سریع‌تر و کم‌زحمت‌تر است. گاهی اوت از خود می‌پرسد که آیا کسانی که هنوز به بازار شناور چسبیده‌اند، این کار را از روی علاقه عمیق و احساس نیاز به حفظ فرهنگ دیرینه این منطقه رودخانه‌ای انجام می‌دهند. یا شاید به این دلیل است که آنها تمام عمر خود را صرف امرار معاش با قایق‌ها کرده‌اند، طرز تفکر و کار آنها چنان ریشه‌دار شده است که هرگز به احتمال تغییر معیشت و زندگی خود فکر نکرده‌اند. اوت غرق در افکارش، از کسانی که هنوز به بازار چسبیده‌اند سپاسگزار است، زیرا وقتی دلش برای رودخانه و قایق تنگ می‌شود، جایی برای بازدید دارد.

نهیو نمی‌توانست تحمل کند که کنار دکه فروش محصولات کشاورزی بنشیند، بنابراین یک موتورسیکلت خرید، بلندگو به آن وصل کرد، آن را با سبزیجات، سس ماهی، ماهی خشک و موارد دیگر پر کرد و به همه جا سفر کرد. گاهی اوقات او فقط از کنار کانال‌ها و رودخانه‌ها عبور می‌کرد. حتی در روزهای خلوت، نهیو هنوز خوشحال بود زیرا می‌توانست چهره‌های آشنایی را از روزهایی که مردم قایق‌سواری می‌کردند، ببیند و جلوی هر خانه‌ای توقف کند تا کیسه‌های ادویه، قرقره سوزن و نخ و شکر خرما را تحویل دهد. موتورسیکلت نهیو همچنین در امتداد آبراه‌ها حرکت می‌کرد و گاهی اوقات با قایق‌هایی که گل می‌فروختند مواجه می‌شد و مردم در رودخانه و ساحل بی‌وقفه در مورد این و آن صحبت می‌کردند.

با وجود تغییرات در حمل و نقل، نهیو هنوز پیرزن تنهایی را که در انتهای یک کانال کوچک زندگی می‌کرد، به یاد داشت. نهیو می‌توانست خانه‌اش را که از پشت درختان انبه در حدود نیم ساعت با موتورسیکلتش نمایان بود، ببیند. برای رسیدن به خانه پیرزن، او مجبور بود موتورسیکلتش را پارک کند، از دروازه عبور کند و مسافت زیادی را در کانال دنبال کند. روستا کم جمعیت بود و جاده بتنی هنوز به آن نرسیده بود، بنابراین او هنوز مجبور بود با قایق سفر کند. خوشبختانه، او یک باغ بزرگ و مزارع عمیق داشت، بنابراین می‌توانست هر آنچه را که می‌کاشت، بخورد. هر روز صبح، پیرزن تور ماهیگیری را کنار کانال پهن می‌کرد و مقداری میگو و شاه‌میگو صید می‌کرد. در فصل سیل، ماهی‌هایی را که از رودخانه بیرون می‌آمد، می‌گرفت و بیشتر از آن چیزی بود که می‌توانست بخورد. او خمیر میگو و سوپ ترش درست می‌کرد. در روزهای آفتابی، آنها را خشک می‌کرد و در طول سال می‌خورد. وقتی پیرزن نهیو را دید، خوشحال شد: «خدای من، فکر کردم مرا فراموش کرده‌ای! بازار خیلی دور است و حالا که پیر شده‌ام، دیگر نمی‌توانم قایق پارو بزنم.» پیرزن هنگام رفتن، کیسه‌های انبه، نارگیل و انواع کیک و شیرینی را در دستان نهیو گذاشت: «امروز صبح در محله یک گردهمایی بود و اینها را برای من بسته‌بندی کردند. من تنها زندگی می‌کنم، چطور می‌توانم همه اینها را بخورم؟» در چنین مواقعی، نهیو آرزو می‌کرد که می‌توانست به پیرزن کمک کند تا سوار ماشینش شود و او را به گردش ببرد.

در همین حال، اوت به ساحل رفت و در بازار عمده‌فروشی کشاورزی به تجارت پرداخت، و بیشتر اواخر شب به بارگیری و تخلیه کالا مشغول بود. پدرش اغلب به او هشدار می‌داد که «بی‌احتیاط نباشد و پول مردم را با کالا اشتباه نگیرد». او می‌گفت «بله»، اما ذهنش به ماشین نهیو که با سرعت از کانالی پایین می‌رفت، چسبیده بود. در مدت کوتاهی، اوت دفترچه‌ای را که نهیو به او داده بود با یک خودکار پر کرد. نهیو آن را ورق زد و این بخش را به عنوان خانه عمه نام شناخت؛ او شنیده بود که عمه نام عاشق اپرای سنتی است. هر بار که قایق از این بخش عبور می‌کرد، دستی دراز می‌شد و صدا می‌زد: «هی مرد جوان، بایست!» این بخش همچنین یک خواهر کوچک زیبا داشت که هر وقت از آنجا عبور می‌کرد، چشمان خندانش را می‌دید. در این لحظه، نهیو برگشت و نگاهش به نگاه اوت افتاد.

- چطوره یه غرفه کوچیک تو بازار شناور باز کنیم که انقدر دلت برای رودخونه تنگ نشه؟

کلمه «ما» ترکیبی از احساسات را در اوت برانگیخت. آنها از زمان دریانوردی در آبراه‌ها، زمانی که نهیو فقط یک مرد جوان و اوت فقط یک زن جوان بود، یکدیگر را می‌شناختند. در آن زمان، آنها به ندرت زیاد با هم صحبت می‌کردند. وقتی در رودخانه، یکی در بالادست رودخانه و دیگری در پایین‌دست رودخانه، همدیگر را ملاقات می‌کردند، ممکن بود فقط برای یک نگاه سریع وقت داشته باشند. مادر نهیو اغلب بیمار بود و پدر اوت نیز مسن بود. بار سنگینی که بر دوش آنها بود، باعث می‌شد عشقشان ناگفته بماند. مادر نهیو در قایق درگذشت و تمام زندگی‌اش قبل از اینکه بتواند بالاخره استراحت کند، در خشکی به پایان رسید. نهیو عاشق زندگی در رودخانه بود، اما هر بار که تصور می‌کرد فرزندانش در قایق به دنیا می‌آیند و بزرگ می‌شوند، نمی‌توانست خودش را مجبور کند که بیشتر به آن فکر کند. بنابراین کلمات «دوستت دارم» هرگز گفته نشده بود.

اما مهم نبود، اوت هنوز می‌دانست که نهیو او را بیشتر دوست دارد. او او را از برنج چسبناکی که صبح‌ها می‌آورد، از کیسه‌ی داروی سرماخوردگی که از قایق رد می‌شد، دوست داشت. از زمان‌هایی که نهیو به حمل کالاها به داخل قایق کمک می‌کرد. او حتی افکار ناگفته‌ای را که هرگز بیان نمی‌کرد، دوست داشت، با این حال نهیو همه آنها را درک می‌کرد. چندین بار، هنگام عبور از بازار عمده‌فروشی، اوت را دید که در خود جمع شده و منتظر طلوع آفتاب است، تنهاتر از زمانی که قایق بی‌هدف روی رودخانه شناور بود. بازار شبانه به ندرت مورد بازدید گردشگران قرار می‌گرفت، اما اوت خنده و چشمان دوستانه‌ی گردشگران از سراسر جهان را که به بازار شناور می‌آمدند، به خاطر داشت. آنها اغلب برای اوت دست تکان می‌دادند. آنها از لبخند برنزه شده‌اش تعریف می‌کردند و می‌گفتند: "لبخند بزن، بگذار از تو عکس بگیرم." روزی که قایق غرق شد، عکسی که یک گردشگر به او داده بود با کالاها غرق شد. اما اوت هرگز نمی‌توانست لبخند درخشان او را در عکس فراموش کند. بنابراین اکنون، با شنیدن برنامه‌های نهیو برای زندگی در نزدیکی بازار شناور، اوت از او پرسید:

رودخانه باقی می‌ماند، بازار شناور باقی می‌ماند، فقط ما دیگر آنجا نیستیم. آیا رودخانه هنوز ما را به یاد خواهد داشت؟

نهیو روزها را در بازار شناور پرسه می‌زد و به دنبال مکانی مقرون به صرفه برای اجاره می‌گشت. او نگران عرضه کالا نبود؛ سال‌ها تجارت، مشتریان دائمی زیادی برایش به ارمغان آورده بود. وقتی آشنایان دوباره او را دیدند، از حالش پرسیدند و پرسیدند که آیا ازدواج کرده است یا نه. نهیو لبخند زد، اما ناگهان قلبش ترکیبی عجیب از احساسات را تجربه کرد. با این حال، اوت هنوز هم وقتی نهیو پیشنهاد داد که بازار عمده‌فروشی را ترک کند و "رئیس او شود" مردد بود. نه اینکه اوت نهیو را دوست نداشته باشد؛ فقط پدر پیرش اغلب بیمار بود. اوت هنوز نتوانسته بود قطعه زمینی برای ساخت خانه‌ای برای پدرش تهیه کند تا در دوران پیری راحت زندگی کند، بنابراین هنوز عمیقاً نگران بود.

- آنوقت ما با هم زیر یک سقف زندگی خواهیم کرد. سه درخت با هم می‌توانند سقفی بالای سرمان بسازند. در واقع، تا زمانی که با خوشحالی با هم زندگی کنیم، هر جایی خانه است. مثل پدر و مادرم که تمام عمرشان را در رودخانه سرگردان بودند و قایق کوچکشان را خانه خود می‌دانستند.

نهیو این را در حالی گفت که داشت پارچه‌ای را که برای اوت در طول سفرهایش در منطقه‌ی تولید ابریشم خریده بود، پرو می‌کرد. «بگذارید آن را پیش خیاط همیشگی‌ام ببرم. عمه بای در خیاطی بسیار ماهر است.» والدین نهیو رفته بودند، بنابراین او تنها بود و عروسی بسیار ساده برگزار شد. اوت هم سخت‌گیر نبود؛ عشق نیازی به هیاهوی زیاد نداشت.

چادر عروسی در کنار رودخانه برپا شد. همه افراد حاضر در بازار، هر کدام مشغول کار خود بودند. آتش‌ها شعله‌ور بودند، ساندویچ‌های تازه پخته شده و کیک‌های لوبیا چیتی آماده بودند، به همراه دیگ داغ و دنده کبابی... زنان و عمه‌ها با دقت همه چیز را مرتب کردند. قایق‌های زیادی پهلو گرفتند تا در شادی عروس و داماد سهیم شوند. بازرگانان در این منطقه شلوغ بودند، برخی از آنها محصولاتی از سفرهای گذشته خود حمل می‌کردند، برخی دیگر داستان‌های قدیمی از زمان تجارتشان در رودخانه را تعریف می‌کردند. گردشگرانی که اتفاقاً از راه می‌رسیدند، از دیدن عروسی سنتی دلتای مکونگ در کنار بازار شناور، با قایق‌ها و کانوهایی که رودخانه را پر کرده بودند، شگفت‌زده شدند. لبخند عروس و داماد در عکس‌ها بدون شک درخشان بود. نهیو در حالی که با تحسین به اوت نگاه می‌کرد و موهایش را شانه می‌کرد و چشمانش به رودخانه‌ای که در نور طلایی خورشید می‌درخشید، دوخته شده بود، گفت: «نگران نباش، این بار هیچ عکسی به ته رودخانه نمی‌رود. من آنها را قاب می‌کنم و به دیوار آویزان می‌کنم.»

داستان کوتاه: Vu Thi Huyen Trang

منبع: https://baocantho.com.vn/len-bo--a205930.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
روح صنایع دستی

روح صنایع دستی

حفظ گنجینه‌های زمان.

حفظ گنجینه‌های زمان.

شادی در بندر

شادی در بندر