Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

لالایی‌ها تا ابد زنده خواهند ماند | روزنامه آنلاین کوانگ نام

Báo Quảng NamBáo Quảng Nam07/05/2023


(VHQN) - در یک بعد از ظهر آرام تابستانی، دخترک در یک ننو که بین دو درخت تمر هندی پر از میوه سبز آویزان بود، دراز کشیده بود. مادرش در انتهای دیگر ننو دراز کشیده بود، یک پایش را دراز کرده بود تا کودک محکم بگیرد، و پای دیگرش را شل به زمین آویزان کرده بود و ننو را به آرامی تکان می‌داد: «لالایی بخوان، فرزندم، آرام بخواب / بزرگ شدنت را تماشا می‌کنم، تا آدم عاقلی شوی.»

لک‌لک‌های سرزمین من. عکس: دانگ که دونگ
لک‌لک‌های سرزمین من. عکس: دانگ که دونگ

سعی کردم به خودم بگویم که باید بیدار بمانم و با مادرم گپ بزنم، لالایی‌های شیرینش همراه با نسیم خنک جاری می‌شدند و مرا به رویاهای آرام می‌بردند. آن روزها، روزهای نادر تابستانی بودند که مادرم برایم آواز می‌خواند تا بخوابم.

سپس، ناگهان ظهر از خواب بیدار شدم، با عجله به دنبال مادرم گشتم، اما متوجه شدم که باد آن عطر آشنا را با خود برده است. مادرم با عصایش از خانه بیرون رفته بود و به شهر رفته بود تا آخرین پول توجیبی‌اش را برای امرار معاش خانواده جمع‌آوری کند.

شاید لالایی ها همزمان با کودکی، با عشق بی کران مادربزرگ ها و مادران، زاده شده اند و به همین دلیل شیرین و سوزناک هستند.

اولین درس زندگی که در چهار سالگی آموختم، پذیرش بود. مهم نبود چقدر دلم برای مادرم تنگ شده بود، مهم نبود چقدر احساس فقدان و ترس از رها شدن داشتم، باید قبول می‌کردم که او نمی‌تواند همیشه در کنارم باشد.

نیازهای معیشتی والدین ما را مجبور کرد که موقتاً ما را ترک کنند. و همینطور که بزرگ می‌شویم، زمانی فرا می‌رسد که ما، به عنوان فرزندان آنها، باید بال‌هایمان را بگشاییم و با والدینمان خداحافظی کنیم.

تنها چیزی که در آن روزهای نامطمئنِ یادگیریِ بازی کردن و تنها خوابیدن، راهنمایم بود، لالاییِ صمیمانه‌ای بود که مادرم یک بعدازظهر هنگام تکان دادنم در گهواره، به آرامی برایم می‌خواند: «زمانی نوزادی کوچک بودی / حالا خیلی بزرگ شده‌ای / با غذای پدرت، لباس‌های مادرت، درس‌های معلمت / چطور می‌توانم تمام آن روزهای دلتنگی را جبران کنم؟»

لالایی کنار تخت آویز.
لالایی کنار تخت آویز.

برخی ادعا کرده‌اند که هر زن ویتنامی هنگام زایمان به طور خودکار می‌داند که چگونه لالایی بخواند. شاید لالایی‌ها همزمان با تولد کودکان، با عشق بی‌کران مادران و مادربزرگ‌ها عجین شده‌اند و به همین دلیل است که بسیار شیرین و تأثیرگذارند.

در سال‌های اولیه زندگی‌مان، پیش از آنکه چیزی بفهمیم، لالایی‌ها بوی اولین کسی را که ما را در آغوش گرفته بود، با خود داشتند، لالایی‌هایی که در صدای ملایم هر مادر پیچیده شده بودند، لالایی‌هایی که تصویر آشنای روستای ما را در خود داشتند.

در رویای نیمروزی‌ام، بادبادک‌هایی را می‌بینم که در باد اوج می‌گیرند، پیکرهای لاغر کشاورزانی که خورشید را در مزارع حمل می‌کنند، صدای ملایم فلوت‌ها که گاومیش‌ها را به خانه هدایت می‌کند، و لک‌لک‌هایی که غروب خورشید را بر فراز بیشه‌های بامبوی روستا گله‌بانی می‌کنند...

کمی که بزرگتر شدم، لالایی‌های شاد با دویدن‌های شاد بچه‌ها در هم می‌آمیخت. من هم یکی از آن بچه‌هایی بودم که روی ایوان لی‌لی بازی می‌کردم و لالایی‌های مادرم را زمزمه و تقلید می‌کردم: «دخترها باید به کارهای خانه رسیدگی کنند / با اندامی برازنده و رفتاری ملایم / هنگام غذا خوردن، هنگام صحبت کردن، باید متین / هنگام نشستن، هنگام ایستادن، باید باوقار و زیبا باشند.»

لالایی‌ها چیزی بیش از لالایی‌های معمولی هستند. آن‌ها آموزه‌های اجداد ما هستند که روح را پرورش می‌دهند و شخصیت را شکل می‌دهند. این ترانه‌های محلی عشق به روستا را منتقل می‌کنند، حاوی احساسات صمیمانه خانوادگی هستند، دیدگاه‌های زندگی را به اشتراک می‌گذارند و در مورد روابط بین فردی راهنمایی ارائه می‌دهند.

بنابراین، اگرچه گاهی اوقات از لمس مادرم محروم بودم، اما همچنان می‌توانستم به لطف لالایی شیرینی که عمیقاً در ناخودآگاهم ریشه دوانده بود، با افتخار بزرگ شوم: « هر غروب هر غروب را به یاد می‌آورم / برنج مانده را به یاد می‌آورم، قوری چای را به یاد می‌آورم / سوار شدن بر اسب و پیاده شدن از کالسکه را به یاد می‌آورم / کاسه چای را به یاد می‌آورم، قوری شکر را به یاد می‌آورم

لالایی آن روزها که هنگام تکان دادن گهواره خوانده می‌شد، در تمام طول زندگی‌ام همراهم بوده، از هر قدم حمایت کرده و تمام خاطرات و محبت‌های ریشه‌هایم را در بر گرفته است. در دوران دوری از خانه، در میان شلوغی ناآشنای شهر، همان لالایی به من یادآوری کرد که در خانه، مادرم روز و شب منتظر بود: « پسرم، پدرت از رفتن مادرت می‌ترسد / رودخانه عمیق است و آب بالا، قایق نمی‌تواند تو را ببرد / ما روز به روز منتظریم / چشمانمان از انتظار خسته شده است، اما تو هنوز برنگشته‌ای ...»

در کودکی، همه ما آرزو داشتیم زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم آزادانه پرسه بزنیم و لذت ببریم. اما با بزرگتر شدن، شدیداً دلتنگ آن بعدازظهرهای تابستانی دوران کودکی می‌شویم که مادربزرگ‌ها و مادرانمان با لالایی‌های عاشقانه‌شان ما را آرام می‌کردند. و آرزو داریم برگردیم، حتی اگر فقط در رویاهای زودگذر باشد.

من نه استعداد موسیقی دارم و نه گنجینه‌ای از ترانه‌ها و تصنیف‌های محلی مثل مادرم در ذهنم دارم. اما همیشه معتقد بوده‌ام که وقتی فرزندم به دنیا بیاید، لالایی‌ها هم به طور طبیعی از راه می‌رسند.

من فرزندم را به خواب خواهم برد تا مادرم را پیدا کنم، تا منِ روزهای قدیم را پیدا کنم. «ای کاش پل چوبی به هم میخ می‌شد»، فرزندم را به خواب خواهم برد، یا بهتر بگویم، تا قلب خودم را با حسرت و خاطرات بی‌پایان در طول زندگی‌ام آرام کنم.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
روز جدید

روز جدید

خیابان فان دین پونگ

خیابان فان دین پونگ

شادی یک سرباز زن

شادی یک سرباز زن