Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

زمزمه امواج

خورشید صبح زود بر پرچین گل‌های ختمی جلوی خانه می‌درخشید، شکوفه‌های قرمز مانند شعله‌های سوسو در چشم‌انداز روستایی، در کنار رودخانه آرام سِآ، که در پای تپه‌ها، از میان روستا و به دریای پهناور جاری بود، آرمیده بودند.

Báo Long AnBáo Long An06/04/2025


تصویر نمایشی

تصویر نمایشی

خورشید صبح زود بر پرچین گل‌های ختمی جلوی خانه می‌درخشید، شکوفه‌های قرمز مانند شعله‌های سوسو در چشم‌انداز روستایی، در کنار رودخانه آرام سِآ، که در پای تپه‌ها، از میان روستا و به دریای پهناور جاری بود، آرمیده بودند.

فصل کم‌کم داشت به تابستان نزدیک می‌شد. خانه‌های کم‌ارتفاع، بی‌صدا زیر آسمان سوزان آرمیده بودند. وقتی خورشید از بالای درخت ستاره‌ای جلوی خانه بالا آمد، به حیاط رفتم و با تردید به اسکله رودخانه سِآ نگاه کردم. عمه‌ام زودتر از موعد به آنجا رفته بود. زنان این روستا معمولاً صبح زود یا اواخر بعد از ظهر در اسکله رودخانه سِآ جمع می‌شدند تا منتظر قایق‌هایی باشند که از دریا برمی‌گشتند. مردان روستا عمدتاً با ماهیگیری امرار معاش می‌کردند. زندگی فروتنانه آنها به امواج آرام هر فصل بستگی داشت و به آنها اجازه می‌داد تا در زندگی پر از چالش خود ادامه دهند.

یک بار، عمه‌ام در نور سوسوی چراغ نشسته بود و به من نگاه می‌کرد و زمزمه کرد:

- کوان، خوب درس بخون پسرم. اگه درس نخونی، وقتی بزرگ شدی و مجبور شدی تو دریا کار کنی، خیلی سخت میشه!

با دقت به عمه ام خیره شدم. اشک از چشمانم سرازیر شد.

به عمه‌ام جواب ندادم، اما کمی سرم را تکان دادم. در آن لحظه، ناگهان تصویری از پدرم در ذهنم نقش بست: یک بعد از ظهر طوفانی در دریا. در شمال شرقی، آسمان سیاه و قیرگون بود، مثل لکه‌ای از جوهر. امواج خروشان بالا می‌آمدند و به بالای سرمان می‌رسیدند. صداهای ناهنجار هوا را پر کرده بود. چهره‌ها در ساحل رودخانه سِآ با هم درآمیخته بودند. عمه‌ام کلاه مخروطی کهنه‌اش را برداشت، آن را بر سر گذاشت و در حالی که نام پدرم را فریاد می‌زد، از میان باران سیل‌آسا به سمت دهانه رودخانه دوید.

پدر هرگز برنگشت. هرگز…

از آن زمان، پدرم در ساحل رودخانه سِآ غایب بوده است.

آن موقع‌ها، شب‌هایی که دستم را روی پیشانی‌ام گذاشته بودم و دراز کشیده بودم، باران هنوز روی سقف می‌کوبید و رودخانه‌ی سِآ با سرعت از کنارم می‌گذشت، اغلب از عمه‌ام می‌پرسیدم. در اتاق بغلی، عمه‌ام هنوز بیدار بود، چراغ هنوز روشن بود و گهگاه صدای سرفه‌های خشنش را می‌شنیدم.

- عمه، به معجزه اعتقاد داری؟

چند ثانیه بعد، صدای عمه‌ام را شنیدم که در جواب زمزمه می‌کرد:

- یه معجزه؟ اون چیه؟ نمی‌دونم. خیلی بعیده، کوان!

آهی کشیدم. عمه‌ام هم به معجزه اعتقاد نداشت. فقط من مانده بودم، در حسرت چهره‌ای که تصویرش، حتی حالا، همچنان دست‌نیافتنی است...

*

من هرگز عمه‌ام را «مادر» صدا نمی‌زدم. او هرگز در این مورد تردید نمی‌کرد. عمه‌ام هر روز به ساحل رودخانه سِآ می‌رفت و به دهانه رودخانه نگاه می‌کرد، جایی که صبح‌ها قایق‌های ماهیگیری از دریای آزاد برمی‌گشتند و با خود ماهی تازه فراوانی می‌آوردند. ساحل رودخانه سِآ برای لحظه‌ای شلوغ می‌شد، سپس ساکت می‌شد و تنها صدای امواج رودخانه سِآ که به ساحل می‌خوردند و وزوز مگس‌هایی که بوی تند ماهی را حس می‌کردند، به گوش می‌رسید. گاهی اوقات، عمه‌ام را می‌دیدم که هق‌هق می‌کرد و همسران مردانی را که از سفرهای ماهیگیری خود بازمی‌گشتند، تماشا می‌کرد، عرقی را که از صورتشان جاری بود یا سینه‌های برنزه و برهنه‌شان که بوی عطر مردان می‌داد، پاک می‌کرد. در آن لحظه، ناگهان دلم خواست بدوم و محکم بغلش کنم، تا اشک‌های صورت رنگ‌پریده‌اش را که با چین و چروک‌های یک عمر کار سخت پوشیده شده بود، پاک کنم. اما ناگهان، طنابی نامرئی پاهایم را بست! زیر سایه درخت گز بی‌حرکت ایستاده بودم و به ساحل رودخانه سِآ خیره شده بودم و عمه‌ام را تماشا می‌کردم که گریه می‌کرد و در درد خود غوطه‌ور بود.

انگار زمان متوقف شده بود، بنابراین می‌توانستم با دقت به عمه‌ام نگاه کنم و گذر زمان را که بر موها، صورت و اندامش حک شده بود، ببینم. بدون پدرم، زندگی عمه‌ام پر از سختی‌های بی‌شماری شده بود.

چند بار دلم خواسته دست‌های لاغر عمه‌ام را بگیرم، انگار که می‌خواستم زخم‌های زندگی‌اش را تسکین دهم؟ اما بعد چیزی باعث تردیدم شد. روز به روز، ماه به ماه، نسبت به عمه‌ام بی‌تفاوت، بی‌تفاوت و سرد ماندم. هرگز با او درد دل نکردم، فقط به سوالات ضروری جواب می‌دادم یا می‌پرسیدم تا بتوانیم وجود یکدیگر را در خانه کوچک کنار رودخانه بادخیز سِآ درک کنیم.

*

پدرم کمی بعد از فوت مادرم با عمه‌ام ازدواج کرد. من آن موقع خیلی از دستش عصبانی بودم!

تمام کینه‌ام را سر پدرم خالی کردم که چرا در حالی که مادرم هنوز زنده بود، عجولانه دوباره ازدواج کرد. از نظر من، او آدم ناخواسته‌ی این خانه بود، کسی که مزاحم زندگی آرام ما شده بود.

عمه‌ام که از آن سوی رودخانه سِآ به روستا برمی‌گشت، چیزی بیش از یک کیسه لباس و یک کپه تور ماهیگیری که هنوز رفو نکرده بود، نیاورده بود. من زیر یک درخت دوریان نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم. او به من لبخند زد، نگاهش تیز مثل تیر بود. او پشت سرم راه می‌رفت، حدود سه یا چهار قدم از پدرم فاصله داشت. با دیدن این، ناگهان اشک از گونه‌هایم سرازیر شد. در آن زمان، او را بیشتر نفرت‌انگیز یافتم تا قابل ترحم. در ذهن یک کودک هفت یا هشت ساله، آن زن عجیب جای مادرم را در قلب پدرم می‌گرفت و حتی من هم "به حاشیه رانده می‌شدم". خیلی رنجیده بودم! در چند روز اول که عمه‌ام در خانه بود، فقط زیر درخت دوریان، بیرون پرچین هیبیسکوس، کنار ساحل رودخانه سِآ، پرسه می‌زدم... رودخانه بی‌پایان، پهن و وسیع امتداد داشت. هر چه به دهانه رودخانه نزدیک‌تر می‌شدیم، آب متلاطم‌تر می‌شد. رودخانه سِئا شاهد روزهای شاد خانواده ما و همچنین فقدان‌ها، غم‌ها و تغییرات سریع در خانواده ما بود.

شب‌های زیادی عمه‌ام را تماشا می‌کردم که در خانه کوچکش قدم می‌زد؛ آن زمان، روستا هنوز برق نداشت. شب به شب، سایه‌اش روی دیوارها با چراغ‌های نفتی سوسو می‌افتاد. موهایش رها بود و چهره‌اش از نگرانی برای امرار معاش در روزهای طوفانی پیش رو، خسته بود. فکر می‌کردم خیلی شبیه مادرم است! با نگاه کردن به او، دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود! مادرم در آغوش نرم زمین آرام گرفته بود. او روحش را با زمین، باغ‌ها و ریتم جریان رودخانه سِآ درآمیخته بود. این حسرت مانع از آن می‌شد که بتوانم یک درس کامل آواشناسی را بخوانم. برای کلمات دشوار، زیر لب غرغر می‌کردم و سعی می‌کردم آنها را تا حد امکان بلند تلفظ کنم تا عمه‌ام بداند که نمی‌توانم آنها را بخوانم. سپس او به طور فعال پیش من می‌آمد و کلمات دشوار را با صدای بلند برای من می‌خواند تا تکرار کنم.

روزهایی که دلم برای مادرم تنگ می‌شد، با دیدن عمه‌ام دلم می‌خواست دستش را بگیرم، مثل لوس‌ها رفتار کنم و خودم را در آغوش محبت‌آمیزش جا کنم. اما نمی‌توانستم. عمه‌ام مدت زیادی با چشمانی پر از محبت به من نگاه کرد و از من پرسید:

کوان، چرا اینقدر از عمه‌ات متنفری؟

سرم را پایین انداختم و جوابی ندادم.

- بله، درسته! من تو رو به دنیا نیاوردم، از بچگی باهات نبودم... به همین خاطر...! کوان، فکر می‌کنی من یه غریبه‌ام، کسی که پدرت رو ازت دزدیده؟

من هم جواب ندادم. ناگهان بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمانم حلقه زد. چقدر دیدن رنج عمه‌ام دلخراش بود. در تمام این سال‌هایی که با هم زندگی کرده بودیم، او حتی یک بار هم مثل نامادری‌های بدجنس قصه‌های پریان که خوانده بودم، سرم داد نزده بود. او همیشه برای سه فرزندم بخشنده، مهربان و فداکار بود. شاید تصویر مادر مرحومم هنوز مثل قلعه‌ای در قلبم پابرجا بود، بنابراین مصمم بودم که آن دیوار را نشکنم و هیچ تصویر دیگری را نپذیرم. برای من، مادر همه چیز بود! مادر عزیزم از دنیا رفته بود و زخم‌هایی در روحم به جا گذاشته بود که التیامشان دشوار بود. عمه‌ام مثل یک پزشک بود و آن درد را روز به روز، ساعت به ساعت، تسکین می‌داد تا اینکه یک روز، با درماندگی در باد خش‌خش عصرگاهی به من گفت:

خدای من! کوان، کی به من «مامان» میگی؟! عشق من به تو هیچ فرقی با عشق یک مادر به پسر خودش، پسری که خودش به دنیا آورده، نداره!

من خشکم زده بود. باد زوزه می‌کشید، سقف را می‌لرزاند و قلبم را می‌سوزاند. باد بوی رودخانه سِآ را با خود می‌آورد. همچنین طعم شور دریا، بوی تند ماهی مرکب و ماهی در آخرین پرتوهای نور خورشید در پایان بعد از ظهر را با خود می‌آورد. دلم برای عمه‌ام خیلی سوخت! می‌خواستم فریاد بزنم "مادر!" اما نمی‌توانستم کلمه‌ای بگویم. با عجله به ساحل رودخانه سِآ رفتم، نشستم و به آسمان نگاه کردم و اجازه دادم دو جوی اشک آزادانه از گونه‌های پسری چهارده یا پانزده ساله سرازیر شوند...

*

عمه‌ام هنوز هم با پشتکار به اسکله رودخانه سِآ می‌رود تا از هر قایق ماهیگیری که وارد می‌شود استقبال کند، هرچند آن قایق‌ها برای همیشه بدون حضور پدرم خواهند بود.

عمه‌ام هنوز هم هر صبح و عصر در آشپزخانه ساده‌اش آتش روشن می‌کند، غذا می‌پزد، برنج معطر و چسبناک از پشت بام بخار می‌کند... در وعده‌های غذایی خانگی، او هنوز هم با پشتکار می‌نشیند و استخوان‌های ماهی را برای من جدا می‌کند. او زندگی‌اش را به این خانه، کنار رودخانه سِآ، محدود کرده بود، اما نه به خاطر پدرم، نه به خاطر عشقش - هرچند گاهی فکر می‌کنم او کسی بود که به زندگی آرام ما تجاوز می‌کرد. او این کار را برای من انجام داد. چون بدون او، من مثل یک پرنده گمشده، سرگردان در آسمان، مثل یک ماهی سرگردان در آفتاب سوزان تابستان بودم.

این ماه، گل‌های ختمی جلوی خانه، در امتداد جاده‌ای که به رودخانه سِآ منتهی می‌شد، سرخ شده بودند.

بعدازظهر، برخلاف جهت باد به خانه رفتم. دریا ساکت بود. احساس دلتنگی در من شعله‌ور شد. همین که از آستانه در گذشتم و وارد خانه شدم، ناگهان منظره‌ای عجیب و آشنا دیدم. او روی یک صندلی چوبی قدیمی که یک پایش شکسته بود - عمه‌ام آن را با میخ به هم وصل کرده و به دیوار چسبانده بود - با دقت لباس‌هایم را وصله پینه می‌کرد و به هم می‌دوخت. آن تصویر مرا خیلی به یاد مادرم در گذشته می‌انداخت. و بعد دوباره نگاه کردم؛ مادرم نبود، عمه‌ام بود. می‌دانستم که عمه‌ام هرگز مادرم نخواهد شد، اما عشقی که به او دارم می‌تواند به اندازه عشقی که به مادر مرحومم دارم، کامل و بی‌نقص باشد. اشک در چشمانم حلقه زد.

- خاله!... مامان... مامان!...

صدایم در سکوت بعدازظهر خانه پیچید. از وقتی پدرم فوت کرده، خانه همین فضای ساکت و گرفته را حفظ کرده است!

عمه‌ام انگار ترسیده بود که اشتباه شنیده باشد، چه صدای رودخانه باشد چه باد، سرش را بلند کرد و گوش‌هایش را مالید. با صدای گرفته‌ای از هق‌هق فریاد زدم:

مامان! خیلی دوستت دارم!

پیراهنی که در دست عمه ام بود، روی زمین افتاد. او آرام آرام به سمت من آمد. حتی او هم نتوانست احساسی را که در دلش بود، از اینکه کلمه مقدس و شریف "مادر" خطابش می کردند، پنهان کند!

- کوان، پسرم!

عمه‌ام را محکم در آغوش گرفتم و طوری گریه کردم که قبلاً هرگز گریه نکرده بودم. در گوش‌هایم، زمزمه‌ی آرام رودخانه‌ی سِآ و نسیم ملایمی که لالایی‌هایی را که مادرم برایم می‌خواند زمزمه می‌کرد، می‌شنیدم. در میان صدای امواج، دریا، زمین و آسمان... زمزمه‌ی عاشقانه‌ی مادرم را شنیدم!

هوانگ خان دوی

منبع: https://baolongan.vn/loi-thi-tham-cua-song-a192893.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شادی و نشاط سالمندان.

شادی و نشاط سالمندان.

مختصات جنوبی

مختصات جنوبی

با وجود خونریزی و عرق ریختن، مهندسان هر روز با زمان رقابت می‌کنند تا به برنامه ساخت پروژه ۵۰۰ کیلوولتی لائو کای-وین ین برسند.

با وجود خونریزی و عرق ریختن، مهندسان هر روز با زمان رقابت می‌کنند تا به برنامه ساخت پروژه ۵۰۰ کیلوولتی لائو کای-وین ین برسند.