Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آرزوی کریسمس

Việt NamViệt Nam19/12/2023

۱. درست زمانی که او به دروازه رسید، بلندگوها ملودی آشنای یک آهنگ را با صدای بلند پخش کردند. خورشید در حال غروب بود و تندبادهای زمستانی از میان مزارع می‌گذشتند و روستا را با سرمای طاقت‌فرسایی پر می‌کردند. خانگ کوچک روی پله‌های در نشسته بود و به جاده نگاه می‌کرد. جاده عریض به سمت کوه‌ها، جایی که پدرش کار می‌کرد، امتداد داشت.

او به آرامی به فرزندش یادآوری کرد: «چرا نمی‌ری داخل؟ اینجا خیلی سرده!»

کو خانگ با چشمانی اشکبار و قرمز به مادرش نگاه کرد. معلوم بود پسر کوچکش گریه می‌کند. آن روز بعد از ظهر، او مجبور شد با عجله به خانه والدینش برود تا در مورد مراسم یادبود پیش رو صحبت کند. قبل از رفتن، به پسرش گفت که برای بازی بیرون نرود، بلکه در خانه بماند و درس بخواند، زیرا امتحانات نهایی نزدیک بود. او با اطاعت از مادرش، فقط جرات کرد که به ایوان برود و اطراف را نگاه کند، اما نمی‌توانست روی درس‌هایش تمرکز کند. چون دلش برای پدرش تنگ شده بود. خیلی دلش برایش تنگ شده بود.

او روزهایی را به یاد آورد که خنگ کوچولو فقط یک کودک نوپا بود، هر بعد از ظهر دست او را می‌کشید و به سمت دروازه می‌رفت تا منتظر پدرش باشد که از سر کار به خانه بیاید. وقتی پدرش ماسکش را برمی‌داشت، لبخندی درخشان می‌زد. خنگ دست می‌زد و هورا می‌کشید. پدرش او را بلند می‌کرد و کلاهی با ستاره روی سرش می‌گذاشت. و به این ترتیب، آن دو با هم می‌خندیدند و شادمانه بازی می‌کردند. او لبخند هر دوی آنها را تماشا می‌کرد، قلبی سرشار از شادی.

تصویر از اینترنت.
تصویر از اینترنت.

۲. تقریباً شش ماه از زمانی که او به خانه برگشته می‌گذرد. ​​او به یک پاسگاه مرزی در منطقه‌ای که با استان همسایه هم‌مرز است، منصوب شده است. منطقه‌ای کوهستانی و مرتفع که مردم آن با مشکلات زیادی روبرو هستند، اما بسیار خونگرم و صمیمی هستند. او با خانه تماس گرفت و به من گفت که مطمئن باشم، اگرچه او دور است، اما می‌تواند پیوند نزدیک بین ارتش و مردم را تجربه کند. واحد او کمک و پشتیبانی زیادی به مردم محلی ارائه می‌دهد. من با دیدن او که بسیار بالغ است و برنامه‌های خوبی دارد، تا حدودی احساس اطمینان می‌کنم. بسیاری از شب‌ها، خواب‌های او را تحت الشعاع قرار می‌دهد و باعث می‌شود به عنوان زنی که مدت‌هاست از شوهرش جدا شده است، احساس تنهایی کنم. من مخفیانه گریه کردم و می‌خواستم به او اعتماد کنم، اما بعد به خودم فکر کردم. او شغل خودش را دارد، باید در ارتش خدمت کند. من یک معلم هستم، هر روز با دانش‌آموزان در تعامل هستم، دانش و دلسوزی را با آنها به اشتراک می‌گذارم، پس چرا باید فقط به خودم فکر کنم؟ با این طرز فکر، احساس سبکی و اشتیاق بیشتری نسبت به کارم دارم. اطاعت کو خانگ همچنین منبع انگیزه‌ای است که به همسرش کمک می‌کند وقتی مدت زیادی از شوهرش دور است، احساس تنهایی نکند.

روزی که اعلام کرد قرار است برای کار به ارتفاعات برود، دخترک به او نگاه کرد و سعی کرد احساساتش را کنترل کند. او می‌دانست همسرش نگران است، بنابراین او را بسیار دلداری داد. خنگ کوچولو در حالی که هق هق می‌کرد، به دست پدرش چسبیده بود. پدرش با قول خرید هدایای فراوان هنگام بازگشت، او را آرام کرد. دخترک برای مدت کوتاهی او را بدرقه کرد، سپس در سکوت رفتنش را تماشا کرد.

در روزهای اولیه در ارتفاعات دورافتاده، در زمان استراحت بین شیفت‌ها، او همیشه به خانه همسرش زنگ می‌زد. او داستان‌های زیادی از دوران حضورش در آنجا برایش تعریف می‌کرد. مردم آنجا ساده و صادق بودند. آنها سربازان دور از خانه را گرامی می‌داشتند و اغلب چیزهایی مانند ذرت، کدو تنبل یا دسته‌های سبزیجات وحشی را بسته‌بندی می‌کردند. او و رفقایش مأمور بودند تا در فصل برداشت به روستاییان در ساخت سقف خانه‌ها، ساخت پل روی نهرها یا برداشت برنج و سیب‌زمینی در مزارع کمک کنند. همسرش با گوش دادن به داستان‌های او، برای مردم آنجا که هنوز از بسیاری چیزها محروم بودند، متاسف شد و به شوهرش افتخار کرد. او او را تشویق کرد که مأموریتش را به خوبی انجام دهد و در خانه، تمام تلاش خود را می‌کرد تا از هر دو طرف خانواده مراقبت کند.

۳. کریسمس تقریباً از راه رسیده است. زمان آنقدر سریع می‌گذرد که انگار همین دیروز بود. تقریباً یک سال از زمانی که او خانه را ترک کرده می‌گذرد و او کم‌کم شادی‌ها و غم‌های زندگی، سختی‌ها و نگرانی‌ها را تجربه کرده است. کریسمس گذشته، او مرخصی گرفته بود و او و خنگ کوچولو را برای قدم زدن در شهر، به کلیسا برد...

خانگ مشغول نوشتن نامه‌ای به بابانوئل بود. دیروز، در راه برگشت از مدرسه، از خیابان عبور کرد و مغازه‌هایی را دید که درخت کریسمس، لباس‌های بابانوئل و بسیاری چیزهای زیبای دیگر می‌فروختند. خانگ از مادرش التماس کرد که برایش چند تا از آنها را بخرد. مادرش گفت که باید خوب باشد و خوب درس بخواند تا بتواند در شب کریسمس هدیه بگیرد. سرش را تکان داد و به دوردست‌ها نگاه کرد، انگار غرق در افکارش بود. پدرش را به یاد آورد. پدرش عاشقش بود، اغلب او را می‌بوسید و در آغوش می‌گرفت و به راحتی او را در حیاط حمل می‌کرد یا در کوچه‌ها قدم می‌زد.

ناگهان، خانگ به آسمان با ابرهای خاکستری‌اش نگاه کرد، انگار با خود فکر می‌کرد که آیا پدرش که دور از خانه کار می‌کرد، دلش برایش تنگ شده است یا نه. کریسمس نزدیک بود، اما پدرش دیگر خانه نبود تا او را برای پیاده‌روی در شهر یا رفتن به کلیسا ببرد.

مامان، بچه‌های اون بالا می‌تونن کریسمس رو جشن بگیرن؟

او که از سوال معصومانه فرزندش شگفت زده شده بود، فرزندش را محکم در آغوش گرفت.

شب‌ها، وقتی بادهای سرد زمستانی می‌وزیدند، او از این پهلو به آن پهلو می‌شد و نمی‌توانست بخوابد. حرف‌های خنگ در ذهنش نقش می‌بست: وقتی از او پرسید بابانوئل چه می‌خواهد. او فقط خواسته بود و وانمود می‌کرد که چیزی نمی‌پرسد، اما نامه‌ای را که با دقت برای بابانوئل نوشته بود، خوانده بود. برخلاف انتظارش، خنگ آرزو می‌کرد هدایای زیادی به پدرش بدهد تا با دوستانش در ارتفاعات به اشتراک بگذارد، که اشک در چشمانش حلقه زد. او مخفیانه این هدایا را طبق خواسته‌های پسرش در نامه‌اش به بابانوئل می‌خرید.

۴. جاده‌ی خانه تا کلیسا امروز پهن، جادار و تمیز به نظر می‌رسید. ردیف درختان کم‌کم در دوردست‌ها محو می‌شدند. خانه‌های دو طبقه‌ی زیبا شروع به روشن شدن کرده بودند. خانگ کوچولو محکم به کمر مادرش چسبیده بود و انواع داستان‌ها را زمزمه می‌کرد. ماشین همین الان از کنار پارک اکولوژیکی کنار پارک گذشت. در امتداد لبه‌ی پارک، نیمکت‌های سنگی زیر سایبان گل‌های کاغذی که در تمام طول سال شکوفه می‌دادند، قرار داشت. او و همسرش آنجا می‌نشستند، داستان تعریف می‌کردند و پسرشان را که شادمانه بازی می‌کرد، تماشا می‌کردند. روزهای خوش. برنامه‌های خوب فراوان. خنده‌ی مسری پسر. نگاه مهربان شوهر... ناگهان، او لبخند زد.

کلیسا وسیع بود و با چراغ‌های رنگارنگ تزئین شده بود. این اولین باری بود که او در روز کریسمس بدون او به کلیسا می‌رفت. هر سال، او برنامه کاری خود را طوری تنظیم می‌کرد که او و پسرشان را برای شام بیرون ببرد، سپس قبل از رفتن به کلیسا برای مراسم، به پارک می‌رفت تا خنگ کوچولو کمی بازی کند. اگرچه آنها مذهبی نبودند، اما هوای سرد زمستانی و سرودهای کریسمس همیشه قلب او را به تپش می‌انداخت و او را مشتاق می‌کرد تا در شب کریسمس به جمعیتی که به کلیسا می‌رفتند بپیوندد... او اجازه داد تصاویر گذشته ناگهان ظاهر شوند و روحش را در بر بگیرند. خنگ کوچولو دست مادرش را رها کرد، دور تنه درخت دوید و پرید، سپس به دنبال صدای جیرجیرک‌هایی که جایی در میان علف‌های انبوه می‌چرخیدند، دوید. با دیدن معصومیت و طبیعت بی‌خیال پسرش، احساس آرامش کرد.

ناگهان، او به برج ناقوس نگاه کرد. امشب، هدایای آرزوهای پسرش به کودکان در ارتفاعات می‌رسید. و اما خنگ، کودک فهمیده و همدل، یک نامه تشکر و هدیه‌ای که بیشترین انتظار را از او می‌کشید، دریافت می‌کرد.

خیابان


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

زیبایی ظریف گل‌های هویج را تحسین کنید - یک «یافته نادر» در قلب دا لات.
سال نو ۲۰۲۶ بر فراز پشت بام نها ترانگ مبارک!
نمایشگاه «هزاران سال فلسفه» در فضای میراثی معبد ادبیات.
باغ‌های منحصر به فرد درختان کامکوات با ریشه‌های متمایزشان را در روستایی در کنار رودخانه در هانوی تحسین کنید.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

گردشگران بین‌المللی برای جشن گرفتن سال نو ۲۰۲۶ به دانانگ هجوم می‌آورند.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول