![]() |
| تانک ۳۸۰، که توسط نویسنده رانده میشود، ظهر ۳۰ آوریل ۱۹۷۵ وارد کاخ استقلال میشود. عکس: فرانسواز دمولر |
تقریباً ساعت ۲ بعد از ظهر روز ۳۰ آوریل ۱۹۷۵، پس از تثبیت اوضاع در کاخ استقلال، به گروهان XT4 ماموریت تصرف بندر سایگون و کنترل ترافیک در رودخانه داده شد. بلافاصله پس از دریافت دستور، فرمانده گروهان، بویی کوانگ تان، نیروهای خود را جمع کرد، آنها را در مورد مأموریت توجیه کرد و حرکت گروهان را به سمت بندر سازماندهی کرد.
حدود بیست دقیقه بعد، به جادهی جلوی دروازهی بندر رسیدیم. صحنهای بسیار آشفته پیش چشمانمان پدیدار شد: دو دروازهی بندر کاملاً باز بودند و جمعیت زیادی از بندر بیرون میدویدند. برخی عدلهای پارچه، برخی بشکههای شراب و برخی دیگر انواع و اقسام اقلام مختلف را حمل میکردند... آنها غارت میکردند! چندین سرباز پیادهنظام در خودروها با تفنگهای کلاشنیکف خود به هوا شلیک کردند، اما هیچ تاثیری نداشت. به نظر میرسید همه فقط بیشتر عجله میکنند. پس از مدتی، اولین خودرو بالاخره وارد دروازهی بندر شد و گلولهای به آسمان شلیک کرد. صدای انفجار توپخانهی سنگین در شهر وحشتناک بود و بلافاصله تأثیر خود را گذاشت. همه به سرعت روی زمین دراز کشیدند و پراکنده شدند. بندر ناگهان خالی از سکنه شد.
بلافاصله پس از ورود به بندر، کاپیتان تان به وسایل نقلیه دستور داد تا به لبه اسکله نزدیکتر شوند. توپهای ۱۰۰ میلیمتری به سمت رودخانه نشانه رفته بودند و نمایش قدرتمندی ایجاد میکردند. چند دقیقه بعد، دو کشتی خودکششی شبیه به دوبه از پایین دست رودخانه آمدند. ما به آرامی دست تکان دادیم و دو کشتی بلافاصله به اسکله نزدیک شدند. صاحبان کشتی به ساحل آمدند و گزارش دادند: «کشتیهای آنها کشتیهای غیرنظامی هستند، اما توسط دولت برای حمل سربازان مصادره شدهاند. با این حال، سربازان امروز بعد از ظهر فرار کردند و اکنون در راه خانههای خود هستند.» وقتی از آنها پرسیده شد: «چرا این همه سلاح در کشتی وجود دارد؟»، آنها توضیح دادند: «سربازان ویتنام جنوبی هنگام انحلال، تمام سلاحها، مهمات و حتی یونیفرمهای خود را رها کردند.»
بعد از بررسی مدارکشان و تأیید صحت آنها، موافقت کردیم که به خانههایشان بروند، اما از آنها خواستیم که تمام سلاحهایشان را به ساحل بیاورند. با دیدن دو جعبه منور سالم در گوشه کابین، اصرار کردم که همه آنها را به ساحل بیاورند.
منورهای آمریکایی دارای پوششی از یک لوله آلومینیومی به اندازه مچ پا هستند که در یک سر آن آستر و در سر دیگر آن درپوش آببندی شده قرار دارد و با نوار چسب در جای خود نگه داشته میشود. با این ساختار، حتی پس از ماهها غوطهور شدن در آب، آسیبی نمیبینند. برای استفاده از آنها، کافیست نوار چسب را جدا کنید، درپوش را در کف لوله قرار دهید و آن را محکم به زمین بکوبید. سپس یک منور به بالا شلیک میشود. به لطف چتر نجات، منور برای چند دقیقه در هوا معلق میماند و منطقه نسبتاً بزرگی را روشن میکند. چند روز پیش، در جریان حمله به تقاطع تای-تای در لانگ تان، من نیز یک جعبه را مصادره کردم. قصد خاصی برای استفاده از آن نداشتم؛ این فقط هوس بازیگوشانه یک پسر نوزده یا بیست ساله بود. در آن زمان، من "انباردار منور" بودم زیرا سه جعبه در اختیار داشتم!
بعد از مدتی انتظار و دیدن اینکه هیچ کشتیای عبور نمیکند، آقای تان به رانندگان دستور داد که بمانند و نگهبانی بدهند، در حالی که بقیه برای پختن برنج و تمیز کردن محوطه انبار رفتند. درهای یک ردیف کامل از ده انبار بزرگ کاملاً باز بود. مقدار قابل توجهی از کالاها قبلاً غارت شده بود، اما هنوز مقدار زیادی باقی مانده بود. همه چیز از بهترین تا ارزانترین، برخی بستهها به بزرگی یک اتاق کامل، برخی دیگر به کوچکی کاسه و چوب غذاخوری، وجود داشت، اما شاید فراوانترین آنها پارچه بود. با توجه به اینکه در مورد نظم غارت کاملاً آموزش دیده بودیم، فقط اجازه گرفتیم که از هر کامیون چند خرت و پرت، مقداری غذا و نوشیدنی و مقداری پارچه برای تمیز کردن کامیونها برداریم. پس از چند روز که فقط جیره خشک و آب میخوردیم، اولین وعده غذایی در روز پیروزی، با کنسروهای آمریکایی، که در کاسههای چینی و چوب غذاخوری قرمز روی اسکله بادخیز خورده میشد، واقعاً خوشمزه بود.
بعد از تمام کردن غذایمان، همه ما رفتیم تا نزدیک لبه اسکله بنشینیم. کپهای از کندههای درخت به طور نامنظم پراکنده شده بود. تقریباً بیست نفر از ما، برخی ایستاده و برخی نشسته، نام کسانی را که در طول مسیر از شمال از طریق آ لوئی ( هوئه ) تا اینجا افتاده بودند، به یاد آوردیم، خاطرات زادگاهمان را مرور کردیم و عزیزانمان را که منتظر بازگشت ما به خانه بودند، به یاد آوردیم. همه فکر میکردند که تنها ظرف چند روز میتوانند به خانه برگردند.
اولین بعدازظهر آرام در بندر، آرام بود. سنبلهای آبی به آرامی در رودخانه شناور بودند. نسیم خنکی خستگی بیش از یک ماه جنگ بیوقفه را از تنم بیرون میکرد. در غرب، خورشید کاملاً غروب میکرد. آسمان سایگون هنگام غروب به طرز عجیبی بنفش پررنگ بود. ناگهان با یادآوری سه جعبه فشفشه در ماشین، پیشنهاد دادم:
«فرمانده!» بیایید برای جشن گرفتن پیروزی، چند منور شلیک کنیم!
آقای تان کاملاً بیدار بود:
- آیا شراره وجود دارد؟
من پاسخ دادم:
- ماشین من سه تا جعبه داره. میشه جمعاً صد و بیست تا سیب.
کاپیتان تان از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید:
پس بیارش بیرون! خیلی سال گذشته از آخرین باری که همچین روزی رو داشتیم، چطور میتونیم خوشحال نباشیم؟
به توپچی تو زنگ زدم تا با من به کامیون بیاید و منور بیاورد. سه جعبه منور باز شد و به هر نفر چند تا دادم. ثان گفت:
- همه درپوشها رو باز کنید! قبل از بستنشون منتظر دستور من باشید!
در آن لحظه، او دهها سال جوانتر به نظر میرسید. من قبلاً منور شلیک کرده بودم، اما قلبم از هیجان به شدت میکوبید. تمام شهر تماشا میکرد. تان در حالی که منتظر آماده شدن همه بود، فریاد زد:
دو، سه!
تقریباً دو دوجین سلاح همزمان به زمین کوبیده شدند. تنها چیزی که شنیدیم «وووش»، «وووش» بود و سپس تقریباً دو دوجین منور در آسمان بنفش تیره منفجر شدند. گوشهای از سایگون روشن شد، سطح رودخانهی درخشان نور را منعکس میکرد و خوشهی نور را جادوییتر میکرد. با شادی به بالا نگاه کردیم و تا جایی که صدایمان گرفت، هورا کشیدیم. تان از ما خواست که آماده شویم و سپس دوباره فریاد زد. سری دیگری شلیک شد. قبل از اینکه سری قبلی کاملاً محو شود، سری بعدی به دنبال آن آمد و نور را درخشانتر کرد. ناگهان کسی بلند شد:
- اینجوری شلیک کردن باعث میشه مهمات خیلی زود تموم بشه! شاید باید آرومتر شلیک کنیم.
کاپیتان تان موافقت کرد:
حالا، در یک دایره بنشینید. با من شروع کنید، سپس هر نفر به نوبت. بیایید شروع کنیم!
او این را گفت و دستش را محکم به زمین کوبید. تنها چیزی که شنیدیم صداهای سوت مانندی بود. در آسمان بنفش تیره، شعلههای آتش یکی پس از دیگری زبانه میکشیدند؛ همین که یکی محو میشد، دیگری به آسمان شلیک میشد. گوشهای کامل از سایگون روشن شد و ما آنقدر هلهله کردیم که صدایمان گرفته شد. اینجا و آنجا، چند شعله دیگر شلیک شد و به آتشبازی ما اضافه شد.
شلیک منور گروهان من تقریباً سی دقیقه طول کشید. آسمان منطقه بندر سایگون مثل روز روشن بود و پر از فریادهای شادی دهها جوان.
حتی حالا، نیم قرن بعد، هرگز نمیتوانم آن نمایش خیرهکننده و جادویی نور را فراموش کنم. من شاهد نمایشهای آتشبازی زیادی در مکانهای مختلف بودهام، اما برای سربازان گروهان XT4 و من، نمایش آتشبازی جشن پیروزی بزرگ در بندر سایگون در 30 آوریل 1975، برای همیشه زیباترین نمایش آتشبازی زندگی ما باقی خواهد ماند.
منبع: https://huengaynay.vn/chinh-polit-xa-hoi/man-phao-hoa-dep-nhat-trong-doi-165148.html







نظر (0)