![]() |
این بار، پایان سال به طور غیرمنتظرهای با یک تماس از دست رفته از مامان از راه رسید. نه صدایی، بلکه تصویری از او که روی ایوان نشسته بود، سایه ظهرش پشت سرش، کنار یک درخت بونسای تازه هرس شده که سیمش هنوز برق میزد، کشیده شده بود. خای مدت زیادی به صفحه نمایش خیره شد، جرات تماس گرفتن نداشت، میترسید صدای لرزان مامان را بشنود، میترسید یادآوری ملایمش را که مثل سوزن تیز بود بشنود: "به موقع به خانه میرسی، پسرم؟"
خای اتاقی در طبقه چهارم یک آپارتمان قدیمی اجاره کرده بود. اتاق هجده متر مربعی پنجرهای داشت که مستقیماً به تکهای از آسمان که توسط ساختمانهای بلند بریده شده بود، باز میشد. در اینجا، فصلها مشخص نبودند؛ بهار، تابستان، پاییز و زمستان در میان بوی اگزوز ماشین و صدای "تینگ" از چت گروهی شرکت با هم درآمیخته بودند. اما در اینجا بود که خای چیزی را متوجه شد: میتوان زادگاه خود را ترک کرد، اما هرگز نمیتوان از احساس انتظار رها شد.
عصر یک یکشنبه در پایان ماه دسامبر، شهر در سرمای نادر باد تکان میخورد. بیشتر ساکنان آپارتمان زودتر رفته بودند تا از افزایش قیمت بلیط جلوگیری کنند، وقت داشته باشند خانههای قدیمی خود را تمیز کنند و از بازجویی شدن در امان باشند. فقط چند پنجره، مثل شعلههای کوچک در یک مزرعه تاریک، روشن و کمنور مانده بودند.
خای، که یک ژاکت نازک پوشیده بود، پشت یک میز چوبی لق نشسته بود و انگشتانش با قبض برق بازی میکردند. بیرون، ناگهان صدای در زدن آمد. مردی آنجا ایستاده بود و دستهای از جعبههای مقوایی را در دست داشت و عرق از کاپشنش جاری بود. او تِو، رانندهی پیک، بود که آخرین سفر آن روزش را انجام میداد.
- هنوز برام بسته میفرستی؟ این دفعه باید سریع یه سری بزنم، میترسم خوابت ببره.
خای شوکه شد، سپس زد زیر خنده. چیزهایی که تو تحویل داده بود برای خای نبود، بلکه برای خانم سائو از اتاق ۴۰۲ بود، اما او دو روز قبل به زادگاهش برگشته بود. تِو آهی کشید و روی پلههای بیرون در افتاد، انگار کاملاً خسته بود. تِو بدون اینکه شکایتی کند، فقط با لحنی شاد گفت:
آخر سال که میشود، همه دلشان میخواهد کارشان را تعطیل کنند و بروند خانه. اما من فقط آرزو میکنم که کاش دری بود که باز میشد تا بتوانم کمی استراحت کنم. آنقدر خستهام که میتوانم غش کنم!
خای لحظهای سکوت کرد. کلمات غمگین نبودند، اما نیشدار بودند. نه سرزنشآمیز، بلکه اندوهگین. نه پرسروصدا، بلکه عمیقاً دردناک. در اتاق خای کمی نیمهباز بود، نور زردی که به راهرو میتابید، چهره آفتابسوخته مرد خسته را روشن میکرد. در آن لحظه، آنها به طرز عجیبی شبیه هم بودند، هر دو سرگردان در شهر که قلبشان هنوز آرزوی خانهای دیگر را داشت.
- بیا تو یه نوشیدنی بخور. خاله سیکس اینجا نیست، بذار کمکت کنم جعبه رو بذاری سر جاش.
عمو تو سر تکان داد، اما چشمانش محتاط ماند، انگار که میترسید دردسر بیشتری ایجاد کند. در اتاق اجارهای تنگ، خای یک لیوان آب ریخت، سپس یک بسته چای که از سوپرمارکت خریده بود را دم کرد. گرمایی که از فنجان برمیخاست، فضا را با رایحهای ملایم پر کرد، نه بوی روستا، بلکه عطر مهربانی غیرمنتظره. آنها روبروی هم نشستند، در ابتدا چیز زیادی نگفتند، اما سکوت به هیچ وجه خالی نبود. سپس، عمو تو تعریف کرد که چگونه در هفده سالگی زادگاهش را ترک کرده و در محلهای ساخت و ساز، ایستگاههای اتوبوس و حتی زیر لبه بام بیمارستان، زمانی که پدرش در شرایط بحرانی بود، میخوابیده است. زادگاهش رودخانهای داشت که در فصل سیل بسیار متلاطم بود و خانوادهاش بارها از کمبود محصول رنج میبردند، اما یک تت (سال نو قمری) وجود داشت که او هرگز فراموش نمیکرد. در آن تت، با وجود فقرشان، پدرش هنوز یک فانوس کاغذی دستساز را جلوی در آویزان میکرد، تا هر کسی که از آنجا رد میشد، احساس کند "به خانه دعوت شده است".
- پدرم گفت: «چه ثروتمند باشیم چه فقیر، خانهی ما باید روشن و دلنشین باشد. روشن تا مردم بدانند که ما سنگدل نیستیم.»
خای گوش میداد، چشمانش پر از اشک بود. مادرش، پدرش، داستانش - مانند تکههایی از زندگی که در هم تنیده شده بودند تا تعریفی متفاوت از خانه را شکل دهند، تعریفی که نه در چیزهای مادی، بلکه در نور، در پذیرش، در گشودگی بیقید و شرط نهفته است.
وقتی فنجان چای خالی شد، عمو تو برای آخرین تحویل غذا رفت، در حالی که خای به او کمک کرد تا جعبهها را در اتاق روی هم بچیند، سپس ایستاد و ناپدید شدن او را در راهرو تماشا کرد. خای در را بست، اما در قلبش، احساس میکرد که انگار در دیگری باز شده است.
***
دو روز بعد، برادر بزرگتر خای، که تقریباً پنج سال بود ازدواج کرده و جدا از هم زندگی میکرد، بهطور غیرمنتظرهای به پانسیون آمد. او برای ملاقات نیامده بود، بلکه برای درخواست وام آمده بود، زیرا او و همسرش در تعطیلات عید تت با کمبود پول نقد مواجه بودند. او پیراهن اتوکشیدهای به تن داشت، اما قدمهایش سنگین بود.
- پول اضافه داری؟ نمیخوام اذیتت کنم، اما آخر ساله... طاقتم طاق شده!
خای به برادرش، خویشاوند خونیاش، نگاه کرد، اما به دلیلی، فاصلهی عجیبی بین آنها احساس میکرد. نه به خاطر کمبود محبت، بلکه به این دلیل که آنها هرگز واقعاً یکدیگر را درک نکرده بودند. آنها از زمان مرگ پدرشان، زمانی که ارث بلاصاحب ماند و زمانی که دعاهای اجدادی هنوز برآورده نشده بود، آشکارا در مورد مسائل مالی صحبت نکرده بودند.
برادر بزرگترم درست چند ماه پس از فوت پدرمان، درست مثل آن داستانهای هیجانانگیزی که مردم اغلب تعریف میکنند، خواستار تقسیم خانه شد. از آن به بعد، او فاصله، سکوت، نگرانیها و احساس درماندگی را تقسیم کرد، زمانی که مجبور بود به برادر کوچکترش که اتاقی اجاره کرده بود و حتی از خودش هم فقیرتر بود، تکیه کند.
- داداش، بیا بشین یه چایی بخور.
خای یک صندلی جلو کشید و گرمترین نقطه اتاق را به او پیشنهاد داد. برای اولین بار پس از سالها، دو برادر بدون اینکه از تماس چشمی اجتناب کنند، روبروی هم نشستند. بخار ملایم چای داغ، خای را به یاد شبی انداخت که برادر بزرگترش، تو، به دیدنش آمده بود.
برادر بزرگترم پرسید: «مامان این روزها حالش چطوره، خای؟» صدایش آرام بود، انگار میترسید سر و صدای زمستانی بیرون را اذیت کند.
خای سرش را پایین انداخت، سپس خیلی آهسته پاسخ داد:
- مادرم هنوز هر بعد از ظهر دم در می ایستد. زیاد سوال نمی پرسد، اما خیلی منتظر می ماند.
برادر های لبهایش را جمع کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد. این همه مدت منتظر ماندن - آن دو کلمه ساده خیلی سنگین به نظر میرسیدند.
خای، دسته حقوق معوقهاش را از کیف پولش بیرون آورد. دستهای برادر بزرگترش هنگام پذیرفتن آن میلرزید و چشمانش پر از اشک بود. زندگی برای هیچکس در این مکان آسانتر از این نیست. تا جایی که میتوانید یکدیگر را دوست داشته باشید، اما اگر نمیتوانید، حرفهای تند نزنید. خای برادر بزرگترش را برای اتفاقی که قبلاً افتاده بود سرزنش نمیکرد، اما حالا دیگر هرگز نمیتوانستند به صمیمیتی که در کودکی داشتند، برگردند. بزرگسالان خیلی پیچیده هستند.
***
در آخرین روز سال، ناگهان بارانی نابهنگام بر شهر بارید. دوربینهای مداربسته جلوی خانههای حومه شهر، مانند تصاویر واضحی روی صفحه نمایش تلفنهای مستاجران ظاهر شدند. خای دوربین خانهاش را باز کرد. آنجا، مادرش خمیده نشسته بود و شاخههای تاک را روی داربست گل کاغذی هرس میکرد، دستانش به آرامی اما با صبر حرکت میکردند. پشت سرش خانه قدیمی بود، پر از ترک، شکافهای بلند و تار عنکبوت مانند، اما نه زشت. آنها نشانههای زمان بودند. آنها مدرک بودند. آنها نقشهای از سیل بودند، زمانهایی که پدرش خانه را تعمیر میکرد، زمانهایی که تمام خانواده از سیل فرار میکردند و برمیگشتند، خیس عرق اما هنوز از ته دل میخندیدند زیرا با هم بودند.
دوربین بوی دود عود را ثبت نکرد، اما چهرهای را که نشسته و منتظر بود، ثبت کرد. کلمات خاطره را ثبت نکرد، اما زمانی را که در عشق سپری شد، ثبت کرد. خای تماشا کرد و اشکهایش به طور غیرمنتظرهای سرازیر شدند. احساس خفگی شدید نبود، اما ماندگار بود. مانند نم نم باران در جنگل حرا، مانند رسوب ته نشین شده در پایین، مانند کلمات ناگفته. به نظر میرسد چیزهایی در زندگی وجود دارد که جرات رها کردنشان را نداریم، نه به این دلیل که از از دست دادنشان میترسیم، بلکه به این دلیل که میترسیم... دیگر هیچ نشانه ای برای شناخت یکدیگر وجود نخواهد داشت. اگر در روشن نباشد، مردم نمیدانند که ما هنوز منتظریم. اگر تخت خواب پدر جابجا شود، او راه خانه را نخواهد دانست. اگر ارث توسط برادر بزرگترم فروخته شود، خاطرات جایی برای آرامش نخواهند داشت.
شب سال نو، خای تصمیم گرفت با اتوبوس به زادگاهش برگردد. بلیط اتوبوس گران بود، چمدانش سبک بود، اما قلبش سنگین. اتوبوس پر از آدمهایی بود که به خانه برمیگشتند و هر کدام آرزوی متفاوتی داشتند: بعضیها خانه میخواستند، بعضیها میخواستند خانهشان را نگه دارند و بعضیها میخواستند دوباره خانهشان را در قلب کسی دیگر پیدا کنند.
ماشین از میان مناطق تاریک و بینامی گذشت، باجههای عوارضی که مانند ستارههای کمفروغ میدرخشیدند، نزدیک اما دستنیافتنی. خای از پنجره به بیرون نگاه کرد و سایهاش را دید که روی چراغهای ولتاژ بالای خیابان که در محلهای ساختوساز نصب میشدند، افتاده بود. نور سال نو به همین سادگی در حال شکلگیری بود.
خای وقتی به خانه رسید که هوا هنوز مه آلود بود، نه کاملاً صبح بود و نه کاملاً عصر. مادرش دم در ایستاده بود و فقط یک جمله گفت، انگار که تمام عمرش منتظرش بوده است:
«برگشتی پسرم؟»
سپس گونههایش سرخ شد و چشمانش اشکبار گشت.
خای به تخت آویزی که پدرش قبلاً در آن میخوابید و هنوز در گوشه ایوان آویزان بود، نگاه کرد. طنابها قدیمی بودند، پارچه رنگپریده بود، اما هیچکس جرأت نداشت آن را پایین بیاورد. تمام خانواده به دلیل یک باور کودکانه اما عمیق سعی در حفظ آن داشتند: تا زمانی که نشانه ای برای شناسایی یکدیگر وجود داشته باشد، کسانی که به دوردستها رفتهاند، هنوز میتوانند راه خانه خود را پیدا کنند.
خای قدمی به جلو برداشت و دستش را روی لبهی تخت گذاشت، انگار دست پدرش را لمس میکرد، دست دوران کودکیاش، دست بهارهای گذشته. و در آن لحظه، خای فهمید که مهمترین چیز در زندگی، حفظ خانهای است که قلب پس از تمام خستگیها، جایی برای آرامش داشته باشد، و حفظ دری روشن تا عزیزان بتوانند هنوز یکدیگر را بشناسند و برگردند.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/mua-cua-mo-162694.html







نظر (0)