Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

فصل خشک

تویی نتیجه عشق مادرم به راننده قطاری است که روزی دو بار از کنار ایستگاه کوچک روستای کا بونگ عبور می‌کرد. مادرم یک دکه شیرینی‌فروشی داشت و با نگاه‌های جذابش، خیلی زود توجه مرد قدبلند و خوش‌قیافه را جلب کرد. وقتی برای اولین بار فهمید که تویی را باردار است، خیلی خوشحال شد، چون فکر می‌کرد بالاخره می‌تواند مردی را که همیشه در حال حرکت بود، نگه دارد. شنیدم که موقع تولد تویی، پدرم مدتی برای نگه داشتن او آمد. سپس سفرهای قطار کمتر شد تا اینکه راننده قطار مرد دیگری شد. پدرم دیگر هرگز برنگشت. مادرم در ابتدا پریشان شد، اما حدود یک ماه بعد، مردم روستای کا بونگ او را دیدند که موهایش را محکم فر کرده بود، چشم‌ها و لب‌هایش برق می‌زد، پشت یک وسپای آبی آسمانی نشسته بود و کمر سرکارگر را در آغوش گرفته بود، به رمانتیکی یک فیلم هنگ کنگی.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ28/02/2026

وقتی توی دو ساله بود، مادرش او را نزد خانم تان فرستاد که در محله در نگهداری از بچه‌ها تخصص داشت. حدود سه ماه بعد، مادرش بدون هیچ حرفی ناپدید شد. خانم تان هم فقیر بود و متوجه شد که نمی‌تواند توی را بزرگ کند، بنابراین به کمیته کمون رفت تا پرونده را گزارش دهد و ترتیب دهد که توی به پرورشگاه سپرده شود، یا از کمون بخواهد ببیند کسی او را به فرزندی قبول می‌کند یا خیر.

انگار که غریزه‌اش او را هدایت می‌کرد، از آن به بعد، توی هر روز به شدت گریه می‌کرد، تا جایی که خانم تان مجبور شد او را به ایوان ببرد و همانجا رها کند. توی آنقدر گریه می‌کرد که هیچ مقدار دلداری نمی‌توانست جلویش را بگیرد، و حتی بچه‌های دیگری را که خانم تان از آنها مراقبت می‌کرد، مثل یک گروه کر به گریه می‌انداخت. تصادفاً، آقای توی که بیلچه‌ای در دست داشت، از آنجا رد می‌شد که صدای گریه‌های دلخراش کودکی را شنید. او ایستاد تا بررسی کند. پس از شنیدن داستان خانم تان، خم شد، توی را برداشت و سعی کرد او را آرام کند، اما فایده‌ای نداشت. او به خانه رفت، اما قلبش آرام نبود. برگشت و توی را دید که در گوشه‌ای نشسته و گریه می‌کند تا جایی که صدایش گرفته شد. او توی را روی شانه‌اش گذاشت و برای تکمیل مراحل فرزندخواندگی به دفتر کمون رفت. از روزی که توی توسط آقای توی به فرزندخواندگی پذیرفته شد، روستاییان کا بونگ هر روز شاهد پیوند پدر و پسری بودند، قوی‌تر از پیوند خویشاوندان خونی. آقای Thoi به Toi آموخت که او را "پدر Thoi" صدا کند.

از آنجا که مهدکودک بیش از پنج کیلومتر از خانه‌شان فاصله داشت و آنها را مجبور می‌کرد از روی یک پل و سه قطعه زمین وسیع عبور کنند، پدر توی، توی را در خانه نگه می‌داشت تا بازی کند و خودش به او آموزش می‌داد. توی هر روز با خوشحالی شعر و قافیه می‌خواند، سپس با استفاده از یک چوب روی زمین نقاشی می‌کرد و لب‌هایش را جمع می‌کرد و نوشتن اولین حروفش را تمرین می‌کرد. با اینکه دست‌خطش نامرتب بود، پدر توی با رضایت سر تکان داد. وقتی توی شش ساله شد، با دیدن بچه‌های محله که با هیجان کیف‌های مدرسه‌شان را حمل می‌کردند، به خانه دوید تا به پدرش بگوید. پدر توی ناگهان به یاد آورد، همه چیز را رها کرد و با عجله برای ثبت‌نام توی در مدرسه رفت.

روز اولی که پدر توی، توی را به مدرسه برد، طرز راه رفتن پرابهتش با پاهای عضلانی و پرانتزی‌اش، او را دست و پا چلفتی و بی‌ادب نشان می‌داد. گهگاه، او می‌ایستاد و توی را از میان گل و لای گاومیش‌ها عبور می‌داد. توی بی‌قرار در کلاس نشسته بود و مدام گردنش را دراز می‌کرد تا به پدرش که با نگرانی بیرون دروازه ایستاده بود نگاه کند. پدر توی، توی، نیز به همان اندازه بی‌قرار بود و گردنش را دراز می‌کرد تا به دنبال پسرش به کلاس برود. آن دو همین‌طور منتظر هم بودند. وقتی کلاس شروع شد، همه دفترچه‌هایشان را آماده کردند و نوشتن را تمرین کردند، اما اشک‌ها و آب بینی توی ادامه داشت و معلم را مجبور کرد به خانه برود تا توی بتواند درس بخواند. پدرش رویش را برگرداند، پیراهنش با چند وصله ناجور بیرون زده بود. توی، که داخل کلاس نشسته بود، به بیرون نگاه کرد و دوباره زد زیر گریه.

توی روی نیمکت بیرونی نشسته بود، دستانش را با ترس به هم قلاب کرده بود، پیراهن سفید نوی او را به شکننده‌ای شاخه‌ای که به راحتی می‌شکند، نشان می‌داد. هم‌کلاسی توی، دین بود. برای رفتن به مدرسه از خانه دین، آنها مجبور بودند زمین توی را دور بزنند و سپس از روی یک پل عبور کنند. هر روز، پدر توی، توی را به مدرسه می‌برد و با دین در راه خانه، توی احساس اطمینان می‌کرد. پس از چند ماه مدرسه، دین داوطلب شد که هر روز توی را به مدرسه ببرد. صبح زود، دین کنار نرده منتظر توی می‌بود و سپس آن دو با هم قدم زنان به مدرسه می‌رفتند. و به این ترتیب، آنها فصل‌های زیادی از باران و آفتاب را پشت سر گذاشتند.

هر بعد از ظهر بعد از مدرسه، بچه‌های روستای کا بونگ در مزارع جمع می‌شدند تا هیزم جمع کنند و میوه‌های وحشی بچینند. آن‌هایی که نمی‌رفتند، به شالیزارها می‌رفتند تا ذرت بچینند و ملخ بگیرند و روی زغال کباب کنند. خارج از ساعات مدرسه، بچه‌ها روی تپه‌ها غذا می‌خوردند و می‌خوابیدند و در حین بزرگ شدن از نهرها آب می‌نوشیدند. بعدازظهرهای تابستان، به رودخانه می‌رفتند تا نی‌های سفید نزدیک لبه آب را بچینند و با آنها بازی کنند. وقتی از بازی خسته می‌شدند، روی شاخه‌های درختان قدیمی انجیر هندی تاب می‌خوردند و ناگهان در آب فرو می‌رفتند، شنا می‌کردند و با صدای بلند فریاد می‌زدند. دوران کودکی توی پر از پدرش توی، دین، معلمان و دوستانش بود که همیشه پر از خنده بودند.

یک بعد از ظهر، در حالی که خورشید پرتوهای پراکنده‌ای می‌تابید، توی در کلاس نشسته بود و ناگهان هیکل زنی را دید که به طور محوی در راهرو دیده می‌شد. او با ترس و لرز درخواست کرد که معلم را ببیند. پس از گفتگوی کوتاهی، معلم برگشت و توی را بیرون برد. زن، به محض دیدن توی، فوراً در آغوشش افتاد و گریه کرد: «با من به خانه بیا! من تو را به شهر می‌برم!» بدون اینکه منتظر واکنش توی بماند، با گریه او را به سمت جاده منتهی به شهر برد.

«می‌خواهم پیش پدرم برگردم!» توی هق‌هق کرد. «نه! تو باید با مادرت به شهر بروی، چرا اینجا بمانی!» «نه! می‌خواهم پیش پدرم برگردم!» توی دست مادرش را کنار کشید، برگشت و دوید، چشمانش از اشک‌هایی که از صورتش سرازیر شده بود تار شده بود، اما هنوز چهره پیرمردی را که ساکت کنار درخت پنبه ایستاده بود، می‌شناخت. آن چهره آشنا کسی نبود جز پدر توی، مردی که سال‌ها از کودک رها شده مراقبت و پرورش داده بود، حالا خم شده بود، می‌لرزید و با دستانی گشوده منتظر پسرش بود. توی به سمت پدرش دوید.

آن بیرون، رودخانه کا بونگ در فصل خشک خود بود و کف آن دشت‌های آبرفتی پر پیچ و خم را در دو کرانه نمایان می‌کرد، و چند قایق کوچک به آرامی مانند برگ‌ها در آن شناور بودند. تورهای ماهیگیری که از فصل پرآبی نجات یافته بودند، برداشته شده بودند و تنها چهار قاب بامبو با رنگ دود آشپزخانه باقی مانده بود. از دور، توی، دین و همکلاسی‌هایش را دید که از مدرسه برمی‌گشتند و در کرانه رودخانه دنبال خرچنگ می‌دویدند. پوستشان برنزه و از آفتاب روشن بود و خنده‌شان در امتداد رودخانه طنین‌انداز می‌شد. در کنار مزرعه ذرت، منگوله‌های بنفشش که از میان نیزارهای سفید سر بر آورده بودند، پدر توی هنوز آنجا ایستاده بود، چشمانش به توی که با دوستانش بازی می‌کرد خیره شده بود، نگاهش در نور خورشید می‌درخشید...

داستان کوتاهی از وو نگوک جیائو

منبع: https://baocantho.com.vn/mua-nang-a199208.html


برچسب: فصل خشک

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نقاشی پانوراما در موزه پیروزی تاریخی دین بین فو

نقاشی پانوراما در موزه پیروزی تاریخی دین بین فو

خیابان‌های هانوی در دوم سپتامبر

خیابان‌های هانوی در دوم سپتامبر

خانواده در حال جشن گرفتن سال نو قمری

خانواده در حال جشن گرفتن سال نو قمری