Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آفتاب قدیمی

جلوی خانه مادربزرگم رودخانه‌ای به نام رودخانه کای جریان داشت. در آن زمان، آب رودخانه زلال و آبی بود و کناره‌های آن صاف و شنی. مادربزرگم در وسط رودخانه، کناره‌ای شنی داشت که از همه طرف با بیشه‌های سرسبز بامبو احاطه شده بود. در یک روز تابستانی، در نور شفاف خورشید که از میان برگ‌ها می‌تابید، چشمان شیطنت‌آمیز کسی به چشمان من افتاد، در حالی که قایم‌باشک بازی می‌کردیم. در باغ، او را دیدم که پنهان شده بود اما وانمود می‌کردم که او را نمی‌بینم و اطراف را جستجو می‌کردم، چشمانم هرگز لباس سفیدش را که کمی پشت برگ‌ها می‌لرزید، ترک نمی‌کرد. آیا او خورشید بود؟ یا او خورشید بود؟ خورشید ظهر وسیع و بی‌کران بود. صدای خروس‌ها در دوردست می‌خواند. او مانند خورشید لبخند می‌زد. درخشان و فریبنده. خورشید پوست را می‌سوزاند و فضا را برای شکوفه‌های درخشان شعله‌ور می‌کرد و قلب‌ها را به تپش می‌انداخت. به خانه برگشتم و حتی اواخر شب، خورشید هنوز می‌درخشید، داغ و معصوم.

Báo Khánh HòaBáo Khánh Hòa14/02/2026

با شنیدن آواز کسی که می‌خواند: «عشق مثل آفتاب است/ آفتاب تو را به نهر رویاها برمی‌گرداند»، به او گفتم که عشق مثل آفتاب نیست، بلکه مثل آفتاب ناگهانی، باران ناگهانی، مثل آب و هوا است. او خوشحال بود. سپس غمگین. خوشحال، مثل انفجار آفتاب، شاد و تابناک. و غمگین، مثل یک شب بارانی، مالیخولیایی و سرد. آفتاب، لب‌هایش را گلگون می‌کند. باران، چشمانش را غمگین می‌کند. او گفت: «اگر همیشه باران ببارد، حتماً آفتاب است؛ اما اگر همیشه آفتابی باشد، حتماً باران هم می‌بارد.» حق با او بود، آفتاب و باران مانند دو نهایت هستند، با این حال در جهان، در زندگی و در عشق با یکدیگر همراهند. در فصول قدیم، صدای باران روی سقف کاهگلی به آرامی رویاهای زمان برداشت بود. بیرون، مزارع سبز هستند. باران باعث می‌شود گیاهان جوان برنج تاب بخورند و لبخند بزنند. باران مسیرها را پر می‌کند و ردپاها را پاک می‌کند. باران عشق پرشور را شعله‌ور می‌کند و حیاط را پر از برنج می‌کند. در باران و آفتاب، مردم در سطوح مختلفی عشق می‌ورزند. بین آفتاب و باران، مردم با شدت بسیار زیادی عشق می‌ورزند. آن زمان اوضاع اینطور بود، ترین کونگ سون می‌خواند: من تو را در روزهای آفتابی زیادی دوست داشته‌ام / من تو را در روزهای بارانی زیادی دوست داشته‌ام...

اما به نوعی، هنوز خورشید را در بالا می‌بینم، مانند تصویر خیالی پیکری با لباس سفید، از دوران لباس‌های سفید. و خورشید در آن بعدازظهرهایی که در جاده شنی روستا به مدرسه می‌رفتم، مرا می‌سوزاند. رنگ غرورآفرین خورشید، به طوری که در چشمان او تمام جوهره میهنمان را می‌دیدم. ظهر، وقتی خورشید در آسمان بالا بود، هنوز فکر می‌کردم صبح شده است.

سپس او رفت. مانند قایقی که در پایین دست رودخانه شناور است. در اسکله قدیمی، خورشید هنوز معصومانه از میان برگ‌ها لبخند می‌زد. و خورشید کسی را دید که کنار رودخانه نشسته و کسی را گم کرده است. کسی گفت هیچ کس دو بار در یک رودخانه حمام نمی‌کند. من در ساحل هستم، من خودم هستم. و رودخانه، رودخانه است. وقتی به رودخانه می‌پرم، من دیگری هستم. و رودخانه به رودخانه‌ای متفاوت تبدیل شده است. او در سرزمینی از یخ و برف، کانادا، به سردی مریخ ساکن شد. یخبندان. یخ و برف. در آنجا، او برای من نوشت و گفت که می‌ترسد قلبش نیز یخ بزند، می‌ترسد که خاطرات، محبت‌ها، درد و رنج بدون هیچ ردی از بین بروند. در رویاهایش، خورشید را دید که با شادی لبخند می‌زند. او گفت که خورشید شادی است، گرم‌ترین چیزی که همیشه در درونش باقی می‌ماند. او آنقدر درد و رنج را تجربه کرده بود، آنقدر درد و رنج را از سر گذرانده بود که گاهی اوقات به نظر می‌رسید که دیگر خورشیدی در قلبش باقی نمانده است. تا اینکه از خواب بیدار شد و شنید که خورشید به روشنی در قلبش می‌درخشد. می‌فهمم، نه اینکه از سرمای گزنده یخ زده باشی، بلکه به این خاطر است که دلتنگ آن آفتاب زلال، درخشان، اما شکننده‌ی زادگاهت هستی.

درست است، چیزهای گرانبها اغلب شکننده و نگهداری آنها دشوار است. اغلب، مردم به آنچه در دست دارند توجه نمی‌کنند. فقط وقتی آن را از دست می‌دهند، پشیمان می‌شوند، اما خیلی دیر شده است. من هم افکار او را به اشتراک گذاشتم؛ و به شوخی گفتم: "هر کجا که می‌روید، در آن ذره آفتابی که با خود دارید، سعی کنید چند کلمه بنویسید: "لطفاً با احتیاط حمل کنید..."" مناظر آفتابی مانند رنگ‌های سبز پر جنب و جوش در خاطرات ما هستند. سایه‌های زیادی از آفتاب، رنگ‌های آفتاب، اشکال آفتاب وجود دارد. آفتاب بهاری گیاهان را به دنیا می‌آورد. آفتاب تابستانی به رشد گیاهان کمک می‌کند. آفتاب پاییزی به میوه دادن گیاهان کمک می‌کند. و آفتاب زمستانی به گیاهان کمک می‌کند تا انرژی جمع کنند تا در آغاز سال نو متولد شوند. من می‌گویم آفتاب سرزمین من منبعی از انرژی احیاکننده را روشن می‌کند. تجدید حیات برای گیاهان و چمن. و تجدید حیات برای روح. بنابراین، کسی گفت: آفتاب کافی، گل‌ها شکوفا می‌شوند؛ عشق کافی، شادی فراوان خواهد بود.

سپس دوباره او را بدون قرار ملاقات، وقتی به روستای پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام رفتم، ملاقات کردم. آثار سیل اخیر هنوز آنجا بود. خانه پدربزرگ و مادربزرگم تا سر در آب فرو رفته بود. او با من تماس نگرفته بود. فقط وقتی همدیگر را دیدیم، به آرامی گفت: «متاسفم...» و گفت که در آن زمان، هر خانه در روستای پدربزرگ و مادربزرگم یک قایق کوچک داشت که از نوارهای بامبو بافته شده بود و معمولاً پشت خانه لنگر می‌انداخت. وقتی آب سیل بالا می‌آمد، قایق پایین آورده می‌شد تا مردم و وسایلشان را به جای امنی منتقل کند. و با آماده کردن تورها، بزرگان از قایق برای انداختن تورهایشان استفاده می‌کردند و در طول سیل غذاهای خوشمزه و لذت‌بخشی، از جمله ماهی‌های آب شیرین خورشتی و کبابی معطر، صید می‌کردند. حالا، وقتی برگشتم، او می‌خواست به هر خانواده یک قایق کوچک مانند آن بدهد تا به مردم در طول سیل کمک کند تا در اطراف حرکت کنند.

او گفت زادگاهش به گرمی بهشت ​​است. بخشی از آن به خاطر آفتاب گرمی است که یخ درونش را آب می‌کند. بخش دیگر، روحیه‌ی عاشقانه و مشترک مردمش است. تنها در زادگاهش است که او اشتیاق از آفتاب تابستان تا باران بهاری را تجربه می‌کند. امروز بعد از ظهر، شنیدم که کسی آهنگ "تابستان سفید" ترینه کونگ سون را می‌خواند. آسمان گرفته بود. اما در درون من، آفتاب زیادی وجود داشت: "خورشید را بر شانه‌های باریکت صدا می‌زنی... خورشید تو را به ارتفاعاتی که باد می‌وزد برمی‌گرداند..." یک آسمان کامل از آفتاب. آفتاب منبع و الهام‌بخش شانه‌های باریک توست؛ لباست اکنون در ابرهای دور محو می‌شود... و سپس، آفتاب آرزویی را شعله‌ور می‌کند: "حتی اگر لباس قدیمی پوشیده شده باشد، هنوز آرزو دارم نام یکدیگر را صدا بزنم تا موهایمان خاکستری شود." ناگهان، متوجه شدم و فهمیدم که موسیقی ترینه کونگ سون حاوی آفتاب زیادی است. آفتاب صبح زود، آفتاب کریستالی و حتی... آفتاب آخر شب وجود دارد. اما در نهایت، آفتاب انرژی بی‌حد و حصری است که احساسات قلب‌های سخاوتمند را گرم می‌کند.

خورشید طلوع می‌کند و آسمان آبی و ابرهای سفید را به ارمغان می‌آورد. عشق جوانی مانند اولین پرتوهای نور خورشید بر شاخه‌ای است. خورشید، سرمای یخی را از معشوق من آب می‌کند. خورشید هنوز آنجا خواهد بود، در باغ، هنوز بر لباس سفیدش، در آن لحظات جادویی جوانی معصوم، باقی خواهد ماند. او دلتنگ خورشید است. آیا خورشید هم دلتنگ اوست، در حالی که از شادی و غم در پوست خود نمی‌گنجد؟

کجایی؟ امروز بعد از ظهر، زیر سایبان درختان، خورشید هنوز می‌درخشد...

نها ترانگ، در آستانه سال نو قمری اسب - 2026

مقاله‌ای از فونگ نگوین

منبع: https://baokhanhhoa.vn/bao-xuan-2026/202602/nang-cu-37e0dcf/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
برداشت فراوان

برداشت فراوان

نوآوری - تراکتور

نوآوری - تراکتور

طبیعت آرام

طبیعت آرام