صدای پدرم قاطع بود، با کمی شوخطبعی و شوخی برای آرام کردن بچههایش، اما میدانستم وقتی صحبت از مراقبت از مادرم میشود، همیشه میخواهد اولین کسی باشد که در کنارش قرار میگیرد. من که تقریباً ۱۵ سال عروس او بودم، کمکم فهمیدم که پدرم هم قاطع است و هم بسیار بااراده.
هر وقت پدرم درباره دوران جوانی پدرم صحبت میکرد، خاطراتی از همسرم و مادرم برایم زنده میشد. در آن زمان، وقتی همسرم فقط ۹ سال داشت و برادر کوچکترش ۵ ساله بود، پدرم بیمار شد. بیماری او ناگهان و بدون هیچ هشداری از راه رسید. او که مردی سالم و ستون محکم خانواده بود، ناگهان به فرد دیگری تبدیل شد. او مادرم، فرزندانش یا سایر اقوام را به یاد نمیآورد. او وسایل خانه را خرد میکرد و روستاییان میگفتند که او بیماری روانی دارد. مادرم حتی میگفت که برخی افراد بدخواه میگویند او دیوانه است و حتماً در زندگی گذشتهاش کارهای شیطانی زیادی انجام داده است... مادرم همه حرفهای ناخوشایند مردم درباره پدرم را میشنید، اما آنها را نادیده میگرفت و با تمام وجود از او در طول درمانش حمایت میکرد.
و بنابراین، از آن به بعد، مادرم پدرم را در سفرش از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر، از جمله بیمارستان مرکزی، همراهی میکرد. وضعیت پدرم وخیم بود و به زمان نیاز داشت. اما مادرم همیشه ایمان داشت که او بهبود خواهد یافت. او صرف نظر از فصل، باران یا آفتاب، در کنارش استقامت میکرد... و شاید سرنوشت آنها را ناامید نکرد؛ پس از تقریباً چهار سال درمان، بیماری پدرم فروکش کرد و او به تدریج به طور کامل بهبود یافت.
روزی که پدر را از بیمارستان به خانه آوردیم، مادرم گفت که انگار خانه زنده شده است. شوهرم و برادر کوچکترش پدر را در آغوش گرفتند و بیوقفه گریه میکردند، غرق در غم و شادی. مادرم گفت که اگرچه پدر شوخطبع و بذلهگو بود، اما بسیار سختگیر هم بود. به لطف سختگیری پدر بود که در آن زمان، بسیاری از خانوادههای روستا فرزندانی در سن و سال شوهر من داشتند که ترک تحصیل میکردند، اما پدر قاطعانه اجازه نداد که دو فرزندش ترک تحصیل کنند، زیرا تنها تحصیل میتوانست به آنها کمک کند تا از سختیها فرار کنند. پدر به فرزندانش قدرت، اراده و فروتنی آموخت.
اگرچه او فقط یک کشاورز بود، اما پدرم هرگز از کمک به هر خانوادهای در روستا که به کمک نیاز داشتند دریغ نمیکرد. مادرم که همیشه نگران بود، به او یادآوری میکرد که در همه چیز دخالت نکند، اما او به سادگی نصیحتهای او را نادیده میگرفت. او حتی در کارهایی مانند انتقال بقایای متوفی و شستن خاکستر آنها کمک میکرد. او اغلب میگفت که کمک به دیگران از صمیم قلب میآید و کمک به دیگران برایش شادی میآورد. هر بار که به فرزندان و نوههایش درسی در مورد روابط بین فردی میداد، آن را با آرامش، ملایمت و به آرامی توضیح میداد و باعث میشد احساس کنم که از اینکه عروس او هستم، بسیار خوششانس هستم.
به یاد دارم که تقریباً سه ماه پس از عروسیام، پدر بیولوژیکیام ناگهان درگذشت. با این حال، به محض شنیدن خبر مرگ پدر همسرم در شمال غربی، پدرم بلافاصله راه افتاد. پس از تقریباً 10 ساعت سفر طاقتفرسا، خسته و کوفته، به آنجا رسید و بلافاصله به چند مرد جوان در کندن قبر برای پدرم در گورستان پیوست. در روز تشییع جنازه پدرم، باران شدیدی میبارید، اما پدرم تمام کارهای سنگین را انجام داد و با پشتکار و اشتیاق اطمینان حاصل کرد که پدر همسرم به طور شایستهای دفن شود.
مادرم بیمار است و پدرم، به خاطر عشق به فرزندانش که برای دنبال کردن حرفه خود خانه را ترک کردهاند، اصرار دارد که از او مراقبت کند. پدر من هم همینطور است؛ او با تمام وجودش فرزندانش را دوست دارد و تنها چیزی که میخواهد این است که آنها سلامت باشند تا بتوانند روی کارشان تمرکز کنند و از صمیم قلب مطمئن شوند که فرزندانشان در درسهایشان عالی هستند - این بزرگترین هدیه برای آنهاست. پدرم هرگز با کلمات نمیگوید "دوستت دارم"، اما من در اعماق قلبش میدانم که او همیشه عشق بیحد و حصر، دلسوزی بیحد و حصر و فداکاری بینهایت خود را وقف دادن بهترین چیزهای زندگی به فرزندانش میکند. متشکرم، پدر - پدر خاص من.
سلام بینندگان عزیز! فصل چهارم با موضوع «پدر» رسماً در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۴ در چهار پلتفرم رسانهای و زیرساختهای دیجیتال رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک (BPTV) آغاز میشود و نوید میدهد که ارزشهای شگفتانگیز عشق مقدس و زیبای پدرانه را به عموم مردم ارائه دهد. |
منبع: https://baobinhphuoc.com.vn/news/19/173525/nguoi-cha-dac-biet






نظر (0)