دانستن سن دقیق یک درخت بدون شناسایی حلقههای رشد آن دشوار است - هر حلقه برجسته نشان دهنده یک سال از درخت است. برای ما سربازان، سالهای آموزش نظامی از طریق عضلات قوی، پوست برنزه و چهرهها و چشمان مصمم، مطمئن و مصممتر، همراه با رویاها و آرزوهای دور، ردپای خود را بر بدن ما باقی میگذارد... سن یک سرباز بسیار شبیه سن یک درخت است - من فکر میکنم همینطور است، زیرا مانند حلقههای رشد، حلقههای اولیه با گذشت هر سال ضخیمتر و قویتر میشوند و گسترش مییابند تا حلقههای بعدی را در آغوش بگیرند و از آنها محافظت کنند و به آنها اجازه دهند تا سرزندگی خود را حفظ کرده و قویتر شوند. در ارتش، کسانی که پس از ما آمدند، از کسانی که پیش از ما آمدند، حمایت، راهنمایی و به اشتراک گذاشتن تجربه دریافت کردند. این پیوند، رشتهای پیوسته از محبت و تداوم تفکر بین نسلهای بزرگتر و جوانتر را تشکیل داد، نه اینکه مانند سایر روابط اجتماعی، توسط شکافهای نسلی متوقف شود.
| رهبران و فرماندهان سپاه ۳۴ و لشکر ۳۲۰ به همراه مقامات محلی، در کنار نیروهای جدید پس از مراسم سوگند در ۴ ژوئن ۲۰۲۵. عکس: ANH SON |
صحبت از سربازان جوان شد، ما در سن هجده یا بیست سالگی به خدمت سربازی رفتیم و با خود اشتیاق به خانه و آرزوها و رویاهای جوانی را به همراه داشتیم. در ابتدا، به محض ورود به واحد، غریبهها ما را احاطه کرده بودند و این دلتنگی ما را تشدید میکرد. سپس، پیوند بین ما روز به روز قویتر شد، زیرا با هم غذا میخوردیم، زندگی میکردیم، کار میکردیم، آموزش میدیدیم و به خصوص با هم رژه میرفتیم... هر چه زمانها سختتر و طاقتفرساتر میشد، بیشتر به یکدیگر اهمیت میدادیم، به غذا و خواب یکدیگر رسیدگی میکردیم، یکدیگر را تشویق و کمک میکردیم تا بر سختیها غلبه کنیم تا وظیفه مقدس خود را نسبت به سرزمین پدری انجام دهیم. ما اغلب احساسات و رویاهای خود را به اشتراک میگذاشتیم و رویاهای سربازان بیشمار است، اما نه عجیب و غریب، فقط ساده و معمولی.
زمین تمرین تابستانی. در ارتفاعات، تاکتیکها را زیر آفتاب سوزان تمرین میکردیم. اما وقتی سه سوت بلند و فرمان استراحت به صدا درمیآمد، رویاهای سربازان خلاقانهتر و سادهتر میشد. زمان استراحت معمولاً زمانی بود که امیدها و رویاهایمان را به اشتراک میگذاشتیم، سپس با کوچک و کوچکتر شدن تدریجی آن رویاها، از خنده منفجر میشدیم و حسرت یک بطری نوشابه یا یک بستنی گوارا، نسیم ملایمی برای کاهش گرمای شدید ارتفاعات مرکزی را به دلمان میگذاشت... آخر هفتهها و تعطیلات، آرزوی کمی خواب بیشتر داشتیم؛ آنهایی که اقوامشان به دیدنمان میآمدند، آرزو میکردند که زمان آرامتر شود تا بتوانند با هم صحبت کنند و بیشتر با هم باشند...
برای سربازان جدید، جوان و بیخیال مثل ما، اوضاع همین بود. اما در مورد سربازان «ارشد» که مدتها در این واحد بودند چه؟ آنها چه آرزویی داشتند؟ این سوال را از خودم پرسیدم و جواب یک بعد از ظهر بارانی به ذهنم رسید. در ارتش، معمولاً فعالیتها صرف نظر از آب و هوا برای آموزش سربازان انجام میشود، زیرا بلایای طبیعی که به مردم یا دشمن آسیب میرسانند، منتظر نمیمانند تا باران متوقف شود و باد فروکش کند تا ظاهر شوند. آن بعد از ظهر، طبق معمول در حال راهپیمایی بودیم که ناگهان طوفانی با غرش رعد و برق از راه رسید، باد درختان اقاقیا را تکان میداد و بوتههای قهوه را به صورت موج میشکست. مافوقها به واحد دستور دادند که برای جلوگیری از رعد و برق و تضمین امنیت سربازان، به پادگانها برگردند. در طوفان، باران سرد، به نظر میرسید که رویاها و آرزوهای سربازان فرصتی برای ابراز و آشکار شدن پیدا کرده است. همه در حین راهپیمایی با شور و شوق در مورد خانواده و زادگاه خود صحبت میکردند، به جز «فرمانده گردان» که عمیقاً در فکر بود. او معمولاً اینطور است، ساکت و سختگیر.
وقتی از کنار یک مهدکودک رد شدیم، بچهها با صدای دلنشین جیکجیک کنان به ایوان هجوم بردند و گفتند: «سلام سرباز!» همه در واحد من خوشحال بودند و دست تکان میدادند. کمی بعد، برای اولین بار، «سرگروهان» ابتکار عمل را به دست گرفت و درباره زندگی شخصیاش برای ما تعریف کرد. او اهل شمال بود، هم از نظر سنی و هم از نظر خدمت سربازی از ما بزرگتر. تمام برداشت گروهان از او، دقتش در کارش، رفتار باوقار و اشتیاقش برای یادگیری بود؛ اما از همه مهمتر، او به زیبایی آواز میخواند و اغلب آهنگهایی از دوران مقاومت میخواند، البته فقط وقتی ما آنجا نبودیم. عجیب اینکه، وقتی به دوش میگرفت، اغلب این جمله را میخواند: «بیایید با هم به نوشتن داستان صلح ادامه دهیم، و میهن خود را در سپیده دم روشن و زیبا ببینیم...»
«فرمانده» من بلافاصله پس از فارغالتحصیلی از مدرسه افسری شماره ۱ ارتش، به واحدی در ارتفاعات مرکزی منصوب شد. خانواده او اهل شمال هستند و فرزندانش که همسن ما بودند، با هیجان به استقبال ما آمدند. او تعریف میکرد که خانوادهاش فقیر بودند، بنابراین در جوانی علاوه بر رفتن به مدرسه، در کشاورزی به خانوادهاش کمک میکرد. زندگی سخت بود، اما دقیقاً همین فقر بود که او را به تلاش برای پیشرفت تحصیلی ترغیب میکرد. او به خودش میگفت که در زمان صلح به دنیا آمده، میتواند به مدرسه برود و به لطف فداکاریهای اجدادش که خون خود را برای به دست آوردن استقلال کشور ریختهاند، غذا و لباس دارد. و بنابراین، تصمیم گرفت برای پیوستن به ارتش تلاش کند، به این امید که بتواند سهم کوچکی در حفاظت از سرزمین پدری و حفظ صلح داشته باشد. او همچنین گفت که ارتش محیطی بسیار خوب با رفاقت و دوستی فوقالعادهای است که هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود...
ما پس از شنیدن داستان «کاپیتان» سکوت کردیم و من شخصاً پاسخ رویای بسیار ساده اما شریف مردی را که مسیر نظامی را انتخاب کرد، یافتم—رویایی که بسیاری از سربازان کهنهکار به طور کلی در آن سهیم هستند: رویا و آرزوی صلح، تا کودکان بتوانند در شرایط مطلوب زندگی و تحصیل کنند.
در دهه بیست زندگیمان، اغلب رویای یک زندگی راحت با کار آسان، حقوق بالا، خانههای زیبا، ماشینهای لوکس، امکانات رفاهی مادی، فرصت سفر به سرزمینهای عجیب و غریب... و جنبههای جذاب بیشمار دیگری از زندگی را بسته به ترجیحات و درک هر فرد در سر میپروراندیم. اما پس از تبدیل شدن به سرباز ارتش هوشی مین، کمکم طرز فکرمان تغییر کرد. هر چه بیشتر خدمت میکردیم، عمیقتر مسئولیتهایمان را در قبال سرزمین پدری، مردم، خودمان و خانوادههایمان درک میکردیم. رویای ساده ما این بود که شادی خانواده با شادی مردم پیوند بخورد، برای یک کشور صلحآمیز و در حال توسعه، تا هر خانوادهای بتواند در صلح و شادی زندگی کند، به خصوص سالمندان و کودکانی که به خوبی از آنها مراقبت میشود...
از وقتی که به سخنان صمیمانهی «سرگروهان» گوش دادم، سربازان گروهان من پختهتر شدهاند. ما جلسات آموزشی و رژههایمان را با افزایش تعداد، شدت، فشار و سختی ادامه دادیم، اما همه با انگیزهی شخصی بهترین تلاش خود را میکردند. با دیدن عرقی که از صورتهای برنزهشان جاری بود، اما چشمانشان هنوز از عزم و اراده برق میزد، من هم مثل «سرگروهان» از دانستن اینکه همهی سربازان رویای دستیابی به نتایج عالی آموزشی را در سر میپرورانند، بسیار خوشحال شدم.
پس از اتمام موفقیتآمیز آموزشهای جدید، سوگند یاد کردیم و به این ترتیب خدمت سربازی خود را به عنوان "سربازان سال اول" به پایان رساندیم. بسیاری از رفقای من رویای خود را برای رفتن به مدرسه و افسر شدن و خدمت طولانی مدت در ارتش فاش کردند؛ برخی حتی جسورانه رویای ژنرالهای درخشان شدن را در سر میپروراندند؛ در حالی که اکثریت آرزو داشتند همیشه وظایف خود را به خوبی انجام دهند و پس از ترخیص، حرفهای را برای تثبیت خود و ساختن حرفه خود بیاموزند... آرزوهای شغلی ما ممکن است متفاوت باشد، اما همه ما امیدواریم که هر کجا که هستیم و هر کاری که انجام میدهیم، دوستی نزدیک خود را حفظ کنیم، گهگاه دوباره به هم بپیوندیم و همیشه دوران خدمت خود را در ارتش با افتخار و غرور به یاد بیاوریم!
سرباز نگوین هوانگ لانگ
(گروهان ۷، گردان ۲، هنگ ۴۸، لشکر ۳۲۰، سپاه ۳۴)
*برای مشاهده اخبار و مقالات مرتبط، لطفاً به بخش مربوطه مراجعه کنید.
منبع: https://www.qdnd.vn/quoc-phong-an-ninh/xay-dung-quan-doi/nguoi-chien-si-va-nhung-uoc-mo-binh-di-831640







نظر (0)