Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

زیرانداز گل برای نمایش غذا

با وجود اینکه تعطیلات پررونق تت زیادی را با ضیافت‌های مجلل و پر از خوراکی‌های خوشمزه تجربه کرده‌ام، هنوز نمی‌توانم ناهار شب سال نو سی سال پیش را فراموش کنم - غذایی که مادرم بیش از سی و پنج سال پیش، روی حصیری گلدار که روی کف نسیم‌خیز خانه روستایی‌مان در استان تان هوآ پهن شده بود، پخت.

Báo Quân đội Nhân dânBáo Quân đội Nhân dân18/02/2026


زادگاه من، کمون نگا تان - فقیرترین منطقه کشت جگن در میان ۲۶ کمون ناحیه سابق نگا سون، استان تان هوآ ...

مردم آنجا زندگی خود را با زحمت کشیدن در مزارع می‌گذرانند و معیشت آنها به محصول جگن وابسته است. فقر مانند یخبندان در پایان زمستان به آنها می‌چسبد. مردم زمانی نام نگا تان را به اشتباه "نگا بو" تلفظ می‌کردند - اظهار نظری نیمه شوخی و نیمه جدی که شنیدن آن دلخراش بود.

کمون نگا تان (که اکنون کمون تان تین نام دارد) یکی از شش مکانی در ناحیه نگا سون در آن زمان بود که در آن گیاه جگن می‌رویید. جگن در دشت‌های آبرفتی ساحلی رشد می‌کرد و در میان بادهای شور لاخ سونگ و خاک خشک و شور، به خوبی رشد می‌کرد.

برای بافتن یک حصیر گلدار بادوام، روستاییان باید نی‌ها را بشکافند، آنها را در آفتاب خشک کنند، رنگ کنند، سپس الیاف جوت را ریسیده و پشت دستگاه بافندگی بنشینند و هر کوک افقی و عمودی را ببافند. آن الیاف نی ظریف اما مقاوم، آغشته به عرق و سختی‌های فصل‌های طوفانی هستند. حصیر گلدار نه تنها یک وسیله‌ی خانگی مفید است، بلکه مظهر روح هنر سنتی روستای نگا سون نیز هست که نسل به نسل منتقل شده است.

ضیافت تشریفاتی: شام شب سال نو که مادرم ۳۵ سال پیش پخته بود، هر بار که عید تت (سال نو قمری) از راه می‌رسد، خاطره‌ای زیبا باقی می‌ماند.

در طول دوره یارانه، غیبت گوشت در جشن‌های تت غیرمعمول نبود.

با ورود به دوران اولیه اصلاحات، زندگی کمی بهبود یافت، اما فقر مانند ردایی ضخیم و تنگ باقی ماند که به راحتی از تن بیرون نمی‌رفت.

خانواده‌ی من هفت خواهر داشت، یک خانواده‌ی بزرگ اما فقیر. هر سال، پنج یا هفت هفته قبل از تت (سال نو قمری)، مادرم بی‌سروصدا هر پنی را برای یک جشن راحت‌تر محاسبه و پس‌انداز می‌کرد. پول حاصل از فروش اسفناج آبی، پنیرک کنفی و خرچنگ در بازار محلی را با دقت در گوشه‌ای از کمد پنهان می‌کرد. در اواسط دسامبر، او چند صد گرم قارچ گوش چوبی و یک کیلوگرم ورمیشل می‌خرید تا سوسیس خوک درست کند؛ چند کیلوگرم برنج چسبناک را در یک شیشه کوچک می‌ریخت و محکم می‌بست، گویی امید به یک تت واقعاً مرفه را در خود نگه داشته بود.

در زادگاه من در اواخر سال‌های ۱۹۹۹-۲۰۰۰، کیک‌های برنجی چسبناک هنوز چیزی نبودند که هر خانواده‌ای توانایی خرید آن را داشته باشد. سوسیس خوک کم‌چرب حتی بیشتر یک کالای لوکس بود. مردم فقیر به خوردن سوسیس خوک چرب عادت داشتند که ارزان‌تر و کم‌هزینه‌تر بود. اما در طول عید تت، حتی اضافه کردن یک بشقاب سوسیس خوک چرب به سفره کافی بود تا مردم احساس کنند که سال نو درِ خانه‌شان را زده است.

سی‌امین صبح، باد شمالی تندی وزید. مادرم سپیده دم از خواب بیدار شد، شال قهوه‌ای کهنه‌اش را دور گردنش پیچید و با وجود سرما به بازار رفت تا پیازچه تازه برای تهیه‌ی اسپرینگ رول بخرد. پیازچه‌های سفید شده، سبز پررنگی داشتند و وقتی با سبزیجات، تخم‌مرغ و میگوی خشک - یک خوراکی ساده اما معطر از حومه شهر - لوله می‌شدند، آشپزخانه را از عطرشان پر می‌کردند. خواهرانم کف خانه را جارو می‌کردند، محراب را تمیز می‌کردند و آب کاسه‌ها را عوض می‌کردند. بوی عود، برگ موز و ورمیشل سرخ‌شده با هم مخلوط می‌شدند و عطر بی‌نظیری از تت را برای خانه‌ی ما ایجاد می‌کردند.

حیاط سنگفرش شده، مخزن آب - خاطراتی آشنا از دوران گذشته.

 

مادرم شب عید تت (شب سال نو قمری) با نگرانی کنار قابلمه‌ی شیرینی برنجی چسبناک منتظر می‌ماند.

هدیه‌ای که برای سی‌امین سالگرد سال نو قمری به من دادند، در واقع چیز زیادی نبود: یک بشقاب چربی خوک که به طور مرتب برش داده شده بود، دوازده عدد رول گوشت خوک تخمیر شده به سبک Thanh Hoa، یک بشقاب اسپرینگ رول سبز رنگ و یک کاسه رشته فرنگی ورمیشل بخارپز. از همه خاص‌تر، یک جعبه آبجوی ۳۳۳ و چند قوطی نوشیدنی انرژی‌زا بود که از بازار استان خریدم. در آن زمان، در زادگاه من، نوشیدن آبجوی ۳۳۳ در طول عید تت چیز مهمی بود - فقط خانواده‌هایی که بچه‌هایشان از جنوب برمی‌گشتند یا خانواده‌هایی که مقامات دولتی داشتند، می‌توانستند از پس هزینه‌های آن برآیند.

مادرم، لرزان، در مقابل محراب اجدادی، بشقاب نذورات را در دست داشت. دعاهایش آهسته و با احترام بود: «باشد که فرزندان و نوه‌هایمان سالم باشند، خانواده‌مان در امان باشد و مزارعمان پربار.» دود عود همچنان باقی بود. چشمان مادرم با نگاه کردن به عکس پدرم - سرباز پیری که زندگی پرمشقتش را با او شریک شده بود - برق زد. در آن لحظه گذار بین فصول، نه تنها چین و چروک‌های زمان، بلکه نور ایمان را در ما - فرزندانش که در ارتش راه پدرمان و در حرفه کشاورزی مادرمان در روستا را دنبال می‌کردند - دیدم.

عود خاموش شد و غذا روی سه حصیر بافته شده که روی زمین کشیده شده بودند، چیده شد. طرح‌های قرمز و آبی با گذشت زمان کمرنگ شده بودند، اما نی‌ها محکم و بادوام باقی مانده بودند. خانواده‌ی بزرگ دور هم جمع شدند، پاها به هم چسبیده بود، شانه‌ها شانه به شانه. فنجان‌های شراب برنج خانگی می‌چرخید و دست به دست می‌شد. آرزوهای ساده - "سال آینده سلامت باشید"، "رونق در کسب و کار"، "هماهنگی خانوادگی" - بسیار دلگرم‌کننده به نظر می‌رسیدند.

هنوز هم به وضوح حس لمس سطح خنک حصیر توسط دستم را به یاد دارم، و به وضوح صدای خش‌خش نی‌ها را که با هر حرکت به آرامی تاب می‌خوردند، می‌شنیدم. آن حصیر گلدار انگار گرمای خانواده را در خود نگه می‌داشت، خنده و گپ و گفت‌های پرشور، صدای به هم خوردن آرام کاسه‌ها و چوب‌های غذاخوری در سی‌امین روز ماه قمری را حفظ می‌کرد. این حصیر نه تنها از جشن سال نو پشتیبانی می‌کرد، بلکه قلمرویی از خاطرات ساده اما ماندگار را نیز پرورش می‌داد که در طول سال‌ها ماندگار بود.

در آن لحظه، تقریباً همه اعضای خانواده‌ام به مادرم نگاه کردند. او در وسط حصیر گل‌دار نشسته بود، به آرامی تکه‌هایی از سوسیس خوک را برمی‌داشت و آنها را به طور مساوی بین هر یک از ما تقسیم می‌کرد. شادی مادرم ساده بود: فقط اینکه بچه‌هایش دور میز بنشینند و از یک وعده غذایی کامل ظهر با هم لذت ببرند. بعد از غذا خوردن، تمام خانواده می‌نشستند و فوفل می‌جویدند و داستان‌هایی درباره عید تت تعریف می‌کردند. بیرون، باد هنوز در میان نیزارهای خشک می‌پیچید. مادرم به آرامی تعریف کرد: «قدیم‌ها، مردم می‌گفتند که در عید تت سه روز سیر می‌شوی و در تابستان سه ماه گرسنه می‌مانی. خیلی سخت بود، فرزندم. آن موقع، گوشتی برای خوردن نبود. حالا، این خیلی بهتر است...»

سپس مادرم از زندگی‌اش برایم تعریف کرد. او وقتی فقط شانزده سال داشت با پدرم ازدواج کرد، در حالی که جز لباس‌هایش چیزی نداشت. جوانی‌اش عاری از آرایش بود، تنها انگشتان پینه بسته‌ی کسی که طناب می‌بافت، در باد شدید زمستانی دنبال پدرم به مزارع می‌رفت تا نی‌ها را بشکافد. روزهایی هم بود که در مزارع قدم می‌زد و خرچنگ‌های کوچک را می‌گرفت تا با چند قوطی برنج معاوضه کند و فرنی رقیقی برای فرزندانش می‌پخت تا آنها را در طول غذا سیر کند. در فصل خشکسالی، او خم می‌شد و در مزارع سیل‌زده برنج خوشه‌چینی می‌کرد، در حالی که هیکل کوچکش در برابر باد سرد و شدید، سایه می‌انداخت.

سپس پدرم به ارتش پیوست. از آن به بعد، عشق مادرم به او به ماه‌ها انتظار دردناک تبدیل شد... و وقتی پدرم قبل از اتحاد کشور درگذشت، مادرم ساکت شد، مانند حصیری که در وسط خانه پهن شده بود - ساکت، استوار، بدون هیچ شکایتی. از آن به بعد، عشق مادرم مانند بخوری بود که هر شب تقدیم می‌شد، یک عمر بزرگ کردن خاموش فرزندانش.

بیش از سی سال گذشته است. زمان به اندازه کافی گذشته تا زیراندازهای حصیری دیروز فرسوده و ژنده شوند، به اندازه کافی که کودکان آن زمان بزرگ شوند. اما ناهار شب سال نو در سی‌امین روز سال قمری هرگز محو نشده است. مانند تکه‌ای از تت (سال نو ویتنامی) است که در قلب‌های ما نگهداری می‌شود، "میراثی" از عشق، از فقر، اما سرشار از گرما و محبت.

امسال سال نو قمری اسب، دوباره از خانه دور هستم. جشن در این سرزمین بیگانه شامل آبجوی گران‌قیمت ژاپنی و شکلات وارداتی است. هر طعمی جدید، شیک و مدرن است. اما در میان نورهای خیره‌کننده، هنوز احساس می‌کنم چیزی کم است - حصیر بافته شده از نگا سون که برای پهن کردن غذا روی زمین استفاده می‌شد، صدای باد که از میان دیوارها می‌پیچد، و منظره مادرم که پشت میز شام نشسته است.

و هر بار که به آن عکس که سی سال پیش گرفته شده نگاه می‌کنم، قلبم به درد می‌آید. در قاب قدیمی، چهره‌هایی هستند که با سختی‌ها حک شده‌اند، اما چشمانشان از شادی دیدار دوباره می‌درخشد. هنوز هم می‌توانم خنده‌های بلند و صدای آرام برخورد کاسه‌ها و چوب‌های غذاخوری روی زیرانداز گلدار را بشنوم.

مهم نیست چند سال گذشته باشد، من هنوز جشن سی‌امین روز سال نو قمری را که روی یک حصیر بافته شده پهن می‌شد، به یاد دارم. آن حصیرِ جگنِ نگا سون نه تنها پایه‌ای برای غذا بود، بلکه تمام دوران کودکی‌ام را نیز در خود جای داده بود - جایی که برای اولین بار هنگام ورود به دنیا گریه کردم، جایی که در چرت‌های بعدازظهر تابستان آرام گرفتم و در شب‌های سرد زمستان به نسیم خش‌خش دریا از بیرون دیوارها گوش دادم.

نی‌های بافته‌شده مانند زندگی مردمی هستند که در کنار دریا زندگی می‌کنند، آغشته به عرق، سختی و امید. روی آن حصیر، خانواده من خندیدند، غذا خوردند، بزرگ شدند و سال‌ها را پشت سر گذاشتند. بنابراین، یادآوری حصیر بافته‌شده، یادآوری بخشی از گوشت و خون سرزمین من نیز هست...

ساده اما ماندگار، بی‌تکلف اما فراموش‌نشدنی...

    منبع: https://www.qdnd.vn/van-hoa/doi-song/chieu-hoa-bay-co-1026249


    نظر (0)

    لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

    در همان موضوع

    در همان دسته‌بندی

    از همان نویسنده

    میراث

    شکل

    کسب و کارها

    امور جاری

    نظام سیاسی

    محلی

    محصول

    Happy Vietnam
    ها گیانگ

    ها گیانگ

    مردم شاد ویتنامی

    مردم شاد ویتنامی

    فلات سنگی دونگ وان

    فلات سنگی دونگ وان