خانواده من در آن زمان وضع مالی خوبی نداشتند، در واقع، ما کاملاً فقیر بودیم، با چهار دیوار ساخته شده از تختههای چوبی و کف ساخته شده از خاک سرخ. اعضای خانواده و بازدیدکنندگان برای جلوگیری از کثیف شدن، صندل میپوشیدند. پدر و مادرم در تمام طول سال در مزارع برنج و قهوه کار میکردند، سپس با عجله انواع کارهای عجیب و غریب را انجام میدادند تا فقط برای غذا درآمد کافی داشته باشند. با این حال، این سختیها هرگز پدرم را از کمک به دیگران باز نداشت.
در آفتاب سوزان ظهر، روی پلهها نشسته بودم و موهای خاکستری سر پدرم را میچیدم که ناگهان صدای تقتق عصایی را از انتهای کوچه شنیدم. پدرم کمی به سمت جادهی آفتابگیر نگاه کرد، سپس سریع مرا به داخل صدا زد تا یک قوطی برنج بردارم و به پیرمرد نابینایی که اغلب در محله صدقه میگرفت، بدهم. بعد از اینکه پیرمرد نحیف در دامنهی تپه ناپدید شد و با تشکر فراوان تعظیم کرد، پدرم با محبت سرم را نوازش کرد، صدایش گرم و ملایم بود: «دخترم، همیشه یادت باشد که به نیازمندان کمک کنی.»
در یک شب طوفانی دیگر، در حالی که تمام خانواده در خواب عمیقی بودند، ناگهان سگی بیوقفه بیرون در پارس کرد. به دنبال آن، در زدنهای دیوانهوار شروع شد. عمو تو، همسایه ما، خیس از آب، با عجله به سمتم آمد و با صدای وحشتزده از پدرم خواست تا در کشیدن تراکتورش که در مزرعه گیر کرده بود، کمک کند. پدرم با عجله ژاکت رنگ و رو رفتهاش را پوشید، چراغ قوه و زنجیری برداشت و تراکتور را روشن کرد و عمو تو را با خود برد. اگرچه مادرم از اینکه او نیمهشب از خانه بیرون رفته بود، غرغر میکرد، اما همچنان موفق شد یک قوری چای داغ برایش دم کند تا با خود ببرد و خودش را گرم کند. او گفت که پدرم هم همینطور است؛ هر وقت از خراب شدن وسیله نقلیه کسی یا گلآلود شدن مزرعهاش میشنید، همیشه آماده کمک بود، چه روز و چه شب. در خواب ناآرامم، هنوز میتوانستم اضطراب مادرم را از طریق خشخش خفیف غلت زدن و چرخیدنش حس کنم. تا سپیده دم، وقتی پدرم، پوشیده از گل، برگشت، نگرانی از چهره مادرم بالاخره ناپدید شد. اگرچه ظاهرش به وضوح خستگی پس از یک شب بیخوابی را نشان میداد، اما وقتی پشت میز شام نشست، چشمان پدرم از شادی برق زد و از تلاشش برای بیرون کشیدن تراکتور عمو تِو از میان گل و لای گفت. او گفت که مهربانی و دلسوزی در روابط انسانی مهم است. به خصوص در کشاورزی، پس از سالها احاطه شدن توسط مزارع، کمک به هر کسی که میتوانید کاری است که با تمام وجود انجام میدهید، زیرا میدانید که تولید برنج و قهوه آسان نیست.
شیوهی ابراز عشق پدرم در کمک مکررش به کندن قبر برای متوفی نیز مشهود بود. برخی به او توصیه میکردند که این کار سخت است و میتواند بدشانسی بیاورد زیرا متوفی انرژی منفی زیادی با خود حمل میکند. با این حال، او در سکوت آنها را نادیده میگرفت و بدون هیچ تردیدی، حتی پول خودش را برای خرید متر، بیل و میخهای آهنی محکم خرج میکرد تا مطمئن شود که کندن قبر به درستی انجام میشود. به محض اینکه از مرگ کسی باخبر میشد، چه صبح زود باشد چه آخر شب، به سرعت ابزارش را جمع میکرد و به مراسم تشییع جنازه میرفت. تنها پس از اینکه تابوت به طور مرتب در زمین قرار میگرفت، با خیال راحت به خانه برمیگشت. به وضوح به یاد دارم که وقتی دبیرستان بودم، یکی از اقوامم بر اثر کهولت سن فوت کرد. با اینکه آن شخص زمانی سختیهای زیادی برای خانوادهام ایجاد کرده بود، پدرم همچنان ابزارش را برمیداشت و قبر را بدون اشاره به گذشته حفر میکرد. وقتی کسی از او میپرسید که چرا با وجود رفتار بد آن شخص، هنوز هم از صمیم قلب کمک میکند، سکوت میکرد. پدرم کمی اخم کرد و به دوردستها خیره شد، سپس به آرامی گفت: «احترام به فرزند یعنی انجام وظیفه تا آخرین لحظه. درگذشتگان رفتهاند و بدرقه آنها در سفر آخرشان کار درستی است.»
حتی الان هم، دیدن پدرم که همیشه مشغول کارهای خیر و از خودگذشتگیاش است، مرا سرشار از گرما میکند. مثل وقتی که شبانه یک مجروح را به بیمارستان میرساند، یا بیسروصدا زیر نگاه دلسوزانه دیگران قبری میکند، یا حتی وقتی که از کثیف شدن دستانش هنگام کشیدن گاری برای همسایهها ابایی نداشت. از کودکی تا به حال شاهد این چیزها بودهام، میفهمم که این شادی او بود، چون همیشه با قلبی گرم و صمیمی زندگی میکرد. و بیش از هر کاری که انجام میداد، درس ارزشمند شفقت و بخشش بود که بیصدا در قلب من القا میکرد.
سلام بینندگان عزیز! فصل چهارم با موضوع «پدر» رسماً در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۴ در چهار پلتفرم رسانهای و زیرساختهای دیجیتال رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک (BPTV) آغاز میشود و نوید میدهد که ارزشهای شگفتانگیز عشق مقدس و زیبای پدرانه را به عموم مردم ارائه دهد. |
منبع: https://baobinhphuoc.com.vn/news/19/171955/nguoi-vac-tu-va-hang-tong






نظر (0)