Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دفتر خاطرات پدرم از میدان جنگ

پدرم این دفتر خاطرات را به عنوان یادگاری گرانبها از زندگی‌اش گرامی می‌داشت. این دفتر خاطرات از دود و بمب‌های جنگ و نقل مکان خانواده‌مان از شمال به جنوب جان سالم به در برد و با دقت نگهداری شد، هرچند بسیاری از صفحات آن با گذشت زمان محو شده‌اند...

Báo Bà Rịa - Vũng TàuBáo Bà Rịa - Vũng Tàu18/04/2025


 

از آنجایی که تمام کشور مشتاقانه منتظر پنجاهمین سالگرد آزادسازی جنوب و اتحاد مجدد کشور است، من این خاطرات را می‌نویسم تا به خودم یادآوری کنم که هر روز بهتر زندگی کنم.

۱. این دفتر خاطرات در طول وحشیانه‌ترین سال‌های جنگ علیه ایالات متحده برای نجات ملت آغاز می‌شود. با وجود سختی‌ها، درد و زیان‌ها، مانند همه سربازان عمو هو، او همیشه سرشار از آرمان‌های انقلابی بود و آماده بود تا خود را وقف و فداکاری برای استقلال و آزادی سرزمین پدری کند.

«در بهار ۱۹۶۵، من در ارتش خلق ثبت نام کردم. تنها چند روز پس از پیوستن، واحد ما توسط هواپیماهای آمریکایی بمباران شد. من به سختی از مرگ فرار کردم و واحد به خانه‌های غیرنظامیان منتقل شد. به ما دو روز مرخصی داده شد تا قبل از ادامه سفر، حمل کوله پشتی‌ها و عبور از کوه‌ها و نهرها، تجهیزات خود را دوباره تأمین کنیم. راهپیمایی مملو از فراز و نشیب بود، گاهی آفتابی، گاهی بارانی. گاهی اوقات، آنقدر دلتنگ خانه می‌شدیم که نمی‌خواستیم صحبت کنیم یا حتی لبخند بزنیم، اما یکدیگر را تشویق می‌کردیم و به راه خود ادامه می‌دادیم.» - گزیده‌ای از دفتر خاطرات مورخ ۷ ژوئن ۱۹۷۱.

«در ماه مه ۱۹۶۵، من به یک واحد حمل و نقل به نام تیم ۶۲ منصوب شدم. این واحد تازه تشکیل شده بود و فاقد همه چیز بود. به عنوان یک واحد حمل و نقل، بیشتر سربازان از منطقه چهارم بودند. در ماه دوم، اولین حمله مالاریا به من دست داد. سلامتی من به تدریج به دلیل مالاریا رو به وخامت گذاشت. پس از دو ماه حمل و نقل تدارکات، به این واحد وظیفه دیگری محول شد: حمل کالاهای مختلف برای نبرد. ما از جایی به جای دیگر می‌رفتیم، گاهی اوقات با نمک و غذای کم، گاهی اوقات تحت حمله شدید دشمن. ما از رودخانه سیلور به روستاهای چا را، مونگ نونگ، تا وانگ و داچ چنگ سفر کردیم. گاهی اوقات تا روستاهای زه سو و فی ها می‌رفتیم. سپس از مسیر کوانگ نام در سراسر لائوس سفلی عبور کردیم. رد پای من همه جا بود.» - گزیده‌ای از دفتر خاطرات مورخ ۲۴ مه ۱۹۶۵.

«بزرگترین افتخار و شادی من پیوستن به صفوف حزب کمونیست ویتنام در ۲۵ دسامبر ۱۹۶۷ است. فکر می‌کنم از این به بعد باید حتی سخت‌تر تلاش کنم، حتی بیشتر تلاش کنم تا تا حد امکان به سرزمین پدری و مردم کمک کنم.» - (گزیده ای از دفتر خاطرات مورخ ۲۹ دسامبر ۱۹۶۷).

نوشته‌هایی از دفتر خاطرات وجود دارد که با عجله در طول راهپیمایی‌ها نوشته شده‌اند، حتی زمانی که سربازان زخمی خواب بودند. آن زمانی بود که پدرم در حال تحصیل پرستاری بود و به مراقبت از سربازان زخمی گمارده شده بود. خواندن دوباره آن نوشته‌ها اکنون تصویر واضح‌تری از وحشیگری میدان نبرد به من می‌دهد، جایی که مرز بین زندگی و مرگ بسیار باریک است.

«امروز تمام روز باران بارید. طبق معمول، قلمم را برداشتم و چند سطری در دفتر خاطراتم نوشتم. کار روزانه تمام شده است، اما هنوز سربازان زخمی و بیمار زیادی وجود دارند. کار خدماتی تا حدودی پیچیده بود، اما وظایف روزانه به پایان رسیده است و چیزی برای شکایت وجود ندارد. اکنون همه در خواب عمیقی هستند. من هنوز بیدارم.» - (7 ژوئن 1971).

۲. دفتر خاطرات پدرم از میدان جنگ همیشه پر از حسرت عمیق برای مادرم، وطنش و عزیزانش بود... همه این‌ها در هر سطر و هر صفحه منتقل می‌شد. نامه‌هایی که او هرگز فرصت ارسال آنها را نداشت. تأثیرگذارترین آنها خواندن «نامه‌ای به خواهر هوآی » بود که در آن سال‌های طولانی جدایی بدون دریافت نامه از خانه برای عمه‌ام نوشته شده بود. در آن سال‌ها آرزوی شنیدن صدای گریه کودکان را داشتم و به شدت دلم برای بوی دود آشپزخانه از زادگاهم تنگ شده بود. حتی در سفر سربازان زخمی، به اطراف نگاه می‌کردم تا ببینم آیا می‌توانم چهره زنان جوانی را ببینم.

خانم هوآی!

هر فصل خشک، نامه‌هایی از سربازان می‌آورد. در میدان‌های نبرد دور، هزاران کیلومتر دورتر از خانه، اگرچه نامه‌ها ممکن است ۳ ماه، ۵ ماه، ۷ ماه یا حتی یک سال طول بکشد تا برسند، اما هنوز نامه‌های جدیدی هستند که نمایانگر حقیقت خانه، صدای عزیزان و حاوی گرامی‌ترین خاطرات هستند. اما می‌دانید چیست؟ امروز، برخی از دوستان دو نامه، برخی سه یا چهار نامه و برخی حتی شش یا هفت نامه دریافت کردند. این شادی، شادی فراتر از تصور است. در مورد من، فکر می‌کردم که پس از یک سال بدون نامه، مطمئناً یک یا دو نامه دریافت خواهم کرد. منتظر ماندم و منتظر ماندم، اما در نهایت، هیچ چیز نبود و مرا نگران و مضطرب گذاشت. امروز بعد از ظهر، همه غرق در نامه‌هایی بودند که تازه دریافت کرده بودند. آنها حتی ناهار را فراموش کرده بودند. اما من نمی‌توانستم برنجم را قورت بدهم. انگار چیزی در گلویم گیر کرده بود. اشک در چشمانم جمع شده بود؛ می‌فهمی؟ اشتیاق من برای مادرم و نوه‌هایم طاقت‌فرسا بود. روز به روز، ماه به ماه، غم هرگز متوقف نمی‌شود...

... خواهر هوآی دلتنگ شماست!

این روزها حال و احوالت چطور است؟ مادرت حتماً خیلی پیر شده، از آن پیری‌های زودرسی که مخصوص کسانی است که خیلی سخت کار می‌کنند. وقتی فوت کرد، موهایش از قبل خاکستری شده بود، چین و چروک‌های پیشانی‌اش روز به روز بیشتر می‌شد؛ حالا موهایش باید کاملاً خاکستری شده باشد، درست است؟ وقتی هنوز در خانه بودم، موهای خاکستری‌اش را می‌کشیدم، اما هیچ‌وقت نتوانستم از شر همه آنها خلاص شوم. نمی‌دانم وقتی دوباره به هم برسیم، دوباره او را خواهم دید یا نه! خیلی نگران سلامتی‌اش هستم. سختی‌های آن روزهای فقر، ناگزیر طول عمر انسان را کوتاه می‌کند. و خواهرزاده‌ام الان باید کاملاً بزرگ شده باشد. بچه‌ها را اینجا تصور می‌کنم و با آنها مقایسه می‌کنم. اما او با بقیه بچه‌ها فرق دارد. اینجا، آنها از روزی که در رحم مادرشان بودند، زیر بمب‌ها و گلوله‌های دشمن آمریکایی زندگی می‌کردند؛ آنها درک درستی از جامعه ندارند. برخی حتی عشق والدینشان را هم ندارند. آنها فقط عشق حزب و انقلاب را دارند. مثل من، بدون عشق پدر به دنیا آمدم. اما هنوز عشق وطنم را دارم. در مورد خواهرزاده‌ام، او همه چیز دارد. شاید او خیلی بزرگتر از بچه‌های همسن و سالش اینجا باشد. اگر درست یادم مانده باشد، او در آگوست ۱۹۷۲ هشت ساله شد. امسال او در کلاس دوم است. شما به عنوان یک مادر و یک معلم، مسئولیت آموزش و رشد او را بر عهده دارید. نگذارید هیچ فرصت پشیمان‌کننده‌ای را هدر دهد. باید بگذارید به خواسته‌هایش برسد و به خودش سود برساند. بگذارید روزهای تلخ پدر و عموهایش را پشت سر بگذارد...

«...من در شرف رفتن به یک سفر کاری هستم و البته مشکلات و سختی‌های زیادی وجود خواهد داشت. اما نگران نباشید، خواهر و مادر، اگرچه از خانه دور هستم، اما همیشه عشق حزب، کادرها، رفقا و مردم را دارم. با تجربه سختی‌ها و چالش‌های فراوان، مطمئن هستم که بر همه آنها غلبه خواهم کرد.» - (گزیده ای از «نامه به خواهر هوا» - ۱۵ آوریل ۱۹۷۲).

۳. اما در میدان نبرد، نه تنها خونریزی، بمب، گرسنگی و مالاریای بی‌رحم، مرگ و فداکاری وجود داشت، بلکه عشق زیبا و رمانتیک نیز وجود داشت. در کنار دهانه‌های ناهموار بمب که هنوز بوی بمب و گلوله می‌دادند، عشق هنوز شکوفا می‌شد. جنگ، هر چقدر هم وحشیانه، نمی‌توانست نشاط و شعله عشق را در هر سرباز از بین ببرد، همانطور که پدرم در دفتر خاطراتش نوشت.

«گروه من در یک خانواده اسکان داده شده بود و هر روز بعد از تمرین، سیب‌زمینی آب‌پز آماده برای خوردن وجود داشت. در خانه دختری به نام تران تی کیم لوی، یک سال کوچکتر از من، لاغر اندام، با پوست و موهایی به رنگ آلو و تا کمر و چشمانی مهربان زندگی می‌کرد. اگرچه او ساکت بود، اما شاد بود. لوی که از سنین پایین یتیم شده بود، ویژگی منحصر به فردی داشت و آن نوشتن زیبا با دست چپش بود. تنها در عرض هفت روز، لوی به من علاقه‌مند شد، چندین نامه برایم نوشت و حتی یک عکس به من داد. با این حال، نظم نظامی در آن زمان بسیار سختگیرانه بود، بنابراین من اصلاً نمی‌توانستم با لوی صحبت کنم. سپس یک روز صبح، واحد دستور یک راهپیمایی سریع را دریافت کرد. در حالی که کوله پشتی‌ام را روی شانه‌ام انداخته بودم، بی‌صدا آنجا را ترک کردم و بدون هیچ کلمه خداحافظی با خانواده عزیزم خداحافظی کردم. سپس بدون هیچ ردی، بدون نامه یا حتی یک روز دیدار، ناپدید شدم.» - (گزیده ای از دفتر خاطرات، 27 مه 1966).

همچنین، اعتقاد به پیروزی، صلح ، در یک کشور متحد وجود داشت. «هفت زمستان گذشته است. خیلی سریع گذشت؛ انقلاب همه چیز را تغییر داده است. کارهایی که انجام داده‌ام بی‌شمار است. جنگ هنوز ادامه دارد. اما کشور مطمئناً در صلح خواهد بود و سپس من به خانواده‌ام خواهم پیوست» - (گزیده ای از دفتر خاطرات مورخ ۴ دسامبر ۱۹۷۲).

تائو فونگ

 

منبع: https://baobariavungtau.com.vn/van-hoa-nghe-thuat/202504/nhat-ky-chien-truong-cua-cha-toi-1040118/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پله‌های افتخار

پله‌های افتخار

در میان اقیانوس پهناور

در میان اقیانوس پهناور

دوستانه و مهمان‌نواز

دوستانه و مهمان‌نواز