Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان‌های عاشقانه «زیباتر از اشک»

ما از کمون داک اوی، استان کوانگ نگای (که قبلاً کمون داک نگوک، ناحیه داک ها، استان قدیمی کون توم بود) بازدید کردیم، جایی که ۱۸ زوج از گروه‌های قومی کین-گی ترینگ و شی دانگ، که زمانی سربازان واحدهای ۳۰۴ و ۴۰۸ بودند، در آن ساکن شده‌اند.

Báo Đắk LắkBáo Đắk Lắk06/07/2025

با نگاهی به بیش از ۲۰ سال پیش، این منطقه فقط مجموعه‌ای از خانه‌های مخروبه مانند قارچ‌هایی بود که به لبه دریاچه چسبیده بودند. مناظر زیبا بودند، اما چیزی متروک و تنها در مورد آن وجود داشت... تجربیات زندگی که در آن زمان با آنها روبرو شدم، هنوز هم احساسی مبهم و ماندگار در من باقی می‌گذارند.

وقتی برای اولین بار با جانباز فان ون نهونگ آشنا شدم، تحت تأثیر روحیه آزاد و تا حدودی رمانتیک او قرار گرفتم. آقای نهونگ که عضو اولین گروهی بود که به جنوب رفتند، کاملاً با آداب و رسوم مردم محلی آشنا بود. او تعریف می‌کرد که می‌توانست تمام شب الکل بنوشد و بدون هیچ تردیدی مستقیماً از آخور غذا بخورد. ستوان جوان در آن زمان هرگز تصور نمی‌کرد که طبیعت "غیرمتعارف" او توجه هنرمند زن، وای نهان، را جلب کند. این دو در سال ۱۹۷۱، درست در بحبوحه روزهای سخت جنگ، عاشق هم شدند...

پس از آزادی، آقای نونگ همسرش را با هوندا ۶۷ خود به زادگاهشان برگرداند. او فکر می‌کرد همه شگفت‌زده خواهند شد، اما به طور غیرمنتظره‌ای، خبر مانند برق و باد پخش شد: "نونگ با زنی از جنگل که دم داشت ازدواج کرد!" به محض اینکه به دروازه روستا رسیدند، جمعیتی آنها را دنبال کردند. فان ون نونگ وحشت کرد و موتورش را به درختی در کنار جاده کوبید... وقتی بالاخره حقیقت آشکار شد، رئیس شرکت تعاونی حتی گفت: "او خیلی زیباست و خیلی خوب آواز می‌خواند، عالی می‌شد اگر می‌ماند و برای روستا مهدکودک درس می‌داد!"

آقای فام کونگ لوک (دوم از سمت چپ) و دیگر پیشکسوتان.

آقای نونگ و همسرش تصمیم گرفتند به داک نگوک برگردند. اما سختی‌ها و فقر باعث شد که یی نهان اندکی پس از به دنیا آوردن فرزند چهارمشان فوت کند. آقای نونگ به تنهایی سه فرزند خردسال را بزرگ کرد، که یکی از آنها هنوز تازه متولد شده بود. عمه همسرش با دیدن وضعیت اسفناک او گفت: "وای گئو، پسر عموی توست. اگر موافق باشی، او به جای او از بچه‌ها مراقبت خواهد کرد..." آقای نونگ به گریه افتاد. وای گئو بدون هیچ مراسم رسمی عروسی با او "ارتباط" برقرار کرد. او فکر می‌کرد از آن به بعد زندگی‌اش روشن‌تر خواهد شد، اما به طور غیرمنتظره‌ای، پس از به دنیا آمدن اولین فرزندشان، وای گئو به بیماری کلیوی مبتلا شد. دو فاجعه متوالی آقای نونگ را تحت تأثیر قرار داد که باعث درد شدید او شد و او را به مرز جنون رساند. برای فرو نشاندن غم‌هایش، به الکل روی آورد. و سپس پایان غم‌انگیزی فرا رسید: هنگام ماهیگیری، او به دریاچه افتاد و در حالت مستی درگذشت...

به نوعی، زندگی عاشقانه‌ی دین کونگ توی، کهنه سرباز، بسیار پیچیده و طعنه‌آمیز است... وقتی او برای جنگ به ارتفاعات مرکزی رفت، از قبل همسری در خانه داشت. توی به عنوان نگهبان، وظیفه محافظت از فرماندهانش، از جمله ستوان وای مای، را بر عهده داشت. سربازان با دیدن احساسات غیرمعمول بین این دو، در ابتدا آنها را به شوخی به هم پیوند دادند، اما به طور غیرمنتظره‌ای، "یک سرباز عاشق مافوق خود می‌شود" به یک رابطه‌ی واقعی تبدیل شد. اگر داستان به همین جا ختم می‌شد، در شرایط آن زمان کاملاً عادی می‌بود. اما سپس، "فرمانده" دیگری نیز عاشق او شد - وای لیو. وای لیو در مدرسه‌ی افسری ارتش شماره ۱ تحصیل کرده بود و برای جنگ به زادگاهش بازگشت... پس از آزادی، این دو زن او را تا هملت ۷، کمون داک نگوک دنبال کردند تا زندگی جدیدی را آغاز کنند. همسر اولش از شمال سعی کرد او را متقاعد کند که به خانه برگردد، اما او تصمیم گرفت بماند... سال‌هاست که این دو زن با هماهنگی زیر یک سقف با هم زندگی می‌کنند. داستان عاشقانه او مرا به یاد معجزه در افسانه «سه پیرمرد با سرهای گیاهی» می‌اندازد...

حتی پس از گذشت این همه سال، وضعیت اسفناک جانباز لو کونگ هوین هنوز احساسات شدیدی را در من برمی‌انگیزد. در خانه کاهگلی کوچک، خفه و کم‌نورش، انگار بدنش از موم قالب‌گیری شده بود...

لو کونگ هوین به مدت پانزده سال از یک بیماری عجیب رنج می‌برد: در ابتدا، پاهایش تحلیل رفت و سپس کاملاً فلج شد؛ تمام بدنش پر از توده بود. آنها بزرگتر شدند و سپس پاره شدند و مایعی خامه‌ای و چسبناک از آنها تراوش می‌کرد. او می‌دانست که اثرات عامل نارنجی را دارد، اما پول درمان در بیمارستان را نداشت، بنابراین همانجا دراز کشید و به آرامی در حال مرگ بود. وقتی داستان همسرش، وای شوان، را برای ما تعریف کرد، اشک در چشمانمان حلقه زد... وای شوان زنی از خانواده گیه ترینگ بود که قبلاً سربازی مسئول تدارکات سربازان بود. آنها در طول جنگ با هم آشنا شدند و پس از نزدیک به 30 سال زندگی مشترک، صاحب هشت فرزند شدند. قدرت این جانباز معلول که در مزارع برای بزرگ کردن این همه فرزند و حمایت از شوهر بیمارش زحمت می‌کشید، فراتر از تصور بود. با این حال، هیچ کس هرگز شکایتی از او نشنید. به گیا لای برگشتم، اما قبل از اینکه بتوانم چیزی در مورد لو کونگ هوین بنویسم، ناگهان نامه‌ای دریافت کردم که به من اطلاع می‌داد او درگذشته است.


آقای فام کونگ لوک با وجود اینکه از هفتاد سالگی گذشته، هنوز روحیه شوخ طبع و شاد یک سرباز را حفظ کرده است. بعد از این همه سال، او هنوز مرا به یاد دارد. او به من گفت که از ۱۸ زوجی که در آن زمان هملت ۷ را در کمون داک نگوک تشکیل می‌دادند، ۵ "زوج" فوت کرده‌اند؛ ۷ "زوج" هنوز همسر دارند. آقای لوک یکی از ۶ "زوج" خوش شانسی است که هنوز با هم هستند...

آقای لوک با لبخندی کنایه‌آمیز ضمن یادآوری روزهای گذشته گفت: «وقتی برای شروع زندگی جدید به این سرزمین آمدیم، دارایی هر نفر شامل دو دست لباس و یک پتو بود که کاملاً در یک کوله پشتی جا می‌شد. اگر کسی اضافه داشت، به خاطر بچه‌هایی بود که در جنگل به دنیا می‌آمدند.»... هر جا که کرم‌های خاکی ظاهر می‌شدند، تکه‌ای از زمین را می‌کاشتند، یک سرپناه موقت برپا می‌کردند و سپس با پشتکار بذر می‌پاشیدند تا چیزی برای خوردن داشته باشند. سختی‌ها و کمبودها یک چیز بودند، اما دردناک‌ترین چیز این بود که پس از سال‌ها جدایی نمی‌توانستند به زادگاه خود سر بزنند.

آقای لوک تعریف کرد: «چندین سال از آزادی گذشته بود، اما من و همسرم هنوز نتوانسته بودیم برگردیم و خودمان را به اقواممان معرفی کنیم. بعد از کلی تردید، بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم. حالا مشکل این بود که بفهمیم چه هدیه‌ای به خواهران کوچکترمان بدهیم. بنابراین، تصمیم گرفتم ریسک کنم و برای هر کدام از آنها یک... حلقه طلای بدلی خریدم. چه کسی فکرش را می‌کرد برادر بزرگترشان، بعد از این همه سال زندگی در جنوب، به آنها طلای بدلی بدهد! همه آنها را با دقت نگه می‌داشتند. تا چند سال بعد، من برای آنها نامه نوشتم تا اعتراف کنم و از آنها طلب بخشش کنم... سختی‌ها و محرومیت‌ها بی‌حد و حصر بود، و بعد هم شایعات دیگران. آن دوران عجیب بود. فقط آقای نونگ نبود؛ تقریباً همه ما زوجی بودیم که... تا حدودی غیرمتعارف بودیم.»

زندگی مردم در هملت ۷، کمون داک نگوک (که اکنون بخشی از کمون داک اوی، استان کوانگ نگای است) نسبت به گذشته تغییر کرده است.

اما مهم نیست زندگی چقدر سخت و تاریک باشد، زمانی فرا می‌رسد که همه چیز باید روشن شود... در سال ۱۹۹۵، شرکت اقتصادی حزب کن توم برای کمک به مردم در کاشت قهوه آمد. و چهار سال بعد، زندگی اقتصادی آنها شروع به بهبود کرد. از آن به بعد، خانواده‌ها توانایی سرمایه‌گذاری در آموزش فرزندانشان را داشتند... شرایط سخت خانوادگی که در آن زمان فیلم را ساخت - آقای لوک به وضوح انگشت خود را به سمت آن نشانه گرفت: "آقای فان ون نونگ یک پسر داشت که افسر نظامی بود و سه نوه که کارمند دولت بودند. آقای لو کونگ هوین یک نوه داشت که معلم بود و بقیه، اگرچه در خانه می‌ماندند و در صنعت قهوه کار می‌کردند، همه زندگی راحتی داشتند. آقای دین کونگ توی هم همینطور بود. حتی آن خانواده‌هایی که در آن زمان شرایط سختی را در نظر می‌گرفتند، اینگونه بودند. خانواده‌های دیگری مانند آقای و خانم تران ژوان لان - وای خا تا ۱۰ فرزند داشتند و هر کدام از آنها پزشک، افسر یا کارمند دولت بودند..."

خورشید در اوج بود، اما آقای لوک و آقای لان با اشتیاق مرا به بازدید از باغ‌های قهوه‌ی «نسل جوان‌ترشان» بردند و درباره‌شان برایم تعریف کردند... آقای لوک گفت که از گهواره‌ی هملت ۷ و هملت ۸، اکنون به ۲۰۲ خانوار با ۹ گروه قومی شکوفا شده است، «از شمالی‌ترین نقطه‌ی کشور تا جنوبی‌ترین نقطه‌ی کا مائو». چیزی که او گفت مرا به یاد ضرب‌المثل عامیانه انداخت: «هماهنگی بین زن و شوهر... هماهنگی بین روستا و کشور». با به‌کارگیری آن در مورد این سرزمین، ناگهان به حقیقت جاودانه‌ی آن پی بردم...

فراتر از مزارع سرسبز قهوه، مخزن درخشان داک اوی قرار دارد که در زیر نور خورشید مانند یک گوهر سبز غول پیکر می‌درخشد. این پروژه عظیم آبیاری توسط سربازان هنگ ۳۳۱ از همان روزهای اولیه، زمانی که این سرزمین هنوز از جنگ خاموش بود، ساخته شد. آنها آن را "سد بهاری" نامیدند. نامی رمانتیک، اما سرشار از پیشگویی!

نگوک تان

منبع: https://baodaklak.vn/xa-hoi/202507/nhung-moi-tinh-dep-hon-nuoc-mat-33a0e9d/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

نمای نزدیک از یک درخت پوملو از نوع دین در گلدان، به قیمت ۱۵۰ میلیون دونگ ویتنام، در شهر هوشی مین.
با نزدیک شدن به عید تت، پایتخت گل همیشه بهار در هونگ ین به سرعت در حال فروش است.
پوملو قرمز که زمانی به امپراتور تقدیم می‌شد، اکنون فصلش است و تاجران سفارش می‌دهند، اما عرضه کافی نیست.
روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

باغ کامکوات بی‌نظیر و بی‌نظیر را در قلب هانوی تحسین کنید.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول