Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

ظرفی از کیک برنجی چسبناک در شب سال نو

(NB&CL) برای من، «دور بودن از خانه» وقتی عید تت (سال نو قمری) از راه می‌رسد و نمی‌توانم پیش خانواده‌ام برگردم، به آزاردهنده‌ترین مفهوم تبدیل می‌شود. سال‌های لذت‌بردن از عشق گرم والدین و محبت خواهر و برادرهایم عمیقاً در خاطره و قلبم حک شده است. مهم نیست کجا بروم، مهم نیست چقدر خوشحال باشم، اگر نتوانم در سی‌ام عید تت به خانه برگردم، آنقدر دلتنگ خانواده‌ام خواهم شد که این دلتنگی به رنج تبدیل می‌شود...

Công LuậnCông Luận16/02/2026

حالا که موهایم خاکستری شده، پدر و مادرم فوت کرده‌اند و خودم پدربزرگ شده‌ام، باید این حقیقت را بپذیرم که همه چیز، هر چقدر هم که ارزشمند باشد، در نهایت به گذشته، «دیروز» تبدیل می‌شود. با این حال، به طرز عجیبی، خاطرات آخرین روز سال، آماده شدن برای استقبال از سال نو، هنوز هم با نزدیک شدن به بعد از ظهر سی‌ام عید تت، به ذهنم هجوم می‌آورند.

...قبل از دوران دانشگاهم در هانوی، بعدازظهر ۲۹ تت (سال نو قمری)، تمام خانواده‌ام دور هم جمع می‌شدند تا بان چونگ (کیک برنجی سنتی ویتنامی) را بپیچند و عصر آنها را بجوشانند. معمولاً چند روز قبل، مادرم برگ موز می‌خرید، برنج چسبناک و ماش آماده می‌کرد (این مواد گرانبها بودند و او در طول سال آنها را ذخیره کرده بود) و منتظر می‌ماند تا پسر بزرگش از هانوی به خانه بیاید و بان چونگ درست کند.

بعد از ظهر بیست و نهم تت (سال نو قمری) شادترین بعد از ظهر سال است. تمام خانواده دور هم جمع می‌شوند و هر کدام وظیفه خود را انجام می‌دهند. برخی برگ‌های موز را می‌شویند، برخی دیگر آرد ماش را آسیاب می‌کنند، برخی نوارهای بامبو را خرد می‌کنند... من در وسط زمین می‌نشینم و کیک‌ها را می‌پیچم، در حالی که خواهر و برادرهای کوچکترم دور هم نشسته اند، برگ‌ها را سرو می‌کنند، برنج و ماش را با هم مخلوط می‌کنند و با هیجان گپ می‌زنند. آنها از کارهایی که به آنها می‌دهم لذت می‌برند و با تحسین و اشتیاق به صحبت‌های من در مورد دانشگاه و زندگی دانشجویی در هانوی گوش می‌دهند. از طریق چشمان و چهره‌هایشان، یک رویای سوزان و یکسان می‌بینم: رفتن به پایتخت برای تحصیل در دانشگاه.

فقط به این خاطر نیست که فقط من و پدرم بلدیم چطور کیک برنجی بپیچیم که آن دورهمی‌های گرم و دلنشینِ بسته‌بندی کیک برنجی را بعدازظهر ۲۹ تت داریم. در واقع، بسته‌بندی و جوشاندن کیک برنجی یک سنت خانوادگی است که سال‌هاست تغییر نکرده، اما با نزدیک شدن به آن روز همه هیجان‌زده می‌شوند. در آن زمان، همه به آرامی و با دقت، گاهی با مشغله، کار می‌کنند تا فقط دور هم بنشینند، به داستان‌های پدر و مادرم در مورد تت در قدیم گوش دهند و بشنوند که اعضای خانواده در طول سال چه کارهایی انجام داده‌اند. به عنوان مثال، خاطره دور اینکه چگونه مادرم "تصادفی" به دوربین ابزار نقشه‌برداری پدرم برخورد کرد - داستانی که شنیدنش همیشه جذاب است. یا خواهر و برادرهای کوچکتر که به من گوش می‌دهند و کیک برنجی می‌پیچم در حالی که تعریف می‌کنم که چگونه از دانشگاه سوار تراموا به دریاچه هوان کیم می‌رفتم. برای مثال، داستانی هست که چطور با قایم شدن زیر صندلی‌ها با خوک‌ها و مرغ‌ها، یواشکی سوار قطار محلی شدم تا به خانه بروم، یا اینکه چطور از سقف واگن بالا رفتم تا در سرمای گزنده زمستان دور هم جمع شویم، در حالی که در آن وسعت احساس ناچیزی می‌کردم... به عبارت دیگر، درست کردن بان چونگ (کیک برنجی سنتی ویتنامی) - برای خانواده من - یک رسم، یک سنت فرهنگی، یک غذای معنوی ضروری در بیست و نهمین روز سال نو قمری است.

هر سال، آخرین شیرینی‌های برنجی کوچک و به اندازه یک دست که می‌پیچم، برای برادر و خواهر کوچکترم است. شب‌ها، آنها کنار دیگ شیرینی برنجی با من می‌نشینند، یکی هیزم اضافه می‌کند، دیگری آب اضافه می‌کند... آنها بدون خستگی به داستان‌های من گوش می‌دهند. دیگ شیرینی برنجی به رنگ قرمز، قل قل کنان و جلز و ولز می‌درخشد و عطر متمایز برگ‌های موز مخلوط با برنج چسبناک و طعم فیلینگ ماش و گوشت خوابانده شده در سس ماهی، نمک و فلفل را منتشر می‌کند. من و خواهر و برادرهایم عمیقاً نفس می‌کشیم و از آن عطر منحصر به فرد و خاص تت در زادگاهمان لذت می‌بریم. سپس خوابشان می‌برد؛ یکی به رختخواب می‌رود، دیگری روی حصیر کنار دیگ جوشان شیرینی برنجی دراز می‌کشد، سرش را روی پای من می‌گذارد و به آرامی می‌خوابد.

صبح زود روز سی‌ام تت (شب سال نو قمری)، کیک‌ها آماده بودند. بچه‌ها را بیدار کردم تا هدایای تت خود را زودتر دریافت کنند. بچه‌ها کیک‌های کوچک و هنوز گرم را باز کردند و هر کدام با اشتیاق گاز زدند، خیلی اشتهاآور به نظر می‌رسیدند. خواهر کوچکتر کیک کوچکش را فوراً نخورد و آن را به عنوان هدیه‌ای گرانبها برای روز اول تت نگه داشت...

تمام بعدازظهر بیست و نهم تت مشغول بودیم، بعد تمام شب را بیدار ماندیم تا کیک برنجی بپزیم، اما هیچ‌کس در خانواده احساس خستگی نکرد. فضای بهاری همراه با عشق خانوادگی، چطور کسی می‌تواند احساس خستگی کند! به خاطر چنین روزهای تت است که به ارزش خانواده پی می‌بریم. خانواده جایی است که ما در عشق والدینمان بزرگ می‌شویم، لنگرگاه و مخزن خاطرات زیبای خویشاوندی.

banh-chung-tet-2021-tan-suu-1200x800.jpg

سال‌های زیادی، خانواده‌ی من در روز بیست و نهم سال نو قمری لحظات دلگرم‌کننده و عاشقانه‌ای داشتند. اما یک سال، مجبور شدیم اوضاع را تغییر دهیم - دیگر بعدازظهر بیست و نهم کیک برنجی درست نمی‌کردیم و نمی‌پختیم.

بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، چون نمی‌توانستم شغلی پیدا کنم، مجبور شدم بیش از دو سال برای امرار معاش به عنوان نجار کار کنم. یادم می‌آید آن سال، روزهای کار به عنوان نجار قبل از تت (سال نو قمری) فوق‌العاده سخت و استرس‌زا بود، زیرا مشتریان سفارش‌های محصولاتشان را روی هم انباشته می‌کردند. هرچه با صاحب کارگاه بیشتر آشنا می‌شدم، بیشتر به من فشار می‌آورد و مجبورم می‌کرد تقریباً تا شب ۲۹ تت کار کنم، سپس پولم را پرداخت می‌کرد و تنها پس از آن اجازه می‌داد به خانه بروم. در واقع، صاحب کارگاه پول مشتریان را برای مقاصد دیگر نگه می‌داشت و تنها در پایان سال، زمانی که مشتریان مدام درخواست پرداخت می‌کردند، کارگران را مجبور می‌کرد که شبانه‌روز کار کنند. بعد از تحویل مجموعه‌ای از ویترین‌های چوبی با درهای منحنی به یک مشتری در ساعت ۱۰ شب ۲۹ تت، سریع کوله پشتی‌ام را برداشتم و به سمت ایستگاه اتوبوس تان شوان دویدم تا سوار آخرین اتوبوس به تقاطع خیابان‌های له دوان و خام تین شوم.

قطار آنقدر شلوغ بود که مردم با نشستن و... خزیدن (نه ایستادن، بلکه چمباتمه زدن در حین حرکت) از خیابان نگوین تونگ هین، از طریق خیابان یت کیو، پیچیدن به چپ به خیابان تران هونگ دائو برای رسیدن به حیاط جلویی ایستگاه هانگ کو، صف کشیده بودند. مثل بقیه، من هم چرت می‌زدم، دستم را روی شانه نفر جلویی‌ام می‌گذاشتم و وقتی آنها حرکت می‌کردند، من هم با خزیدن به جلو حرکت می‌کردم. و بنابراین، ساعت ۳ صبح، تمام جمعیت، به انبوهی مورچه‌ها، بالاخره به سمت مقصدشان "حرکت" کردند.

به محض رسیدن به ایستگاه، جمعیتی از مردم را دیدم که مثل موج موج می‌زدند، بالا و پایین می‌دویدند، فریاد می‌زدند و فریاد می‌زدند... و من لرزیدم. با هل دادن خودم از پنجره، توانستم سوار قطار محلی شوم. کفش‌های چوبی بزرگم هنگام راه رفتن، تق‌تق صدا می‌دادند و به سختی می‌توانستم پاهایم را وارد واگن بدبو و پر از مخلوطی از عرق و کود مرغ و خوک کنم. از میان پاهای چند نفر گذشتم و زیر صندلی‌ها خزیدم و ملحفه پلاستیکی مربعی شکلی را که مادرم برای من، همراه همیشگی‌ام در دوران دانشگاه، خریده بود، پهن کردم تا در کنار مرغ‌ها و خوک‌ها بخوابم. در ابتدا، از صداهای خوک‌ها، مرغ‌ها، سگ‌ها و گربه‌ها، به خصوص صدای هیس که به نظر می‌رسید از ماری در کیسه باشد، وحشت داشتم. اما بعد به آن عادت کردم. فارغ از تکان‌ها و غرش‌های قطار مانند یک بوفالوی پیر که از تپه بالا می‌رود، به راحتی خوابیدم. تا وقتی که به ایستگاه نام دین نرسیدیم، جایی که خیلی‌ها داشتند از قطار پیاده می‌شدند، جایی برای ایستادن پیدا نکردم. تا وقتی که به ایستگاه لن (۲۰ کیلومتری شهر تان هوا) رسیدیم، بالاخره جایی برای نشستن پیدا نکردم.

goi-banh-chung-tet-thach-thao-28-467.jpg

تقریباً ساعت ۱ بعد از ظهر روز سی‌ام تت (شب سال نو قمری) بود که بالاخره به خانه رسیدم. همین که به خانه نزدیک شدم، خواهر کوچکم را دیدم که در انتهای کوچه ایستاده بود و چشمانش دنبال من می‌گشت. چشمانش قرمز و متورم بود؛ حتماً مدت زیادی منتظر من بوده است. دستم را گرفته بود، پاهایش می‌لرزید و مرا به خانه می‌برد، انگار می‌ترسید که دوباره آنجا را ترک کنم. تمام خانواده برای استقبال از من بیرون دویدند، مانند خانواده‌ای که از پسری که از میدان جنگ برگشته استقبال می‌کنند - صحنه‌ای که اغلب در فیلم‌های نمایش داده شده در سینماها دیده می‌شود.

برای اولین بار پس از سال‌ها، سنت‌های خانواده‌ام تغییر کرده است. صحنه آشنای دور هم جمع شدن، پیچیدن بان چونگ (کیک برنجی سنتی ویتنامی) و گوش دادن به داستان‌هایی درباره هانوی در بعد از ظهر ۲۹ تت (شب سال نو قمری) به بعد از ظهر ۳۰ ام موکول شده است. منطقاً، این تقصیر صاحب کارخانه چوب است. اما در واقعیت، زندگی مانند امواج اقیانوس است؛ یک موج می‌گذرد، موج دیگری هجوم می‌آورد و آنها هرگز یکسان نیستند. مردم باید بزرگ شوند، به مدرسه بروند، کار کنند، ازدواج کنند و بچه‌دار شوند. برخی از مردم برای تت به خانه می‌روند، برخی دیگر نه. بزرگ شدن به معنای پیر شدن است. بزرگ شدن همچنین به معنای پذیرش حضور بسیاری از صاحبان حریص کارخانه‌های چوب در طول مسیر است تا بتوانند به جلو حرکت کنند.

آینده‌ی جدایی مبهم به نظر می‌رسد، اما کاملاً واقعی خواهد بود. اما این داستان برای بعد است. در آن روز، اگرچه تغییر به بعد از ظهر سی‌ام تت (شب سال نو قمری) باعث شد که تمام خانواده کمی احساس افسردگی کنند، اما سنت‌های خانوادگی همچنان در فضایی شیرین و فوق‌العاده گرم جریان داشت.

«

زمان می‌گذرد و هیچ چیز نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد. همه اتفاقات در نهایت محو می‌شوند. تنها خاطرات زیبای عشق خانوادگی، مانند گرمای آتش اطراف دیگ کیک برنجی چسبناک در شب سال نو، در ذهنم باقی می‌ماند. به خودم قول می‌دهم که هرگز تصویر دیگ کیک برنجی چسبناک در سی‌ام تت را که با طعم عشق خانوادگی عجین شده بود، فراموش نخواهم کرد. زیرا در طول زندگی، چند شب سال نو وجود دارد!

صحنه هنوز شلوغ بود، همه مشغول کارهای خودشان بودند، بزرگترین کار بسته‌بندی کیک‌های برنجی چسبناک (بان چنگ) بود. امسال، پدر کیک‌ها را نپیچید؛ همه کار را به من سپرد. او نشست و چند فنجان چای تای نگوین را که من از هانوی به عنوان هدیه خریده بودم، مزه مزه کرد، سر تکان داد و از خوشمزگی آن تعریف کرد، سپس چشمانش برق زد و شروع به تعریف داستان کرد: داستان‌هایی از جوانی‌اش، بازگشت از منطقه جنگی ویت باک، رفتن به مدرسه و سپس کار به عنوان افسر نقشه‌برداری؛ داستان‌هایی از روزهایی که در مزارع و گودال‌های شالیزارهای برنج کم‌ارتفاع زحمت می‌کشید و نحوه آشنایی‌اش با مامان؛ داستان‌هایی از اینکه چگونه به ملاقات مادربزرگ رفت و رسماً از او خواستگاری کرد... من، خواهر بزرگترم، و دیگر خواهر و برادرهای کوچکتر، با دقت به داستان‌های پدر گوش می‌دادیم، هرچند که از قبل همه جزئیات را می‌دانستیم. گاهی اوقات، وقتی او کمی سرکه یا فلفل چیلی اضافی به داستان اضافه می‌کرد، می‌خندیدیم.

من داستان‌های جدید و پراکنده‌ای درباره زندگی شهری در پایتخت تعریف می‌کردم. داستان‌ها واقعی بودند، اما همیشه جزئیات واضحی را بر اساس مشاهدات دقیق و تفسیر طنزآمیزم اضافه می‌کردم و فضای خانواده را هنگام بسته‌بندی کیک برنجی حتی لذت‌بخش‌تر می‌کردم. بعد از خنده‌های بلند بچه‌ها، چیزی که باقی می‌ماند، نگاه عاشقانه و سرشار از محبت به یکدیگر در خانواده بود.

برای اولین بار پس از سال‌ها، تمام خانواده‌ام شب سال نو تمام شب را بیدار ماندند تا شیرینی برنجی چسبناک بپزند، و همچنین تمام شب را با هم بیدار ماندند و منتظر لحظه‌ای بودند که فصل‌ها تغییر کنند... لحظاتی هستند که می‌آیند و می‌روند و به سرعت فراموش می‌شوند، اما لحظاتی هم هستند که اگرچه در هوا محو می‌شوند، اما در روح انسان فراموش‌نشدنی می‌مانند.

در کنار آتش گرم، در میان گرمای عشق خانوادگی، متوجه شدم که این لحظات واقعاً چقدر ارزشمند هستند. این همان چیزی است که خوشبختی واقعی نامیده می‌شود. زندگی، هر چقدر هم که متنوع باشد، بدون عشق خانواده ناقص خواهد بود. در طول این روزهای تجدید دیدار تت، داستان‌های خاطرات خانوادگی غنی‌تر می‌شوند و باعث می‌شوند خاطرات گرامی در طول سال‌ها، مانند گل و لای رودخانه پس از فصول بی‌شمار سیل، غلیظ‌تر و غنی‌تر شوند...

زمان می‌گذرد و هیچ چیز نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد. همه اتفاقات در نهایت محو می‌شوند. تنها خاطرات زیبای عشق خانوادگی، مانند گرمای آتش اطراف دیگ کیک برنجی چسبناک در شب سال نو، در ذهنم باقی می‌ماند. به خودم قول می‌دهم که هرگز تصویر دیگ کیک برنجی چسبناک در سی‌ام تت را که با طعم عشق خانوادگی عجین شده بود، فراموش نخواهم کرد. زیرا در طول زندگی، چند شب سال نو وجود دارد!

منبع: https://congluan.vn/noi-banh-chung-dem-giao-thua-10329503.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
گروه مارش به جلو می‌رود.

گروه مارش به جلو می‌رود.

آبشار دامبری

آبشار دامبری

فضای شادی

فضای شادی