Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

عید فطر، زمانی برای تجدید دیدار خانواده…

با هر سال نو قمری که می‌گذشت، موهای پدر و مادرم شروع به سفید شدن می‌کرد. بچه‌های دیروز بزرگ شده‌اند. اگرچه چهره‌های مهمی نیستند، اما حالا می‌توانند از خودشان مراقبت کنند. هر کدام از آنها شغل خودشان را در یک دفتر کار مجهز به تهویه مطبوع دارند، برخلاف پدر و مادرم که تمام عمرشان را در خیابان‌ها دستفروشی می‌کردند.

Báo An GiangBáo An Giang15/02/2026

تصویر تصویر: NGANG NGANG

پسر کوچکم به خانه زنگ زد و گفت که امسال نمی‌تواند برای عید تت برگردد. مامان مدتی گیج و منگ آنجا نشست. آرزوی داشتن عید تت با حضور همه اعضای خانواده خیلی سخت به نظر می‌رسید. یک سال، خواهر بزرگترم در حال مراقبت از عروسش در هنگام زایمان بود، سال دیگر، برادر سومم برای جشن گرفتن عید تت با همسرش به شمال رفت. بنابراین، در طول عید تت، برخی از مردم حضور داشتند، اما برخی دیگر غایب بودند. تماشای مامان که مشغول آماده کردن برگ‌های موز و قابلمه گوشت خوک پخته شده با تخم مرغ بود، باعث ناراحتی‌ام شد. بارها به مامان گفته‌ام، چرا خودمان را به زحمت بیندازیم؟ اگر می‌خواهیم چیزی بخوریم، می‌توانیم آن را از بازار بخریم. ما چیزی کم نداریم، پس چرا نگران باشیم؟ اما او هرگز موافقت نکرد. او گفت: «خرید کردن به خوبی ساختن خانه توسط خودمان نیست.» و بعد او انواع کارها را انجام می‌داد، درست مثل وقتی که بچه بودیم.

تت (سال نو قمری) که از خانواده‌ای فقیر می‌آمد، نهایت هیجان بچه‌های روستا بود. تت تنها زمانی بود که می‌توانستند لباس نو بپوشند، گوشت بخورند و از کار در مزارع اجتناب کنند. ما تا تت روزشماری می‌کردیم. گاهی اوقات، به سختی چشمانمان را قبل از رسیدن تت باز می‌کردیم. در شب سال نو، بی‌قرار بودیم و نمی‌توانستیم بخوابیم. من و خواهر و برادرهایم به پاهای پدر می‌چسبیدیم، یکی پیراهن اضافی می‌خواست، دیگری یک جفت صندل، دیگری یک کلاه. چه دوران کودکی معصومی. نمی‌دانستیم که هیجان ما بسیاری از برنامه‌های والدینمان را خراب کرده است. چند بار مجبور شده بودند برنج نارس را به دیگران بفروشند؟ چند بار مرغ‌ها قبل از اینکه کاملاً بزرگ شوند فروخته شده بودند؟ چند بار گوشواره‌های عروسی پدر قبل از اینکه مادر حتی آنها را به یاد بیاورد، ناپدید شده بودند؟ آنها در تمام زندگی خود برای بزرگ کردن فرزندانشان زحمت کشیده بودند و در طول تت، فقط لباس‌های کهنه می‌پوشیدند. در بعضی از تت‌ها، پدر فقط چند پنی در جیبش داشت. آنها مجبور بودند همه جا را بگردند تا من و خواهر و برادرهایم بتوانیم یک تت گرم و راحت داشته باشیم.

بعضی وقت‌ها، شنیدن غرغرهای پدر خیلی دردناک است. او آرزو می‌کند که کاش قبلاً اوضاع بهتر بود، وقتی همه با هم بودیم و برای گذران زندگی تقلا می‌کردیم. به مامان گفتم که امسال کمتر کیک برنجی درست کند، چون کس دیگری در خانه نیست. او گفت که مقداری برای برادر کوچکترم می‌فرستد و مقداری هم برای نوه‌ها درست می‌کند. احساس گناه می‌کنم. آیا واقعاً اینقدر سخت است که در طول عید تت، پدر و مادرم را دوباره ببینم؟

پدر نشسته بود و عودسوزها را پاک می‌کرد. هر از گاهی به من نگاه می‌کرد. آن موقع‌ها، تُو برای پدرم آب می‌آورد تا تمیز کند، او خیلی شیطون و بازیگوش بود و همه جا چیزها را می‌ریخت. و اوت مهره‌های شطرنج پدر را قایم می‌کرد و با آنها بازی می‌کرد، اما وقتی عمو تُو می‌آمد، دیوانه‌وار دنبالشان می‌گشت... پدر شخصیت تک تک ما را به خاطر می‌آورد و به من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. "و حالا، اگر می‌توانستی روزی سه بار لبخند بزنی، مامان و بابا آن موقع اینقدر رنج نمی‌بردند." من مهربان‌ترین فرد خانواده بودم، بنابراین اغلب مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم، به همین دلیل مامان و بابا خیلی دوستم داشتند، می‌ترسیدند که در دنیا در موقعیت نامساعدی قرار بگیرم. من و بابا تمام بعد از ظهر را صرف تمیز کردن خانه کردیم. فقط بابا، من و گفتگوهای بی‌پایان...

شب از راه می‌رسد. آتش سوسوزن قابلمه‌ی کلوچه‌های برنجی چسبناک برای گرم کردن دلم کافی نیست. مامان هیزم به اجاق اضافه می‌کند. بی‌هدف به اطراف نگاه می‌کند. به من یادآوری می‌کند: «وقتی کار می‌کنی، هر چه می‌توانی تحمل کن، اما در مورد آنچه باید، حرف بزن، چون الان خیلی ساده‌لوح هستی، ممکن است مردم از تو سوءاستفاده کنند.» بعد در مورد انواع چیزها صحبت می‌کند. وزش باد آتش را شعله‌ورتر می‌کند. دلم برای بچه‌هایی که دور قابلمه‌ی کلوچه‌های برنجی می‌دویدند، هیزم به اجاق اضافه می‌کردند و آن را تکان می‌دادند تا جرقه‌های سوسوزن ایجاد کنند، تنگ شده است. دلم برای بچه‌هایی که می‌پرسیدند: «مامان، کلوچه‌ها کی پخته می‌شوند؟» بچه‌ها تا دیروقت شب «اژدها و مار» بازی می‌کردند، کوچک‌ترها می‌افتادند و گریه می‌کردند و باعث می‌شدند بزرگ‌ترها از پشت کتک بخورند، تنگ شده است. هنوز داستان پریان «تیرک سال نو» را به یاد دارم، هر کلمه‌ای که مامان به من می‌گفت مثل نفسی از زندگی بود. ناگهان از مامان پرسیدم: «مامان، مردم به تیرک سال نو چه آویزان می‌کنند؟» مامان لبخند زد: «دارش می زنند...» صدای مامان را شنیدم، درست مثل آن شب های قصه پریان.

بعضی از دوستانم برای تبریک سال نو به من پیام دادند و شکایت داشتند که تت (سال نو ویتنامی) حالا دیگر مثل قبل جذاب نیست، اینکه حس و حال تت را از دست داده‌اند. من فقط خندیدم؛ تت ناپدید نشده است. فقط وقتی برای تت به شهر خودتان برمی‌گردید، ذهنتان سرگردان می‌شود، نگران دیر رسیدن به قرار ملاقات‌ها هستید، از جاده‌های گلی روستایی می‌ترسید، از کندی 3G شکایت دارید و نمی‌توانید وای‌فای پیدا کنید. آیا تت را گم کرده‌اید، یا تت دیگر مثل قبل نیست؟ تت فقط زمانی ناپدید می‌شود که دیگر آن آدم سابق نباشید.

هیچ‌وقت به اندازه تعطیلات سال نو قمری احساس آرامش نکرده‌ام، چون آنجا پدر و مادرم، عزیزانم و تمام کسانی را که بی‌قید و شرط برایشان اهمیت قائلم، دارم. به مادرم شکایت کردم: «مامان، امسال عید تت خیلی از من مراقبت می‌کنی، دارم چاق می‌شوم و دیگر کسی دوستم نخواهد داشت.» پدرم خندید: «اگر کسی تو را دوست نداشته باشد، مهم نیست، فقط مجرد بمان، ما از تو مراقبت می‌کنیم. اگر زن و بچه داشتی، احتمالاً برای عید تت با ما به خانه نمی‌آمدی.» ناگهان، در آن لحظه، می‌خواستم همه چیز را کنار بگذارم، می‌خواستم دوباره کودک باشم، پدر و مادرم را در آغوش بگیرم و بی‌وقفه گریه کنم.

روز سوم عید تت، من و خواهر و برادرهایم همگی به خانه برگشتیم. در این عصر اطلاعات اوضاع همین است؛ فقط کافی است چند خط در فیس‌بوک بنویسم، همه با عجله برمی‌گردند. پدر و مادرم نمی‌توانستند از لبخند زدن دست بردارند، نوه‌هایشان را در آغوش می‌گرفتند و نتیجه‌هایشان را می‌بوسیدند. میز شام پر از جنب و جوش بود و بچه‌های دیروز، که حالا رگه‌هایی از خاکستری در موهایشان داشتند، نشسته بودند و خاطرات گذشته را تعریف می‌کردند. پدر و مادرم لبخند زدند و گفتند: «امسال، لازم نیست نگران غذای مانده باشیم...»

بچه‌ها که موهایشان رگه‌های خاکستری داشت، با خودشان عهد کردند: سال آینده برای عید تت به خانه خواهیم آمد...

سازمان مردم نهاد نگوین چی

منبع: https://baoangiang.com.vn/tet-doan-vien--a476718.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نخست وزیر فام مین چین و مدیرعامل انویدیا شب‌ها با آسودگی در خیابان‌ها قدم می‌زنند و از آبجوی هانوی لذت می‌برند.

نخست وزیر فام مین چین و مدیرعامل انویدیا شب‌ها با آسودگی در خیابان‌ها قدم می‌زنند و از آبجوی هانوی لذت می‌برند.

لحظه ای از شادی

لحظه ای از شادی

خاطرات فراتر از زمان هستند.

خاطرات فراتر از زمان هستند.