Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بیدار ماندن برای استقبال از سال نو

Công LuậnCông Luận28/01/2025

(NB&CL) در کودکی، بزرگترین شادی بدون شک عید تت (سال نو قمری) بود. از بعد از ظهر سی‌امین روز ماه قمری، هر لحظه شاد بود. با این حال، شادترین و از نظر احساسی رضایت‌بخش‌ترین لحظه برای من هنوز شب سال نو بود!


نمی‌دانم چرا چنین احساسی داشتم. خواهر بزرگترم، با تظاهر به اینکه کاملاً آگاه است، توضیح داد: چون شب سال نو به معنای... تت (سال نو قمری) نیز هست! دلیلش در ابتدا واضح به نظر می‌رسید. با این حال، همین بدیهی بودن، یک عنصر... نامشخص را در خود داشت. چرا تت باید تا شب سال نو صبر کند؟ بعدازظهر سی‌ام ماه دوازدهم قمری، ما قبلاً جشن پایان سال را خورده بودیم؛ جاده‌ها و کوچه‌های روستا با پرچم‌ها و گل‌ها تزئین شده بودند؛ گرامافون هر خانه آهنگ‌های شاد بهاری پخش می‌کرد: تت، تت، تت در راه است، تت در قلب همه است... آن فضا به وضوح نشان می‌داد که تت تمام شده است، پس چرا تا شب سال نو صبر کنیم؟ خلاصه، دلیل واقعی را نمی‌دانم؛ اما - در اعماق وجودم - همیشه فرض می‌کردیم که شب سال نو چیزی بسیار... خاص و مقدس است؛ بنابراین - برای داشتن یک تت کامل - باید بیدار می‌ماندیم تا به هر قیمتی از آن استقبال کنیم!

هر سال، شب سال نو، قبل از خواب، بارها به مادرم می‌گفتم: «یادت باشد من را بیدار کنی!» من بچه‌ی عاشق خوابی هستم، عادت داشتم زود بخوابم. اما این در روزهای معمولی است؛ شب سال نو فرق دارد. فقط سالی یک بار اتفاق می‌افتد، چطور ممکن است زود بخوابم! یادم می‌آید اولین سالی که از شب سال نو خبردار شدم، با تردید از مادرم خواستم که بیدارم کند، اما او سرزنشم کرد: «تو فقط یک بچه‌ای، زود بخواب تا زود بزرگ شوی، این همه سر و صدا برای شب سال نو برای چیست! » لب ورچیدم و گفتم: «نه، می‌خواهم شب سال نو را جشن بگیرم! اگر بیدارم نکنی، خودم بیدار می‌شوم...»

راستش را بخواهید، شب سال نو، تمام تلاشم را کردم تا کاری پیدا کنم که تا نیمه‌شب خودم را سرگرم کنم. بعد از کمی بازی کردن، به ساعت نگاه کردم و دیدم که ساعت هنوز... کیلومترها دورتر است! مادرم که دید چرت می‌زنم، دلش به حالم سوخت و "تسلیم" شد: "باشه، برو بخواب، نیمه‌شب بیدارت می‌کنم!" از خوشحالی، با صدای بلند "بله" گفتم و مستقیم به رختخواب رفتم و به خواب عمیقی فرو رفتم. عمیق خوابیدم؛ وقتی چشمانم را باز کردم، دیگر... روز روشن شده بود! با گریه و ناله، به دنبال مادرم رفتم تا شکایت کنم. او گفت: "چندین بار صدایت کردم، اما هنوز خواب بودی، بیدار نمی‌شدی!" من آزرده خاطر شدم اما مجبور شدم تسلیم شوم، می‌دانستم که او حقیقت را می‌گوید. از تجربه آموخته‌ام، در سال‌های بعد به او گفتم: "مامان، اگر نیمه‌شب بیدار نشوم، فقط... محکم نیشگونم بگیر!" مادرم گوش داد؛ سرش را تکان داد و لبخند زد، اما نمی‌توانست خودش را راضی کند که مرا نیشگون بگیرد. او تصمیم گرفت با قلقلک دادن پهلویم مرا بیدار کند. این کار فوراً جواب داد چون من خیلی قلقلکی هستم!

منوی شب سال نو (تصویر 1)

آن زمان، روستای ما برق نداشت. در شب سال نو، ما فقط چراغ روشن می‌کردیم، اما آنها چراغ‌های بزرگی بودند که "میراث خانوادگی" محسوب می‌شدند و معمولاً با دقت در یک کمد نگهداری می‌شدند. در سی‌امین روز ماه قمری، پدرم با دقت چراغ را بیرون آورد، با دقت آن را از بدنه تا سایه تمیز کرد و مخزن روغن را پر کرد. او چراغ عظیم را در مرکز محراب اصلی قرار داد و با تاریک شدن هوا، خانه را که معمولاً در تاریکی فرو رفته بود، روشن کرد. من و خواهرانم نشسته بودیم و مادرم را تماشا می‌کردیم که کیک‌ها را مرتب می‌کرد، پدرم را تماشا می‌کردیم که با دقت محراب را مرتب می‌کرد، کیک‌ها و میوه‌ها را می‌گذاشت، عود را روشن می‌کرد و سایه‌های تمام خانواده را که روی دیوار می‌افتادند تماشا می‌کردیم، انگار که ما ... یک فیلم را تماشا می‌کردیم.

بیرون، هوا کاملاً تاریک و به شدت سرد بود، تضادی آشکار با نور گرم و درخشان چراغ‌های داخل. دود معطر سه عود سوزان به هوا بلند شد و قبل از اینکه به آرامی از در بیرون برود، دور جزئیات درخشان محراب چرخید. دود، مانند ریسمانی شکننده، دو جهان را به هم متصل می‌کرد و خانه دنج را با آسمان و زمین (که آن هم ساکت و موقر بود) در لحظه شب سال نو پیوند می‌داد. خواهران صبورانه منتظر ماندند. گهگاه، بی‌صبرانه، یکی دیگری را نوازش می‌کرد و زمزمه می‌کرد، جرات نمی‌کرد با صدای بلند صحبت کند. سرانجام، عود خاموش شد و پس از اینکه پدرشان به نشانه قدردانی تعظیم کرد، بشقاب کیک را از روی محراب برداشتند. عجیب بود؛ همان کیک‌ها و شیرینی‌ها بودند، اما چرا همیشه در شب سال نو طعم بهتری داشتند؟ آنها به جلو هجوم آوردند و برای گرفتن آنها تقلا می‌کردند، انگار از ربوده شدن می‌ترسیدند و در کمترین زمان، همه آنها رفته بودند. کوچکترین خواهر، در حالی که خواب آلود بود، به طور اتفاقی تکه‌ای آبنبات زنجبیلی تند را دید و صورتش سرخ شد. با این حال، او فقط بو کشید، گریه نکرد...

ما بزرگ شدیم، خانه را ترک کردیم و دیگر شب‌های سال نو را مثل دوران کودکی با هم نمی‌گذراندیم. وقتی پدر شدم، مجبور شدم برای مراسم شب سال نو هم آماده شوم. تفاوت این است که حالا فرزندانم دیگر از «جشن گرفتن شب سال نو» هیجان‌زده نمی‌شوند. ناگهان، مدت‌هاست که متوجه می‌شوم که من تنها کسی بوده‌ام که در شب سال نو، بی‌صدا و تنها، روی محراب اجدادی عود روشن می‌کردم...

وای نگوین



منبع: https://www.congluan.vn/thuc-don-giao-thua-post331240.html

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شادی حاصل از برداشت فراوان گل گندم سیاه.

شادی حاصل از برداشت فراوان گل گندم سیاه.

مو کانگ چای

مو کانگ چای

جشنواره مسابقه قایق سبد Cua Lo

جشنواره مسابقه قایق سبد Cua Lo