Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

تماس - روزنامه نگوی لائو دونگ

Người Lao ĐộngNgười Lao Động20/08/2023


سان پوزخندی زد، چون متوجه شد کلماتی که می‌شنود فقط می‌توانند راهی باشند برای دوک تا احساس درماندگی‌ای را که هر وقت قلم به دست می‌گیرد تا چیزی بنویسد، در او ایجاد می‌شود، با او در میان بگذارد.

سان هنگام صرف قهوه صبحگاهی با دوک، احساس اضطراب شدیدی نسبت به فردا داشت که روحش را فرا گرفته بود. او نمی‌توانست در برابر میل به رفتن به جایی خلوت، دور از فضای پر سر و صدا، گرم و غبارآلود شهر، برای ساختن دنیایی ادبی پر از رویاهای عشق و عدالت، مقاومت کند.

در طول سه سال گذشته، سان در بحبوحه واقعیت خفقان‌آور ارسال درخواست‌های پشت درخواست به سازمان‌های مختلفی که مرتباً فرصت‌های شغلی را اعلام می‌کنند، مشغول پرورش ایده‌های خلاقانه «یکبار در زندگی» خود بوده است. روزهای انتظار برای شغلی که بتواند در آن دانش و توانایی‌های خود را به عنوان یک فارغ‌التحصیل ادبیات با معدل خوب در موقعیت‌های واقعی زندگی در زادگاهش به کار گیرد، برای سان به سرعت سپری شد.

در هر لحظه، سان با نگاه نگران مادر صبورش که از او مراقبت می‌کرد، برایش غذا فراهم می‌کرد و مطمئن می‌شد که خوب می‌خوابد، و به پسرش توصیه می‌کرد که هرگز امیدش را در زندگی از دست ندهد، پرورش می‌یافت. آه، مادر من! او حتی یک بار هم به مدرسه نرفت تا رویای موفقیت تحصیلی را که استعداد دانش‌آموزان را شکل داده بود، درک کند، و بنابراین می‌دانست که پسرش دائماً تحت فشار تبدیل شدن به "نویسنده شماره یک" برای همه است.

هر روز، مادر و پدر سون منتظر هر کامیون، اتوبوس، تراکتور یا موتورسیکلتی که جلوی خانه‌شان توقف می‌کرد، می‌ماندند و درخواست می‌کردند که شماره پلاک وسیله نقلیه به همراه نام شرکت مربوطه در سه طرف کف کامیون حک شود، یا در صورت لزوم پلاک آن تمدید شود. افرادی که از جاده جلوی خانه عبور می‌کردند، اغلب پدر سون را می‌دیدند که قوز کرده و ماهرانه روی یک ورق فلزی نازک به اندازه یک صفحه دفترچه یادداشت مدرسه چکش می‌زند، در حالی که مادر سون با هر دو دست صفحه فلزی کوچک را روی سندان ثابت نگه می‌داشت. سرهایشان که روی ایوان به هم چسبیده بود و کمی می‌لرزید، پژواکی از انتظار امیدوارانه امروز و فردا و شادی آرام وعده‌های غذایی ساده خانواده بود.

فراتر از محدوده‌ی آن حرکات، صداها و احساسات، همیشه سان بود که خستگی‌ناپذیر خطوط داستان‌هایش را تنظیم می‌کرد، با این نیت که به شهرت ادبی دست یابد. پدر سان این خرد و یادآوری باستانی را گرامی می‌داشت و هرگز نمی‌خواست پسرش دلسرد شود: «پست‌ترین راه موفقیت از طریق سخت‌کوشی است». تنها خش‌خش خفیف بدنش هر شب، سرزنش خود را برای یک عمر کار سخت، اما ناتوانی در فراهم کردن «بلیت» برای ورود آرام به زندگی‌ای که به طور فزاینده‌ای پر از چانه‌زنی، مبادله و خرید و فروش است، آشکار می‌کرد. در همین حال، چشمان نزدیک‌بین هفده دیوپتری‌اش شروع به تار شدن کرده بودند و دستانش که اکنون بالای شصت دیوپتر بودند، شروع به کند شدن کرده بودند.

***

سان با قدم گذاشتن به خانه کوچک و دلربای دوک بر فراز تپه جنوب شهر، از سکوت تقریباً مطلقی که حکمفرما بود، نزدیک بود از تعجب فریاد بزند. باوری ساده لوحانه بر لبانش برق زد و سان لبخندی درخشان زد، مطمئن بود که در اینجا به زودی به لذت های خلاقانه ای دست خواهد یافت که می تواند روح خواننده را شگفت زده و مسحور کند.

در لحظات اولیه‌ی ارضای آرزویش برای نوشتن درباره‌ی کودکی معصومانه، نوجوانی ناب و رویاهای خاموش جوانی، سان ناگهان موجی از امید را احساس کرد. او دریافت که سرنوشت اکنون از آن اوست، دستان و قلبش کاملاً باز است. سان، سرشار از این پیشگویی خوشبختی، آغاز داستان کوتاهی را نوشت که پایانش دیگر تنها و دردناک، طاقت‌فرسا و ناامیدکننده نبود. به هر حال، کار سختی نبود. او اغلب شاهد احساسات تلخ و شیرین در قلب دختر همسایه بود. او اغلب به قوطی‌های پلاستیکی خالی که دستان دراز شده‌ی پیر و جوان در دست داشتند، خیره شده بود. او لبخند مهندسان و کارگرانی را که دست در دست هم می‌دادند، هنگامی که آخرین متر خط برق به روستایی دوردست در آسمان کشیده می‌شد، درک می‌کرد؛ او آغوش بازیکنان فوتبال را پس از یک گل می‌فهمید... اما سان هرگز نمی‌توانست بفهمد که چرا نوشته‌هایش تا این حد منزوی و دور از خواننده باقی مانده‌اند. تا کی؟

نور باشکوه خورشید در ظهر ژوئن بر روی میز تحریرش می‌تابید، جایی که سان عمق نیاتی را که می‌خواست به خوانندگانش منتقل کند، می‌سنجید و خود را با کلماتی که هنوز نمی‌توانست بنویسد، می‌سوزاند: نجات یک نیازمند، تحقق وعده عشق، احترام به استعدادهای اصیل و شخصیت درستکار... سان که نمی‌توانست جهانی را بدون آثار ادبی خود تصور کند، به سرعت چند داستان نوشت که می‌توانست لبخند را بر لبان خوانندگان بنشاند. این داستان‌ها شامل چهره برازنده و منتظر زنی با ظاهری برازنده، عزیمت شتاب‌زده مردی موفق از کار پرمشغله‌اش و صحنه‌هایی از برخوردهای عاشقانه و وعده‌های خوشبختی بود...

آلمان مانند تیری از روی پله‌ها گذشت:

هی، با من بیا تو ماشین.

همانطور که صحبت می‌کرد، دوک از یک کتاب برای بالا نگه داشتن صفحات متن روی میز استفاده کرد.

- چه عجله‌ایه؟ من تقریباً این داستان رو تموم کردم و امشب به یه آبجو مهمونت می‌کنم.

سان سرش را بالا آورد، چشمانش برق می‌زدند از این باور که هیچ چیز در این دنیا سخت‌تر از دست کشیدن از نوشتن، وقتی تخیلت کاملاً شکوفا شده، نیست.

- من تو را به خانه می‌برم. اوه، نه. راستش را بخواهی، باید همین الان به خانه بروی. پدرت را همین الان به بیمارستان برده‌اند. حالش وخیم است.

Tiếng gọi - Ảnh 2.

تصویرسازی: هوانگ دانگ

***

اورژانس بیمارستان مثل یک کاغذ سفید بود. چراغ‌های نئون، نور سفیدی بر بدن بی‌حرکت پدر سان می‌انداختند، در حالی که یک پرستار دمای بدن و فشار خونش را چک می‌کرد و دستگاه تنفس مصنوعی، بی‌وقفه اکسیژن را به ریه‌های بی‌هوش او پمپ می‌کرد.

شب، تاریک و عمیق بود. سان با دستپاچگی صندلی تاشو را باز کرد و آن را کنار دیوار بیرون اورژانس گذاشت. سان در حالی که به مادرش کمک می‌کرد تا روی صندلی بنشیند، شانه‌های لاغر او را محکم در آغوش گرفت و به داستان مادرش که با ناله‌های آرام و کشیده‌ای همراه بود، گوش داد:

هوا تقریباً تاریک شده بود، اما پدرم هنوز داشت کف کامیون‌ها را رنگ می‌کرد. او برای روز بعد برنامه‌ی کاری تعیین نکرده بود چون می‌ترسید مردم جای دیگری بروند. ما داریم سعی می‌کنیم پول جور کنیم تا برای پسرمان کار پیدا کنیم، برای همین او عصرها کار اضافه انجام می‌دهد. مادرم گفت که وقتی تا دیروقت کار می‌کند، پدرم حتی اجازه نمی‌دهد چیزی برای خوردن بپزد تا قوایش را بازیابد. بعد از تمام شدن نقاشی، وسایلش را جمع کرد و مادرم رفت تا شام بپزد. کامیون بزرگ موتورش را روشن کرد تا به صورت دنده عقب به جاده برود و از روی پدرم رد شد، در حالی که او دنبال درپوش اسپری رنگ که زیر کامیون افتاده بود، می‌گشت...

- یکی از اعضای خانواده بیمار به نام تام کیست؟

به محض اینکه پرستار سوالش را تمام کرد، نیرویی نامرئی مادر سان را از احساس خفقان‌آور بی‌حسی بیرون کشید. او روی پاهای ضعیفش که تازه امید به زندگی شوهرش در آنها زنده شده بود، ایستاد.

- مادربزرگ، این کاغذ را به آن محل ببر تا صورتحساب بیمارستان را پرداخت کنم.

مادر سان در حالی که تکه کاغذی را که پرستار به او داده بود در دست داشت، با نگرانی پرسید:

- شوهرم می‌تونه از اینجا رد بشه، خانم؟

بیمارستان در تلاش است تا او را نجات دهد...

***

- من می‌توانم با قلمم امرار معاش کنم.

سان با دست پینه بسته و عضلانی پدرش که بی‌صدا روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، صحبت می‌کرد. افکارش بارها و بارها با موجی از اضطراب قطع می‌شد، اضطرابی که باعث می‌شد مدام چک کند که آیا سرم هنوز در حال چکیدن است یا نه. و در همان لحظه‌ی فوق‌العاده کوتاه بین دو قطره آب زلال بود که افکار سان درباره‌ی زندگی و ادبیات ناگهان به ذهنش هجوم آوردند و تمام هفته‌ای را که او به چهره‌ای آشنا در اورژانس و راهروهای بیمارستان تبدیل شده بود، در خود فرو بردند.

- پسرم، تو خودت باید قلمی باشی که از جوهر لبریز شده باشد. جوهری آمیخته از زندگی با احساسات خالص تا بتوانی آثار ادبی بسیاری بنویسی که احساسات و برداشت‌های زیبایی را برانگیزند.

در طول یک وعده غذایی خانوادگی که با مراجعه چندین مشتری برای سفارش پلاک خودرو قطع شده بود، پدر سون که متوجه ناراحتی و بی‌حوصلگی پسرش شده بود، او را با اظهار نظری غافلگیر کرد که حتی از انتقادات ادبی منتشر شده در روزنامه‌های آن زمان نیز روشنگرانه‌تر بود.

سون در جواب گفت: «پدرم بلد نیست داستان یا شعر بنویسد تا مردم بخوانند، بنابراین نمی‌فهمد که نوشتن داستان کوتاه یا شعر برای من چقدر سخت است.»

پدر با نگاهی جدی اما گرم به پسر نگاه کرد:

- پدر و مادرم چندین بار زندگی خود را تغییر داده‌اند، یک کار را پس از دیگری انجام داده‌اند، و حتی در این سن، هنوز هم امیدوارند که هر روز کاری برای انجام دادن داشته باشند. خانواده ما آهن، سیم‌های فولادی و ورق‌های آهن موجدار نو و زنگ‌زده را به غذا، آب و مدرک دانشگاهی من تبدیل کرده‌اند و می‌کنند. فردا هم همینطور خواهد بود. پدرم هنوز هم می‌تواند این کار را انجام دهد. اگر می‌خواهی فردی مورد احترام جامعه باشی، باید قطرات خونی را که از خارهای زندگی می‌ریزد به گل‌های زیبا و معطر روی این زمین تبدیل کنی...

خاطرات واضح، پسر را در خود غرق کرده بود. او از این فکر که فردا شنبه است و پدرش زود از خواب بیدار نمی‌شود، به آرامی از چاه آب نمی‌کشد تا دندان‌هایش را مسواک بزند و صورتش را بشوید، سپس به تنهایی به جایی که فرنی خیریه پخته می‌شد، نمی‌رود و به دیگر افراد ساده و مهربان در توزیع کاسه‌های داغ به بیماران فقیری که در این بیمارستان تحت درمان بودند، ملحق نمی‌شود، گیج شده بود. او که همیشه فکر می‌کرد پدرش عمداً خودش را اینگونه عذاب می‌دهد، نمی‌خواست کارش را با چنین جزئیات ساده و تأثیرگذاری تزئین کند...

سان سرش را پایین انداخت و پیشانی‌اش را به لبه تخت بیمارستان پدرش تکیه داد، احساس کرد که به سرعت قدرتش را از دست می‌دهد و نمی‌تواند مقاومت کند. قبل از اینکه به خواب عجیبی فرو برود، آنچه را که تازه در موردش روشن شده بود، زیر لب زمزمه کرد:

- من فقط درباره کارگران خواهم نوشت، درباره زندگی دشوار اما گسترده پدر و مادرم...

***

سون با وحشت از خواب بیدار شد. او درست همان لحظه صدای ضعیفی را از قفسه سینه پدرش که به آرامی بالا و پایین می‌رفت، شنیده بود:

- مامان!

15-Bội-Nhiên

نگوین تی بوی نهین

نگوین تی بوی نهین

- متولد ۱۳۵۱.

- زادگاه: کوانگ تری؛ ساکن شهر دونگ ها؛ شاغل در بخش بهداشت استان کوانگ تری.

- شغل فعلی: ویراستار

- او نویسندگی را از سال ۱۹۹۵ آغاز کرد. بسیاری از آثار او در روزنامه‌ها و مجلات ملی و محلی منتشر شده است.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
در مزرعه سبزیجات.

در مزرعه سبزیجات.

دنبال مادرم تا مزارع.

دنبال مادرم تا مزارع.

مزارع برنج پلکانی مو کانگ چای را کشف کنید.

مزارع برنج پلکانی مو کانگ چای را کشف کنید.