Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

فریاد دستفروش خیابانی

BPO - «کسی ضایعات فلزی می‌فروشد...؟»، همانطور که مشغول آماده کردن شام بودم، صدایی از کوچه باعث شد بایستم. صدا هم عجیب و هم آشنا به نظر می‌رسید، مثل فریاد پدرم که در تمام دوران کودکی‌ام همراهم بود. «کسی ضایعات فلزی، آلومینیوم شکسته، پلاستیک یا نایلون می‌فروشد...؟» - فریاد پدرم هر روز در حالی که با دوچرخه‌اش به دنبال امرار معاش می‌گشت، در گوشم طنین‌انداز می‌شد.

Báo Bình PhướcBáo Bình Phước08/06/2025

در اوایل دهه ۱۹۹۰، والدین من در جستجوی راهی برای خروج از فقر، از جنوب غربی به جنوب شرقی ویتنام نقل مکان کردند. در این سرزمین جدید، چشم‌اندازها وحشی و کم‌جمعیت بودند، بنابراین والدین من خانه‌ای با سقف کاهگلی و دیوارهای گلی در قطعه زمین کوچکی که از یکی از اقوام دور قرض گرفته بودند، ساختند.

در تمام طول سال، پدرم به عنوان کارگر کار می‌کرد، درختان را برای هیزم قطع می‌کرد و زغال درست می‌کرد، در حالی که مادرم در خانه می‌ماند تا از من مراقبت کند و محصولات کشاورزی پرورش دهد. اگر مادرم ناگهان پس از سکته مغزی فوت نمی‌کرد، زندگی خانوادگی ما همچنان به همین آرامی ادامه می‌یافت. من در آن زمان فقط پنج سال داشتم. مرد شاد و سخاوتی که زمانی پدرم بود، به تدریج لبخندش را از دست داد. او برای همسر مهربانش که زندگی‌اش کوتاه شده بود، و حتی بیشتر برای فرزند خردسالش که مادرش را خیلی زود از دست داده بود، سوگواری می‌کرد.

پدرم در مدت کوتاهی لاغر و نحیف شد. غم و اندوه خودش او را از پا درآورد. اما بعد مجبور شد با واقعیت روبرو شود، با فرزند خردسالش که به مراقبت و حمایت روستاییان نیاز داشت، و کم‌کم روحیه‌اش را بازیافت. او شروع به جستجوی شغل دیگری کرد، زیرا دیگر نمی‌توانست مرا با خود به جنگل ببرد. در آن زمان، مواد کمیاب بودند، بنابراین تقاضا برای بازیافت بسیار زیاد بود. پدرم در مورد کار تحقیق کرد و شروع به خرید و فروش ضایعات فلزی کرد. او یک صندلی کوچک را به قاب جلوی دوچرخه‌اش بست تا من روی آن بنشینم و پشت سرش، دو کنده بزرگ را به هم بست تا یک گاری موقت برای حمل ضایعات فلزی که خریداری کرده بود، بسازد. فریاد "کسی ضایعات فلزی، آلومینیوم شکسته، پلاستیک یا نایلون می‌فروشد؟..." از آن زمان با من بوده است.

مردم منطقه برای من و پدرم دلشان می‌سوخت که برای گذران زندگی تقلا می‌کردیم، بنابراین هر چیز شکسته یا دورریختنی را برای پدرم جمع می‌کردند تا بخرد. گاهی اوقات، عمه‌ها و عموها چند آبنبات به من می‌دادند، گاهی حتی دوازده تخم‌مرغ... من و پدرم هرگز آن مهربانی‌ها را فراموش نخواهیم کرد. بعد از یک روز گشت و گذار، پدرم حمام می‌کرد، برایم غذا می‌پخت و سپس انبوه مواد قابل بازیافت را مرتب می‌کرد تا بتواند صبح زود روز بعد آنها را به مرکز بازیافت ببرد.

بزرگ شدم و به مدرسه رفتم، دیگر هر روز با دوچرخه قدیمی پدرم این طرف و آن طرف نمی‌رفتم. اما هر شب، هنوز به او در مرتب کردن مواد قابل بازیافت کمک می‌کردم و صدای مکالمات و خنده‌هایمان، خانه را خلوت‌تر می‌کرد.

وقتی دبیرستان بودم، پدرم به من گفت که روی درس‌هایم تمرکز کنم و خودش کار ضایعات فلزی را انجام خواهد داد. شاید می‌ترسید که من جلوی دوستانم به خاطر حرفه‌اش شرمنده شوم.

یک روز، در راه برگشت از مدرسه، پدرم را دیدم که با گاری قراضه‌اش با سرعت از کنارم رد می‌شد، انگار می‌ترسیدم دوستانم او را بشناسند. قیافه خسته‌اش قلبم را به درد آورد. به سرعت دنبالش دویدم و فریاد زدم که بایستد، سپس او را به دوستانم معرفی کردم و گفتم اگر قراضه‌ای داریم، باید به او زنگ بزنیم تا بیاید و آن را بخرد. بعد از آن برخورد عجیب اولیه، پدرم در پاسخ به سلام دوستانم لبخندی درخشان زد. لبخندش، چشمان درخشانش و دانه‌های عرقی که از صورتش جاری بود، تصاویری هستند که برای همیشه در خاطرم خواهند ماند.

در طول چهار سال تحصیلم در دانشگاه، پدرم دوچرخه قدیمی‌اش را به سایگون آورد و اتاق کوچکی برای زندگی ما دو نفر اجاره کرد. او با خیابان‌ها آشنا شد و ارتباط برقرار کرد و با همان دستفروشی خیابانی آشنایش به کارش ادامه داد؛ هیچ گوشه‌ای از سایگون نبود که رد پای او در آن دیده نشده باشد.

بعد از فارغ‌التحصیلی، من و پدرم برای زندگی به زادگاهمان برگشتیم. با داشتن شغل و درآمد پایدار، به پدرم توصیه کردم که در خانه بماند و دیگر سختی نکشد. بنابراین او دوچرخه‌اش را گوشه‌ای گذاشت، مثل یادگاری از گذشته. او می‌گفت که خیلی بی‌قرار و بی‌حوصله است، بنابراین من پول پس‌انداز کردم و پول بیشتری قرض گرفتم تا یک مغازه کوچک برای او باز کنم و به بچه‌های روستا شیرینی و تنقلات بفروشم. از آن زمان، پدرم که مشغول مشتریانش است، جوان‌تر و شادتر به نظر می‌رسد.

در طول حدود یک دهه گذشته، همزمان با اینکه من و پدرم با زندگی و شغل جدیدمان سازگار شدیم، فریادهای آشنای دستفروشی خیابانی که زمانی خاموش بود، دوباره بیدار شده است. شاید فریادهای پدرم بخشی از خاطرات ماست که هر چقدر هم که زمان بگذرد، نمی‌توان آن را پاک کرد.

من بزرگ شدم و از دوچرخه قدیمی پدرم که پر از آهن قراضه بود، معلم شدم. هیچ‌وقت از کار پدرم خجالت نکشیدم؛ برعکس، به این افتخار می‌کردم که او همیشه مرا دوست داشت و همه کار برایم انجام می‌داد. پدرم به من یاد داد که هر حرفه‌ای ارزشمند است، زیرا با فداکاری و تلاش فرد، چیزهای خوبی را به زندگی می‌آورد.

سلام بینندگان عزیز! فصل چهارم با موضوع «پدر» رسماً در تاریخ ۲۷ دسامبر ۲۰۲۴ در چهار پلتفرم رسانه‌ای و زیرساخت‌های دیجیتال رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک (BPTV) آغاز می‌شود و نوید می‌دهد که ارزش‌های شگفت‌انگیز عشق مقدس و زیبای پدرانه را به عموم مردم ارائه دهد.
لطفا داستان‌های تأثیرگذار خود درباره پدران را با نوشتن مقاله، تأملات شخصی، شعر، انشا، کلیپ‌های ویدیویی ، آهنگ (همراه با ضبط صدا) و غیره، از طریق ایمیل chaonheyeuthuongbptv@gmail.com، دبیرخانه تحریریه، ایستگاه رادیو و تلویزیون و روزنامه بین فوک، خیابان تران هونگ دائو ۲۲۸، بخش تان فو، شهر دونگ شوای، استان بین فوک، شماره تلفن: ۰۲۷۱.۳۸۷۰۴۰۳، برای BPTV ارسال کنید. مهلت ارسال آثار ۳۰ آگوست ۲۰۲۵ است.
مقالات با کیفیت بالا منتشر و به طور گسترده به اشتراک گذاشته می‌شوند و در ازای مشارکت آنها، مبلغی پرداخت می‌شود و پس از اتمام پروژه، جوایزی از جمله یک جایزه بزرگ و ده جایزه ممتاز اهدا خواهد شد.
بیایید با فصل چهارم «سلام عشق من» به نوشتن داستان پدرها ادامه دهیم تا داستان‌های مربوط به پدرها پخش شوند و قلب همه را لمس کنند!

منبع: https://baobinhphuoc.com.vn/news/19/173696/tieng-rao


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

بسیاری از مردم به چهاردهمین کنگره ملی حزب ایمان و انتظاراتی دارند.
مجسمه‌های اسب لاکی که میلیون‌ها دونگ قیمت دارند، به هدیه‌ای محبوب برای عید تت در بین تاجران تبدیل شده‌اند.
مزارع آفتابگردان در شهر هوشی مین مملو از بازدیدکنندگانی است که برای تعطیلات عید تت در اوایل ماه مبارک رمضان عکس می‌گیرند.
دین پوملوها در خیابان‌های شهر هوشی مین مملو از رنگ زرد هستند: کشاورزان با اطمینان ادعا می‌کنند که «صد در صد تمام محصولاتشان فروخته شده» زیرا...

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

افزایش هزینه‌ها، آب و هوای غیرقابل پیش‌بینی: بزرگترین دهکده گل شهر هوشی مین برای فصل تعطیلات تت تحت فشار زیادی قرار دارد.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول