Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

انسانیت...

Việt NamViệt Nam03/07/2024


تابستان ۱۹۸۰ بود، من دانشجوی سال سوم دانشگاه فناوری هانوی بودم.

انسانیت...

تصویر تزئینی. منبع: اینترنت

من سربازی بودم که به مدرسه برمی‌گشتم، منشی شاخه حزب کلاس، و در آن زمان وظیفه داشتم سابقه یکی از همکلاسی‌هایم به نام کوان، اهل کمون دونگ تو در شهر تان هوآ، را برای عضویت در حزب بررسی کنم. از مدرسه اجازه کار گرفتم و با قطار به تان هوآ سفر کردم. در آن زمان، پیش‌بینی‌های هواشناسی در رادیوی کشور ما اغلب بسیار نادرست بود. بخش هواشناسی همیشه منبع داستان‌های طنز بود. آنها آفتاب را پیش‌بینی می‌کردند، اما گاهی باران شدید می‌بارید و گاهی اوقات باران را پیش‌بینی می‌کردند، اما مزارع همچنان ترک می‌خوردند و حتی یک قطره باران هم نمی‌بارید. من درست همان روزی به تان هوآ رفتم که قرار بود طوفانی بدون اینکه بداند به دریای شرق برخورد کند.

از کنار محله کوان رد شدم، چون می‌دانستم او آنجا زندگی می‌کند، اما برای رعایت پروتکل وارد نشدم. مستقیماً به دفتر مرکزی کمیته کمون در حومه روستا رفتم، جایی که کمیته حزب نیز در آنجا کار می‌کرد. معرفی‌نامه‌ام را ارائه دادم و با خانم بین، عضو دائمی کمیته حزب کمون، صحبت کردم. قبل از اینکه بتوانم فنجان چای‌ام را تمام کنم، باد شدیدی بیرون وزید. تازه حدود ساعت سه بعد از ظهر بود. خانم بین تازه بلند شده بود تا پنجره را ببندد که باران شدید شروع به باریدن کرد. قطرات باران آنقدر بزرگ بودند که تقریباً می‌شد آنها را شمرد. خانم بین فوراً در را قفل کرد، یک بارانی به من داد و هر دو زیر باران به سمت خانه‌اش که تقریباً یک کیلومتر دورتر بود، دویدیم.

خانه خانم بین در دهکده کوچکی کنار خط آهن، حدود یک کیلومتر از آنجا تا ایستگاه تان هوآ، قرار داشت. وقتی به خانه رسیدیم، باران شدیدی را دیدیم که آسمان و زمین را پوشانده بود. خانه خانم بین، یک خانه آجری کوچک سه اتاقه با یک حیاط آجری کوچک بود. در جلو و عقب خانه چندین بوته بامبوی انبوه وجود داشت که به دیوار تکیه داده بودند تا جلوی باد را بگیرند. فقط دو فرزندش، که هر دو در مدرسه ابتدایی بودند، در خانه بودند. پس از مدتی، شوهرش در حالی که باران و باد را تحمل می‌کرد، دوان دوان به خانه آمد. او به عنوان سرایدار استخر ماهی شرکت تعاونی کار می‌کرد. او حدود ده سال از من بزرگتر بود، با پوستی برنزه تیره، شبیه مردی قوی و تنومند. با صدای گرفته، که معمولاً برای کسی است که با صدای بلند و پر سر و صدا صحبت می‌کند، به یکدیگر سلام کردیم.

آن شب، من در خانه خانم بین بودم و با خانواده‌اش شام می‌خوردیم. آنها مقدار زیادی برنج پخته بودند و غذا شامل ماهی‌های کوچکی بود، مثل ماهی روغنی که شوهرش از برکه آورده بود و آن را خورشت کرده بود. سبزیجات نوعی ساقه نیلوفر آبی بود که آب‌پز شده بود، فکر می‌کنم ریشه نیلوفر آبی نامیده می‌شد. همه با ولع غذا می‌خوردند، حتی آن دو کودک هم آرام و مطیع غذای خودشان را می‌خوردند. من و خانم بین هر کدام فقط سه کاسه خوردیم، اما شوهرش هفت یا هشت تا خورد. او یک مشت ماهی روی هر کاسه پر از برنج می‌گذاشت، سپس با استفاده از چوب‌های غذاخوری‌اش، برنج را مانند بریدن کیک برنجی به چهار قسمت برش می‌داد. سپس، با هر حرکت چوب غذاخوری، یک چهارم کاسه را در دهانش می‌گذاشت. او این کار را چهار بار، چهار لقمه انجام داد و کاسه خالی شد. من فقط چند لقمه برنج خورده بودم و از خوردن دست کشیدم تا غذا خوردن او را تماشا کنم. در حالی که داشت به همسرش کمک می‌کرد تا یک کاسه برنج جدید بیاورد، به من سقلمه زد و گفت: «بیشتر بخور، مرد، چرا اینقدر آهسته غذا می‌خوری؟» من سرعتم را بیشتر کردم، اما هنوز هم غذا را خیلی کندتر از او تمام کردم و خانم بین مجبور شد منتظر من بماند تا غذا بخورد. در نهایت، من غذایم را فقط کمی زودتر از دو کودک تمام کردم.

آن شب، آقای بین همسرش را در اتاق با بچه‌ها گذاشت، در حالی که یک تخت بامبو بیرون گذاشت تا من با او بخوابم، هر کدام روی تخت خودمان. آنها خیلی مهربان بودند. خیلی بعد، بعد از اینکه من همسر خودم را داشتم، فهمیدم که او چندین شب را دور از همسرش فدا کرده بود تا کنار من، یک مهمان ناخواسته، بخوابد تا من تنها نباشم. آن شب، باران شدیدی بارید و باد بیرون زوزه می‌کشید. صدای باران انگار از روی پشت بام همدیگر را تعقیب می‌کرد. روستای آقای و خانم بین برق نداشت. همه جا تاریک بود، اما هر از گاهی، رعد و برق می‌زد و همه چیز را سوسو می‌زد. من یک سرباز بودم، به خوابیدن زیر آسمان باز عادت داشتم و به راحتی می‌خوابیدم، می‌توانستم هر جایی دراز بکشم. من یک بار در آفتاب سوزان در یک مزرعه بزرگ و باز بدون سایه خوابیده بودم، فقط صورتم را با حوله پوشانده بودم، صرف نظر از عرقی که مدام می‌ریخت و خشک می‌شد و لباس‌هایم داغ می‌سوزاندند. در فصل بارندگی در پایگاه، شب‌ها فقط در پلاستیک می‌خوابیدم و نیمی از بدنم را می‌پوشاندم، در حالی که بقیه بدنم از ران به پایین تمام شب در باران خیس بود و با این حال می‌توانستم بخوابم. با شنیدن صدای آتش توپخانه دشمن، از جا می‌پریدم و به داخل سنگرهای پر از آب می‌دویدم. وقتی گلوله‌باران متوقف می‌شد، دوباره سینه‌خیز می‌رفتم، خودم را در پلاستیک می‌پیچیدم و دوباره می‌خوابیدم، هرچند لباس‌هایم خیس شده بود. با این حال، در خانه بین، مدت زیادی دراز کشیدم و به صدای باران و باد بیرون گوش دادم تا اینکه بالاخره خوابم برد.

صبح روز بعد هنوز باران شدیدی می‌بارید. به نظر می‌رسید که این منطقه در مرکز طوفان قرار دارد. باران به اندازه باران‌های جنگلی مداوم و دلگیر نبود، اما قرار گرفتن در مرکز طوفان هنوز هم بسیار ترسناک بود. باران شدید بود و باد بسیار شدیدی می‌وزید، انگار آسمان آب را به پایین می‌پاشید. آقای و خانم بین صبح زود بیدار شدند تا برای صبحانه سیب‌زمینی بپزند. باران هنوز آنقدر شدید بود که کورکننده بود؛ چیزی در دوردست دیده نمی‌شد. آب حیاط به سرعت کافی تخلیه نشده بود و تا ده سانتی‌متر عمق داشت. بعد از صبحانه، آقای بین به استخر ماهی برگشت و خانم بین یک کیسه پلاستیکی پوشید و به دفتر کمون رفت. فقط من با دو فرزند در خانه بودم. با آنها صحبت کردم؛ خواهر بزرگتر کلاس چهارم و برادر کوچکتر کلاس دوم بود. کار دیگری برای انجام دادن وجود نداشت، بنابراین به آنها گفتم کتاب‌هایشان را بیرون بیاورند و درس بخوانند. معلوم شد که این دو فرزند بسیار درس‌خوان هستند. آنها با هیجان از من در مورد تکالیفی که نمی‌توانستند انجام دهند، پرسیدند. بنابراین من نقش معلم روستا را بازی کردم و به آنها درس دادم. ظهر، آقای و خانم بین هر دو به خانه آمدند. دوباره، یک دسته میگو که از برکه گرفته بودند و یک مشت ساقه نیلوفر آبی که آقای بین برای ناهار آورده بود. ناهار مثل شب قبل بود؛ آقای بین مثل قبل سریع و با ولع غذا خورد. آنها مدام از من می‌خواستند که "با ولع غذا بخورم". بعد از ظهر، فقط من در خانه بودم و دو بچه مشغول درس خواندن. خانم بین یک قوری بزرگ چای گیاهی برای نوشیدن هر سه نفرمان آماده کرد. اواخر بعد از ظهر، آنها با وجود باران شدید برای شام به خانه آمدند. عصر، آنها فقط مدتی قبل از اینکه زود بخوابند، گپ زدند. به دلیل طوفان، آنها به هر حال نمی‌توانستند در خانه کاری انجام دهند.

برای سه روز متوالی، اوضاع به همین منوال باقی ماند. او برای رسیدگی به ماهی‌ها به استخر ماهی می‌رفت و او برای کار به کمیته حزب کمون می‌رفت. من دو بار در روز با دو فرزندم در خانه می‌ماندم و به آنها در انجام تکالیف و ریاضی‌شان کمک می‌کردم. آنها مرا بسیار دوست داشتند و قدردان من بودند. بررسی سوابق درخواست عضویت حزب کوان توسط خانم بین انجام شد. من مجبور نبودم برای ارائه پرونده‌ام، پرسیدن نظر آنها و گرفتن امضا و مهر به خانه منشی شعبه یا منشی کمیته حزب کمون بروم. باران به تدریج فروکش کرد، فقط گاهی اوقات قبل از توقف دوباره، باران می‌بارید. گاهی اوقات حتی خورشید کمی می‌تابید. قطار که به دلیل طوفان چند روز متوقف شده بود، اکنون دوباره به حرکت درآمده بود، بنابراین وقت آن رسیده بود که با آقای و خانم بین و دو فرزندشان خداحافظی کنم و به خانه برگردم. من بیش از سه روز و چهار شب در خانه آقای و خانم بین اقامت داشتم.

صبح زود چهارشنبه، من و آقای بین زود از خواب بیدار شدیم تا او بتواند مرا به ایستگاه قطار ببرد. من قصد داشتم بعدازظهر همان روز کارم را تمام کنم، عصر همان روز در ایستگاه کمی تنقلات بخرم و تا صبح قبل از برگشتن به هانوی آنجا بخوابم. بنابراین، فقط مقدار کمی پول آوردم و کوپن جیره برنج نداشتم. به طور غیرمنتظره‌ای، طوفان مرا گیر انداخت و چند روزی در خانه خانم بین ماندم. شب قبل، برای آماده شدن برای جدایی، از آقای و خانم بین تشکر کردم و با دستپاچگی چند سکه از جیبم به خانم بین دادم و فقط برای بلیط قطار نگه داشتم. آنها از دادن سکه خودداری کردند و خانم بین حتی مرا سرزنش کرد:

«این کار را نکن و ما را ناامید نکن. این بی‌احترامی و تحقیر ما خواهد بود. بالاخره خودت سرباز بودی. این بار برای کار رسمی اینجا هستی. اگر آقای کوان به حزب بپیوندد، روستای ما یک مقام دولتی دیگر خواهد داشت که به اعتبار روستا می‌افزاید. می‌توانی چند روزی در خانه ما بمانی، به بچه‌ها در درس‌هایشان کمک کنی و ما با تو مثل سربازانی که به مردم خدمت می‌کنند رفتار خواهیم کرد. از هر کمکی که بتوانیم به تو بکنیم سپاسگزار خواهیم بود. نگران نباش. لطفاً به پدر و مادرت سلام ما را برسان. وقتی در این منطقه هستی، به ما سر بزن.»

فقط چراغ نفتی کم‌نور، نور ضعیفی در اتاق می‌تاباند. دست‌های آقای و خانم بین را در دست گرفتم و احساس کردم اشک در چشمانم حلقه زده است. آقای و خانم بین چقدر مهربان هستند. مردم تان هوآ چقدر لطیف و دلسوز هستند، درست مثل روحیه گذشته که همه همه چیز خود را به خطوط مقدم می‌دادند.

آقای بین من را از طریق یک مسیر میانبر به ایستگاه قطار برد، در حالی که هوا هنوز تاریک بود تا بتواند به موقع برای صبحانه برگردد و به حوضچه ماهی‌اش سر بزند. من تقریباً اولین مسافری بودم که آن روز در ایستگاه تان هوآ سوار قطار شدم.

به محض رسیدن به هانوی، فوراً رفتم تا هر دو مجموعه کتاب درسی کلاس دوم و چهارم را بخرم. در آن زمان، خرید مجموعه کامل کتاب‌های درسی برای دانش‌آموزان، به خصوص در مناطق روستایی، آسان نبود. از کوان خواستم هر وقت به تان هوا برمی‌گردد، آنها را برای من به خانه خانم بین بیاورد.

خاطرات زیبا و دلگرم‌کننده مردم تان هوآ در تمام طول زندگی‌ام با من مانده و به من کمک کرده است تا همیشه به همه مشکلات زندگی ایمان داشته باشم و برای غلبه بر آنها تلاش کنم.

وو کونگ چین (همکار)



منبع: https://baothanhhoa.vn/tinh-nguoi-218465.htm

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

چهاردهمین کنگره ملی - نقطه عطفی ویژه در مسیر توسعه.
[تصویر] شهر هوشی مین همزمان ساخت و ساز و کلنگ زنی ۴ پروژه کلیدی را آغاز کرد.
ویتنام همچنان در مسیر اصلاحات ثابت قدم است.
توسعه شهری در ویتنام - نیروی محرکه برای رشد سریع و پایدار

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

مزارع آفتابگردان در شهر هوشی مین مملو از بازدیدکنندگانی است که برای تعطیلات عید تت در اوایل ماه مبارک رمضان عکس می‌گیرند.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول