Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

مهتاب روی تپه

کیوتو - اقامتگاه خانگی آن تو که در میانه تپه‌ای در منطقه خه سان واقع شده، به توقفگاهی دلربا تبدیل شده است. این مهمانخانه مقرون‌به‌صرفه که تنها سه سال پیش تأسیس شد، در حال حاضر با فضای سرسبز و گل‌های سرسبز سایه افکنده است و فضایی هماهنگ ایجاد کرده و سیل مداومی از مهمانان را به خود جذب می‌کند.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị02/09/2025

هر روز، مردم زوج جوان، صاحبان ملک، را می‌بینند که با پشتکار به باغ خود رسیدگی می‌کنند. نام شوهر «آن» و نام زن «تو» است؛ نام آنها در کنار هم، نام اقامتگاه خانگی را تشکیل می‌دهد. داستان عاشقانه آنها به تنهایی برای بسیاری جذاب است. «تو» از یک دانشگاه معتبر با مدرک زبان انگلیسی فارغ‌التحصیل شده است، در حالی که «آن» فقط تا کلاس نهم درس خوانده و سپس در خانه مانده و کشاورزی می‌کند. پس از فارغ‌التحصیلی، با وجود داشتن فرصت‌های شغلی فراوان، «تو» تصمیم گرفت به کار در باغ با «آن» بازگردد، همانطور که می‌گوید، تا با شوهرش «همرنگ» شود. خب، بالاخره این یک انتخاب است؛ چه کسی می‌تواند بگوید که کشاورزی یک حرفه نیست، و آن هم یک حرفه محترم؟

تصویرسازی: دانگ مین کوی
تصویرسازی: دانگ مین کوی

بسیاری از مردم از تلاش بیهوده‌ای که توئو در چهار سال تحصیلش صرف کرده بود، ابراز تاسف می‌کردند. اما بعد، متوجه شدند که حق با او بوده است؛ اصلاً اتلاف وقت نبوده است. به لطف انگلیسی روان او، اقامتگاه خانگی توئو مهمانان خارجی زیادی را به خود جذب می‌کند. یک بار، یک توریست آمریکایی خانه‌ی دلربا را دید و خواست از آن بازدید کند. مهمان، حدود هفتاد ساله، پوست روشن و موهای خاکستری داشت و می‌توانست چند جمله‌ی ویتنامی دست و پا شکسته صحبت کند. او خود را ویلسون، یک سرباز سابق آمریکایی که در خه سان جنگیده بود و اکنون برای بازدید از میدان جنگ قدیمی خود بازمی‌گشت، معرفی کرد.

اولین باری که تو را دید، کهنه سرباز آمریکایی لحظه‌ای مکث کرد. آقای ویلسون پس از چند کلمه صحبت با میزبان جوان، تصمیم گرفت برنامه‌اش را تغییر دهد و آن بعدازظهر به شهر هوشی مین برنگردد، بلکه یک روز اینجا بماند. تو ترتیب داد که آقای ویلسون اتاقی با بهترین منظره، با دو پنجره بزرگ در دو طرف که شیشه‌های شفاف داشتند، داشته باشد. از اینجا، مهمانان می‌توانستند تپه‌های وسیعی را که زمانی میدان جنگ بودند، اما اکنون پوشیده از درختان سرسبز و انبوه بودند، تماشا کنند. چندین کهنه سرباز آمریکایی که در اینجا اقامت داشتند، به تو گفتند که خوابیدن در این اتاق به آنها اجازه می‌داد خاطرات دوران دردناک نیم قرن پیش را مرور کنند، اما فقط دیدن فضای سبز به آنها یادآوری می‌کرد که چقدر خوش شانس هستند که زنده هستند.

- ممنون که اجازه دادید در این اتاق پرمعنا بمانم. اما می‌دانید چیست، وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم، احساس خیلی عجیبی داشتم. یا بهتر بگویم، وقتی شما را دیدم، خانم جوان. خب، ببخشید، می‌توانید امشب را با من بگذرانید؟

تی از پیشنهاد مهمان جا خورد. یا شاید اشتباه شنیده بود؛ چطور ممکن است چنین پیشنهاد مبهم و گیج‌کننده‌ای مطرح شود؟ با دیدن تغییر در چهره او، جانباز با نگرانی به دو صندلی چوبی روی ایوان اشاره کرد و سعی کرد منظورش را توضیح دهد.

اوه، ببخشید، شاید واضح توضیح ندادم. منظورم این است که، می‌توانی امشب بنشینی و با من به ماه خیره شوی، حتی اگر فقط برای مدت کوتاهی؟

معلوم شد که کهنه سرباز آمریکایی تقویم قمری را هم می‌دانست و امروز ماه کامل بود. و رد کردن چنین پیشنهاد شیرینی سخت بود.

شب روی تپه خنک و نسیم ملایمی بود، صدای قارقار قورباغه‌ها از دوردست‌ها می‌آمد. ثو دو فنجان چای زنجبیل داغ دم کرد و آنها را روی میز گذاشت. ماه بالا آمد، آسمان صاف بود و او نشسته بود و با مهمانش گپ می‌زد، اما بیشتر به صحبت‌های کهنه سرباز آمریکایی گوش می‌داد.

در طول جنگ، ویلسون تمام بعد از ظهر در جنگل گم شد و سپس، متأسفانه، توسط یک مار گزیده شد و او را آنقدر ترساند که نمی‌توانست حرکت کند. با غروب آفتاب، ویلسون می‌خواست درخواست کمک کند اما از اینکه لو برود می‌ترسید، بنابراین بی‌حرکت دراز کشید و تسلیم سرنوشت خود شد. ظاهراً نیش مار سمی بود؛ سرباز علائم غیرمعمولی را در بدن خود احساس کرد، سپس به تدریج هوشیاری خود را از دست داد. ویلسون در حالی که از خستگی و تاری دید، از میان برگ‌ها نگاه کرد و کسی را دید که نزدیک می‌شد. ویلسون خطر کرد و فریاد ضعیفی برای کمک سر داد.

- آن دختر آن روز مرا نجات داد. او می‌دانست چگونه کمک‌های اولیه را انجام دهد و نوعی برگ پیدا کرد که آن را له کند و روی زخم بگذارد تا سم‌زدایی شود. وقتی به هوش آمدم، مهتاب تازه شروع به روشن کردن جنگل کرده بود و من صورت او را دیدم - بسیار زیبا و مهربان. من آن را اولین عشق خود می‌دانم، زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام، من - یک سرباز از آن سوی کره زمین که در حال جنگیدن بود - توسط یک دختر کوهستانی ویتنامی تحت تأثیر قرار گرفتم.

تیهو نشست و به داستان ویلسون گوش داد. او به عنوان صاحب یک اقامتگاه خانگی در یک میدان جنگ سابق، داستان‌های زیادی از مهمانان خارجی شنیده بود که درباره آن مکان خاطره تعریف می‌کردند، اما داستان ویلسون تیهو را تحت تأثیر قرار داد و کنجکاوی او را برانگیخت. ویلسون به تعریف داستان شبی که در طول جنگ پاییزی در جنگل گم شده بود، شبی که او و یک زن ویتنامی با هم گذراندند، ادامه داد. ویلسون پس از خوابیدن یک شب در اقامتگاه خانگی، صبح زود روز بعد از خواب بیدار شد تا طلوع خورشید را روی تپه تماشا کند و تیهو و همسرش را دید که در حال آبیاری و هرس بوته‌های گل رز قدیمی در باغ هستند. ویلسون با آسودگی به سمت تیهو رفت و با خوشحالی خواب شب قبل خود را تعریف کرد، خوابی پر از شگفتی اما به طرز نفس‌گیری زیبا.

«آن» عمداً کمی دورتر رفت تا همسرش و مهمان بتوانند به طور طبیعی صحبت کنند. علاوه بر این، او به دلیل نداشتن تحصیلات رسمی و ناتوانی در صحبت کردن به زبان انگلیسی، تا حدودی احساس ناامنی می‌کرد. هر آنچه «آن» در مورد مهمان خارجی می‌دانست، از روایت‌های «تو» به دست آمده بود. «آن» از دور متوجه شد که «تو» گهگاه به آن جانباز لبخند می‌زند؛ در طول مکالمه‌شان، پیرمرد جوان و تا حدودی ساده‌لوح به نظر می‌رسید.

آن بعد از ظهر، قبل از جدایی، ویلسون عکسی کوچک و سیاه و سفید را به تو نشان داد که در کف دست او جا می‌شد. گذر زمان باعث ایجاد لکه‌هایی روی عکس شده بود، اما چهره دختر هنوز به وضوح قابل مشاهده بود - مهربان، دوست‌داشتنی، و به طرز عجیبی، تو احساس می‌کرد که خودش را در عکس می‌بیند.

«آدم‌های زیادی توی دنیا هستن که شبیه همن. این کاملاً طبیعیه. چرا باید انقدر خودتو اذیت کنی؟» این را آن گفت، بعد از اینکه مهمان برای مدتی رفت، در حالی که تو روی صندلی‌اش مات و مبهوت نشسته بود.

- اما من هیچ عکسی از مادرم ندارم، بنابراین وقتی عکسی را دیدم که خیلی شبیه من بود، فقط تصور کردم...

از سنین پایین، تئو نمی‌دانست والدینش چه کسانی هستند. مادرخوانده‌اش او را صبح زود در حالی که داشت به بازار می‌رفت، کنار جاده پیدا کرد و او را مانند فرزند خودش بزرگ کرد. هنگام تأسیس این اقامتگاه خانگی، آن همچنین به همسرش گفت که آن را مشهور خواهد کرد، به این امید که فرصتی برای تئو باشد تا دوباره با مادر بیولوژیکی‌اش دیدار کند.

***

ویلسون به خانه برگشت و پس از مدتی، تو و همسرش گهگاه مقداری پول از آن سوی کره زمین دریافت می‌کردند. به گفته ویلسون، این کمک کوچکی برای خرید گل برای زیباسازی محل اقامتشان بود. تو همچنین در تعطیلات، جشنواره‌ها و حتی روز ولنتاین هدایایی دریافت می‌کرد. این موضوع آن را آزار می‌داد.

علاوه بر این، تماس‌های تلفنی کهنه سرباز آمریکایی با تو از آن سوی مرز گاهی ساعت‌ها طول می‌کشید. مشخص نیست که آنها در این مدت طولانی درباره چه چیزی صحبت می‌کردند. اغلب، وقتی آن می‌پرسید، همسرش فقط می‌خندید و می‌گفت که این فقط یک مکالمه روزمره است، یک "دوستی" در سنین مختلف.

اما به نظر من این چیزی فراتر از دوستی است.

هر دو لبخندهای معنی‌دار رد و بدل کردند.

یک بار، ویلسون پیشنهاد داد که تو به جای استفاده از اعداد بی‌معنی، همانطور که قبلاً استفاده می‌کردند، اتاق‌های اقامتگاه خانگی را خودش نامگذاری کند. او فکر کرد که این ایده خوبی است و آن را با آن در میان گذاشت و نام‌های معناداری مانند «اتاق صلح» ، «اتاق کبوتر» و غیره را انتخاب کرد. در مورد زیباترین اتاقی که ویلسون کهنه‌کار تا به حال در آن اقامت داشته است، تو تصمیم گرفت نام آن را «اتاق مهتاب» بگذارد. البته، او راز این نام را برای آن فاش نکرد، زیرا می‌ترسید که او بیش از حد در مورد آن فکر کند.

هوانگ کونگ دانه

منبع: https://baoquangtri.vn/van-hoa/truyen-ngan/202509/anh-trang-tren-doi-e1b41bb/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پاراسیلینگ، ورزشی آبی که گردشگران را به خود جذب می‌کند.

پاراسیلینگ، ورزشی آبی که گردشگران را به خود جذب می‌کند.

آنهر

آنهر

روز ملی، دوم سپتامبر

روز ملی، دوم سپتامبر