Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

سه بار در عروسی شوهر سابقم شرکت کردم.

Báo Gia đình và Xã hộiBáo Gia đình và Xã hội31/10/2024

اميدوارم اين سومين بار، آخرين بار باشد.


من یک دوست صمیمی دارم که ۱۰ سال از من کوچکتر است. آن موقع، چون مادر «نا» را خیلی دوست نداشتم، وقتی تازه به دنیا آمده بود زیاد به او توجه نکردم.

با این حال، به نظر می‌رسد که هر رابطه‌ای در دنیا به سرنوشت مربوط می‌شود، بنابراین با اینکه من و نا شروع راحتی نداشتیم، به مرور زمان به هم نزدیک‌تر و صمیمی‌تر شده‌ایم.

وقتی نا ۶ ساله بود، پدر و مادرش از هم جدا شدند. به پدر نا گفتم هر اتفاقی که بیفتد، بچه‌ها در این سن به راحتی مستعد آسیب‌های روانی هستند، اما گاهی اوقات مسائل مربوط به بزرگسالان، چه آنها را دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، باید اتفاق بیفتد.

از زمان طلاق والدینش، «نا» نزدیکی‌اش را به پدرش از دست داده و اغلب برای بازی به خانه من می‌آید. مدت زیادی بود که به ندرت به خانه می‌آمد و همیشه در خانه من می‌ماند. پدرش وضعیت روانی ناپایدار دخترش را درک می‌کرد و بارها از من خواست که از او مراقبت کنم. بنابراین، از کسی که خودش فرزندی نداشت، به مادرخوانده بی‌میل او تبدیل شدم.

فکر می‌کنم نا در همان زمان کلاس هشتم بود و وارد مرحله‌ی سرکشی خود می‌شد. من معتقدم بزرگترین دلیل پریشانی روانی و رفتار مخرب او این بود که پدرش در همان زمان دوباره ازدواج کرد. اگرچه او این را با صدای بلند نگفت، اما من به اندازه کافی حساس بودم که بدانم او با زن غریبه‌ای که در خانه‌شان بود، احساس راحتی نمی‌کرد و پدرش پیشنهاد داده بود که او را «مادر» صدا کند.

Ba lần đi dự đám cưới chồng cũ- Ảnh 1.

نا، همسر جدید پدرش را «مامان» صدا می‌زند. برای او، صدا زدن هر کسی «مامان» اهمیتی ندارد، زیرا مفهوم «مامان» در ذهنش به‌شدت مبهم است. مادر نا فقط بعد از جدایی والدینش نبود که نگرانی زیادی نسبت به دخترش نشان داد؛ حتی قبل از آن هم، خیلی به او اهمیت نمی‌داد. او می‌خواست پسری داشته باشد تا خانواده‌ی ثروتمند شوهرش را راضی کند، اما موفق نشد. بعداً، هر چقدر هم که تلاش کرد، نتوانست دوباره باردار شود و به نوعی، تمام تقصیرها به گردن نا افتاد.

در نهایت، پدر دختر به خیانت مادرش پی برد، بنابراین آنها راه خود را از هم جدا کردند. به گفته پدر «نا»، این ماجرا ناشی از تلاش ناامیدانه مادر دختر برای «به دست آوردن» یک پسر بود.

از آن زمان، نا دیگر مادرش را ندیده است. من فقط شایعاتی شنیده‌ام که او برای کار به خارج از کشور رفته است، و حتی برخی می‌گویند که او با معشوقش برای تجارت به جنوب رفته است. اینکه کجا رفته مهم نیست؛ مهم این است که او دختری را که به دنیا آورده بود کاملاً رها کرد.

همسر جدید پدر نا، دختر دیگری به دنیا آورد و وقتی نا کلاس دوازدهم بود، آنها دوباره طلاق گرفتند. این بار، دلیلش این بود که مادربزرگ نا مدام عروسش را به خاطر پسر به دنیا نیاوردن اذیت می‌کرد. من این را درک می‌کنم؛ دقیقاً می‌دانم مادربزرگ نا چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد.

این بار با دفعه قبل فرق داشت زیرا همسر جدید پدر «نا» اصرار داشت که بچه را با خودش ببرد و حاضر نبود دخترش را پیش پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌اش بگذارد. بعد از چند جلسه ملاقات و شنیدن داستان‌های «نا»، متوجه شدم که او مادر بسیار مهربانی است.

یک بار که برای شام به خانه‌شان رفتم، بعد از چند نوشیدنی، پدرش به من گفت که احتمالاً این آخرین ازدواج اوست، چون خیلی خسته است. این بار، او مجرد می‌ماند و «نا» را تا زمان ازدواجش بزرگ می‌کند.

درست یک سال بعد، از «نا» کوچولو شنیدم که می‌گفت پدرش قرار است با کس دیگری ازدواج کند. درست است که نمی‌شود به حرف هیچ مردی اعتماد کرد.

من در عروسی آنجا بودم و دیدن تالار عروسی مجلل باعث خنده‌ام شد. پدر «نا» از یک چیز مطمئن است: او هرگز اجازه نمی‌دهد همسرش در موقعیت ضعیفی قرار بگیرد. هر بار که ازدواج می‌کند، باید یک عروسی بزرگ و مجلل برگزار کند.

آن روز، «نا»ی کوچک برای پذیرایی از مهمانان پدرش به این طرف و آن طرف می‌دوید. پدرش ارتباطات گسترده و جایگاه اجتماعی خاصی داشت و خانواده پدری‌اش ثروتمند بودند، بنابراین تعداد مهمانان همیشه به اندازه دفعه اول زیاد بود. به دلایلی، غریزی از او پرسیدم که آیا ناراحت است و آیا نامادری‌اش که فقط سه سال از او بزرگتر بود، حالش را بد می‌کند؟ در کمال تعجب، او لبخندی درخشان زد و پاسخ داد:

«نه! پدرم می‌تواند با هر کسی که می‌خواهد ازدواج کند؛ انگار نه انگار که دفعه‌ی اولش است.»

مردی را که چند ماه کوتاه شوهر من بود، تماشا می‌کردم که با خوشحالی دست عروس جدیدش را گرفته بود و کیک را می‌بریدند. این سومین باری بود که در عروسی شوهر سابقم شرکت می‌کردم. ما دوستانه از هم جدا شدیم، دلیلش این بود که نمی‌توانستم مادرشوهرم را تحمل کنم و نمی‌توانستم باردار شوم. در آن سن کم و زودرنج، نمی‌توانستم خشونت وحشتناک خانواده ثروتمند شوهرم را که از نظر اجتماعی در سطح برابری نبودند، تحمل کنم.

وقتی شوهر سابقم را دیدم که از کنار میز رد می‌شد تا نوشیدنی تعارف کند، با لحنی نیمه‌شوخی گفتم که از خرج کردن پول برای هدیه عروسی سه بار پشت سر هم ناراحت نمی‌شوم، اما امیدوارم این آخرین بار باشد، چون نا حالا بزرگ شده و با اینکه بچه عاقلی است، باز هم آسیب خواهد دید. پیدا کردن یک خانواده جدید برای ما بزرگسالان آسان است، اما برای یک کودک به این سادگی نیست...



منبع: https://giadinh.suckhoedoisong.vn/ba-lan-di-du-dam-cuoi-chong-cu-172241030213245209.htm

برچسب: شوهر سابق

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
بازار کشور

بازار کشور

تمرکز

تمرکز

هر آسمانی، آسمان میهن ماست.

هر آسمانی، آسمان میهن ماست.