پشت کوه، قلههای آن به آرامی به سمت دریا شیب دارند، مانند دختری که به پشت دراز کشیده و سینههای پهنش را در معرض نور طلایی خورشید قرار میدهد. در پای کوه، در امتداد دامنههای تپهها که جاده آسفالت پر پیچ و خم را احاطه کردهاند، گلهای کاغذی صورتی و قرمز به وفور شکوفا شدهاند. و در مقابل دریا قرار دارد. دریای آبی وسیع و بیکران با نواری از ابرهای پفدار و سفید مایل به خاکستری از افق جدا شده است.
لوک به آرامی موتورسیکلت را از سراشیبی بالا برد، آن را در وسط یک منطقه مسطح نزدیک پای یک درخت سرسبز و پربرگ پارک کرد و یک سنگ سایهدار را برای نشستن انتخاب کرد.
دریا آواز خودش را میخواند. در دره عمیق، جایی که چندین صخره قهوهای تیره با اندازهها و شکلهای مختلف در نزدیکی ساحل بیرون زده بودند، گهگاه موجی از دریای آزاد به سمت آنها میآمد، با شدت به آنها برخورد میکرد و کف سفیدی را به هوا میپاشید. مشخص نبود که آیا آنها ماهی گرفتهاند یا نه، اما چندین پرنده دریایی، که بالهایشان در نور خورشید میدرخشید، اوج میگرفتند و شیرجه میزدند و حرکاتشان سرزنده بود. هر از گاهی، یکی از آنها به سطح دریا میپرید، به نظر میرسید که با امواج بازی میکند، قبل از اینکه دوباره اوج بگیرد و با صدای بلند جیک جیک کند. باد شدیدی میوزید. پشت لوک، در جاده آسفالت، گاهی اوقات یک موتورسیکلت با سرعت از آنجا عبور میکرد، اما صدای آن به سرعت در گذرگاه کوهستانی پر پیچ و خم محو میشد.

تصویرسازی: ون نگوین
لوک که در میان محیط آرام نشسته بود، گهگاه سرش را برمیگرداند تا پشت سرش را نگاه کند، به این امید که ببیند آیا دختری که سالها پیش اینجا ملاقات کرده بود، پیدایش میشود یا نه. اما بعد فهمید که همه اینها بیهوده است.
چهار سال پیش، یک بعد از ظهر، در همین مکان، لوک با بیچ نگان آشنا شد. او هنرمند جوانی بود که توسط انجمن هنرهای زیبای ویتنام برای شرکت در یک کارگاه خلاقانه در خانه خلاقیت نها ترانگ دعوت شده بود. بازدید از اماکن تاریخی و نقاط دیدنی شهر، معاشرت و تکمیل آثار هنری برای ارائه به برگزارکنندگان، فعالیتهای اصلی شرکتکنندگان بود. لوک به لطف آماده کردن آثار هنری خود در خانه، وقت آزاد زیادی در کارگاه داشت. به جز فعالیتهای گروهی، او اغلب یک موتورسیکلت اجاره میکرد تا به تنهایی شهر را بگردد. برای لوک، نها ترانگ بسیار جذاب و بسیار زیبا بود. عاشقانه زیبا. ملایم زیبا. او عاشق پارکهایی بود که به امتداد طولانی سواحل شنی متصل میشدند و مانند هلال ماه که دریای مواج و آرام را در آغوش گرفته بود، خمیده بودند. لوک زمانی روی پل تران فو بر فراز مصب رودخانه کای ایستاده بود و از نسیم لذت میبرد و به جزایر دریای آزاد و قایقهایی که در مه غلیظ آب ظاهر و ناپدید میشدند، خیره میشد. بعضی صبحها، لوک زود از خواب بیدار میشد و در امتداد ساحل جلوی استودیویش قدم میزد و از هوای خنک و دلچسب و عطر تند و شور جلبک دریایی که باد از دریای آزاد میآورد، لذت میبرد. او از تماشای لحظه گذار بین شب و روز در سپیده دم لذت میبرد، زمانی که لکهای نارنجی-صورتی در شرق ظاهر میشد و سپس ناگهان به یک نور طلایی درخشان تبدیل میشد و تمام آسمان و آب را باشکوه جلوه میداد...
به عنوان کسی که در منطقه کوهستانی شمال بزرگ شده است، هر مقصدی در نها ترانگ برای لوک یک کشف بود و هر مکان تأثیر تازهای بر او میگذاشت. این هنرمند جوان لحظاتی از تفکر آرام را در مقابل برج باشکوه پوناگار، انعکاس افسانهای آن که در ساحل رودخانه میدرخشید، یا در مقابل دروازههای با ابهت ارگ باستانی دین خان، سپری کرد. سپس، در طول آن گشت و گذارهای انفرادی، یک بعد از ظهر قبل از مراسم اختتامیه اردوی هنری سه روزه، لوک به اینجا آمد، مکانی که بین دامنه کوه و دریا از طرف دیگر، واقع در گذرگاه کوهستانی در شمال شهر، قرار دارد. مناظر زیبا احساسات او را برانگیخت و بدون تردید، قلم و دفترچه یادداشت خود را بیرون آورد و شروع به طراحی خطوط اصلی یک نقاشی کرد. قبل از اینکه کار تمام شود، ناگهان از پشت سر لوک، زن جوانی با چهرهای زیبا، با کلاه بیسبال آبی روشن، کوچک و مرتب، شلوار جین و تیشرت، کفشهای کتانی سفید، سوار بر دوچرخهای زرد روشن، به شدت ترمز کرد و به کنار جاده آمد و آن را نزدیک خود پارک کرد.
لوک با خود فکر کرد چه اتفاقی افتاده؟ هنوز سعی میکرد بفهمد چرا دختر ظاهر شده است که صدایش به وضوح طنینانداز شد:
- سلام عمو!
- سلام! من... هستم.
- بله، خانه من در شهر است. من اغلب با دوچرخهام این طرف و آن طرف میروم و اینجا میایستم تا از نسیم خنک لذت ببرم. این صخره مدت زیادی است که جای من است، اما شما امروز آن را گرفتهاید!
«واقعاً؟» لوک به این توضیح عجیب خندید، اما سپس با آرامش گفت: «من یک بازدیدکننده از دور هستم، کاملاً بیخبر از اینکه این قلمرو از قبل صاحبی دارد. عذرخواهی میکنم!»
دختر خندید و گفت: «شوخی کردم!» سپس به دفترچه و مدادی که لوک در دست داشت خیره شد و پرسید: «نقاشی میکشی؟»
بله، منظره اینجا خیلی زیباست!
- اوه، پس تو یه هنرمندی؟
- همینطوری!
- یعنی چی؟
- یعنی کسی که از طریق نقاشی امرار معاش میکند!
دختر با خنده گفت: «این یارو! وقتی کوچک بودم، من هم عاشق نقاشی بودم، اما بعد رفتم دنبال چیز دیگری!»
لوک نگاهی به سر تا پای دختر انداخت. او بسیار زیبا بود، با اندامی متناسب، بینی سربالا و چشمانی درخشان با مژههای بلند و خمیده.
لوک پرسید: «خب، حالا این بچه چه نوع حرفه ای یاد می گیرد؟»
بله، من اقتصاد میخوانم!
- شما در چه سالی هستید؟
- بله، سال سوم من تقریباً تمام شده است!
وای، او دانشجوی دانشگاه است، اما خیلی جوان به نظر میرسد، مثل یک دانشآموز دبیرستانی!
دختر با خوشرویی پاسخ داد: «منظورت از «کوچولو» چیست؟ من همین الان هم بیست و یک سالم است!»
«هی دختر کوچولو، من اینقدر پیر به نظر میرسم؟» لوک با دیدن دختری که تازه ملاقات کرده بود و آنقدر طبیعی صحبت میکرد، خوشحال شد و شروع به شوخی کرد.
دختر متعجب به نظر میرسید، چشمانش گشاد شد و به لوک خیره شد، سپس لبخندی درخشان زد و دوباره پرسید:
- منظورت از پرسیدن این چیه؟
- یعنی اگه من اونقدر پیر نیستم، چرا یه نفر که بیست و یک سالمه باید بهم بگه «عمو»؟ من تازه امسال سی سالمه!
«بله...» کمی مکث کرد، اما بعد لبخندی درخشان زد و گفت: «من پیر نیستم، اما اینکه تو را اینطور صدا بزنم باعث میشود احساس راحتی بیشتری کنم!»
چرا اطمینان خاطر دارید؟
- خب... خب، برای اینکه مورد عشوه قرار نگیرن، برای اینکه اذیت نشن!
- آهان، فهمیدم! اگه مزاحمتون نشم چی؟ میشه از «برادر» و «خواهر» استفاده کنیم تا راحتتر بتونیم صحبت کنیم؟
- بله، خیلی خوبه!
یک هنرمند جوان از دوردست و یک دانشجوی دانشگاه از یک شهر ساحلی به طور اتفاقی با هم آشنا شدند. دختر به لوک گفت که نامش بیچ نگان است و لوک هم نام خودش را پنهان نکرد. او درباره شرکتش در یک کارگاه هنری در شهر به او گفت و برداشتهایش از مناظر زیبایی که دیده بود را با او در میان گذاشت. پس از چند مکالمه دیگر، آنها خیلی زود از هم جدا شدند زیرا بیچ نگان تماسی از یکی از دوستانش دریافت کرد که نیاز به دیدن او داشت. خورشید غروب کرده بود و لوک مجبور شد به کارگاه برگردد.
بعدازظهر روز بعد، لوک به همان نقطه بازگشت تا طرح نقاشیاش را تمام کند، چرا که اردوگاه قرار بود روز بعد مراسم اختتامیه و تودیع خود را برگزار کند. کارکنان اردوگاه از قبل بلیط هواپیما را برایش خریده بودند.
درست مثل بعدازظهر روز قبل، در دره عمیق، امواج گهگاه به صخرههای خاکستری برخورد میکردند و کف سفید را به همه جا میپاشیدند. خوشههای نی، غرق در نور بعدازظهر، در سایههای مختلف تاب میخوردند. در ساحل، جزایر به تدریج تغییر رنگ دادند، بسیاری از آنها در ابرها پنهان شده بودند و لکههایی از نور خورشید را به جا میگذاشتند که به طرز باورنکردنی سورئال به نظر میرسیدند... اگر زمان بیشتری داشت، میتوانست سهپایهاش را به اینجا بیاورد تا مستقیماً نقاشی کند؛ رنگها پر جنب و جوشتر میشدند. لوک این را میدانست، اما چارهای نداشت. بنابراین، پس از تنظیم ترکیببندی اثر هنری خود با مداد، لوک شروع به عکس گرفتن از برخی صحنهها با تلفن همراهش کرد. او امیدوار بود به این ترتیب، نقاشیاش به واقعیت نزدیکتر باشد.
لوک با تمرکز شدید کار میکرد. او برخورد قبلیاش با بیچ نگان را فقط یک ملاقات اتفاقی دیگر میدانست، ملاقاتی که دیگر تکرار نخواهد شد. اما به طور غیرمنتظرهای، وقتی لوک وظایفش را تمام کرد، بیچ نگان ظاهر شد.
- سلام آقا!
- عمو و برادرزاده است دیگر!
اوه، یادم رفت، تو! تو هم امروز اینجا هستی؟
هنوز همان دوچرخه زرد، هنوز همان تیشرت، شلوار جین و کفش کتانی بود، اما بیچ نگان حالا زیباتر از بعدازظهر قبل به نظر میرسید. صورتش سرخ شده بود، احتمالاً از خستگی دوچرخهسواری. بیچ نگان سرش را به عقب خم کرد تا موهایش را صاف کند، طوری صحبت کرد که انگار میخواست توضیح دهد:
فکر کردم دیگه نمی بینمت! امروز سرم شلوغ بود، برای همین یه کم دیرتر دوچرخه سواری کردم.
لوک دفترچه را در جیبش گذاشت. آنها روی دو سنگ کوچک نشستند. آنها بیهدف گپ میزدند و سرانجام، بهطور غیرمنتظرهای، بیچ نگان از لوک پرسید:
هی، از جایی که الان نشستی خوشت میاد؟
- من عاشقش بودم، منظره خیلی زیبا بود!
- خب، وقتی بعداً نقاشی میکنی، میتونی یه نقاشی از اینجا برام بکشی؟
لوک کمی مکث کرد، اما بعد با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کرد.
- عالیه! من این مکان را خیلی دوست دارم، مگر اینکه سرم شلوغ باشد، در غیر این صورت هر روز وقتی برای دوچرخهسواری میروم به اینجا میروم! اگر روزی به نها ترانگ بیایید، ممکن است حتی اینجا با من برخورد کنید! راستی، آیا کشیدن یک نقاشی هزینه زیادی برای شما دارد؟
اوه، اشکالی نداره! اشکالی نداره...
- عالیه! اوه، و وقتی کشیدنش رو تموم کردی، لطفاً اسمش رو بذار «دریای شام»!
- چرا؟
- بله، کاملاً ساده است! غروب خورشید اینجا زیباست، از اسمش خوشت نمی آید؟
- خوشم اومد، خیلی هم خوشم اومد!
- پس این نقطه را برای من نقاشی کن و اسمش را بگذار! اسم «دریای شامگاه» خیلی قشنگه، نه؟
لوک موافقت کرد و شماره تلفنهایشان را رد و بدل کردند. لوک قول داد که یک نقاشی رنگ روغن به دختر بدهد و پس از اتمام آن را برایش بفرستد. آنها مدتی دیگر نشستند و گپ زدند و سپس با غروب خورشید از هم جدا شدند.
***
این هنرمند جوان در زادگاهش، علاوه بر کار در دفتر، در اوقات فراغت خود روی آثار هنریاش تمرکز کرد. با یک ترکیب از پیش برنامهریزی شده و آنچه که شاهد آن بود، خلق یک نقاشی برای لوک کار سختی نبود. اگرچه آنها فقط دو بار، هر دو بار برای مدت بسیار کوتاهی، یکدیگر را ملاقات کرده بودند، اما بیچ نگان تأثیر عمیقی بر لوک گذاشته بود. لوک میدانست که این عشق نیست، اما هر بار که نقاشی میکرد، دختر را با اندام، چهره و حتی شیطنتآمیز و شیطنتآمیزش به یاد میآورد. احساسات شیرین با قلممو و رنگها جاری میشد و وقتی نقاشی با عنوان "دریا عصر" تکمیل شد، قلب لوک پر از شادی شد. متأسفانه، قبل از اینکه لوک بتواند با او تماس بگیرد تا آدرسش را برای ارسال نقاشی بگیرد، یک روز صبح در یک سفر کاری، دچار یک تصادف رانندگی شد، تصادفی وحشتناک که او را برای مدت طولانی در کما فرو برد و از هیچ چیز در دنیا بیخبر ماند. با بهبود تدریجی سلامتی و تثبیت ذهنش، لوک فهمید که تلفنی که شماره بیچ نگان روی آن بود نیز چند سال قبل در این تصادف گم شده بود. لوک میخواست با بیچ نگان تماس بگیرد اما قدرتی نداشت. حدس میزد که او منتظر مانده، تماس گرفته و مطمئناً او را سرزنش کرده است، اما راه دیگری نداشت.
امسال، پس از چهار سال، لوک بار دیگر برای شرکت در یک اردوی نویسندگی خلاق در نها ترانگ، که توسط انجمن استانی ادبیات و هنر برگزار شده بود، انتخاب شد. لوک بسیار خوشحال بود و وقتی رفت، فراموش نکرد که نقاشیاش را بیاورد، به این امید که آن را شخصاً به بیچ نگان بدهد. او فکر میکرد که او از دیدن دوبارهاش بسیار خوشحال خواهد شد. تقریباً پانزده روز در اردو، هر بعد از ظهر، لوک یک موتورسیکلت کرایه میکرد و تنها به آنجا میرفت، به این امید که دختر گذشتهاش با دوچرخه از آنجا عبور کند. اما امیدش رنگ باخت و نمیدانست از چه کسی آدرس بپرسد.
امروز بعد از ظهر، لوک دوباره آمد. دریا مثل همیشه بود و مناظر اطرافش در عصر مثل همیشه بود. لوک پس از مدتی انتظار، در مسیر کوچک و شیبدار در امتداد دامنه تپه قدم زد، سپس کنار درختی سرسبز و پربرگ ایستاد. ناگهان، با کمال تعجب متوجه شد که روی شاخهای بزرگ و خمیده نزدیک زمین، کسی کلمات "دریای عصر"، "دریای عصر"، "دریای عصر"... را حک کرده است.
لوک با خودش فکر کرد، فقط میتواند بیک نگان باشد. با نگاه دقیقتر، متوجه شد که کندهکاریهای روی درخت بسیار قدیمی هستند و در بسیاری از نقاط، پوست درخت شروع به سفت شدن کرده است.
او به آرامی به جلو و عقب قدم میزد، حکاکیها را لمس میکرد، قلبش از این سوال سنگین شده بود: حالا کجا میتواند دخترک را پیدا کند؟ در پایین، نه چندان دور از جایی که او ایستاده بود، دریا آهنگ ابدی خود را میخواند، امواج زمزمهوار آن به ساحل ناهموار برخورد میکردند و ستونهایی از آب سفید ایجاد میکردند...
منبع: https://thanhnien.vn/bien-chieu-truyen-ngan-cua-hoang-nhat-tuyen-185260502155923933.htm








نظر (0)