در همان اولین لحظاتی که پا به جزیره سین تون گذاشتم، با سرجوخه نگوین کوانگ ترونگ آشنا شدم. نسیم دریا وزیدن گرفت و سپس آرام شد و به شانههای سرباز جوانی که در حال نگهبانی و هدایت ترافیک بود، برخورد کرد. بازوبند قرمز با عبارت "کنترل نظامی " روی بازویش، او را بالغتر و جدیتر نشان میداد. سرباز جوان هیکلی تنومند، پوستی برنزه و نگاهی جدی داشت که همیشه به دریا خیره شده بود. هر بار که کسی از آنجا عبور میکرد، دستش را به نشانه سلام بالا میبرد و سپس راه را مستقیم نشان میداد. هر حرکتش قاطع بود، اما چهرهاش هنوز هم نگاه مهربان یک جوان بیست ساله را حفظ کرده بود.
![]() |
سرجوخه نگوین کوانگ تروونگ در جزیره سین تون مشغول خدمت است. |
برای شروع گفتگو به او نزدیک شدم و سرجوخه نگوین کوانگ ترونگ با من درد دل کرد. او اهل استان کوانگ نین است و در یک خانواده نظامی بزرگ شده است، بنابراین پس از پایان کلاس دوازدهم، داوطلبانه به خدمت سربازی رفت. ترونگ گفت وقتی برای اولین بار به جزیره رسید، خیلی دلش برای خانه تنگ شده بود و چند هفته طول کشید تا به زندگی در دریا عادت کند. حالا او به صدای امواج، نگهبانی و حتی جلسات آموزشی و فعالیتهای کشاورزی در جزیره عادت کرده است.
ترونگ تعریف کرد که زندگی در جزیره، به خصوص در مورد آب شیرین، دشوارتر از سرزمین اصلی بود، اما پس از مدتی ماندن در آنجا، به آن عادت کرد. ترونگ با لبخندی ملایم گفت: «گاهی اوقات فقط آرزو میکنم زمان زودتر بگذرد تا بتوانم به خانه برگردم.» اما این تشویق فرمانده و صمیمیت رفقایش بود که به او کمک کرد تا تعادل خود را بازیابد و با اطمینان به انجام مأموریت خود ادامه دهد.
در آفتاب سوزان ظهر تابستان، گفتگوی ما در سایه یک درخت حرا به پایان رسید. قبل از جدایی، ترونگ از من خواست عکسی بگیرم و برای مادرش بفرستم. او در میان آسمان آفتابی و بادخیز، در حالی که سبزی جزیره و دریا پشت سرش بود، با حالتی خبردار ایستاده بود و دستش را به نشانه سلام نظامی بلند کرده بود. همین که شاتر را فشار دادم، ناگهان در چهره هنوز بسیار جوانش، بلوغ یک سرباز نیروی دریایی را دیدم.
عکس دیگری که از ترونگ گرفتم، او را با لباس سفید نیروی دریایی نشان میدهد که در کنار یک نشان حاکمیت ایستاده و نگهبانی میدهد. در لباس سفید نیروی دریایی متمایز، چهرهاش معصوم و دانشمند به نظر میرسید که مناسب سنش بود. او به من نزدیک شد و زمزمه کرد: «لطفاً این عکس را برای مادرم هم بفرست.» من سرم را تکان دادم و به شوخی گفتم: «تو خوششانسترین فرد این سفر هستی!»
پس از بازگشت به سرزمین اصلی، به قولم عمل کردم و آن عکسها را برای مادر ترونگ، خانم دو تای هوا، فرستادم. پس از دیدن عکسهایی که از ترونگ در جزیره سین تون گرفتم، مادرش در خانه با احساسات عمیقی به من پیام داد. او گفت هر بار که پسرش را در عکسها میبیند، عشق و ترحم زیادی را احساس میکند، اما به عنوان یک مادر، از اینکه پسرش بزرگ شده بسیار افتخار میکند.
هر بار که به خانه زنگ میزد، ترونگ درباره زندگی و رفقایش در جزیره صحبت میکرد. این مرد جوان که زمانی خجالتی و درسخوان بود، در داستانهایش یاد گرفته بود که به رفقایش فکر کند و واحد را به عنوان یک خانواده بزرگ در نظر بگیرد. او با اشتیاق درباره رهبر دستهاش، لین، صحبت میکرد که همیشه وظایف دشوار و خطرناک را خودش انجام میداد. در دریا، هنوز هم باید آذوقه از سرزمین اصلی تأمین میشد. هر زمان که امواج بزرگ و بادهای شدید میآمد، حمل کالا از کشتی به قایق و به جزیره یک مشکل اساسی بود. رهبر دسته، لین، با تجربه و دلسوزی خود، همیشه این کار دشوار را بر عهده میگرفت تا بار را از دوش سربازان جوانتر و کمتجربهتر بردارد.
مادر همچنین ابراز تاسف کرد و گفت که اگر عکسی از دو برادر، سرجوخه نگوین کوانگ ترونگ و تونگ دین هوانگ، در کنار هم در جزیره سین تن وجود داشته باشد، هدیهای فوقالعاده برای خانواده خواهد بود. من سکوت کردم زیرا ترونگ در مورد آن جزئیات چیزی نگفت و احتمالاً وقت نداشت که به من بگوید.
از طریق داستان مادرش، بیشتر فهمیدم که چرا ترونگ آن روز وقتی در خط مقدم امواج ایستاده بود، چنین نگاه خیره و ثابتی داشت. پشت سر آن سرباز جوان، یک خانواده کامل، نسلهایی که خود را وقف ارتش کرده بودند، یک باور و غرور خاموش که به جزیره دوردست فرستاده شده بود، قرار داشت. و در آن ترونگ سا غرق در آفتاب و بادخیز، جوانی ترونگ هر روز قویتر میشد، به اندازه ردیف درختانی که در مقابل دریا ایستاده بودند، مقاوم.
منبع: https://www.qdnd.vn/phong-su-dieu-tra/phong-su/buc-anh-gui-me-tu-dao-sinh-ton-1041148








نظر (0)