Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آسیاب مادربزرگ

از خواب بیدار شدم، به ایوان رفتم و با نگاهی مبهم به جاده خاکی پر پیچ و خم که هنوز بوی علف‌های هرز در آن پیچیده بود، خیره شدم. با فکر قول عمه اوت مبنی بر بردن من به بازار روستا در عرض چند روز، با هیجان در حیاط می‌دویدم و مرغ‌هایی را که برای کندن خاکستر به آشپزخانه هجوم می‌آوردند، تعقیب می‌کردم. عمه اوت هم روی ایوان از خواب بیدار شده بود، موهایش را مرتب بسته بود و سپس به سرعت جارویی برداشت و برگ‌ها را جارو کرد. چکاوک‌ها هنوز روی شاخه‌های درخت انجیر وحشی جیک جیک می‌کردند و آوازشان در آسمان آبی طنین‌انداز می‌شد و با صدای خش‌خش جاروی عمه اوت که حیاط خلوت را جارو می‌کرد، در هم می‌آمیخت. او در حالی که سرش را از جارو کردن بلند می‌کرد، پرسید: «نه! مادربزرگ ملات را کجا گذاشته؟» من با گیجی جواب دادم: «نمی‌دانم!»

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ25/10/2025

این یک هاون سنگی بزرگ است. مادربزرگم آن را روی ایوان نگه می‌داشت؛ شنیده‌ام که از زمان مادربزرگم آنجا بوده است. در حیاط خنک و سنگفرش شده با خاک رس، مادربزرگم هاون را کنار ردیفی از کوزه‌هایی که آب باران را جمع می‌کردند، می‌گذاشت. مادربزرگم یک رسم داشت: هر وقت نوه‌هایش از راه دور به خانه می‌آمدند، با عجله برنج را برای درست کردن پنکیک برنج خیس می‌کرد. او برنج را با دقت یک شب خیس می‌کرد، صبح آن را در هاون می‌گذاشت و تا موقع ناهار، یک قابلمه خمیر آماده داشت.

«حتماً یکی ازم خواسته، مادربزرگ قبلاً داده، واقعاً چرا باید خونه رو شلوغ کنه!» - عمه اوت غرغر کرد و به آشپزخانه رفت تا کلاهش را بردارد و به سمت مزارع برود، فراموش نکرد که برگردد و به من یادآوری کند که وقتی خورشید بالا آمد، برنج را در حیاط خشک کنم.

من به خانه دوستم دویدم تا بازی کنم تا اینکه خورشید از بالای بیشه بامبو طلوع کرد، سپس ناگهان یادم آمد که برای خشک کردن برنج عجله کنم. درست در همان لحظه، مادربزرگم با یک سبد سنگین به خانه رسید. من به آشپزخانه دویدم تا برایش چای بیاورم، در حالی که او مشغول آماده کردن وسایل بیرون بود. او یک بسته آرد برداشت و به من داد: "آن را در کابینت بگذار، من هم یک وقت برایت پنکیک برنج درست می‌کنم!" من که بسته آرد را در دست داشتم، ناگهان آسیاب پشت خانه را به یاد آوردم و پرسیدم: "آسیاب ما را بخشیدی؟" مادربزرگم که در آشپزخانه قوز کرده بود، به سرعت برگشت: "اوه؟ من آن را به کسی ندادم." "اما مادربزرگ، دیگر آسیاب را پیدا نمی‌کنم، برو پشت خانه را نگاه کن!"

مادربزرگم با عجله به جایی که قبلاً آسیاب سنگی بود رفت. آنجا خالی بود.

مادربزرگم در حالی که به من نگاه می‌کرد پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ نمی‌دانم، عمه اوت همین امروز صبح هنگام جارو کردن حیاط متوجه گم شدنش شد.» مادربزرگم بی‌صدا داخل رفت. درست همان موقع، عمه‌ام از مزرعه برگشت و با شنیدن داستان من، با نگرانی فریاد زد: «مگر آن را به کس دیگری ندادی؟» مادربزرگم با نگاهی خالی به حیاط خیره شده بود.

غذا سرو شد، اما مادربزرگ فقط نصف کاسه را خورد و بعد چوب‌های غذاخوری‌اش را زمین گذاشت. عمه و عمویم این را دیدند و هیچ‌کدام نتوانستند چیزی بخورند. چشمان مادربزرگ با حسرت به مزارع خیره شده بود. او زمزمه می‌کرد: «وقتی مادرت به عنوان عروس آمد تا با ما زندگی کند، آسیاب آنجا بود...» و داستان‌هایی از دوران بارداری‌اش با پدرم تا نهمین ماه که هنوز آرد آسیاب می‌کرد، تا به دنیا آوردن کوچکترین عمه‌ام کنار آسیاب را تعریف می‌کرد. او همینطور ادامه می‌داد و سپس شروع به هق‌هق می‌کرد: «وقتی پدرت هنوز زنده بود، در هر فصل بارانی به مادرت می‌گفت برنج را خیس کند. پدرت پنکیک برنج را بیشتر از هر کس دیگری دوست داشت، و آن پنکیک میگو با پیازچه بود که از قابلمه سفالی شکسته چیده شده بود، نه پنکیک میگو و گوشت مثل الان.» سپس گریه کرد و خاطرات بی‌شماری را به یاد آورد و اشک‌هایش را پاک کرد و صحبت کرد. عمویم سریع به او اطمینان داد: «گریه نکن مامان، بگذار پیدایش کنیم!»

عمه و عمویم تمام روستا را دنبال هاون و دسته هاون مادربزرگم گشتند، اما هیچ جا پیدایش نکردند. خیلی عجیب بود.

***

«این روزها کی آرد آسیاب می‌کنه مامان؟» - عمه اوت یک بار در حالی که مادربزرگ را تماشا می‌کرد که روی آسیاب قوز کرده بود - گفت: «فقط بذار برم فروشگاه مواد غذایی بازار و یه بسته آرد برنج برای بان شیو (پنکیک خوش‌مزه ویتنامی) بخرم، نه اینکه خودم آرد رو آسیاب کنم!» مادربزرگ با آرامش گفت: «اما آرد بان شیو طعم برنج خانگی رو نداره. اگه دوست داری، برنج رو خیس کن و من اون رو برای آسیاب کردن به مغازه می‌برم، اینطوری زحمت آسیاب کردن از صبح تا ظهر رو از خودت دور می‌کنی.»

بنابراین، خیلی زود آسیاب مادربزرگم به یک وسیله اضافی در خانه تبدیل شد. روزی که عمویم از شهر برگشت، قبل از اینکه حتی بتواند لیوان آبش را تمام کند، عمه‌ام به او اصرار کرد: «آسیاب را برای من به حیاط خلوت ببر تا بتوانم روی ایوان بنشینم و موز خرد کنم.» عمویم و دو نفر دیگر مدتی با هم کار کردند تا اینکه موفق شدند آسیاب را جابجا کنند. همه دست‌هایشان را به هم مالیدند و خندیدند. همین. خیلی راحت و آسان.

سنگ آسیاب سرانجام به فراموشی سپرده شد. ظهرها، اغلب به حیاط خلوت می‌رفتم و به صدای غان‌غون کبوترها روی کاهدان بلند گوش می‌دادم و منتظر دوستانم بودم که از نرده بالا بروند و بازی کنند. با حواس‌پرتی به سنگ آسیاب خیره می‌شدم، متوجه رنگ کدر آن می‌شدم و عرق سردی بر پیشانی‌ام می‌نشست. یک بار، عمه‌ام که با جارو حیاط خلوت را جارو می‌کرد، بی‌خیال گفت: «بگذار کسی آن آسیاب را بدهد، چرا مدام فضای حیاط را اشغال می‌کند!» مادربزرگم با چشمانی گشاد شده شنید: «مزخرف است! این تنها یادگاری است که از مادربزرگت مانده، چطور می‌توانم آن را بدهم!» تمام آن روز، مادربزرگم همچنان از عمه کوچکم که می‌خواست سنگ آسیاب را بدهد، غرغر و شکایت می‌کرد.

مادربزرگم هنوز از دست عمه‌ام ناراحت بود و موقع شام، عمویم دوباره موضوع را پیش کشید: «من قصد دارم خانه را بزرگتر کنم تا خنک‌تر شود، تا نوه‌ها وقتی به خانه می‌آیند جایی برای خوابیدن داشته باشند، مامان!» مادربزرگم زیر لب گفت: «باشه. تابستان امسال، وقتی زمانش برسد، این کار را می‌کنم. بعداً می‌توانی از شر آن چیزهای متفرقه خلاص شوی.» مادربزرگم ساکت ماند و برنجش را تمام کرد. عمویم با دیدن این حرف اضافه کرد: «و ملات را هم! ببینیم چه کسی می‌تواند از مامان بخواهد که آن را به او بدهد!» مادربزرگم فوراً کاسه‌اش را زمین گذاشت: «نیازی به بزرگتر کردن یا بازسازی چیزی نیست، همین که هست خوب است!» سپس بلند شد و در حالی که چشمانش پر از اشک بود، به ایوان رفت.

صبح زود، همسایه‌مان، خانم نهو، به سرعت حصار را کنار زد و به خانه آمد. مادربزرگم را دید که قوز کرده و به گیاهان لوبیا رسیدگی می‌کند، او هم نشست، چنگکی برداشت و شروع به شخم زدن زمین کرد. همانطور که کار می‌کرد، زمزمه کرد: «خواهر بن، پسرم هین در شهر تازه ساخت خانه‌اش را تمام کرده و ما داریم برای جشن خانه نو آماده می‌شویم.» مادربزرگم با تحسین گفت: «این پسر واقعاً با استعدادی است، او فقط چند سال پیش فارغ‌التحصیل شده است! چند روز پیش به خانه آمد و از من خواست که با او و همسرش در شهر زندگی کنم. نظرت چیست؟» خانم نهو پرسید. مادربزرگم با ابهام گفت: «خب، چه ثروتمند باشی چه فقیر، باید با او زندگی کنی!» سپس، خانم نهو چنگک را زمین انداخت و به مادربزرگم نزدیک‌تر شد و گفت: «چند روز پیش، وقتی هین به خانه آمد، آسیاب پشت خانه شما را دید و خیلی از آن خوشش آمد. گفت خیلی خوب می‌شود اگر آسیاب آنجا باشد چون شما باغ دارید. از من خواست از شما بپرسم که آیا مایلید آن را برایش نگه دارید و او هم کمی پول برای خرید فوفل به شما می‌دهد.» پیرزن عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و به خانم نهو نگاه کرد: «حق با شماست! هاون و دسته هاون که مادربزرگ جا گذاشته، دیگر از آن استفاده نمی‌کنیم، اما آن را آنجا نگه می‌دارم تا بچه‌ها و نوه‌ها آن را به خاطر داشته باشند!» صدایش هنگام گفتن این حرف‌ها خاموش شد. «یادم هست وقتی برای اولین بار به عنوان عروس به اینجا آمدم، فقط با نگاه کردن به آن وحشت می‌کردم. سی روز در ماه، مادربزرگ و پدربزرگ با هم برنج آسیاب می‌کردند، شب و روز. مادربزرگ آن زمان یک دکه پنکیک فروشی کنار رودخانه داشت، همیشه شلوغ بود و من و مادرم سخت کار می‌کردیم، اما به لطف آن، مقداری پول گیرمان می‌آمد!» خانم نهو لبخندی تصنعی زد: «بله، به هین در موردش می‌گویم.» سپس خانم نهو بهانه‌ای پیدا کرد تا بلند شود، نرده را کنار زد و به خانه رفت.

مادربزرگم کارش را متوقف کرد، به حیاط خلوت رفت تا چنگک را نصب کند، سپس کنار سنگ آسیاب نشست و مدت زیادی آن را بررسی کرد. سپس، وقتی دید من با حالتی معذب آنجا ایستاده‌ام، با اشاره به من گفت: «وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی، این سنگ آسیاب را به عنوان جهیزیه به تو می‌دهم.» از خنده منفجر شدم.

بنابراین آسیاب مادربزرگ تا زمانی که ناپدید شد، آنجا بود.

***

داستان آسیاب مادربزرگم بالاخره فراموش شد، و شاید حتی مادربزرگم هم دیگر آن را به یاد نمی‌آورد. افراد مسن فراموشکار هستند، گاهی به یاد می‌آورند، گاهی نه. عمه و عمویم نفس راحتی کشیدند. اخیراً، عمویم بیشتر به روستا سر می‌زند و کارگرانی را استخدام کرده است تا برای بازسازی خانه اندازه‌گیری انجام دهند. مادربزرگم در حالی که فوفلش را می‌جوید، با آسودگی گفت: «مامان همین‌طوری که هست، چرا باید زحمت بازسازی را به خودش بدهد؟»

وقتی روز موعود فرا رسید، صنعتگران همه چیز را آماده کرده بودند.

آن شب، مادربزرگم به خواب عمیقی فرو رفت و صبح روز بعد دیگر بیدار نشد. اولین کسی که او را پیدا کرد، کوچکترین عمه‌ام بود. با شنیدن فریادهای ناامیدانه‌اش، همه به داخل هجوم آوردند، اما دستان مادربزرگم از قبل سرد شده بود. او در شب درگذشت، چهره‌اش آرام و ساکت بود. پس از اطمینان از اینکه او را به خاک سپرده‌اند، تعمیرات خانه کنار گذاشته شد و فقط نرده‌ها نیاز به تعمیر داشتند.

عمویم کارگرانی را برای اندازه‌گیری و تعمیر حصار استخدام کرد. کارگران تازه حفاری را تمام کرده بودند که کلنگ‌هایشان به چیزی محکم برخورد کرد. دهانه‌ی گودالی نمایان شد. عمویم گفت: «این گودال از جنگ مانده، بیایید آن را خراب کنیم!» کارگران با شنیدن این حرف، دهانه‌ی گودال را خراب کردند. وقتی کارشان تمام شد، خورشید در آسمان بالا آمده بود. ناگهان یکی از کارگران فریاد زد: «اینجا چیست؟!» او با کلنگش آن را باز کرد. «اوه، این یک سنگ آسیاب است!» همه دورش جمع شدند. عمه و عمویم نیز وقتی سنگ آسیاب در زیر نور خورشید نمایان شد، شگفت‌زده شدند. زیر سنگ آسیاب چهار غلتک برای حرکت آسان وجود داشت، در کنار آن یک ظرف آهنی که یک ظرف آهک، یک چاقوی تاشو، یک دیگ چدنی و چندین کاسه سفالی را در خود جای داده بود... سکوت همه جا را فرا گرفت. نگرانی را در چهره‌ی عمویم دیدم و اشک در چشمان عمه‌ام حلقه زد. بعد از مدتی گشتن، عمه‌ام بقچه‌ای را باز کرد و یک سنجاق سر و یک بند کلاه مخملی مشکی را نشان داد. عمه کوچک‌ترم زمزمه کرد: «این مال مادربزرگ است، عمو با!» کارگران بدون اینکه حرفی با هم بزنند، به گوشه‌ای از باغ رفتند تا آب بنوشند، شاید می‌خواستند در این لحظه کمی خلوت خانواده را حفظ کنند. همان روز، آسیاب مادربزرگم به ایوان جلویی، به جایی که مادربزرگ و مادربزرگم می‌نشستند و آرد آسیاب می‌کردند، منتقل شد.

شب از راه رسید. عموها و عمه‌هایم در ایوان جمع شده بودند و گپ می‌زدند و خاطرات دوران مادربزرگم را مرور می‌کردند. عمه کوچکم بی‌سروصدا به آشپزخانه رفت تا برنج را برای خیساندن اندازه بگیرد. وقتی دید که با احتیاط دنبالش می‌روم، برگشت و چشمانش پر از اشک شد: «فردا آرد را آسیاب می‌کنم تا پنکیک برنج درست کنم...»

داستان کوتاه: VU NGOC GIAO

منبع: https://baocantho.com.vn/cai-coi-xay-cua-noi-a192946.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مرکز نمایشگاه ملی در شب می‌درخشد.

مرکز نمایشگاه ملی در شب می‌درخشد.

گرفتن عکس یادگاری با رهبران شهر هوشی مین.

گرفتن عکس یادگاری با رهبران شهر هوشی مین.

ساحل دا نانگ

ساحل دا نانگ