Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

زمستان خاطرات را با خود به ارمغان می‌آورد.

اولین بادهای سرد فصل مانند امواج وزیدن گرفتند و آخرین برگ‌های زرد باقی‌مانده را که به شاخه‌های برهنه چسبیده بودند، با خود بردند. سرمای گزنده، پویایی و سرزندگی‌ای را که پیش از این همه چیز را مشخص می‌کرد، خفه کرد. من با تنبلی کنار گربه نارنجی‌ام نشسته بودم و به آسمان تیره و تار خیره شده بودم و در درونم خلأ عظیمی احساس می‌کردم.

Hà Nội MớiHà Nội Mới17/01/2026

مین-هوآ-1.jpg

تصویرسازی: نگوین سا

زمستان مرا به یاد فصل‌های گذشته می‌اندازد، فصل‌هایی با باران نم‌نم که با باد تند شمال همراه بود. من آن فصل‌های سرد را در گرسنگی و سختی‌هایی که به نظر غیرقابل وصف می‌آمدند، گذراندم. من و خواهرانم توسط والدین و مادربزرگمان محافظت می‌شدیم، که تنها پتوی گرم خانه و یک کت مناسب را به ما می‌دادند، اما سرما در مواجهه با کمبود، بی‌رحم به نظر می‌رسید. آن روز صبح، هوا ناگهان سرد شد. ما می‌لرزیدیم و معده‌هایمان از گرسنگی به هم می‌ریخت. مادربزرگ روسری‌اش را دور سرش محکم کرد، ما دو نفر را با دقت روی تخت کاهی که هر وقت تکان می‌خوردیم جیرجیر می‌کرد، پیچید، سپس به آشپزخانه رفت تا آتش روشن کند. وقتی آتش تازه شروع به سوختن کرد، یک کتری آب روی اجاق گذاشت و من و خواهرانم را پایین برد تا خودمان را گرم کنیم. او به من گفت که مراقب اجاق باشم و خواهر کوچکترم را زیر نظر داشته باشم تا با آتش بازی نکند و خانه را نسوزاند، سپس سبدش را برداشت و با عجله به سمت دروازه رفت.

او مدت زیادی رفته بود و برنگشته بود. آب کتری بیش از نیمی از آن خالی بود. بخار با آتش سوزان بلند می‌شد و باعث می‌شد درب کتری مدام جرینگ جرینگ کند. برادر کوچکترم که فقط سه سال داشت، با هیجان کاه بیشتری به آتش اضافه کرد، دستانش را به هم می‌زد و از خوشحالی می‌خندید. آتش سرمای گزنده را از بین برد و من و خواهرانم را به زندگی بازگرداند. آنقدر منتظرش ماندیم که کاه آشپزخانه تمام شد. آتش در انتظار ما به تدریج خاموش شد. سرانجام، مادر بود که برگشت. او به عنوان کارگر روزمزد در یک معدن سنگ در همان نزدیکی کار می‌کرد. هر روز، قبل از طلوع آفتاب می‌رفت و تا غروب برنمی‌گشت. قبل از اینکه من و خواهرانم حتی بتوانیم شادی کنیم، دیدیم که چشمان مادر قرمز و متورم شده است. او به آتش خاموش نگاه کرد، سر ما را نوازش کرد و با صدای بلند گفت که مادربزرگمان سرش شلوغ است و قرار است چند روزی ما را به خانه عمه‌مان بفرستد.

بادهای موسمی آن سال خیلی سرد بود. این سرما روح معصوم دو کودک را که به دوری از والدینشان عادت کرده بودند، اما هنوز از رها شدن می‌ترسیدند، سرد کرد. از لحظه‌ای که مادرشان با ماشین از خانه عمه‌شان رفت، بی‌وقفه گریه می‌کردند. روز بعد، عمه‌شان مجبور شد دو خواهر و چند کیسه برنج را به مادرشان برگرداند. وقتی به خانه رسیدند، مادربزرگشان را دیدم که روی کاه دراز کشیده و ناله می‌کرد. معلوم شد که روز قبل، هنگام رفتن به خانه همسایه برای قرض گرفتن برنج، نزدیک بود به داخل رودخانه بیفتد. با دیدن بازگشت ما، دستش را دراز کرد و دو کودک خردسالی را که تازه به آغوشش دویده بودند، در آغوش گرفت و با گریه و محبت آنها را سرزنش کرد: «شما دو تا بچه رذل! فقط یک روز رفتید و دلم برایتان خیلی تنگ شد. چرا چند روز پیش من نماندید تا بارتان را سبک کنم؟ عزیزان من، هوا خیلی سرد است!» دو نوه غرغر کردند و از برگشتن با عمه‌شان امتناع ورزیدند. عمه‌شان با مهربانی لبخند زد و تمام بدرفتاری‌های خواهرها را تعریف کرد، اینکه چطور هیچ چیزی نمی‌خوردند و تمام روز فقط گریه می‌کردند، بنابراین چاره‌ای جز برگرداندن آنها نداشت. به خانه رفت. او به سرعت دو کودک را در یک پتوی نخی رنگ و رو رفته پیچید، پتویی که پر از سوراخ‌های سوسک بود و رشته‌های نخی سفیدی که زرد شده بودند، نمایان بودند. من به سینه‌اش تکیه دادم و گرمای وجودش و عطر آشنایش، طعم تند فوفل، را استنشاق کردم. احساس کردم هر چقدر هم که گرسنه یا فقیر باشیم، تا زمانی که با مادربزرگ و مادرم هستم، سرما و سختی اهمیتی ندارد.

حالا، ما راضی هستیم، دیگر نگران سرما، تنهایی یا فاصله نیستیم. من شجاعانه زمستان‌های سختی را پشت سر گذاشته‌ام و خوش‌شانسم که همیشه عزیزانم را در کنارم دارم. فصل باران‌های موسمی از راه رسیده است. هوا خیلی سرد است. لبخند می‌زنم و متوجه می‌شوم که هنوز چقدر خوش‌شانس هستم. آن آسمان غم‌انگیز به زودی می‌گذرد و جای خود را به آفتاب خشک می‌دهد. یک ملودی غم‌انگیز، موسیقی را حتی تأثیرگذارتر می‌کند. زمستان خاطرات بیشتر، محبت بیشتر و قدردانی بیشتری از زمان حال برای من به ارمغان می‌آورد. زمستان باعث می‌شود قلبم گرم‌تر شود. در اینجا، هنوز آن زمستان‌های گذشته را به یاد می‌آورم.


منبع: https://hanoimoi.vn/dong-mang-ky-uc-cung-ve-730476.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
روز نو در ارتفاعات مرکزی

روز نو در ارتفاعات مرکزی

روسیه

روسیه

جوانی من ❤

جوانی من ❤