Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

قدم زدن در میان عطر درختان ملالوکا.

هر چه به سمت جنوب سفر می‌کنیم، مزارع بیشتری ظاهر می‌شوند و تا افق، جایی که حواصیل‌ها پرواز می‌کنند، امتداد می‌یابند. با سال‌ها زندگی در شهر، تصویر مزارع سبز برایم به طور فزاینده‌ای دور شده است. بنابراین، قلبم پر از نوستالژی می‌شود، همانطور که ماشین از کنار این مزارع آرام و ساده عبور می‌کند، مزارعی که گاهی اوقات رودخانه‌ای با سایه درختان ملالوکا با گل‌های طلایی در آنها قرار دارد. جنوب غرق در شکوفه است و زیبایی‌اش مسحورکننده. سایه‌های درختان ملالوکا در امتداد جاده ناگهان قلبم را پر از حسرت برای مادرم می‌کند.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ05/04/2026

***

آن زمان، مادرم به من می‌گفت که درخت ملالوکا ارتباط نزدیکی با مردم سرزمین ما دارد، از چیزهای ساده گرفته تا چیزهای پیچیده، از هیزم‌های سوزان در آشپزخانه‌های گرم گرفته تا چوب‌هایی که برای ساخت ستون‌های خانه، درها، صندلی‌ها، تخت‌ها و کابینت‌ها استفاده می‌شود... و خانه‌های کنار کانال‌ها را در جنوب مرفه ویتنام کاملاً پر کرده است. اما من شکوفه‌های ملالوکا را دوست نداشتم. هر بار که زیر سایبان درختان زرد ملالوکا که در حال شکوفه دادن بودند و زنبورها در اطراف وزوز می‌کردند، قدم می‌زدم، سردرد شدیدی و موجی از حالت تهوع را احساس می‌کردم. مادرم گفت که احتمالاً به شکوفه‌های ملالوکا حساسیت دارم، بنابراین از عمویم خواست که تمام درختان ملالوکا را در اطراف خانه، کنار رودخانه، قطع کند، از ترس اینکه وقتی شکوفه می‌دهند نتوانم گل‌ها را تحمل کنم.

مادرم بی‌قید و شرط مرا دوست داشت. تا وقتی که یاد نگرفتم برای تنظیم حالت بدنم، حرکات بازوهایم و لبخندم، به آینه نگاه کنم و آن موقع بود که مثل یک لغزش زبانی از او پرسیدم:

- اگه بعد از ازدواج من تنها بمونی چی مامان؟ هیچ‌وقت از اینکه وقتی جوون‌تر و خوشگل‌تر بودی ازدواج نکردی پشیمون نمیشی...؟

مامان می‌دانست که فقط برای گپ زدن این را می‌پرسم. در آن سن، اصلاً نمی‌توانستم به چنین چیزهای عمیقی فکر کنم. اما او صادقانه جواب داد:

نه، مامان اصلاً اهمیتی نمی‌دهد. تنها زندگی کردن برای سلامتی‌اش بهتر است.

نمی‌دانم آیا این حس مشترکی بین کسانی است که زندگی انفرادی را انتخاب می‌کنند یا نه. من فقط نگران آینده مادرم هستم، وقتی که پیر و تنها شود. برای من، این سرزمین درختان حرا و نخل‌های نیپا چطور می‌توانست قلب مرا در خود جای دهد؟ اما برای مادرم، حتی مکانی مجلل‌تر، پر جنب و جوش‌تر و مرفه‌تر هم نمی‌توانست روحش را در خود اسیر کند، در حالی که او برای همیشه به اینجا تعلق خواهد داشت، به این مزرعه سبز با ردیف دوردست درختان حرا که در سراسر آن امتداد یافته‌اند...

***

همچنین زمانی بود که فهمیدم فرزند بیولوژیکی مادرم نیستم. او این را پنهان نمی‌کرد، اما به طور جدی هم به من نگفت. شاید می‌ترسید که نتوانم با چیزی که او آن را "شوک" در زندگی می‌دانست، کنار بیایم. یا شاید می‌ترسید که غمگین شوم و گریه کنم. اما من گریه نکردم. در حالت مستی، عمویم مرا صدا زد، رازی را در گوشم زمزمه کرد و پرسید که آیا از دانستن این موضوع ناراحت هستم یا نه. خندیدم و گفتم مهم نیست چه کسی مرا به دنیا آورده است؛ حالا من فرزند او هستم و تا آخر عمر با او خواهم بود. عمویم مستانه خندید و گفت که من قاطع اما در عین حال بسیار مهربان هستم. به مادرم نگاه کردم و دیدم که به آرامی اشک‌هایش را با لبه پیراهنش پاک می‌کند. او عمویم را سرزنش نمی‌کرد، زیرا دیر یا زود مجبور می‌شد هویت واقعی‌ام را به من بگوید.

بچه بودم که مادرم یک شب اواخر بهار، جلوی معبدی پیدا کرد، نم نم باران می‌بارید...

در نور خورشیدِ رو به زوالِ بعد از ظهر، در حالی که بوته‌های یاس ستاره‌ای هنوز در حیاط جلویی می‌درخشیدند و درختان حرا در آن سوی رودخانه از قبل زرد شده بودند، یک صندلی را به ایوان کشیدم و آنجا نشستم در حالی که مادرم موهایم را باز می‌کرد. دستانش به آرامی شانه را از میان موهای نرمم می‌لغزاند. به حیاط نگاه کردم، به یاس ستاره‌ای خیره شدم و آن را دلپذیر یافتم. سپس عمیقاً به چشمان مادرم نگاه کردم و با عزمی راسخ، گویی می‌توانستم فوراً این کار را انجام دهم، گفتم:

- وقتی کار پیدا کردم و پول در آوردم، تو را به شهر می‌آورم تا با ما زندگی کنی تا بیشتر خوش بگذرانیم و سختی نکشیم، باشه مامان؟

مادرم ساکت ماند و همچنان موهایم را شانه می‌کرد. کمی بعد، روی پله چوبی در که با گذشت زمان صاف و صیقلی شده بود، نشست و به حیاط نگاه کرد. بعد از سال نو قمری، حیاط هنوز زیبا بود، نه به اندازه جشن‌های سال نو، اما هنوز با چند نوع گل از هر نوع، بقایای این فصل، پر شده بود.

- بزرگترین آرزوی من در زندگی این است که تو بزرگ شوی، آدم خوبی شوی، زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشی و دیگران به تو احترام بگذارند.

مادرم با لبخندی صحبت می‌کرد، چشمانش با حسرت به رودخانه‌ی آرامی که از کنار خانه می‌گذشت و کناره‌هایش را درختان حرا سایه انداخته بودند و شکوفه‌هایشان عطر ملایمی داشتند، خیره شده بود، سپس با قاطعیت گفت:

- زندگی مادرم به این جنگل حرا گره خورده!اون نمیتونه اینجا رو ترک کنه و بره جای دیگه.

اخم کردم اما دیگر چیزی نگفتم، چون در آن زمان هنوز در سایه درختان ملالوکا، برگ‌ها و آغوش وطنم غرق در آفتاب بودم. بالغ شدن - برای من در آن زمان، هنوز یک مفهوم بسیار دور از دسترس بود!

من آن روزهای آرام را در کنار مادرم گذراندم. او در سکوت برای من سایه فراهم می‌کرد. درست مانند جنگل‌های وسیع حرا که همچنان شکوفا می‌شوند، ریشه‌هایشان محکم به خاک چسبیده است و رنگ سبز حرا به رنگ سرزمین مادری من تبدیل می‌شود. من در محاصره آن سبز پر جنب و جوش بزرگ شدم! کمر مادرم هر روز بیشتر خم می‌شد، مانند درخت حرا در کنار رودخانه که از لحظه ترک خانه من جوانه زد. پس از طوفان، درخت افتاد، ساحل رودخانه فرسایش یافت، اما درخت حرا هنوز به خاک چسبیده بود و زنده ماند، البته به شکلی غیرمعمول.

هر بار که به زادگاهم برمی‌گردم، می‌بینم که کمر مادرم با افزایش سن خمیده‌تر شده و نگران می‌شوم. بارها سعی کرده‌ام او را متقاعد کنم که با من در شهر زندگی کند. آنجا، من یک خانه دارم و حتی یک حیاط کوچک که می‌تواند چند گلدان در آن بگذارد و از آنها مراقبت کند تا دلتنگی‌اش را تسکین دهد. اما او کاملاً امتناع می‌کند. او حرف‌های قدیمی‌اش را تکرار می‌کند و می‌گوید که زندگی‌اش فقط به این جنگل ملالوکا متصل است و اگر اینجا را ترک کند، دیگر خودش نخواهد بود! من چاره‌ای ندارم جز اینکه بیشتر به خانه برگردم، زیرا می‌دانم که سالمندان می‌توانند تعداد دفعاتی را که عزیزانشان را می‌بینند با انگشتانشان بشمارند، در حالی که جوانان دور از خانه، تعداد دفعاتی را که به خانه برمی‌گردند با تعداد تعطیلات تت می‌شمارند...

***

سال‌ها گذشته است، اما خانه قدیمی بدون تغییر باقی مانده است، مناظر سرزمین مادری بدون تغییر مانده است، حتی با اینکه شهرنشینی چند سال پیش به این شهر رسیده است. درختان ملالوکا هنوز به وفور در امتداد ساحل رودخانه رشد می‌کنند.

مادرم رفته است. خانه هنوز آنجاست، همه چیز هنوز آنجاست، حتی بوته خار هنوز بی‌صدا شعله می‌کشد، با اینکه کسی به آن رسیدگی نمی‌کند یا آبش نمی‌دهد. فقط مادرم رفته است!

حیاط، خالی از قدم‌های مادرم که جارو و مرتب می‌کرد، حس می‌کردم چیزی عمیقاً مقدس از قلبم کم شده است.

این ضرب‌المثل حقیقت دارد: «تا وقتی مادر داری، همیشه راهی به خانه هست؛ بدون مادر، حتی مسیر بازگشت به زادگاهت هم مبهم می‌شود.» نه اینکه دلم برای زادگاهم تنگ نشده باشد، اما به دلایلی، سفرهایم به زادگاهم کمتر شده است. تا اینکه یک روز، از اینکه فهمیدم از آخرین باری که شخصاً قبر مادرم را وجین کرده‌ام چقدر گذشته، شوکه شدم. قبر کوچک زیر سایه یک درخت ملالوکا قرار دارد و آغوش مهربان وطنم آن را در بر گرفته است.

از مزار مادرم دیدن کردم. یک پل بتنی جایگزین گذرگاه قدیمی و آرام شد. خانه‌ای که در آن بزرگ شده بودم، جلوی چشمانم ظاهر شد. و جایی در میان سبز درختان ملالوکا، در قهوه‌ای سقف کاشی‌کاری شده ساده، در زردی گل‌های سنبل آبی، در رنگ تیره حصار چوبی که از باد و باران لق شده بود...

زمزمه کردم: «مامان!» و اشک از چشمانم سرازیر شد... در میان صداهای آرام بعدازظهر روستا، جیرجیر خسته‌ی درختان نخل. به آرامی دستم را بالا بردم و موهایم را لمس کردم. موهایی که مادرم سال‌ها پیش برایم شانه می‌کرد، حالا چند تار موی خاکستری داشت...

داستان کوتاه: هوانگ خان دوی

منبع: https://baocantho.com.vn/di-trong-huong-tram-a201295.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
دا لات

دا لات

بهشت را فتح کن

بهشت را فتح کن

هانوی در رنگ‌های طلایی غروب آفتاب.

هانوی در رنگ‌های طلایی غروب آفتاب.