Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

منصفانه بدون هزینه

آفتاب اواخر ماه مه، دهکده‌ی کنار رودخانه را در درخششی طلایی غرق کرده بود. زیر سایه‌ی یک درخت کهنسال وُی، گروه‌هایی از کودکان با هم بازی می‌کردند.

Báo Sài Gòn Giải phóngBáo Sài Gòn Giải phóng31/05/2026

در حالی که بائو با برگ بامبو قایقی می‌ساخت و آن را در برکه شناور می‌کرد، تین با صدای بلند می‌گفت:

- بائو، چند روز تا روز خاص ما باقی مانده است؟

بائو سرش را بالا آورد و پرسید: «چه روزی است؟»

- روز کودکه! مامان گفت بچه‌ها اون روز هدیه می‌گیرن. داداش، امسال تفنگ آب‌پاش هدیه می‌گیرم؟

با شنیدن حرف‌های تین، بائو مات و مبهوت ماند. امسال خشکسالی بود و بسیاری از دانه‌های برنج چروکیده بودند. هدیه؟ شاید بزرگترها کاملاً آنها را فراموش کرده بودند یا جرات فکر کردن به آنها را نداشتند. بائو با نگاه به چشمان گشاد و منتظر تین، ناگهان احساس تنگی در سینه‌اش کرد. از جا پرید و گرد و غبار را از روی دستانش تکاند:

تفنگ آب‌پاش وجود نداره، اما من شما رو به یه بازارچه مخفی می‌برم! معامله؟

تین با کنجکاوی پرسید: «این چه جور نمایشگاهی است، برادر؟»

بائو با چشمکی مرموز گفت: «پس خواهیم دید.»

ایده بائو به سرعت مین و دانگ "کینه" را متقاعد کرد که به آنها بپیوندند. در ماه ژوئن امسال، مین 10 ساله می‌شود. او به اندازه یک خرگوش ترسو است، اما در کار با دستانش بسیار ماهر است. او می‌تواند فقط با یک شاخه یا برگ، آن را به اسباب‌بازی‌ای تبدیل کند که همه دوست دارند. در مورد دانگ "کینه"، او با لقبی که بچه‌های محله به او داده‌اند، مطابقت دارد. او به اندازه یک بچه بوفالو قوی است، موهایش همیشه سیخ سیخ است و لبخندش از گوش تا گوش کشیده می‌شود.

داستان کوتاه CN4.jpg

تنها قانون «منصفانه بدون هزینه» توسط بائو با جسارت اعلام شد:

- هیچ‌کس اجازه ندارد از والدینش پول بخواهد. ما خودمان از چیزهایی که در محله پیدا می‌کنیم، هدایایی درست می‌کنیم.

و بدین ترتیب، کارگاه اسباب‌بازی‌سازی در ایوان خانه‌ی بائو رسماً شروع به کار کرد. دونگ «کین» مسئول جمع‌آوری پوست‌های خشک‌شده‌ی موز بود که از تنه درختان موز وحشی جدا می‌شدند. میِن یک جعبه‌ی چوبی کوچک پر از دانه‌های شسته و خشک‌شده‌ی لونگان و لیچی، به همراه یک دسته پارچه‌ی کهنه آورد.

بائو فریاد زد: «خدای من، دانگ! اون فرفره چوبی رو با چه روشی تیز کردی؟ مثل تخم اردک کج و معوج شده!» و تکه چوب توتی را که دانگ تمام بعد از ظهر با زحمت تراشیده بود، در دست گرفت.

با وجود همه این هیاهو، وقتی شروع به پیچیدن ملخ‌ها در برگ‌های موز کرد، با مشکلاتی مواجه شد. برگ‌های خشک موز خیلی شکننده بودند؛ آنها فقط با یک خم شدن به دو نیم تقسیم می‌شدند. صبرش را از دست داد، با عصبانیت برگ را به زمین انداخت و صورتش سرخ شد. در آن لحظه، میِن با ترس و لرز برگ موز را برداشت و به آرامی با دستان نرمش آن را در امتداد رگه‌های برگ نوازش کرد. در حالی که این کار را می‌کرد، میِن زمزمه کرد:

- بائو، بی‌صبر نباش. برگ‌های موز زیر آفتاب سوزان خیلی خشک می‌شوند. باید آنها را از روی تار و پودشان جدا کنی، سپس بگذاری یک شب در شبنم خشک شوند تا رطوبت خاک را جذب کنند؛ برگ‌ها دوباره انعطاف‌پذیر می‌شوند. ضمناً، هنگام گره زدن، باید رگبرگ طبیعی را دنبال کنی...

بعد از تلاش فراوان، بعدازظهر ۳۱ مه، گوشه ایوان بائو واقعاً یک «گنج» داشت. ردیف‌هایی از ملخ‌های ساخته شده از برگ موز؛ دستبندهایی که از دانه‌های لیچی پیچیده شده در پارچه‌ای با گل‌های رنگارنگ بافته شده بودند؛ و آسیاب‌های بادی ساخته شده از برگ‌های سبز و پر جنب و جوش پاندان، که وحشیانه در نسیم می‌چرخیدند، گویی می‌خواستند به آسمان پرواز کنند. سه کودک به ساخته خود خیره شده بودند، صورت‌هایشان از عرق می‌درخشید و چشمانشان برق می‌زد.

اما به نظر می‌رسید سرنوشت در حال آزمایش عزم مردم است. حدود ساعت ۴ بعد از ظهر، آسمان روستای کنار رودخانه ناگهان تاریک شد. ابرهای تیره و خاکستری از ناکجاآباد به سمت ما آمدند و مانند امواج اقیانوس در چرخش بودند. گردبادی همراه با رعد و برق کر کننده‌ای وزیدن گرفت. باران سیل‌آسا بارید.

بچه‌ها با نگرانی به داخل خانه دویدند تا از رعد و برق فرار کنند. باد شدیدی از ایوان می‌وزید و به گوشه‌ای که اسباب‌بازی‌ها در آن نگهداری می‌شدند، می‌کوبید. سقف قدیمی چکه می‌کرد و جویباری از آب از سقف کاهگلی روی ملخ‌ها می‌ریخت. وقتی متوجه شدند، خیلی دیر شده بود - آب باران نفوذ کرده و ملخ‌هایی را که لحظاتی پیش بسیار تنومند بودند، به موجوداتی بی‌جان با بال‌های افتاده مانند برگ‌های پوسیده تبدیل کرده بود. آسیاب بادی ساخته شده از برگ‌های پاندان وحشی در اثر باد پیچ ​​و تاب می‌خورد و خم می‌شد.

میِن روی زمین افتاد، اشک‌هایش با آب باران که از گونه‌هایش سرازیر می‌شد، مخلوط شد. دانگ خشکش زده بود، بازوهای قوی‌اش شل و آویزان بودند و چهره‌اش بی‌حالت. بائو احساس ناامیدی شدیدی در سینه‌اش می‌کرد. می‌خواست گریه کند، اما با نگاه به دو دوستش، می‌دانست که نمی‌تواند عقب‌نشینی کند.

آن شب، بائو در حالی که به سقف تاریک خیره شده بود، غلت می‌زد. فردا صبح اول ژوئن بود. آیا ممکن بود نمایشگاه زیر باران تمام شود؟ ناگهان به یاد روزهای زمستانی افتاد که مادرش دسته‌های نوارهای بامبو و کیک برنجی را در اتاق زیر شیروانی بالای آشپزخانه آویزان می‌کرد تا دود آنها را خشک کند و دوام بیشتری داشته باشد. بائو ناگهان در تاریکی نشست، قلبش به شدت می‌تپید.

صبح زود، در خانه‌ی دانگ و میِن به صدا درآمد.

- کود، به گروه من برای اجاق زغالی ملحق شو. آن را کوچک نگه دار تا دود زیادی داشته باشد.

سه کودک دور آتشِ ترق تروق جمع شده بودند. بوی دودِ هیزمِ در حال سوختن با خاکِ مرطوبِ پس از باران در هم آمیخته بود و فضایی گرم و دلنشین ایجاد کرده بود. بائو و میِن ماهرانه از تکه‌های کوچک سیم برای نخ کردن ملخ‌های برگ موزی استفاده کردند و آنها را روی دود نگه داشتند. و نگاه کنید! در آن آشپزخانه‌ی دودی، معجزه‌ای کوچک رخ داد. آب باران تبخیر شد و گرمای زغال باعث شد برگ موز کوچک و به طرز عجیبی انعطاف‌پذیر شود.

صبح روز اول ژوئن، آسمان صاف پس از باران، بی‌ابر و شفاف مانند یک شیشه غول‌پیکر بود. گوشه حیاط زیر درخت پیر گل تلفونی در محله بو دِه، شلوغ‌تر از همیشه شده بود. بائو و دوستانش از شاخه‌های انگور کنده شده از حصار، همراه با گل‌های وحشی بنفش و زرد، برای ریسمان کشیدن دور محوطه بازار استفاده کرده بودند. تابلویی از مقوای قدیمی که با گچ رنگی به طور مرتب نوشته شده بود، این جمله را داشت: «منصفانه بدون هزینه».

بچه‌های محله، از تین کوچولو گرفته تا بچه‌های سه چهار ساله که نوزادانشان را بغل گرفته بودند، آنجا جمع شده بودند و با دیدن بساط‌ها چشم‌هایشان برق می‌زد.

تین با دو دست به ملخ براق و به شکل برگ موز اشاره کرد و گفت: «برادر بائو، می‌خواهم این ملخ دودی را با او عوض کنم!»

میِن با دقت اسباب‌بازی ملخ را در دست تین گذاشت. تین از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و با اسباب‌بازی در حیاط می‌دوید و صدای «پیپ پیپ» ملخ را تقلید می‌کرد. و به این ترتیب، دستبندهای مهره‌ای به مچ دست دختربچه‌های شیک‌پوش بسته شد و فرفره‌های چوبی دانگ روی حیاط کاشی‌کاری شده افتادند و در میان تشویق‌های پرشور پسرها، وحشیانه چرخیدند. خنده‌ی واضح و شفاف بچه‌ها در سراشیبی شناور بود و گرمای خفه‌کننده‌ی تابستان را از بین می‌برد.

نزدیک ظهر، بزرگسالان روستا از برداشت محصول برگشتند و از کنار خاکریز عبور کردند. با نگاه به گوشه حیاط، بچه‌هایی را دیدند که با اسباب‌بازی‌های ساده و خانگی بازی می‌کردند و شادی خود را با یکدیگر تقسیم می‌کردند و ناگهان ساکت شدند. مادر بائو به آرامی قطره عرقی را که از گونه‌اش می‌غلتید پاک کرد و لبخندی نرم و گرم بر لبانش نقش بست.

در دوردست، تین کوچولو هنوز دور پایه بوته یاس وحشی می‌دوید، ملخش بالای سرش نشسته بود و بوی دود آتش آشپزخانه را استشمام می‌کرد و صدای «پیپ پیپ» آن با نسیم عصرگاهی در می‌آمیخت...

منبع: https://www.sggp.org.vn/hoi-cho-0-dong-post855246.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
جزایر و دریاهای ویتنام

جزایر و دریاهای ویتنام

شادی سرباز جزیره

شادی سرباز جزیره

تمام خانواده صبح زود ماهی‌ها را برداشت کردند.

تمام خانواده صبح زود ماهی‌ها را برداشت کردند.