Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: رنگین کمان بعد از طوفان

GD&TĐ - پس از فروکش کردن طوفان، هنوز هم گاهی تندبادهایی می‌وزید که باعث می‌شد بیشه بامبو در حاشیه روستا تکان بخورد و با صدای بلند جیرجیر کند و صدای گوشخراشی ایجاد کند.

Báo Giáo dục và Thời đạiBáo Giáo dục và Thời đại22/05/2026

آسمان تاریک شد، سپس باران بارید، قبل از اینکه دوباره روشن شود، نور خورشید از میان درختانی که از طوفان شب قبل خم شده بودند، به چشم می‌آمد. آسمان صاف شد و دایره‌ای از رنگ‌های مختلف کشیده شد. بچه‌ها با خوشحالی هورا کشیدند، اما او نه! او از آن سایه‌های قرمز، نارنجی، زرد و بنفش متنفر بود، زیرا دقیقاً شبیه پیشانی‌بندی بودند که پسرش، کوانگ، به سر داشت.

او در حالی که بارانی ضخیمش را به تن داشت، بی‌سروصدا قفل در را باز کرد و به داخل خزید. او امروز به زادگاهش برمی‌گشت، اما نمی‌خواست اقوامش چهره‌اش را ببینند. هر روز، به محض رسیدن به حاشیه روستا، سیلی از سلام و احوالپرسی‌ها به راه می‌افتاد. با دیدن او، برخی با احترام و برخی دیگر با تملق رفتار می‌کردند، همه با کمال میل موافقت می‌کردند و مشتاقانه او را برای صرف غذا به خانه‌هایشان دعوت می‌کردند.

غذا خوردن در یک خانه، خانه‌ی دیگری را آزرده خاطر می‌کند. از آن زمان به بعد، با هائوی پیر، یکی از اقوام نزدیکش، که تحت تأثیر الکل، زیرکانه اشاره می‌کرد که پرخور و مبتذل است و همیشه به هر خانه‌ای که «افراد مهم» سر میزش هستند، ملحق می‌شود. آن کلمات مثل چاقو تیز بودند؛ او آنقدرها هم آدم معمولی نبود، فقط داشت مودب بود! بگذار پیرمرد هر چه می‌خواهد بگوید، نیازی به توضیح دادن ندارد. از حالا به بعد، در هیچ خانه‌ای که به او بی‌احترامی کند، غذا نمی‌خورد! او هنوز خانه‌اش را در حومه شهر، مجاور معبد اجدادی که والدینش برایش به جا گذاشته‌اند، دارد. آشپزخانه آنجاست، با تمام قابلمه‌ها و ماهیتابه‌ها، می‌تواند هر چه می‌خواهد بپزد.

او، گذشته از همه اینها، رئیس قبیله نگوین دین، یک خانواده برجسته و بانفوذ در منطقه بود، بنابراین مجبور بود اقتدار خود و قبیله‌اش را حفظ کند! تنها در کمون کوین فونگ، قبیله او بزرگترین بود؛ طبق فهرست فرزندان ذکور، این فهرست به طول یک هنگ کامل می‌رسید. این فقط شاخه اصلی را شمارش می‌کند؛ شاخه‌های دیگر که در کمون‌ها و مناطق همسایه پراکنده بودند، به یک بخش از فرزندان ذکور تبدیل می‌شدند.

خانواده‌های دیگر در روستا و منطقه به معبد باشکوه اجدادی خانواده نگوین دین، با سقف منحنی سر به فلک کشیده‌اش که تا ابرها می‌رسید، حسادت می‌کردند. دروازه ورودی محوطه معبد با رنگ‌های سبز و قرمز پر جنب و جوش، به ابهت دروازه روستا، نقاشی شده بود. همچنین اژدها، اسب شاخدار، لاک‌پشت و ققنوس را به تصویر می‌کشید؛ اژدهاهایی که در دو طرف ماه قرار داشتند - همه به طور کامل به تصویر کشیده شده بودند.

تالار اجدادی با رنگ قرمز و طلایی رنگ‌آمیزی شده است؛ ستون‌ها، تیرهای سقف و مهاربندی‌ها همگی از چوب‌های گرانبها ساخته شده‌اند و با رنگ PU براق پوشانده شده‌اند. وجود چنین تالار اجدادی بزرگ و زیبایی، مدیون نعمت‌های اجداد ماست که از فرزندان خود محافظت و حمایت کرده‌اند و آنها را قادر ساخته‌اند تا در حرفه خود پیشرفت و ترقی کنند. در طول بازسازی تالار اجدادی، مقامات استان و منطقه برای کمک به ما آمدند.

یکی از بچه‌ها پیشنهاد داد که هزینه کل ساخت دروازه را بپردازد، دیگری داوطلب شد که هزینه سنگفرش‌های حیاط را بپردازد، و دیگری یک دست در از جنس چوب ساج لائوسی اهدا کرد... اما از همه چشمگیرتر، نوه یک تاجر ثروتمند بود که در دهه پنجاه زندگی‌اش بود و طبق سلسله مراتب خانوادگی، باید او را «پدربزرگ جوان» صدا می‌زد. گفته می‌شود که او «حیاط خلوت» یک شخصیت قدرتمند است، اما وقتی با آقای [نام] ملاقات می‌کند، فقط یک دانش‌آموز سال سومی است که با احترام با او صحبت می‌کند.

خوشبختانه، او به اجدادش وفادار بود. روزی که ساخت و ساز آغاز شد، او با ماشین براقش به روستا برگشت و ناگهان جلوی کلیسا توقف کرد. از ماشین پیاده شد، بی‌سروصدا داخل رفت، با احترام یک پاکت بزرگ به پیرمرد داد، سپس از جلسه عذرخواهی کرد و رفت. پیرمرد قبل از اینکه جرات کند پاکت عظیم را باز کند و ده هزار دلار آمریکا را که همگی اسکناس‌های نو و دست‌نخورده بودند، بشمارد، همه اعضای شورای خانواده را احضار کرد تا شاهد این ماجرا باشند.

آن سال‌ها شادترین سال‌های زندگی‌اش بودند، رئیس قبیله با اقتدار یک پادشاه، مورد علاقه و احترام خویشاوندانش. اما حالا، شاید، آن فقط یک خاطره باشد. او احساس ناراحتی می‌کند، نسبت به اجداد و قبیله‌اش احساس گناه می‌کند.

او برای شستن کامل خود به ساختمان کناری رفت، لباس قهوه‌ای پوشید، سپس به تالار اجدادی رفت و با احترام پنج عود در هر محراب روشن کرد. او زانو زد، سرش را به زمین چسباند و دعایی را زمزمه کرد: «من در برابر اجداد و مادربزرگ‌هایم، برادرانم، عموها، عمه‌ها و پسرعموهایم تعظیم می‌کنم... من نگوین دین تان، رئیس قبیله نگوین دین هستم... از اجداد و خانواده‌ام طلب بخشش می‌کنم...»

***

چه تحقیری! من در تمام عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم. نمی‌دانم کدام آدم حقیری مخفیانه این کلیپ را فیلم گرفته و آنلاین آپلود کرده است. مردم شروع به کامنت گذاشتن کردند و گفتند که من "با یک معشوقه روبرو هستم"، اما قرار بود با چه کسی روبرو شوم؟ یک مرد غربی ریشو!

دعوا کردن سر یک زن کمتر تحقیرآمیز بود. اما او او را همجنسگرا خطاب کرد و گفت که سر یک مرد جوان دعوا می‌کند. آنقدر شرم‌آور است که دلم می‌خواهد ناپدید شوم. اگر اقوامش در خانواده نگوین دین پروفایل آنلاین را می‌دیدند و می‌فهمیدند که آن مرد جوان در واقع پسر او، کوانگ، است، چه می‌گفتند؟!

او به سه نسل گذشته خانواده‌اش نگاه کرد، ژن «امید به پسر» مثل لکه‌ای چسبناک به او چسبیده بود. پدربزرگش ازدواج کرد و پنج فرزند داشت، اما فقط پدرش پسر بود. نسل پدرش هم همینطور بود، با چهار دختر به سرعت و پشت سر هم. از ترس اینکه خانواده‌ی همسر از بین بروند، همسر اول پدرش مجبور شد بین مادر و پدرش ازدواج کند که منجر به تولد او شد. در نسل او، دولت فقط به دو فرزند اجازه می‌داد، که برای داشتن یک پسر و یک دختر کافی بود. چه کسی فکر می‌کرد که پسر «غیر همجنس‌گرا»یش، کوانگ، در مقطعی همجنسگرا شود؟

«رک و راست» اصطلاحی بود که در کودکی به کار می‌رفت، اما وقتی به بلوغ رسید، رفتارهای غیرمعمولی از خود نشان داد، هرچند پدرش به او توجهی نمی‌کرد. همسایه‌ها به شوخی به او لقب «کوانگ زن‌نما» داده بودند. و درست هم بود، راه رفتنش زن‌نما بود. از این نظر به پدرش شباهت داشت، اما پدرش هنوز ۱۰۰٪ «مردانه» بود.

سپس سبک لباس پوشیدنش را عوض کرد. بعد از اینکه لباس فرم مدرسه تمام شد، با خوشحالی یک پیراهن سفید تنگ پوشید که سینه‌های صاف و رنگ‌پریده‌اش را، به سفیدی پوست یک دختر، نمایان می‌کرد. شلوارش هم به همان اندازه تنگ بود و عمداً لبه‌های شلوار را بالا زد تا ساق‌های باریک و سفیدش را نشان دهد. در کلاس، حتی یک دوست پسر هم نداشت، فقط گروهی متشکل از چهار یا پنج دختر بودند. آنها مثل یک خواهر با هم گپ می‌زدند و می‌خندیدند.

آقای تان وقتی دختر بزرگش در گوشش زمزمه کرد که «کوانگ همجنسگراست، بابا. او مدام لوازم آرایش مرا می‌دزدد. یک روز، او را در حال برداشتن لباس جدیدم، آویزان کردن آن در کمد، پرو کردن آن، آرایش غلیظ و ژست گرفتن جلوی آینه، دیدم...» خیلی ناراحت شد.

لعنت بهش! حیفه که نسل خانواده از هم بپاشه! روزنامه‌ها رو می‌خوند و می‌دید که توضیحاتشون برای همجنس‌گرایی چقدر گیج‌کننده‌ست. اون رو به زیست‌شناسی، روانشناسی، آموزش و پرورش و غیره نسبت می‌دادن... براش مهم نبود که دلیل همجنس‌گرایی کوانگ چیه؛ اون یه پسر کاملاً سالم به دنیا آورده بود. حالا که همجنس‌گرا شده، درستش می‌کنه، همین!

از آن روز به بعد، کوانگ تحت نظارت ویژه قرار گرفت. او او را با ماشین به مدرسه می‌برد؛ بعد از مدرسه دنبالش می‌آمد؛ لباس‌های تنگی را که کوانگ مخفیانه می‌خرید، پنهان می‌کرد. او همچنین ارتباط هر دختری را با او اکیداً ممنوع کرده بود.

کوانگ خیلی ناراحت بود؛ او نمی‌خواست آزادی‌اش را این‌طور از دست بدهد. او با فرار از مدرسه، ماندن در اتاقش و امتناع از خوردن حتی وعده‌های غذایی، عصیان کرد. پدرش درمانده بود و نمی‌دانست چه کار کند. همسرش، از صبح تا عصر، غرق در باشگاه رقص محلی بود و با زنان بازنشسته محله می‌رقصید و آواز می‌خواند و کاملاً از خانواده غافل بود.

وقتی او درباره کوانگ به او گفت، زبانش را به هم زد و با بی‌خیالی گفت: «بیش از حد واکنش نشان نده، ممکن است آنقدر ناراحت شود که خودکشی کند، و آن وقت پسرمان را از دست می‌دهیم!» با شنیدن این حرف، نگران شد و دستش را شل کرد، دیگر او را بلند نمی‌کرد و به جایی نمی‌رساند، اما هنوز کسی مراقبش بود.

او به او اطلاع داد که کوانگ اکنون آشکارا خود را همجنسگرا اعلام کرده است. یعنی دیگر هویت واقعی خود را پنهان یا کتمان نمی‌کند. او به جامعه آنلاین LGBT پیوست، عکس‌هایی از خود که یک پیراهن رنگین‌کمانی هشت رنگ به عنوان آواتار خود پوشیده بود، منتشر کرد و آشکارا همجنسگرا بودن خود را پذیرفت.

جای تعجب نیست که او متوجه یک هدبند رنگین‌کمانی شد که کوانگ روی میز جا گذاشته بود؛ وقتی وارد اتاق شد، کوانگ سریع آن را برداشت و پنهان کرد... اما این اطلاعات به اندازه خبر داشتن یک «دوست پسر»، یک مرد همجنسگرای آمریکایی، تکان‌دهنده نبود.

دوست دختر کوانگ معلم یک مرکز زبان انگلیسی در ویتنام است. این مرد جوان برای مدت طولانی اتاقی در یک هتل اجاره کرد. کوانگ هر روز موقع ناهار به هتل می‌رفت و فقط اواخر شب برمی‌گشت. به همین دلیل آن مرد با عجله به هتل رفت تا کوانگ را برگرداند، از او فیلم گرفته شد و در شبکه‌های اجتماعی به سوژه خنده تبدیل شد.

***

در مسیر برگشت به زادگاهش با تاکسی، مدام به این فکر می‌کرد که خوشبختی برای هر فردی چقدر متفاوت است. برای همسرش، خوشبختی صرفاً معاشرت، رقصیدن و آواز خواندن با دوستان در باشگاه، بدون دغدغه و نگرانی در مورد مسائل خانوادگی بود.

برای دخترش، خوشبختی یعنی کشف سرزمین‌های جدید، خرج کردن تمام درآمدش برای رزرو تور و بلیط. البته کوانگ، فقط زمانی خوشبختی واقعی را حس می‌کرد که با اصالت زندگی می‌کرد!

زمانی بود که از خود می‌پرسید: پس خوشبختی خودش چه می‌شود؟ اگر این سؤال چند سال پیش پرسیده می‌شد، بدون تردید پاسخ می‌داد: خوشبختی او در غروری است که نسبت به دودمان خانوادگی نگوین دین احساس می‌کند، دودمانی که برای سه نسل، از پدربزرگش گرفته تا پدرش و سپس تا خودش، مقام رهبری قبیله را بر عهده داشته است.

اما حالا همه چیز تغییر کرده است! چطور ممکن است آن «سوخت مخلوط» کوانگ جای او را بگیرد؟ او احساس می‌کند زندگی خیلی پوچ و بی‌معنی است! از وقتی حقیقت تلخ درباره کوانگ را فهمیده، همیشه احساس تنهایی و کسالت می‌کند، حتی در خانه خودش.

او داستانی از پدربزرگش را به یاد آورد که وقتی خیلی کوچک بود شنیده بود. این داستان رسمی نبود، بنابراین در شجره‌نامه خانواده نگوین دین گنجانده نشده بود. همچنین هیچ ارتباطی با بقای خانواده‌اش در حال حاضر نداشت، اما به نوعی، وقتی به میراث پدربزرگش به عنوان "فرزندی که پس از یک حسرت متولد شده بود" فکر می‌کرد، این داستان او را تسخیر کرد و نمی‌توانست داستان را فراموش کند: خانواده نگوین دین او در اصل از تبار سلطنتی بودند.

پس از سرنگونی پادشاه، تمام خانواده مجبور شدند نام خانوادگی خود را تغییر دهند و برای جلوگیری از مشکلات آینده، در خفا زندگی کنند؛ در میان آنها، جد خانواده‌اش به کوین پونگ گریخت، نام خانوادگی خود را به نگوین دین تغییر داد، یک دهکده و روستا تأسیس کرد و از طریق کشاورزی و دامداری امرار معاش کرد. در طول قرن‌ها، خانواده نگوین دین تا به امروز به توسعه خود ادامه داده است...

در این روزگار، خانواده نگوین دین دیگر مثل قدیم نگران تغییر نام خانوادگی یا مواجهه با خطر انقراض نسل نیستند، اما او هنوز هم احساس غم می‌کند. وقت آن رسیده که یاد بگیرد رها کند و آرامش خاطر پیدا کند.

او با این فکر که چون وارثی برای ادامه‌ی نسل خانواده وجود ندارد، با کمال میل این مقام را به شخص دیگری واگذار خواهد کرد، خود را تسلی داد. گذشته از همه اینها، مگر آن هائوی پیر نبود که از زمانی که شیوه‌های حسابداری مشکوک قبیله را کشف کرد، همیشه حسادت می‌کرد و می‌خواست او را برکنار کند تا مقام رئیس قبیله‌ی نگوین دین را تصاحب کند؟ خب، بگذارید هر طور که دلش می‌خواهد باشد...

بخور سوخته بود، دعای اعتراف به بی‌تقوایی فرزندی‌اش به اجدادش مدت‌ها پیش خوانده شده بود، اما او هنوز در مقابل تالار اجدادی زانو زده بود. صدایی از بیرون دروازه با صدای بلند فریاد زد: «عمو تان، آیا داخل تالار اجدادی هستید؟ بوی عود خیلی معطر است...» آقای تان از خواب بیدار شد، اما جوابی نداد. او یک قوری چای دم کرد، به تنهایی آن را مزه مزه کرد و احساس آرامش و آسودگی بیشتری کرد. او به فردا فکر کرد، زمانی که قرار بود جلسه شورای خانواده را تشکیل دهد تا مقام ریاست قبیله نگوین دین را به هائو پیر اعلام و واگذار کند.

***

کونگ پس از رسوایی و انتشار تصویرش در رسانه‌های اجتماعی، با صدایی گرفته و سرشار از احساسات به آقای تان گفت: «بابا، خواهش می‌کنم! بگذار من با جنسیت واقعی‌ام زندگی کنم. هر کسی حق دارد دوست داشته باشد و خوشحال باشد! من عاشق جی-سون هستم و مصمم هستم که با او زندگی کنم.»

آقای تان با عصبانیت فریاد زد: «تو یک منحرف و یک بیمار هستی! طبیعت، زن و مرد را به عنوان دو نیمه از یک کل آفریده است، نه دو مردی که بتوانند خوشبختی را به ارمغان بیاورند! از خانه من برو بیرون، نگذار از تو شرمنده شوم. من تو را طرد می‌کنم، تو را پسر خودم نمی‌دانم...».

دو سال پیش بود. او آن حرف‌ها را با عصبانیت زد، اما به عنوان یک پدر، کسی که او را به دنیا آورده، پرورش داده و روز به روز بزرگ کرده بود، چطور می‌توانست فقط خداحافظی کند؟ دلش برای کوانگ تنگ شده بود، اما احساساتش را در قلبش پنهان نگه می‌داشت.

کوانگ هنوز با خواهرش در تماس است. دخترش که می‌دانست پدرش بی‌تفاوت نیست، به طور نامحسوس به آقای تان در مورد وضعیت کوانگ اطلاع داد. یک سال پیش، کوانگ و جیسون به ایالات متحده نقل مکان کردند و طبق قانون ایالات متحده ازدواج همجنس‌گرایان را پذیرفتند. کوانگ «بات» (به معنی همسر) و جیسون «تاپ» (به معنی شوهر) است. از آنجایی که آنها هنوز با زندگی در آمریکا سازگار نشده‌اند، فقط جیسون کار می‌کند، در حالی که کوانگ به عنوان مرد خانه در خانه می‌ماند.

خب، من برایش خوشحالم! آقای تان دارد دیدگاه‌های بازتری نسبت به همجنسگرایان پیدا می‌کند. قانون هنوز این اجازه را نمی‌دهد، اما جامعه حالا بازتر شده و دیگر مثل قبل علیه همجنسگرایان تبعیض قائل نمی‌شود. علم همچنین توضیح می‌دهد که این یک گرایش جنسی است، نه یک بیماری یا انحراف. هنوز هم همجنسگرایان موفق، معماران بااستعداد و خوانندگان مشهوری وجود دارند که به جامعه کمک می‌کنند...

امروز، آقای تان خیلی خوشحال بود. در واقع، تمام خانواده‌اش خوشحال بودند. برای اولین بار، او، همسرش و دخترشان به دعوت و حمایت جی-سون و همسرش، داشتند برای یک سفر طولانی با هم چمدان می‌بستند. کوانگ و جی-سون به تازگی از طریق تلقیح مصنوعی با استفاده از تخمک‌های اهدایی و رحم اجاره‌ای صاحب یک پسر سالم شده بودند، بنابراین تصمیم گرفتند تمام خانواده آقای تان را به آمریکا دعوت کنند تا تولد یک ماهه نوزادشان را جشن بگیرند.

کوانگ از طریق خواهرش که نقش خبرچین را داشت، فهمید که آقای تان او را خیلی دوست دارد و دلش برایش تنگ شده است؛ او همچنین نظرش را در مورد رابطه بین کوانگ و جی-سون تغییر داده بود. خود کوانگ هم خیلی دلتنگ والدین و خواهرش بود؛ بنابراین، کوانگ و جی-سون موافقت کردند که آقای و خانم تان و خواهرش را به ملاقات دعوت کنند.

در ویلای دنج کونگ و همسرش در آمریکا، اتاق نشیمن با کاغذ دیواری‌هایی با رنگ‌های متنوع و شاد، متناسب با سایه‌های رنگین‌کمان، تزئین شده است. آقای تان دیگر مانند گذشته از این رنگ‌های زننده بیزار نیست. آنچه برای او مهم است، مشاهده و احساس خوشبختی کونگ و جا-سون با پسر تازه متولد شده‌شان است.

منبع: https://giaoducthoidai.vn/truyen-ngan-cau-vong-sau-bao-post778011.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
از او مراقبت می‌کند.

از او مراقبت می‌کند.

خورشید غروب می‌کند.

خورشید غروب می‌کند.

خیابان‌های سایگون

خیابان‌های سایگون