Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: رودخانه‌ای با دو شاخه

GD&TĐ - من به رودخانه برگشته‌ام، رودخانه‌ای با دو شاخه؛ جایی که درخت عشق پدر و مادرم سال‌ها با آب فراوان آبیاری شد تا میوه دهد و من را به دنیا بیاورد.

Báo Giáo dục và Thời đạiBáo Giáo dục và Thời đại29/05/2026

او آنجا دراز کشیده بود، آرام و متین. پسرش، تنها فرزندش. مرده. چطور مرده بود؟ غرق شده بود.

یک پسر کلاس نهمی، بعد از تعطیلات تابستانی، با دوستانش بیرون رفت، در رودخانه شنا کرد و غرق شد. این داستانی رایج است که هر تابستان در اخبار شنیده می‌شود. در شهر کمتر جدی است، اما در مناطق روستایی، مانند روستای کوهستانی دورافتاده‌ای که من رئیس آن هستم، بسیار رایج است.

هر ساله حداقل چند مورد غرق شدن در آب رخ می‌دهد. رودخانه بزرگ از پایین دست جریان دارد و از میان روستا عبور می‌کند، سپس ناگهان به دو شاخه تقسیم می‌شود. هر دو شاخه آبی تیره، کریستالی و به طرز دلپذیری خنک هستند. به نظر می‌رسد کودکان و دام‌ها در روزهای گرم تابستان مسحور رودخانه می‌شوند. حیوانات نیز عاشق رودخانه هستند، اما برخلاف دام‌ها که به طور طبیعی برای شنا کردن به دنیا آمده‌اند، کودکان اینطور نیستند.

تنها تعداد کمی از افراد خوش‌شانس که «شناگران ماهری» هستند، جرات می‌کنند تا مسافت زیادی شنا کنند. کسانی که ماهر نیستند، نزدیک ساحل می‌مانند. با این حال، بستر رودخانه همیشه اسرار مرگباری را پنهان می‌کند که به طرز فریبنده‌ای توسط آب خنک و زلال پوشانده شده‌اند. گودال‌های شنی وجود دارد که به طور تصادفی توسط گاومیش‌ها و گاوها حفر شده‌اند؛ حفره‌های عمیقی که توسط افرادی که برای یافتن صدف و صدف حفر می‌کنند، به جا مانده‌اند؛ یا یک حوضچه طبیعی که پس از سیل تشکیل شده است و می‌تواند به یک پایان غم‌انگیز تبدیل شود، زمانی که کودکی که غرق در آب خنک است، هوشیاری خود را از دست می‌دهد و به درون آن می‌لغزد.

اگر به موقع تشخیص داده شود، از آب بیرون کشیده شود و عملیات احیا به درستی انجام شود، فرد زنده خواهد ماند. اگر خیلی دیر شده باشد، دیگر کاری از دست ما بر نمی‌آید! با این حال، در تمام سال‌های ریاستش بر ایستگاه، هرگز حتی یک مورد مرگ ناشی از غرق شدن نداشته است. کمک‌های اولیه مناسب ضروری است، اما مهمترین چیز فداکاری است: به محض شنیدن خبر غرق شدن، همه چیز را رها می‌کند، هرگونه فوریتی را کنار می‌گذارد و مستقیماً به محل حادثه می‌شتابد.

آنها هر ثانیه را غنیمت می‌شمردند و ناامیدانه برای بازپس‌گیری زندگی شکننده خود از دستان سرد مرگ می‌جنگیدند. قربانیان رنگ‌پریده که به ساحل کشیده می‌شدند، از هر ده نفر، نه نفرشان شبیه جسد بودند؛ گاهی ساعت‌ها طول می‌کشید تا به هوش بیایند تا حتی بتوانند نفسی تازه کنند...

مردم او را «آقای غرق» صدا می‌زنند!

***

او فریاد زد: «ای مرد بی‌رحم! تو پدر نیستی، لیاقت پدر بودن را نداری، به او دست نزن!» با یک دست او را هل داد و با دست دیگر به ران و پشت او مشت زد. «برو، برو، به فرزندم نزدیک نشو...» همه سعی کردند مداخله کنند و سعی داشتند او را از روی شانه‌اش بلند کنند. او تقلا می‌کرد و به او چسبیده بود. مهم نبود؛ او آرزو داشت که او همچنان او را بزند. او می‌خواست صدای ضربه‌ها، ضربات ران‌ها را بشنود که پشت و شانه‌هایش را بی‌حس می‌کرد. او خشمگین بود و او را محکم می‌زد. خوب است. به زدنش ادامه بده. هر چه سخت‌تر، دردناک‌تر، بهتر. درد، احساس گناه را کمتر می‌کرد.

یک پزشک باتجربه با تجربه فراوان در موارد غرق‌شدگی به او گفت: «همه‌اش تقصیر توست. غرق‌شدگی و ایست تنفسی خیلی وقت پیش نبود. فقط ۱۰ دقیقه زودتر... نه، ۵ دقیقه زودتر، و فرزندت زنده می‌ماند. اما تو، پزشک تازه فارغ‌التحصیل، هنوز در برخورد با این موقعیت بی‌تجربه و ناشی هستی.»

تقصیر اوست که دیر رسید، خیلی دیر. عمل بستن شریان کاروتید بیشتر از آنچه انتظار داشت طول کشید. در یک مهمانی مشروب‌خوری، پنج دقیقه صرفاً زمانی است که برای تمام کردن یک سیگار یا یک لیوان آبجو لازم است؛ اما در حرفه سخت او، گاهی اوقات به معنای جان یک انسان است...

حرامزاده‌ی خونسرد. رذل. تو مشغول نجات جان دیگران هستی، اما چه کسی قرار است فرزند خودت را نجات دهد؟ فایده‌ی دریافت جوایز و افتخارات چیست اگر حتی نتوانی فرزند خودت را نجات دهی؟ تنها فرزند من، که پانزده سال او را حمل کردم، از او پرستاری کردم و بزرگش کردم، بدون اینکه جرأت کنم دست روی او بلند کنم یا کلمه‌ی تندی بگویم. و درست هم همین است، تو او را حمل نکردی، پس چگونه می‌توانی بار و درد زایمان را بدانی؟

چرا من نمردم، به جای بچه‌ام، ای خدا؟ چرا من در این وضعیت هستم، برای بچه‌ام گریه می‌کنم، ای خدا؟ هی، حرامزاده، برو با مدرک‌ها و عناوینت زندگی کن. بچه‌ام را به من برگردان. بچه‌ی بیچاره، بی‌گناه و مطیعم را به من برگردان. بچه‌ای که همه می‌گفتند "شبیه پدرش است". تو او را کشتی. خودت را کشتی، حالا راضی هستی...؟

درد او را دیوانه کرد. و حق هم داشت، در آستانه‌ی دیوانه شدن بود. پسرش. تنها فرزند عزیزش. او تومور داشت و مجبور شدند رحمش را بردارند. او دیگر نمی‌توانست بچه‌دار شود. تو خودت را کشتی. بی‌رحمانه، اما واقعی. خونش، گوشت و استخوانش، به زمین بازگشته بود. او دیگران را نجات داد، اما نتوانست خودش را نجات دهد...

شریان کاروتید دخترک بریده شده بود و خون به صورت جویباری فوران می‌کرد. تکه‌ای آهن موج‌دار از یک کارگاه ساختمانی از آنجا عبور کرده بود. اگر خونریزی فوراً متوقف نمی‌شد، او مطمئناً می‌مرد. مادر، یک "هموطن"، با چهره‌ای رنگ‌پریده و موهایی ژولیده، سرش را جلوی در خم کرده و بارها التماس می‌کرد. "آقا... لطفا بچه‌ام را نجات دهید. لطفا او را نجات دهید..." او زن را به کناری هل داد و بچه را از جا بلند کرد.

خون فواره زد و بلوز سفید را به رنگ سرخ درآورد. حتی کسی به باتجربه‌ای مثل او هم از آن مقدار خون وحشت‌زده شده بود. او سر تان که دیوانه‌وار دست و پا می‌زد فریاد زد: «زود، زود!» زندگی دخترک با ثانیه‌ها سنجیده می‌شد. فقط مسئول ارشد پزشکی در ایستگاه قادر به انجام عمل بستن شریان برای جلوگیری از خونریزی بود. یک آتل. یک پیچ. یک باند.

فوران خون ضعیف و سپس متوقف شد؛ اما هنوز به آرامی جریان داشت و بانداژی را که محکم دور آن پیچیده شده بود، خیس کرد. تلفن زنگ خورد. لعنت بهش، چرا الان زنگ زدی؟ الو؟ صدایش لرزید: «توآن دارد غرق می‌شود، همین الان بیا کنار رودخانه کِی.» شارژر ترکیبی را روی میز انداخت و با عجله از در بیرون رفت، فراموش کرد دستکش‌هایش را دربیاورد.

«نه، دکتر، فرزندم...» مادر، که زنی هم‌وطن بود، دوباره زانو زد و به پاهایش چسبید. رنگ از صورت تان هم پرید. «نه، شما نمی‌توانید این کار را انجام دهید، آقا...» «درست است، عمل بستن شریان تازه به نیمه رسیده است؛ اگر آن را تمام نکنیم، خون دوباره فوران می‌کند!»

دخترک که روی میز ولو شده بود، ناگهان چشمانش را باز کرد. چشمان درشت و تیره‌اش روی صورت گرد و لب‌های رنگ‌پریده‌اش هنوز نمی‌توانستند ناز و نعمتش را پنهان کنند. همه بچه‌ها دوست‌داشتنی هستند. به یاد آورد که دلش برای یک بچه دیگر تنگ شده بود. یک دختر. درست مثل او. اما توآن داشت غرق می‌شد.

بدن انسان را نمی‌توان دو تکه کرد. فقط این شیفت را تمام کن، من اول می‌روم پایین تا بچه را ببینم. نه، تان تازه فارغ‌التحصیل شده، مهارت‌هایش خیلی ضعیف است. مادر کنار پایش هنوز بی‌وقفه هق‌هق می‌کرد. چشمان دخترک بسته بود و صورتش رنگ پریده. اوه نه، رگی پاره شده، خون دوباره فوران می‌کند...

***

آیا پسرم واقعاً مرده است؟ نه، نه، مرده است. او فقط خوابیده است. آرام و آسوده در خواب. پسری از گوشت و خون من. پسرم، که شبیه و شخصیت من را دارد. او فقط خوابیده است. به زودی چشمانش را باز می‌کند، کش و قوسی به بدنش می‌دهد، می‌نشیند و طبق معمول به آرامی لبخند می‌زند و می‌گوید: «بابا، گریه نکن؛ من خوبم...»

درسته، من خوبم. فقط خوابم. یا شاید بابا خوابه. این اواخر، بابا کابوس می‌بینه. به خاطر استرس کاریه. روستا درگیر یه اپیدمی مالاریاست. هر روز ایستگاه بهداشت پر از بیماران مالاریا از روستاهاست. اونا میان و میرن. میرن خونه. به مراکز سطح بالاتر منتقل میشن. بعید نیست که حتی سر از قبرستان دربیارن.

مبارزه برای نجات جان بیماران مبتلا به تب‌های حاد، همیشه برای "درمانگران" مناطق کوهستانی، نبردی مرگ و زندگی است. پیروزی به قیمت فراموش کردن غذا خوردن و خوابیدن به دست می‌آید. گاهی اوقات آنها آنقدر خسته می‌شوند که بدون روپوش آزمایشگاهی، تشخیص پزشک از بیمار غیرممکن می‌شود. اما اشکالی ندارد، پدر به آن عادت کرده است.

از روزی که پدرم دانشکده پزشکی را ترک کرد تا در این روستای کوهستانی متروک، جایی که همه چیز هنوز در مرحله "نیمه بدوی" خود بود، شغلش را شروع کند، تصمیمش را گرفته بود. او عاشق این سرزمین وحشی با رودخانه دو شاخه‌اش بود. عشقی مقدر. همانطور که سرنوشت او و مادرم - معلمی در ارتفاعات - را به هم پیوند داد، زمانی که مادرم در نیمه شب با تب بدخیم دست و پنجه نرم می‌کرد و همکارانش او را از میان جنگل به درمانگاه می‌بردند. پدرم تمام شب بیدار ماند و برای نجات جانش جنگید. سرنوشت عمل نجات جان او را به عشق تبدیل کرد و مادرم را به این سرزمین با پدرم پیوند داد و میوه شیرین آن عشق من هستم...

بیدارش کن بابا، فرزندم. تکانش بده تا بیدار شود و به او بگو که فقط خواب می‌بیند. نه، لازم نیست به او بگویی. همین که صورت بشاش تو و لبخند مامان را ببیند، کابوسش فوراً ناپدید می‌شود.

این کار، برداشت منفی‌ای که از عمل بستن شریان کاروتید که امروز صبح روی دختر اهل اد انجام دادم، داشتم را پاک می‌کند. عجیب است که برای اولین بار، یک متخصص پزشکی باتجربه مثل من، مثل یک انترن تازه فارغ‌التحصیل، می‌لرزید و دست و پا چلفتی بود...

truyen-ngan-song-hai-nhanh-re-2.png
تصویرسازی/CGT

***

من به رودخانه برگشته‌ام، رودخانه‌ای با دو شاخه؛ جایی که درخت عشق پدر و مادرم سال‌ها با آب فراوان آبیاری شد تا میوه دهد و مرا به دنیا بیاورد. مادر، رودخانه را نفرین نکن، پدر را سرزنش نکن. رودخانه تقصیری ندارد، و پدر هم همینطور. در این مورد، اگر کسی تقصیری داشته باشد، من هستم، و فقط من...

می‌دانم که پدر هر کاری از دستش بر می‌آمد انجام داد. و همچنین می‌دانم که این غم و اندوه عظیم، مادر را از تعادل خارج کرده و باعث شده که نتواند بی‌طرف بماند و بپذیرد که پدر کار درست را انجام داده است، و اگر او هم در موقعیت پدر بود، به احتمال زیاد همین کار را می‌کرد. نه، این یک انتخاب نبود؛ من معتقدم که این یک واکنش طبیعی و کاملاً وجدانی از یک پزشک با وجدان است - غیر از این هم نمی‌توانست باشد!

مامان، اگر درست یادم مانده باشد، از وقتی مدرسه را شروع کردم، معلمت بارها و بارها در مورد اهمیت برابری به من یاد داده است. هر زندگی ارزشمند است. هر از دست دادنی پشیمان کننده است. همه چیز یکسان است. دیگران را همانطور که خودت را دوست داری دوست داشته باش. من در اعماق وجودم معتقدم که تو و پدر قطعاً در این اصل اخلاقی در یک قایق هستید.

پدر، انتخاب تو دردناک است (اگر فرصتش را داشته باشی). اما من معتقدم اگر عکس آن را انتخاب کنی، هزار برابر دردناک‌تر خواهد بود. شاید زندگی من مانع از فوران فوری درد شود؛ اما مثل انگلی خواهد بود که بی‌صدا بقیه زندگی‌ات را می‌جود، شخصیت پزشکی را که ساخته‌ای و تمام عمرت برایش ارزش قائل بوده‌ای، نابود می‌کند. همین شخصیت بود که جان مادر را نجات داد، و به همین دلیل است که او تو را دوست داشت...

بابا، خودت را سرزنش نکن. مامان، بابا را سرزنش نکن. در زندگی، هر انتخابی بهایی دارد. گاهی اوقات بهایی واقعاً دردناک است. اما وقتی انتخابی کردی، پشیمان نشو. درست مثل بابا که زمینی را انتخاب کرد که رودخانه به دو شاخه تقسیم می‌شد. درست مثل مامان که بابا را انتخاب کرد…

و حالا، نوبت منه، مامان و بابا، من هم یه انتخابی دارم که باید بکنم!

منبع: https://giaoducthoidai.vn/truyen-ngan-song-hai-nhanh-re-post778608.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
شهر

شهر

طولانی شدن

طولانی شدن

«آرامش در خنده کودکان»

«آرامش در خنده کودکان»